چپتر 2513: فصل 2513
0فالوئل گفت: «علاوه بر اون، قبل از اینکه بیام اینجا باید منتظرِ گزارشِ تکتکِگرفت اعضای شورا میموندم که به پادشاهی در برابر هیولاها کمک کردن. اگه محلِ اختفایهمهٔ فرزندانِ گلموس لو میرفت، فقط چند ساعت وقت داشتیم تا نقشهمون رو عملی کنیم.
اینطوری شانسمون برای مذاکره با هیولاها و اطمینان ازگرفت اینکه میراثِ تبارِ تایرانتها به دستِ شورا نمیافته، خیلیداشته کم میشد. بخشِ شما از نقشه چطور پیش رفت؟»
لیث جواب داد: «هیچ مشکلی پیش نیومد. وسطِ مبارزهموناعتماد یه ردیاب به رهبرِ گروهِ حمله وصل کردم. اگههمهٔ یکم شانس بیاریم، ما رو یهراست میبره به مقصدمون.»
آجاتار با تعجب پرید وسطِ حرفش: «ردیاب؟ نقشهٔ شاهکارت این بود؟بیاریم پسرجون، پیدا کردنِ اینجور ابزارهای جادویی با هر نوع حسِ جادوییبود خیلی آسونه و از یه فاصلهای به بعد هم کاملاً بیفایده میشن.»
لیث لبخندِ مطمئنی به دریک زد: «این یه ردیابِشاهکارِ خاصه. میتونه دگردیسی کنه، خودش رو پنهان کنه وبسه در صورتِ لزوم حتی از جادوی بُعدی استفاده کنه.»
آجاتار تازه میخواست بپرسد که چطور یککند جوجهبیدارشده توانسته به چنین شاهکارِ جادوییای دسترسیاعتماد پیدا کند که فالوئل جلویش را گرفت.
«سوال پرسیدن دیگه بسه. من بهپرسیدن لیث اعتماد دارم. اگه به اوننداری باور نداری، به من باور داشته باش.»
«باشه.» پَست یا غیرپَست، همهٔ اژدهایان از معما متنفر بودند. «فقطبیاریم بیا امیدوار باشیم تو تله نیفتیم. اگه ردیابِ شگفتانگیزت لو بره، هیولاهاپسرجون ممکنه ما رو بکشونن تو یه معدنِ کریستال و باهاش بفرستنمون هوا.»
لیث گفت: «قبل از اینکه یادم بره،توانسته یه چیزی هست که باید بدونید. حملهگرفت به نسرا رو یه فومور رهبری میکرد.»
موروک با ذوقوشوق گفت: «جدی میگی؟» او امیدوارجلویش بود نژادشان منقرض نشده باشد، در حالی که فالوئلنداری نگران به نظر میرسید. «شبیهِ اکیدنا بود یا تایفوس؟»
لیث جواب داد: «شبیهِگرفت تایفوس، برای همین بیداریبسه هنوز منتفیه. شماها چطور؟»
فریا جواب داد: «من تو فریگا مستقر بودم و رهبرشون خیلی شبیهِ یه الفمقصدمون بود، اما با پوستِ قهوهای. بدترین قسمتش این بود که غیر از جادوی روح هیچچیزِنوع دیگهای روش کار نمیکرد و طرف یه طلسمِ دیوانهوار داشت که تا حالا ندیده بودم.»
لیث توضیح داد: «اون یه شمنِ اورکتوانسته بوده. اونا میتونن از کریستالهای مانا استفاده کننسوال تا قدرتهایی شبیهِ قدرتهای ناندی به دست بیارن.»
کویلا آهی کشید: «میدونم. وقتیجادوییای تجهیزاتِ سربازا یهو از کارسوال افتاد، یه قتلعامِ حسابی راه افتاد.»
با شنیدنِ این حرف، لیث ازپرسیدن آنها خواست تا از طریقِ پیوندِ ذهنیداشته مبارزاتشان را با هم به اشتراک بگذارند.
او گفت: «خبرِ خوب اینه که واقعاً فقط یه اورکِ بازگشته بود. هنوز نتونستن بیشتر ازتعجب این تکامل پیدا کنن. خبرِ بد اینه که همین الانشم با یه دونه کریستال کشندهان. اصلاًفاصلهای نمیشه گفت با یه هماهنگکننده و یه معدنِ کامل که تو دستوبالشونه چقدر میتونن خطرناک باشن.»
موروک گفت: «تو بدا، حمله رو یه دختره رهبری میکرد که منوکند یادِ درایاد میانداخت، ولی لعنتی خیلی قدبلند و عضلانی بود.» این حرف بهباشه لیث اجازه داد تا بفهمد با یک اوگرِ بازگشته و تکاملنیافته طرف بودهاند.
محافظ با شرم و اندوهجادوییای نگاهش را پایین انداخت: «منسوال تو لونا با برادرای گمشدهام جنگیدم.»
«منظورت وارگهاست؟» لیث هیچ فرقی میانِپرسیدن انسانها، جانوران و گیاهان نمیگذاشت. تنهانداری تفاوت برایش میانِ دوستان و دشمنان بود.
«منظورم هاتیهاست.» محافظ به تیستا نگاه کرد. تیستا یک قدمشانس عقب رفت و ناخودآگاه بالهایش را بیرون آورد تا مطمئنشاهکارت شود سالماند. «متأسفم، نمیخواستم درموردش حرف بزنم چون میدونستم ناراحتت میکنه.»
رایمن پیش از آنکه بهبپرسد لیث چشمغره برود، با عذرخواهیجادوییای سرش را برای تیستا تکان داد.
تیستا بالهایش را ناپدید کرد و در دل عهد بست تا پایانِ مأموریت دیگر آنها را بیرون نیاورد.داشته «ملاحظهات جای تشکر داره اما لزومی نداشت. ما برای آماده شدن به اطلاعات نیاز داریم و اگه قرارهبکشونن وبالِ گردن بشم، ترجیح میدم برگردم خونه تا اینکه فقط برای مراعاتِ احساساتِ من امنیتتون رو به خطر بندازم.»
وقتی همه گزارشِ انواعِ هیولاهای بازگشتهای رادیگه که با آنها روبهرو شده بودند وباش تواناییهایشان را تمام کردند، رو به لیث کردند.
آجاتار گفت: «چطور ردیابت رو دقیق پیداوصل کنیم؟ اگه قراره پخش بشیم و بگردیم، بهترهآجاتار به اندازهٔ همهمون دستگاهِ گیرنده آماده کرده باشی.»
لیث جواب داد: «فقط به یه چشمهٔ مانای آزاد نیاز دارم تاکند سیگنال رو تقویت کنم. چشمهای که معدن داشته باشه هم خوبه، بهباش شرطی که انرژیش توسط یه سازهٔ مصنوعی مثل آزمایشگاه یا شهر جذب نشه.»
فالوئل مجبور شد با اربابِ بیدارشدهٔ محلی تماس بگیرد وسوال چندتایی از لطفهایی را که طلبکار بود درخواست کند، اماباشه در نهایت موقعیتِ یک چشمهٔ بیحاصل را به دست آورد.
لیث ابتدا آن را نشان زد تا بهعنوانِ مقصدِ وارپِ برج قابلاستفاده شود.داشته سپس از ارتباطِ میانِ خودش و آرتیفکت برای فراخواندنش استفاده کرد. برج مانایتله لازم را نداشت، اما پاسخش باز هم لیث را به مسیرِ درست راهنمایی کرد.
او همچنین سعی کرد پیوندِ ذهنیحمله با سولوس را فعال کند، اما فاصلهٔمیبره بینشان برای این کار خیلی زیاد بود.
لیث به جنوب، جنوبِ شرقیبپرسد اشاره کرد و گفت: «لعنتیجادوییای خیلی دوره. تو اون جهت.»
آجاتار آهی کشید: «چیزِ زیادی نیست ولی برای شروع خوبه. امیدوارم ردیابت رو زودتر پیدادارم کنیم، وگرنه نه تنها من و فالوئل برای فهمیدنِ مکانِ چشمهها حسابی زیرِ بارِ دِینباشیم میریم، بلکه ممکنه اربابانِ منطقه هم اطلاعاتشون رو با هم چک کنن و مشکوک بشن.»
لیث طوماری را داخلِ سولوسپدیا گذاشت و از سولوس پرسید که آیا حالشداشته خوب است و آیا میتواند مختصاتِ بُعدیِ مخفیگاه را با چشمان به دستتله بیاورد و با او به اشتراک بگذارد: «نباید نیازی به این کار باشه.»
سولوس به جای گذاشتنِ طوماری از خودش، طوماری را از سمتِ لیث بیرون کشیدمقصدمون که میگفت: «حالم خوبه ولی نمیتونم بنویسم.» از آنجا که میدانستند از هم جداجادویی خواهند شد، چند کاغذِ پوستی با جوابهای آماده تهیه کرده و داخلِ سولوسپدیا گذاشته بودند.
فضاهای بُعدی مشترک بودند و مهم نبود چقدر از هم دور باشند،کند برای هر دو کار میکردند. سولوس کاغذها را یکییکی در جیبهای لیثباش ظاهر میکرد تا او بتواند بدونِ جلبِ توجه محتوایشان را بررسی کند.
آجاتار و موروک ازشاهکارِ وجودِ برج بیخبر بودند وگرفت لیث میخواست اوضاع همینطور بماند.
وقتی پیامها کنارِ هم قرار گرفتند،پرسیدن نوشته شده بود: «جنوب — بیشنداری از — ۵۰۰ کیلومتر. زیرِ — آب.»
لیث این آخرین اطلاعات راگروهِ به اشتراک گذاشت و باعثشانس شد موروک با تحسین سوت بزند.
تایرانت این را به شوخی گفت، اما با توجه به علاقهٔ «ظاهراً عادیِ»جلویش آجاتار به این بحث، سؤالِ کاملاً جدیای بود: «جادوی خلأ، جادوی آفرینش، وپَست حالا هم این؟ نگو که تو خفا یه جور جادوی غیبگویی هم ساختی؟»
لیث شانه بالا انداخت و جواب داد: «چیزی به اسمِ قدرتهایپرسیدن ماوراءالطبیعه وجود نداره. فقط پدیدههای طبیعی هستن که میتونیم با علمغیرپَست مهار و بازتولیدشون کنیم. درست مثلِ کاری که با جادو میکنیم.»
به آسمانِ صاف اشاره کرد و گفت: «ردیاب فقط یهدارم جهش تو رطوبتِ هوا ثبت کرد و میدونیم که بارونمعما هم در کار نیست. اصلاً چطور میتونی همچین چرتوپرتهایی فکر کنی؟»
موروک پوزخند زد: «اینو کسی میگهحمله که از دوتا درایادِ جذاب یهیهراست رؤیا دربارهٔ عمیقترین خواستهٔ روحش دریافت کرده.»
لیث برای کویلاتازه چشمغره رفت و گفت:توانسته «چرا اینو بهش گفتی؟»
با لحنِ خشکی که مخاطبش لیث نبود جوابجلویش داد: «چون به نظرم رمانتیکه. در ضمن، منباور قسمتِ "جذاب" رو از داستان حذف کرده بودم.»
موروک با حسرت آهی کشید: «انگار کهدیگه تابلو نبود. منم به عنوانِ یه رنجرباش سروکارم زیاد به درایادها افتاده و اونا...»
کویلا به او لبخند زد و دروصل حالی که نورِ بنفشِ بیرمقی از پلکهایمقصدمون بستهاش بیرون میزد، پرسید: «چرا ساکت شدی؟»