چپتر 2617: فصل 2617
0فالوئل گفت: «در عوض، تیمِ دیگه برای پرت کردنِ حواسشون واردِ عملدارن میشه. به همین خاطره که از آجاتار خواستم باهامون بیاد. آلیجاه بهعنوانِمیتونن سفیرِ شورای بیدارشدگان عمل میکنه و به رهبرانِ الفها پیشنهادِ صلح میده.»
«این موضوع در کنارِ حضورِ دو اژدهای پَست و یک اژدهای کامل بهعنوانِ محافظانِ شخصیاش، بایدعنصریای توجهشون رو روی ما متمرکز نگه داره. در بهترین حالت، میتونیم مذاکرات رو شروع کنیم. درمیتونن بدترین حالت، با کمی آتشِ پشتیبانِ واقعی و اجرای گامهای روح، خودمونو به جای امن میرسونیم.»
«الفها نمیتونن بیدار بشن، براینگهبانشون همین بعیده که اقدامِ متقابلیجهان علیه جادوی روح ساخته باشن.»
لیث در حالی که نقشه راانرژیِ سبکسنگین میکرد، گفت: «فکر میکردم میخوایتضمین اول من با موگار حرف بزنم.»
هیدرا جواب داد: «آره، قبل از اینکه تصمیم بگیرم به نصیحتِجهان نگهبانانِ جیرا گوش کنم، برنامهمون همین بود. اما اینو در نظر بگیر.رشد بهعنوانِ دستِ اولمون، تو بهعنوانِ یه عاملِ بازدارنده ارزشِ خیلی بیشتری داری.»
«الفها فقط به جانورانِ الهی احترام میذارن، چون اونا همعمر بهاندازهٔ الفها عمر میکنن و بهخاطرِ جدِ نگهبانشون، جانورانِ الهی قرابتِبرابری عنصریای نسبت به انرژیِ جهان دارن که با الفها برابری میکنه.»
آلیجاه سر تکان داد: «من میتونم اینو تضمین کنم. هستهٔ مانای یهبرابری جانورِ الهی هم مثلِ هستهٔ خودمون با افزایشِ سن رشد میکنه، اما اوناطبیعی میتونن بهطورِ طبیعی از آبیِ روشن فراتر برن و تواناییِ فیزیکیشون هم بینظیره.»
«الفها غرورِ خیلی بزرگی دارن و خودشون رو از همهٔ نژادهای دیگهتضمین بهجز جانورانِ الهی برتر میدونن. اونا هرگز نمیتونن یه جانورِ الهی روروشن نادیده بگیرن یا عواقبِ خشمگین کردنِ یه تبارِ کامل رو دستکم بگیرن.»
لیث آهی کشید: «میدونم.» به یاد آورد که چطور سورتر و سینمارادارن از کمک به نجاتِ فلوریا امتناع کرده بودند، دقیقاً به این دلیلمیتونن که دخالتشان باعثِ یک جنگِ تمامعیار میشد که دودمانهایشان را درگیر میکرد.
فالوئل ادامه داد: «برای همین نیاز دارم لیث خودش رو جای یه اژدهای ارشد جا بزنه. بانسبت اون جثه و هستهٔ بنفشش، کمتر کسی فکر میکنه که اون ضعیفالجثهست و اونایی هم که اینطورطبیعی فکر کنن، پیشِ خودشون میگن حتماً حامیانِ قدرتمندی داره که میراثِ تبارشون رو باهاش به اشتراک گذاشتن.»
«در حالی که ما اوضاع رو میسنجیم، شماها برید به غارها وبرابری آیین رو با سولوس اجرا کنید. موروک و نالروند هنوز مثلِ دفعهٔبهطورِ قبلن، پس دلیلی نداره فکر کنیم آیینِ دوم قراره متفاوت پیش بره.»
«اگه اوضاع برامون خوب پیش بره، لیث نوبتِ خودش رو انجام میده و ما بدونِجانورِ اون به مذاکرات ادامه میدیم. اگه اوضاع خراب بشه، همه بهجز لیث، نالروند، آجاتار وغرورِ من حاشیه رو ترک میکنن تا لحظهای که کارمون تموم شد بتونیم سریع بزنیم بیرون.»
سولوس پرسید: «میفهمم که نالروند تنها کسیه که میتونه شما رو بیاره بیرونبرابری و شما هم از ما بزرگتر و قویترید، اما مطمئنی در صورتی کهطبیعی قبل از پایانِ آیین جاتون لو بره، برای حفظِ موقعیتتون به کمک نیاز نداری؟»
از اینکه از کنارِ لیث برود متنفرچون بود، اما در غیرِ این صورت مجبور میشدقرابتِ رازش را برای آجاتار و موروک توضیح دهد.
«نگران نباش، سولوس. من برای صلح اومدم اینجا، اماانرژیِ برای جنگ آمادهام.» لباسهای فالوئل دگردیسی یافتند و بهجانورِ زره قلعه سلطنتی که مختصِ خاندانِ نیکسدرا بود تبدیل شدند.
«همونطور که گفتم، هرچی یه نفر مسنتر باشه، ورودش به حاشیه خطرناکتره. مادرمهستهٔ نمیتونست باهامون بیاد، برای همین بهترین چیزِ بعدی رو به من سپرد.» صاعقههای نقرهایرنگتواناییِ در سراسرِ زره و گلیوی که در دستش ظاهر شد، یعنی نزاع، جریان یافتند.
«این وفاداریِ من به تایریس و استادیِ ادعاییام رو روی یکی از تواناییهای اصلیِ تبار مثلِ گردابِهستهٔ زندگی ثابت میکنه. بچهها، حتی نقشههای جایگزینِ من هم برای خودشون نقشهٔ جایگزین دارن. تنها چیزی که نادیدهبزرگی گرفتم حماقتِ خودم بود.» فالوئل در حالی که دردی ناگهانی از شکمش به تمامِ بدنش پخش میشد، نالید.
فریا با صدایی پرالهی از نگرانی پرسید: «فکر میکنیدبهاندازهٔ بهبودیِ کاملتون چقدر طول میکشه؟»
«نمیدونم، ولی اگهبهخاطرِ منو ببرید بیرون خیلیعنصریای سریعتر میشه. اینو مطمئنم.»
آجاتار به هیدرا کمک کرد تا آرام از جا بلند شود و پیش از آنکهجانورِ او را به نالروند بسپارد، مطمئن شد که با وجودِ هستههای کمکیِ همچنان درهمریختهاش، همجوشیِ جاذبهاشبزرگی پایدار است. وگرنه با وجودِ هیکلِ ظاهراً ظریفش، با اولین قدمِ اشتباه او را له میکرد.
موروک گفت: «منم میرم بیرون، عزیزم. اوناقرابتِ به یه محافظِ بیدارشده نیاز دارن وتکان منم میخوام یه چیزی رو امتحان کنم.»
پیش از آنکه کویلا بتواند از او توضیحاونا بخواهد، تایرانت با چنان راحتیای از حاشیه بیرونعنصریای رفت که همه، حتی نالروند را بینهایت حرص داد.
رزار غرید: «من سالها تمرین لازم داشتم تا بتونم این کار روبرابری بکنم. حتی الان هم تمرکزِ دقیقی میخوام تا بتونم پسزدنِ آگاهیِ موگاربهطورِ رو تحمل کنم، در حالی که این کار براش فقط یه شوخیه.»
کویلا و فریا همزمان پرسیدند: «میشه منمجهان باهات بیام؟» اولی نگرانِ شوهرش بود ومانای دومی هم نگرانِ استادش و هم دوستپسرش.
نالروند در حالی که درگاهی به دنیای بیرون باز میکرد، جواب داد: «متأسفم، هربار فقط میتونم یههستهٔ نفر رو با خودم ببرم و اگه مجبور بشم چند بار برم و بیام، وقتِ بیشتری روغرورِ برای بهبودیِ من از دست میدیم. نمیتونیم وقتی اینطور بیدفاعیم ریسکِ لو رفتن رو به جون بخریم.»
او و فالوئل دندان روی جگر گذاشتند. به خاطرِ وضعیتِ ضعیفشان، این سفرجدِ دشوارتر از قبل بود. با این حال دستکم هیدرا بهمحضِ رسیدنشان احساسِ راحتیِمانای فوری کرد. حتی فضای دقیقاً بیرونِ پرده در مقایسه با حاشیه دنیای متفاوتی بود.
انرژیِ جهان با داشتنِ تنها ذرهای از آگاهیِ موگار،انرژیِ تقریباً بیجان بود. بدونِ فشارِ خارجی، هستهٔ فالوئل میتوانست آثارِمثلِ باقیمانده از مسمومیتِ مانا در هستهاش را بهراحتی دفع کند.
نالروند نزدیکش نشست و هر دو به تایرانت نگاه کردند که ظاهراً داشت حرکاتِ کششی انجاممثلِ میداد. پس از آن، چند طلسم بافت و یک سپرِ هوا پدید آورد تا از خودش درهمهٔ برابرِ شنها محافظت کند و سپرِ دیگری از تاریکی ساخت تا جلوی نورِ خورشیدِ کویر را بگیرد.
آخرین چیزی که پیش از بلعیده شدنِقرابتِ موروک در سیاهیِ مانع دیدند، این بودتکان که او در حالتِ مراقبه چهارزانو نشست.
نالروند از تمام کردنِالهی جملهاش امتناع کرد واونا گفت: «فکر میکنی داره...»
فالوئل چشمانش را بست و با استفاده از فنِانرژیِ تنفسش، آسیبِ واردشده به جریانِ مانایش را تجسم کردجانورِ تا آن را برطرف کند و گفت: «خیلی زود میفهمیم.»
ابتدا هر اثری از مانای بیگانه را از بدنش دفع کرد وتضمین سپس جریانِ مانا را هدایت کرد تا کانالهایی را که به دلیلِروشن تلاشِ ناموفقش برای دزدیدنِ دانشِ موگار آسیب دیده بودند، دوباره باز کند.
او گردابهای پرآشوب را به شکلِ کرههایی متراکم کرد وانرژیِ سپس یکییکی بیدارشان کرد تا اینکه جریانِ مانا بهقدری ترمیممثلِ شد که بتواند بدونِ کمکِ او به ترمیمِ خودش ادامه دهد.
میتونستم همهچیز رو تو یه مرحله درست کنم، ولی ترجیح میدم به اینجدِ زودی همچین باری رو روی هستهٔ مانام نذارم. این کار مانام رو تخلیهمانای میکرد و نمیذاشت تا زمانِ بهبودیِ کامل از هیچ فنِ تنفسی استفاده کنم.
در عوض با این روش، هستههای کمکی ونسبت ظرفیتِ مانام با هم بهبود پیدا میکنن، چونهستهٔ جریانِ مانای هستهام اونا رو به حالتِ اول برمیگردونه.
چند دقیقه بعد، نالروند از خیره شدن به گنبدِ تاریکی خسته شدتضمین و به اطراف نگاه کرد. پس از نیم ساعت، طلسمها محو شدندروشن و پیکرِ تایرانت را که در حالِ چرت زدن بود نمایان کردند.
موروک در حالی که با دست جلوی نورِ خورشید را میگرفت،جهان خمیازهای کشید و گفت: «لعنت به این طلسمها و مدتزمانِ کوتاهشون. میدونستمرشد که باید یکی دو تا آرایه یاد میگرفتم، ولی کی وقتشو داره؟»