چپتر 2189: بدون عنوان
0موها و ریشِ قهوهایِ رئیسِ آکادمیِ گریفونِقویتر طلایی دیگر هیچ اثری از سفیدی نداشت واغراقآمیزن رگههای سرخش همچون شعلههایی زیرِ نورِ خورشید میسوخت.
لیث جنگ را بیرون کشید و سرِ او را نشانهحرفایید رفت. هیستار با ضربهای تیغه را پس زد و بعد بهچنان خودِ لیث ضربه زد و او را محکم به دیوار کوبید.
هیستار گفت: «یالا، یهخیلی کم تلاش کن. اگه حوصلمواغراقآمیزن سر ببری، زنگ میزنم به—»
با اجرای طلسمِ تاریکیِ ردهٔ ۱بیرحمِ توسط ولادیون که سقف و دیوارهابکشد را سیاه کرد، اتاق تاریک شد.
نخستین زیرِ میزِ هیستار پنهان شده بود تا از گزندِ بیرحمِ خورشید در امانکفِ بماند و برای ضدحملهاش نقشه بکشد. زخمهایش با سرعتی که با چشمِ غیرمسلح دیده میشدتجربهٔ بسته شد و در حالی که همزمان چند طلسم رها میکرد، به سمتِ هیستار پرید.
وقتی رئیسِ آکادمی دستانش را بالا برد وبیشتری دیواری از سنگِ افسونشده پدید آورد که سدِقویتر راهِ رگبارِ حملات شد، ردای طلاییاش به اهتزاز درآمد.
«همین؟ از یکی از نخستینهای بابا یاگا انتظارِ بیشتری داشتم. شنیدهقراره بودم که شماها قراره از اژدهایانِ ارشد قویتر باشید، اما خیلیاغراقآمیزن ضعیفتر از این حرفایید. یا شایعات اغراقآمیزن یا نورِ روز ضعیفتون میکنه.»
هیستار کفِ زمین را به جای خود برگرداند و بعد چنان سریع به ولادیون مشتچشمِ زد که هیچ وقتی برای جاخالی دادن نماند. خونآشام به لطفِ هزاران سال تجربهٔ نبردشدستانش توانست ضربه را دفع کند، اما شدتِ برخورد او را به سمتِ کالّا پرتاب کرد.
وایت فقط به این دلیلخیلی توانست بلینک کند و دور شودروز که فاصلهاش را حفظ کرده بود.
رئیسِ آکادمی با طعمهاش بازی میکردیاگا و میکوشید ارزشِ آنها را برای بخشِقراره آزمایش روی انسانها و ملکهٔ حقیقی بسنجد.
لیث در حالی که با یک جهش روی پاهایش میایستاد،شماها با خود فکر کرد: چطور هیستار میتونه اینقدر قوی باشه؟حرفایید طبقِ بررسیهای ما، گریفونِ طلایی با یه انسان پیوند خورده.
سولوس بیآنکه دست از کار بکشد، از راهِ پیوندِ ذهنی پاسخنقشه داد: «حدسِ من اینه که اونم مثلِ منه. بخشی از جرمِ نیمهٔطلسم آرتیفکتیاش رو حفظ کرده و چشمهٔ مانای زیرِ پامون بهش نیرو میده.»
«با اینقویتر حال کالبدشاما هنوز انسانیه.»
لیث سر تکان داد و طلسمِ جادوگرِ نبردِ ردهٔ ۴ خود، زمستانِشماها خُردشده، را رها کرد. این طلسم موجِ شوکی از بادِ سرد ایجاد میکردروز که عضلاتِ قربانیانش را سفت میکرد و همزمان استخوانهایشان را به لرزه درمیآورد.
حتی اگر رئیسِ آکادمی دردی حسبیشتری نمیکرد یا از تلفیقِ تاریکی بهرهاژدهایانِ میبرد، زمستانِ خُردشده قدرتش را فلج میکرد.
هیستار گفت: «هوشمندانهست، اما کافی نیست.» چشمانشامان با مانا شعلهور شد و دیوارهای آکادمیسرعتی جان گرفتند و گولمهای سنگیِ انساننمایی پدید آوردند.
سازهها از طلسمها تأثیری نپذیرفتند و آنقدر در مسیرِشایعات لیث ایستادند تا هیستار خودش را بازیابد. او جنگ راچنان با بازویش سد کرد و جز زخمی سطحی، آسیبی ندید.
انگار لبهٔ تیغهٔیکی خشمگین به بلوکی ازانتظارِ آدامانت برخورد کرده بود.
هیستار در حالی که به حالتِ تهاجمی درمیآمد، گفت: «چه آرتیفکتِ شگفتانگیزی!اژدهایانِ تا حالا فقط شمشیرِ آرتان تونسته بود بهم آسیب بزنه. دیگه چیضعیفتون تو چنته داری؟» گوشتِ تنش و ردای طلاییاش در دم ترمیم شد.
لیث سنگین بود، اما رئیسِ آکادمی سنگینتر بود. هر بار که با همزخمهایش گلاویز میشدند، این لیث بود که مدام به عقب رانده میشد. بدتر از همهپرید اینکه، مهم نبود جنگ چند گولم را نابود میکرد، مدام گولمهای بیشتری پدیدار میشدند.
ولادیون با منقبض کردنِ عضلاتش، سازههایی را که حرکاتش رااغراقآمیزن محدود کرده بودند خُرد کرد و فریاد زد: «دیگه کافیه!»سریع و طلسمِ جادوی خونِ ردهٔ ۵، زندگیِ نفرینشده، را رها کرد.
نامردگانِ بیدارشده میتوانستند از جادوی روح استفادهانتظارِ کنند، اما چون این جادو از هستههای خونشانارشد نشئت میگرفت، به جای سبزِ زمردین، سرخرنگ بود.
مهی زرشکیرنگ در سراسرِ اتاق پخش شد کهشنیده در برابرِ اشیاءِ بیجان شبیهِ اسیدی قدرتمند، و برایخیلی موجوداتِ زنده همزمان مثلِ اسید و زهر عمل میکرد.
زندگیِ نفرینشده از جنبهٔ آب استفاده میکرد تا به درونِ هر شکاف و منفذِ قربانیانشچشمِ نفوذ کند، از آتش برای سوزاندنشان، از خاک برای تکهتکه کردنشان، از باد برای شکافتنشان، ازبالا تاریکی برای بلعیدنِ جوهرشان، و از نور برای سرعت بخشیدن به پخش شدنِ خودش بهره میبرد.
گولم به ماسه تبدیل شد وضعیفتر مدیر ذوب شد، اما همهٔ آنهاضعیفتون یک لحظه بعد دوباره شکل گرفتند.
سولوس گفت: «تسلیم نشید! همون لحظهای که بدنش نابود شد، هستهٔ نیروی آکادمی ضعیفاژدهایانِ شد و طلسمهای نهانسازش به هم ریخت. اسکن داره سریعتر پیش میره.» این حرفکفِ ولادیون را به این فکر انداخت که این صدای زنانه اصلاً متعلق به کیست.
هیستار گفت: «خیلی خوبه! اما اگه برام توضیح ندیدبودم چرا اون زن مثل احمقها اونجا نشسته، به اینضعیفتر بازی خاتمه میدم.» و در جواب دو ضربهٔ خنجر خورد.
لیث قلبش را شکافته بود وبیرحمِ خونآشام سرش را، اما به نظربکشد نمیرسید هیچکدام از اینها برایش مهم باشد.
هیستار در حالی که بشکن میزد تا زنگِحرفایید خطر را به صدا درآورد، گفت: «خودتون خواستید. دیگهخود از این مسخرهبازیهاتون خسته شدم.» اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
سولوس با ترکیب کردنِ چند رون ازانتظارِ عصای فرزانه با رونهای آرایههای نظارتی، طلسمش راارشد خنثی کرده و باعثِ اتصالکوتاهِ آنها شده بود.
«غیرممکنه. چطور میتونید—» با عقب پریدنِ لیثداشتم و ولادیون و رها کردنِ تیغههایشان در بدنِباشید مدیر، دردِ جانکاهی حرفِ هیستار را قطع کرد.
تواناییِ جریانِ معکوسِ جنگ، افسونهای دفاعیِ مدیر را خنثی میکردضدحملهاش و به تشنگیِ نخستین اجازه میداد تا تمامِ طلسمهایش راحالی بدونِ روبهرو شدن با هیچ مقاومتی درونِ او رها کند.
لیث جریانی از شعلههای مبدأ بنفش را پرتاب کرد، در حالی که ولادیون تواناییِ تبارش،زمین سرقتِ خون، را فعال کرد. هیستار شروع به خونریزی از تمامِ سوراخها و منافذِ بدنشنبردش کرد، زیرا خونش با میلِ خود از بدنش خارج میشد و به بدنِ خونآشام میرفت.
زخمهای بازِ متعدد این روند رایاگا سریعتر و آسانتر کرد و ولادیون راقراره سرشار از مانا و توانِ تازه کرد.
بدنِ مدیر دوباره فروریختیاگا و اسکنِ هستهٔ نیروشنیده حتی سریعتر پیش رفت.
وقتی هیستار دوباره ظاهربود شد، گفت: «بازی دیگه بسه!»برای و تمامِ دفتر جان گرفت.
لیث، ولادیون و کالّا در کفِ زمین فرو رفتند که پاهایشان را مانندِ گیره بهزمین دام انداخت. آنها سعی کردند بلینکِ روحی کنند، اما مدیر یک طلسمِ بُعدی را فعالنبردش کرده بود که سولوس تا به حال ندیده بود، بنابراین نتوانست آن را خنثی کند.
میدانِ ایستا بیشتر از آنکه عنصری را مهروموم کند، از گرانش استفاده میکرد تا فضای اطرافِ اجراکنندهاش رااما فشرده کند و خم کردن یا تغییرِ شکلِ آن را دشوار سازد. از آنجا که این طلسم نهجاخالی بر انرژیِ جهان، بلکه بر یک ناحیه تأثیر میگذاشت، حتی جادوی روح هم تحتِ تأثیرِ آن قرار میگرفت.
معمولاً قربانیانِ میدانِ ایستا فقط باید همان مقدار مانایی را کهقراره اجراکننده به کار برده بود خرج میکردند تا یک طلسمِ بُعدیِاغراقآمیزن واحد ببافند یا چیزی را از یک آیتمِ بُعدی بیرون بیاورند.
با این حال، هیستار قدرتِ یکبیرحمِ چشمهٔ مانا را در اختیار داشت وزخمهایش با بیرحمیِ تمام از آن استفاده میکرد.
لیث از مخفی نگهداشتنِ هویتش دست کشید و شعلههای خلأ را ازضعیفتون بدنش پدید آورد. ولادیون تواناییِ تبارش، هالهٔ زندگی، را فعال کرد تانماند دیوارِ دفاعیای از نیروی زندگی برپا کند و خودش را رها سازد.
کالّا از پیوندش با نیمهفیلاکتری استفاده کرد تا مانایداشتم آن را به مانای خودش اضافه کند و بهاما قدرتِ جادوییای همتراز با یک هستهٔ بنفشِ روشن برسد.
همهٔ آنها شکست خوردند، زیرا سنگِ افسونشدهٔداشتم گریفونِ طلایی دورشان پیچید و از جرم وباشید قدرتِ خامِ خود برای درهمشکستنِ آنها استفاده کرد.
هیستار در حالی که شعلههای خلأ را خفه میکرد، گفت: «خوش برگشتی،بکشد ورهن. ملکه مدتهاست که میخواد تو رو ببینه. خیلی اذیتش کردی، برایرها همین همونقدر که از من سپاسگزار میشه، با تو بیرحم خواهد بود.»
«از اونجا که تا قبل از برگشتنِ اعلیحضرت وقت داریم، حتماً تو رو درهم میشکنم.»زمین مشتی به شکمِ لیث خورد و باعث شد از شدتِ درد به خود بپیچد. «اینجورینبردش دیگه مجبور نیست شجاعتِ بیمعنیِ تو رو تحمل کنه و افتخارِ من هم بیشتر میشه.»
سیلیای صورتِ لیث را بیش ازیاگا ۹۰ درجه چرخاند و اگر هنوزشماها گردنی برایش مانده بود، آن را میشکست.