چپتر 1903: هیولایی که تغذیهاش میکنی (بخشِ ۱)
0سولوس سر تکان داد و بهسمتِ اتاقِ غذاخوری دوید. او هم ازببینه گرسنگی ضعف کرده بود و برای غذای لذیذِ خانگی بیتابی میکرد. کامیلاواقعاً دید که هیچ سوءنیتی در حرفهایش نیست، فقط نیازی مبرم به محبت دارد.
کامیلا در حالی که انگشتش را روی سینهٔ لیث میکوبید، گفت: «بهمحض اینکه بره،واقع من و تو باید با هم حرف بزنیم. اینجا هنوز ماهعسلِ ماست. شاید خوابیدن تومیتوانست یه تخت با دو تا زن برای تو بامزه بوده باشه، ولی برای من نبود.»
لیث با گیجی سرش را کجکرد کرد: «فکر میکردم میخوای امروز تریونببری رو ببری تا بابا رو ببینه.»
کامیلا با دیدنِ اینکه در چشمانِ او هم سوءنیتی نیستایدهٔ و فقط عشق به خودش و سردرگمی از اتهامش در آنهاداشت موج میزند، تصمیم گرفت که واقعاً باید با هم حرف بزنند.
شاید یه ذره حسود باشم، ولی لیثمیخوای دیگه خیلی خنگه. من با پیوندش باچشمانِ سولوس مشکلی ندارم، ولی باید حدومرز تعیین کنیم.
لبخندِ مهربانی روی صورتش نشست: «امروز نه. تازه کلی ماجرا رواگه پشتِ سر گذاشتم. نیاز دارم استراحت کنم تا از این شبِنمیآمد بیخوابی دربیام. فردا میریم، البته اگه تو هم مشکلی نداشته باشی، سولوس.»
«باشه.»
در واقع اصلاً از ایدهٔ گذراندنِ وقتِ باارزشش با لیث به اینوقتِ شکل خوشش نمیآمد، اما بعد از کاری که کرده بود و درخواستی کهتازهازدواجکرده داشت، این کمترین کاری بود که میتوانست برای این زوجِ تازهازدواجکرده انجام دهد.
«هنوز گرسنهم.»
کامیلا ضربهای به باسنِ لیث زد: «اون ماتحتت رو تکون بده ونداشته یه چیزِ خوشمزه برامون درست کن. مالِ من رو هم خیلی شیرینبعد درست کن. شبِ پردردسری داشتم و بیدار شدنم از اونم پردردسرتر بود.»
بقیهٔ روز بدونِ هیچ اتفاقِ خاصی گذشت و کامیلا برای اولین باروقتِ بعد از ازدواجشان، حسابی به لیث غر زد. او خاطرنشان کرد که فارغتازهازدواجکرده از پیوندِ عرفانی یا هر چیزِ دیگر، سولوس هنوز برایش یک غریبه است.
کامیلا میخواست با نیمهٔ دیگرِ شوهرش آشنا شود،امروز اما در عین حال میخواست فضای خصوصیِ خودشانخودش را هم حفظ کند. بهخصوص در طولِ ماهعسل.
صبحِ روزِ بعد، کاملاً استراحت کردهبیخوابی بودند و آماده بودند تا هر کمکیباشی که رااز نیاز دارد به او بکنند.
هنگامِ طلوعِ آفتاب به کاخِ سالارک رفتند تا سولوس را بردارند وببری با پدر و مادرِ لیث دیدار کنند. در کمالِ تعجبشان، قطبنمایی کهتصمیم ارباب در روزِ اولِ ماهعسل به آنها داده بود، اصلاً قطبنما نبود.
آن وسیله یک دیوارِ پنهان را باز کرد و یکایدهٔ دروازهٔ وارپِ کاملاً عملیاتی را نشان داد که به هردرخواستی نقطهای در کویرِ خون، از جمله خودِ کاخ، راه داشت.
وقتی کامیلا دید سالارک درفکر آن سوی دروازه منتظرشان است،ببری پرسید: «چرا زودتر بهمون نگفتید؟»
نگهبان در حالی که هر دو را در آغوش میگرفت، گفت: «چون نمیخواستمباشی مزاحمتون بشم، عزیزم. حالا که میدونید کاخم فقط یک قدم باهاتون فاصله داره،درخواستی وسوسه میشید بیاید اینجا، درست همونطور که بستگانتون وسوسه میشن بیان بهتون سر بزنن.
«نمیخواستم هیچکس یا هیچچیز مزاحمِسرش شما دو تا بشه، مگهامروز اینکه خودتون تصمیمِ دیگهای بگیرید.»
ناگهان، فکرِ اینکه آران و لریا هر وقت دلشان بخواهد از دروازهوقتِ بیرون بپرند، لرزه بر اندامِ لیث انداخت. بچهها عاشقِ ساحل میشدند، برایشان مهمتازهازدواجکرده نبود که بستگانشان مایو پوشیدهاند، و خلاص شدن از دستشان تقریباً غیرممکن بود.
لیث گفت: «بیا این موضوع رومیکردم بینِ خودمون نگه داریم، مادربزرگ. اگهببینه کسی پرسید، میگیم سولوس اومد دنبالمون.»
سالارک خندید: «هر طور دوست دارید. هروقت برای مهمون آمادهالبته بودید، بهم خبر بدید. یه کم حمامِ آفتاب و معاشرتشکل برام بد نیست. البته مگه اینکه دیدنِ بدنِ ورمکردهام اذیتتون کنه.»
لیث برای جواب دادن به کامیلا نگاه کرد. خودشمیخوای هیچ مشکلی نداشت که دیگران با لباسهای باز وخودش راحت آن اطراف بگردند یا او را با مایو ببینند.
کامیلا جوابفردا داد: «خیلیالبته هم خوشحال میشیم.»
او نمیتوانست سالارک را چیزی جز یک والدِ مهربان ببیند. با اینکه کامیلادیدنِ هنوز از پوشیدنِ بیکینی خجالت میکشید، اما مطمئن بود که نه او و نهحسود شوهرش برای کسی مثلِ نگهبان که هزاران سال سن داشت، چیزِ تازهای نخواهند بود.
بعد از آن، رفتند تا به الینا و رااز که از قبل برای صبحانه بیداراصلاً شده بودند، سلام کنند. زیر چشمانِ پرخونِ پدرِ لیث حلقههای تیرهای افتاده بود؛ کم و بدتازهازدواجکرده میخوابید. رااز هر بار که چشمانش را میبست، خودش را گرفتار در چنگِ خاندانِ هوگوم میدید.
فریاد میکشید و سعی میکرد از زنجیرهای خیالیِمیکردم دست و پایش رها شود، و خودش راچشمانِ برای مبارزه با دشمنی که آنجا نبود آماده میکرد.
رااز تمامِ تلاشش را کرد تا لبخند بزند و عادیایدهٔ رفتار کند. پرسید: «به این زودی برگشتین؟ باید بیشتر قدرِدرخواستی زندگیتون رو بدونید. اون قدیما، من و مادرتون پولِ ماهعسل نداشتیم.»
لیث با لمسِ پدرش، لرزشِ او را حس کرد. رااز بهجای اینکهببینه او را بغل کند و مثلِ همیشه از سلامتِ لیث مطمئن شود،واقعاً فقط با عجله ضربهای به شانهاش زد و یک قدم عقب رفت.
رااز دستِ عرقکرده و لرزانش رابیخوابی دراز کرد و گفت: «نباید لیث روباشی برمیگردوندی، کامیلا. مادرش دیگه هیچوقت نمیذاره بری.»
کامیلا میدید رااز برای حفظِ ظاهرکرد به چه ارادهٔ عظیمی نیاز دارد،ببری اما خودش را به آن راه زد.
کامیلا جواب داد: «هر دومون دلمون براتونباشی تنگ شده بود. بعد از یه مدت،شکل تنها بودن تو ساحل واقعاً خستهکننده میشه.»
چشمانِ الینا هم خستهکرد و اشکآلود بود. پرسید:امروز «میخواین برای صبحونه بمونین؟»
از دیدنِ دوبارهٔ آنها و داشتنِ کسی که بارِ غمش را با او شریک شود،اصلاً احساسِ آرامش میکرد. عاشقِ رااز بود و دیدنِ اینکه او ذرهذره از هم میپاشد، قلبشزوجِ را به درد میآورد. بعد از عروسی برای مدتِ کوتاهی بهتر شده بود، اما دیری نپایید.
بیش از هر چیز، احساسِ درماندگی بود که او را از درون میخورد. الیناببینه حاضر بود برای کمک به شوهرش هر کاری بکند و هر بهایی بپردازد، اماذره تا وقتی رااز او را به دنیای درونش راه نمیداد، کاری از دستش برنمیآمد.
لیث صندلیها را جابهجا کرد و گفت: «مامان، بابا،اصلاً بشینین. باید با هم حرف بزنیم.» بعد هولوگرامِ اتفاقاتی راکاری که رااز هنوز از آنها خبر نداشت، به نمایش درآورد.
اورپال پس از اینکه اوضاع از کنترلش خارج شده بود،ببری پخشِ تصویر در اتاقِ بازجویی را قطع کرده بود. میخواستموج پدرش را در اضطراب نگه دارد و به او امیدی ندهد.
رااز همهچیز را تا لحظهای که تریوندربیام از سایهٔ لیث بیرون آمده بود دیدهواقع بود و هنوز از حضورِ او خبر نداشت.
لیث با استفاده از کلمات و هولوگرامها سعی کرد فشارِ احساسی را بربابا پدرش کمتر کند تا او مجبور نشود احساساتِ آن روزِ وحشتناک را دوباره تجربهبزنند کند. با این حال، رااز هر بار که اورپال در تصویر ظاهر میشد، میلرزید.
رنگِ چهرهاش دگرگون شد و با به هم خوردنِ معدهاش، مجبور شدوقتِ بیش از یک بار بالا بیاورد. لیث میتوانست از سالارک بخواهد آنجا باشد،تازهازدواجکرده اما میخواست پدرش بدونِ تکیه بر هالهٔ نگهبان، با این مانع روبهرو شود.
همانطور که کامیلا گفته بود، باید دست از این برمیداشتند که با اودیدنِ مثلِ یک بچه رفتار کنند. از طرفی، پس از اینکه سالارک جانِ راازذره را نجات داده بود، برای او نزدیکترین شخص به یک مادر محسوب میشد.
رااز با آمیزهایکنم از خشم وبیخوابی تعجب پرسید: «تریون زندهست؟»
الینا سر تکان دادگیجی و گفت: «نه عزیزم،میکردم اون الان یه دیو شده.»
رااز با صدایی لبریز از خشمی سرد، سرشواقع فریاد کشید: «خودت میدونی منظورم چیه! همهتون تونمیآمد تمامِ این مدت میدونستین، ولی منو بیخبر گذاشتین.»
رنا گفت: «ما این کار رو به خاطرِ خودتتریون کردیم بابا. پذیرفتنِ بلایی که سرِ تریون اومد، برایاتهامش خودِ ما هم سخت بود. تو تو شرایطی نبودی که—»
رااز غرید: «چی رو بپذیرم؟ حقش بود. تریون همیشه یهالبته احمقِ عوضی بود. راستش تعجب میکنم که بهجای اینکه باشکل نقزدن و بهونهآوردن جیم بشه، همونجا موند. این کارش نوبر بود.»
الینا از شنیدنِنبود این حرفهای بیرحمانه رنگشفکر پرید و گفت: «عزیزم!»
رااز با چهرهای درهمرفته از خشم به طرفش برگشت وایدهٔ گفت: «عزیزم و زهرِ مار! بهم دروغ گفتی. همهتون دروغدرخواستی گفتین. تو تمامِ این مدت باهام مثلِ یه احمق رفتار کردین.»