---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1903: هیولایی که تغذیه‌اش می‌کنی (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1903: هیولایی که تغذیه‌اش می‌کنی (بخشِ ۱)

0

سولوس سر تکان داد و به‌سمتِ اتاقِ غذاخوری دوید. او هم از‌ببینه​ گرسنگی ضعف کرده بود و برای غذای لذیذِ خانگی بی‌تابی می‌کرد. کامیلا‌واقعاً​ دید که هیچ سوءنیتی در حرف‌هایش نیست، فقط نیازی مبرم به محبت دارد.

کامیلا در حالی که انگشتش را روی سینهٔ لیث می‌کوبید، گفت: «به‌محض اینکه بره،‌واقع​ من و تو باید با هم حرف بزنیم. اینجا هنوز ماه‌عسلِ ماست. شاید خوابیدن تو‌می‌توانست​ یه تخت با دو تا زن برای تو بامزه بوده باشه، ولی برای من نبود.»

لیث با گیجی سرش را کج‌کرد​ کرد: «فکر می‌کردم می‌خوای امروز تریون‌ببری​ رو ببری تا بابا رو ببینه.»

کامیلا با دیدنِ اینکه در چشمانِ او هم سوءنیتی نیست‌ایدهٔ​ و فقط عشق به خودش و سردرگمی از اتهامش در آن‌ها‌داشت​ موج می‌زند، تصمیم گرفت که واقعاً باید با هم حرف بزنند.

شاید یه ذره حسود باشم، ولی لیث‌می‌خوای​ دیگه خیلی خنگه. من با پیوندش با‌چشمانِ​ سولوس مشکلی ندارم، ولی باید حدومرز تعیین کنیم.

لبخندِ مهربانی روی صورتش نشست: «امروز نه. تازه کلی ماجرا رو‌اگه​ پشتِ سر گذاشتم. نیاز دارم استراحت کنم تا از این شبِ‌نمی‌آمد​ بی‌خوابی دربیام. فردا می‌ریم، البته اگه تو هم مشکلی نداشته باشی، سولوس.»

«باشه.»

در واقع اصلاً از ایدهٔ گذراندنِ وقتِ باارزشش با لیث به این‌وقتِ​ شکل خوشش نمی‌آمد، اما بعد از کاری که کرده بود و درخواستی که‌تازه‌ازدواج‌کرده​ داشت، این کمترین کاری بود که می‌توانست برای این زوجِ تازه‌ازدواج‌کرده انجام دهد.

«هنوز گرسنه‌م.»

کامیلا ضربه‌ای به باسنِ لیث زد: «اون ماتحتت رو تکون بده و‌نداشته​ یه چیزِ خوشمزه برامون درست کن. مالِ من رو هم خیلی شیرین‌بعد​ درست کن. شبِ پردردسری داشتم و بیدار شدنم از اونم پردردسرتر بود.»

بقیهٔ روز بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی گذشت و کامیلا برای اولین بار‌وقتِ​ بعد از ازدواجشان، حسابی به لیث غر زد. او خاطرنشان کرد که فارغ‌تازه‌ازدواج‌کرده​ از پیوندِ عرفانی یا هر چیزِ دیگر، سولوس هنوز برایش یک غریبه است.

کامیلا می‌خواست با نیمهٔ دیگرِ شوهرش آشنا شود،‌امروز​ اما در عین حال می‌خواست فضای خصوصیِ خودشان‌خودش​ را هم حفظ کند. به‌خصوص در طولِ ماه‌عسل.

صبحِ روزِ بعد، کاملاً استراحت کرده‌بی‌خوابی​ بودند و آماده بودند تا هر کمکی‌باشی​ که رااز نیاز دارد به او بکنند.

هنگامِ طلوعِ آفتاب به کاخِ سالارک رفتند تا سولوس را بردارند و‌ببری​ با پدر و مادرِ لیث دیدار کنند. در کمالِ تعجبشان، قطب‌نمایی که‌تصمیم​ ارباب در روزِ اولِ ماه‌عسل به آن‌ها داده بود، اصلاً قطب‌نما نبود.

آن وسیله یک دیوارِ پنهان را باز کرد و یک‌ایدهٔ​ دروازهٔ وارپِ کاملاً عملیاتی را نشان داد که به هر‌درخواستی​ نقطه‌ای در کویرِ خون، از جمله خودِ کاخ، راه داشت.

وقتی کامیلا دید سالارک در‌فکر​ آن سوی دروازه منتظرشان است،‌ببری​ پرسید: «چرا زودتر بهمون نگفتید؟»

نگهبان در حالی که هر دو را در آغوش می‌گرفت، گفت: «چون نمی‌خواستم‌باشی​ مزاحمتون بشم، عزیزم. حالا که می‌دونید کاخم فقط یک قدم باهاتون فاصله داره،‌درخواستی​ وسوسه می‌شید بیاید اینجا، درست همون‌طور که بستگانتون وسوسه می‌شن بیان بهتون سر بزنن.

«نمی‌خواستم هیچ‌کس یا هیچ‌چیز مزاحمِ‌سرش​ شما دو تا بشه، مگه‌امروز​ اینکه خودتون تصمیمِ دیگه‌ای بگیرید.»

ناگهان، فکرِ اینکه آران و لریا هر وقت دلشان بخواهد از دروازه‌وقتِ​ بیرون بپرند، لرزه بر اندامِ لیث انداخت. بچه‌ها عاشقِ ساحل می‌شدند، برایشان مهم‌تازه‌ازدواج‌کرده​ نبود که بستگانشان مایو پوشیده‌اند، و خلاص شدن از دستشان تقریباً غیرممکن بود.

لیث گفت: «بیا این موضوع رو‌می‌کردم​ بینِ خودمون نگه داریم، مادربزرگ. اگه‌ببینه​ کسی پرسید، می‌گیم سولوس اومد دنبالمون.»

سالارک خندید: «هر طور دوست دارید. هروقت برای مهمون آماده‌البته​ بودید، بهم خبر بدید. یه کم حمامِ آفتاب و معاشرت‌شکل​ برام بد نیست. البته مگه اینکه دیدنِ بدنِ ورم‌کرده‌ام اذیتتون کنه.»

لیث برای جواب دادن به کامیلا نگاه کرد. خودش‌می‌خوای​ هیچ مشکلی نداشت که دیگران با لباس‌های باز و‌خودش​ راحت آن اطراف بگردند یا او را با مایو ببینند.

کامیلا جواب‌فردا​ داد: «خیلی‌البته​ هم خوشحال می‌شیم.»

او نمی‌توانست سالارک را چیزی جز یک والدِ مهربان ببیند. با اینکه کامیلا‌دیدنِ​ هنوز از پوشیدنِ بیکینی خجالت می‌کشید، اما مطمئن بود که نه او و نه‌حسود​ شوهرش برای کسی مثلِ نگهبان که هزاران سال سن داشت، چیزِ تازه‌ای نخواهند بود.

بعد از آن، رفتند تا به الینا و رااز که از قبل برای صبحانه بیدار‌اصلاً​ شده بودند، سلام کنند. زیر چشمانِ پرخونِ پدرِ لیث حلقه‌های تیره‌ای افتاده بود؛ کم و بد‌تازه‌ازدواج‌کرده​ می‌خوابید. رااز هر بار که چشمانش را می‌بست، خودش را گرفتار در چنگِ خاندانِ هوگوم می‌دید.

فریاد می‌کشید و سعی می‌کرد از زنجیرهای خیالیِ‌می‌کردم​ دست و پایش رها شود، و خودش را‌چشمانِ​ برای مبارزه با دشمنی که آنجا نبود آماده می‌کرد.

رااز تمامِ تلاشش را کرد تا لبخند بزند و عادی‌ایدهٔ​ رفتار کند. پرسید: «به این زودی برگشتین؟ باید بیشتر قدرِ‌درخواستی​ زندگیتون رو بدونید. اون قدیما، من و مادرتون پولِ ماه‌عسل نداشتیم.»

لیث با لمسِ پدرش، لرزشِ او را حس کرد. رااز به‌جای اینکه‌ببینه​ او را بغل کند و مثلِ همیشه از سلامتِ لیث مطمئن شود،‌واقعاً​ فقط با عجله ضربه‌ای به شانه‌اش زد و یک قدم عقب رفت.

رااز دستِ عرق‌کرده و لرزانش را‌بی‌خوابی​ دراز کرد و گفت: «نباید لیث رو‌باشی​ برمی‌گردوندی، کامیلا. مادرش دیگه هیچ‌وقت نمی‌ذاره بری.»

کامیلا می‌دید رااز برای حفظِ ظاهر‌کرد​ به چه ارادهٔ عظیمی نیاز دارد،‌ببری​ اما خودش را به آن راه زد.

کامیلا جواب داد: «هر دومون دلمون براتون‌باشی​ تنگ شده بود. بعد از یه مدت،‌شکل​ تنها بودن تو ساحل واقعاً خسته‌کننده می‌شه.»

چشمانِ الینا هم خسته‌کرد​ و اشک‌آلود بود. پرسید:‌امروز​ «می‌خواین برای صبحونه بمونین؟»

از دیدنِ دوبارهٔ آن‌ها و داشتنِ کسی که بارِ غمش را با او شریک شود،‌اصلاً​ احساسِ آرامش می‌کرد. عاشقِ رااز بود و دیدنِ اینکه او ذره‌ذره از هم می‌پاشد، قلبش‌زوجِ​ را به درد می‌آورد. بعد از عروسی برای مدتِ کوتاهی بهتر شده بود، اما دیری نپایید.

بیش از هر چیز، احساسِ درماندگی بود که او را از درون می‌خورد. الینا‌ببینه​ حاضر بود برای کمک به شوهرش هر کاری بکند و هر بهایی بپردازد، اما‌ذره​ تا وقتی رااز او را به دنیای درونش راه نمی‌داد، کاری از دستش برنمی‌آمد.

لیث صندلی‌ها را جابه‌جا کرد و گفت: «مامان، بابا،‌اصلاً​ بشینین. باید با هم حرف بزنیم.» بعد هولوگرامِ اتفاقاتی را‌کاری​ که رااز هنوز از آن‌ها خبر نداشت، به نمایش درآورد.

اورپال پس از اینکه اوضاع از کنترلش خارج شده بود،‌ببری​ پخشِ تصویر در اتاقِ بازجویی را قطع کرده بود. می‌خواست‌موج​ پدرش را در اضطراب نگه دارد و به او امیدی ندهد.

رااز همه‌چیز را تا لحظه‌ای که تریون‌دربیام​ از سایهٔ لیث بیرون آمده بود دیده‌واقع​ بود و هنوز از حضورِ او خبر نداشت.

لیث با استفاده از کلمات و هولوگرام‌ها سعی کرد فشارِ احساسی را بر‌بابا​ پدرش کمتر کند تا او مجبور نشود احساساتِ آن روزِ وحشتناک را دوباره تجربه‌بزنند​ کند. با این حال، رااز هر بار که اورپال در تصویر ظاهر می‌شد، می‌لرزید.

رنگِ چهره‌اش دگرگون شد و با به هم خوردنِ معده‌اش، مجبور شد‌وقتِ​ بیش از یک بار بالا بیاورد. لیث می‌توانست از سالارک بخواهد آنجا باشد،‌تازه‌ازدواج‌کرده​ اما می‌خواست پدرش بدونِ تکیه بر هالهٔ نگهبان، با این مانع روبه‌رو شود.

همان‌طور که کامیلا گفته بود، باید دست از این برمی‌داشتند که با او‌دیدنِ​ مثلِ یک بچه رفتار کنند. از طرفی، پس از اینکه سالارک جانِ رااز‌ذره​ را نجات داده بود، برای او نزدیک‌ترین شخص به یک مادر محسوب می‌شد.

رااز با آمیزه‌ای‌کنم​ از خشم و‌بی‌خوابی​ تعجب پرسید: «تریون زنده‌ست؟»

الینا سر تکان داد‌گیجی​ و گفت: «نه عزیزم،‌می‌کردم​ اون الان یه دیو شده.»

رااز با صدایی لبریز از خشمی سرد، سرش‌واقع​ فریاد کشید: «خودت می‌دونی منظورم چیه! همه‌تون تو‌نمی‌آمد​ تمامِ این مدت می‌دونستین، ولی منو بی‌خبر گذاشتین.»

رنا گفت: «ما این کار رو به خاطرِ خودت‌تریون​ کردیم بابا. پذیرفتنِ بلایی که سرِ تریون اومد، برای‌اتهامش​ خودِ ما هم سخت بود. تو تو شرایطی نبودی که—»

رااز غرید: «چی رو بپذیرم؟ حقش بود. تریون همیشه یه‌البته​ احمقِ عوضی بود. راستش تعجب می‌کنم که به‌جای اینکه با‌شکل​ نق‌زدن و بهونه‌آوردن جیم بشه، همون‌جا موند. این کارش نوبر بود.»

الینا از شنیدنِ‌نبود​ این حرف‌های بی‌رحمانه رنگش‌فکر​ پرید و گفت: «عزیزم!»

رااز با چهره‌ای درهم‌رفته از خشم به طرفش برگشت و‌ایدهٔ​ گفت: «عزیزم و زهرِ مار! بهم دروغ گفتی. همه‌تون دروغ‌درخواستی​ گفتین. تو تمامِ این مدت باهام مثلِ یه احمق رفتار کردین.»

ناولها | novelha.net