چپتر 1905: خاطراتِ خوب (بخشِ ۱)
0«تو و مامان به من بدنِ قویای دادین که میتونست سختترین تمرینهانگاه رو تحمل کنه. تو بودی بابا که مجبورم کردی خوندن و نوشتنتسکین یاد بگیرم تا بتونم تو امتحانهای کتبی قبول بشم و گروهبان بشم.
«در عوض، هر اتفاقِ بدی که تو زندگیم افتاد، کارِ خودمفریاد بود. هر تصمیمِ احمقانهای که گرفتم، هر تلاشی که برای تلافیبیرون کردنِ کارای لیث کردم، فقط درد و رنجِ بیشتری برام آورد.
«نباید از روی حسادت با فلوریا ارناس درمیافتادم، همونطور کهخشمِ نباید با مامان اونقدر بد تا میکردم. حتی بعد ازنگاه اینکه بزرگ شدم، ذهنم مثلِ یه آدمِ بیجنبه و بچهگانه موند.
«میدونم که حرفای توخالی نمیتونه اونهمه کارِ بدی رو که دربیجنبه حقِ تو و مامان کردم جبران کنه، اما این تنها راهیه کهتنها برای شروع دارم. متأسفم بابا. به خاطرِ تمامِ کارایی که کردم متأسفم.
«همونطور که گفتی، این خیلی کمه و خیلی هم دیره، اما اگهنگاه یه فرصتِ دیگه بهم بدی، قول میدم که دیگه ناامیدت نکنم. توتسکین این مدتِ کوتاهی که برام مونده، قول میدم که مایهٔ افتخارت بشم.»
این نتیجهای نبود که رااز به آن امید داشت. دلش میخواستفریاد تریون سرش فریاد بکشد. سعی کند از خودش دفاع کند وبیرون به رااز فرصت دهد تا دوباره خشمِ برحقش را بیرون بریزد.
دندان روی جگر گذاشت و با نفرت به سایهٔ پسرش نگاه کرد. تریون حتی در مرگگذاشت هم داشت به او صدمه میزد. رااز تازه راهی پیدا کرده بود تا احساسِ بهتری پیداتسکین کند و دردش را تسکین دهد، و تریون از همین حالا داشت آن را از او میگرفت.
رااز دستِ راستش را بالا برد و آماده شد تا به صورتِبچهگانه تریون سیلی بزند و او را وادار به واکنش کند. در آنراهیه صورت، تریون دوباره آدمبده میشد و رااز میتوانست به کارش ادامه دهد.
در آنخشمِ لحظه، تیستابیرون سکسکه کرد.
رااز برگشت. درد را در چهرهٔداشت الینا دید و فهمید که اینبکشد تقصیرِ تریون نیست، بلکه تقصیرِ خودش است.
دید که دخترِ خودش چطور با ترس به او نگاه میکند.برحقش حتی کامیلا، زنی که در تاریکترین ساعتِ خانوادهاش نور به همراه آوردهصدمه بود، رنگش پریده بود و مثلِ یک هیولا به او نگاه میکرد.
سپس رااز به دستِ بالاآمدهٔ خودش نگاه کردذهنم و تمامِ دفعاتی را به یاد آورد کهتوخالی اورپال هنگامِ شکنجه کردنش به او سیلی زده بود.
خدایانِ بزرگ، من فقطبیرون ندارم جای اورپال رو میگیرم.نفرت دارم تبدیل به اون میشم!
رااز دستِ راستش را با دستِجگر چپ گرفت، از ترسِ اینکه مباداکرد دستش ارادهای از خودش داشته باشد.
اتاق دورِ سرش چرخید. خاطراتِ رنجی که کشیدهبریزد بود با زمانِ تربیتِ فرزندانش در هم آمیخت.کرد رااز هرگز روی آنها دست بلند نکرده بود.
گاهی مجبور شده بود اورپال را کتک بزند، امامرگ فقط زمانی که مدام خواهر و برادرهایش را آزاردردش میداد و به دعواهای پدر و مادرش بیتوجهی میکرد.
با بالا آوردنِ محتویاتِ معدهاش، رااز فهمید که اجازه داده هیولایی درونش رشد کند.حرفای فهمید که تا آن لحظه داشته تغذیهاش میکرده است. فهمید که اگر میگذاشت آن هیولاکارایی فقط برای تسکینِ غرورِ جریحهدارشدهاش به پسرش ضربه بزند، برای همیشه جای او را میگرفت.
تریون با نگرانی برایبریزد رااز زانو زد ونفرت پرسید: «بابا، حالت خوبه؟»
حتی در حالِ بالا آوردن، رااز دستانش را دردندان هم فشرده نگه داشت. ترجیح میداد غرق در زرداب شودمیزد تا اینکه بگذارد اورپال او را برای همیشه نابود کند.
الینا، تیستا، رنا، سنتون، لیث و کامیلانگاه به آنها نزدیک شدند، اما به رااز فضاییکرده را که برای نفس کشیدن نیاز داشت دادند.
در آن لحظه رااز متوجه شد. تا آن لحظه، بدونِبیجنبه اینکه واقعاً آنها را ببیند به آنها نگاه کرده بود.اما صدایشان را میشنید، اما مدتی بود که دیگر گوش نمیداد.
لیث بدنِ او را از اتاقِ بازجویی در عمارتِ هوگوم نجات داده بود،مرگ اما ذهنِ او هنوز همانجا گیر افتاده بود. رااز هنوز روی آن میز درازدستِ کشیده بود و انتظار میکشید تا کسی او را از آن عذاب خلاص کند.
با دیدنِ چهرههای نگرانِ اعضای خانوادهاش و شنیدنِ ترسدندان در صدایشان، فهمید که آنها فقط با او درصدمه یک اتاق نبودند؛ آنها برای خاطرِ او آنجا بودند.
تریون با تپشی از جادوی تاریکیپسرش رااز را تمیز کرد و با تردیدراهی دستش را به سوی او دراز کرد.
رااز دستش را گرفت. سرمای غیرطبیعیِ تاریکیای رامثلِ که بدنِ تریون را تشکیل میداد و بافتِ عجیبِاونهمه چیزی را که قرار بود پوست باشد، حس کرد.
پسرم واقعاً مرده. بیشتر از یه سال پیش مُرد و با وجودِ اینکه اونقدر ازمیزد دستمون عصبانی بود، با وجودِ کاری که شب باهاش کرد، تریون این قدرت رو داشتبرد که اینجا بمونه. نه واسه اینکه انتقام بگیره، بلکه واسه اینکه از ما محافظت کنه.
وگرنه بهجای کلونِ اورپال میرفت دنبالِ اورپالِ واقعی و الیناجگر الان مرده بود. اون چند ماه درد و تنهایی روتازه تحمل کرد فقط واسه اینکه مطمئن بشه حالِ ما خوبه.
این حقیقت مثلِ صاعقه بر سرِ رااز فرود آمد. حس کرد انگار دستِ سردِپیدا جسدِ پسرش را گرفته است. گویی تریون تازه در آغوشش جان داده بود؛ رااز دوبارهسیلی همان غمی را تجربه کرد که روزِ شنیدنِ خبرِ مرگِ پسرش به جانش افتاده بود.
«پسرِ کوچولوی من.» رااز بهجای اینکه بلند شود، تریونآدمِ را پایین کشید، صورتش را در دست گرفت وحقِ نوازش کرد. «پسرِ خوشگلِ من. اون هیولا باهات چیکار کرده؟»
اشک از چشمانش سرازیر شد. غمِ رااز جای خود را به نفرت از شبصدمه داد و سپس به خشم از کاری که اورپال کرده بود تبدیل شد؛ خشم ازبالا اینکه اورپال میدانست قدرتش را به بهای جانِ برادرِ تنیِ خودش به دست آورده است.
این خشم به او قدرت داد تا رویبریزد پا بایستد، پسرِ سالها گمشدهاش را در آغوشکرد بگیرد و ورودش را به خانه خوشامد بگوید.
اگر آمدنِ کامیلا به او امید داده بود که حتیصدمه در تاریکترین روزها هم ممکن است اتفاقِ زیبایی بیفتد، وجودِ تریونحالا ثابت میکرد که ارادهٔ حقیقی حتی بر مرگ هم چیره میشود.
رااز به آنها نگاه کرد و از حضورشان مثلِ عصایی برای قلبِ لهشدهاش کمکحرفای گرفت. میدانست در مسیرِ طولانیِ بهبودی فقط یک قدم به جلو برداشته است، اماتمامِ بعد از آنهمه روز که از درون میپوسید، همین یک قدم هم غنیمت بود.
تریون او را در آغوش فشرد و در حالیسایهٔ که بهجای اشک، هالههای کوچکی از دود و آتش ازکرده چشمانش بیرون میزد، گفت: «خیلی متأسفم بابا. میتونی منو ببخشی؟»
رااز جواب داد: «بچهٔ احمق، من خیلی وقته بخشیدمت. هیچوقت ازت متنفرنفرت نبودم و هیچوقت ناامیدم نکردی، مگه همون وقتایی که مادرت رو بهاحساسِ گریه میانداختی. تو اینهمه سال، به لطفِ جیرنی پیگیرِ کارِت تو ارتش بودیم.»
«ما به دستاوردات خیلی افتخار میکردیم و تنها چیزی که میخواستیم این بودراهی که این شادی رو باهات شریک بشیم. واسه همین بود که پسزدنت اونقدر دلمونآماده رو شکوند. ولی حالا دیگه همهچیز گذشته. تو الان اینجایی و فقط همین مهمه.»
رااز در حالی که به چشمانِشدم تریون نگاه میکرد پرسید: «تو میتونی پدرِمیدونم احمقت رو بهخاطرِ اون حرفای بیرحمانهاش ببخشی؟»
تریون سر تکان داد: «چیزی واسهجگر بخشیدن نیست. شاید بیرحمانه حرف زدی،کرد ولی هر چی گفتی راست بود.»
«با این حال، یه پدر هیچوقتبرحقش نباید این حرفا رو به بچهاش بزنه.سایهٔ نه بعد از اونهمه سختی که کشیدی.»
«این کارای منو توجیه نمیکنه، بابا. ولی اگهکرد اینجوری خیالت راحت میشه، میبخشمت.» دو مرد مدتی رویبهتری زمین ماندند؛ زانوزده و گریان زیرِ نگاهِ پرمهرِ خانوادهشان.
وقتی رااز از جا بلند شد، آرامشش را بازیافته بود و درخششیموند از زندگی دوباره در چشمانش دیده میشد. نگاهش هنوز بیرمق و پرشروع از درد بود، اما لبخندش حالا واقعی بود، نه فقط یک نقاب.
پرسید: «لیث، اینکه بذاریبریزد یه دیو این دوروبرنفرت بپلکه، انرژیِ زیادی ازت میگیره؟»