چپتر 1813: مهمانهای ناخوانده (بخشِ ۱)
0لیث آغوشِ سولوس را پاسخ داد و گفت: «فقط کارِ من نبود. مامانزمردیاش پردههای دیوارکوب رو سفارش داد و بابا هم وقتی فهمید تزئیناتِ برج چقدر براتجلو مهمه، داد نقاشیها رو بکشن. من فقط پولش رو دادم و کلی غذا پختم.»
سولوس آنها را هم در آغوش گرفت، اما این بار با دقت زورش را مهارموهای کرد و گفت: «ممنون مامان. ممنون بابا. واسه ده نفرمون یه کم زیادهروی نیست؟ یعنی،دلپذیرِ حتی اگه مامانبزرگ هم مثل دفعهٔ قبل چند نفر رو با خودش بیاره، بازم خیلی زیاده.»
الینا جواب داد: «نه عزیزم. همهٔ دوستات روسبزِ دعوت کردیم.» همان موقع در باز شد و سلیا،چشمانش نالروند، محافظ و بچههایشان از دروازهٔ عمارت وارد شدند.
بعد نوبتِجلو کالّا، نایکابگیرد و نوک بود.
سالارک لباسِ شبِ زمردین و راحتی پوشیده بود تا بهمیذاری شکمِ برآمدهاش فضای لازم را بدهد: «تولدت مبارک، سولوس. امیدوارمرنگِ اشکالی نداشته باشه که چند تا همراه با خودم آوردم.»
«تولدت مبارک الفین، سولوس،اسمِ یا هر اسمِ دیگهایخودت که الان روی خودت میذاری.»
سینمارا در لباسِ شبِ سبزِ زمردیاش خیرهکنندهسینمارا بود؛ لباسی که موهای سرخِ آتشینش را بهمیکشید رخ میکشید و با رنگِ چشمانش همخوانی داشت.
ققنوسِ تاریکیِ بلندقامت جلو رفت تا سولوس را در آغوش بگیرد ومنتظرِ او را در عطرِ دلپذیرِ و گُلمانندِ موهایش غرق کرد: «خبر نداریبینی چقدر منتظرِ دعوتت بودم. کارِ زشتی بود که تا الان منو معطل گذاشتی.»
سولوس در حالی که با نگاهش ککومکهای کوچک و بامزهٔ روی بینی و زیرِ چشمانِ او راسرخِ دنبال میکرد، پیشِ خودش اعتراف کرد که سینمارا واقعاً زیباست. بعد به خودش که آمد، دید بهغرق ککومکهای روی سینهٔ پُرِ هیئتِ انسانیِ ققنوس خیره مانده است که در آن حالت کاملاً به چشم میآمد.
سولوس که تازه دلیلِ واکنشِ لیثالان در اولین دیدارشان را فهمیده بود،زمردیاش پرسید: «ما تو گذشته همدیگه رو میشناختیم؟»
انگار منمدیگهای از زنهاروی خوشم میاد.
سینمارا هدیهای مستطیلشکل را که کاملاً مشخص بود یک تابلوی نقاشی است به دستِبودم سولوس داد و او را از شدتِ ذوق به لرزه انداخت: «منادیون ققنوسهای زیادیمیکرد رو به شاگردی قبول میکرد. صفِ طولانیای بود، ولی ارزشِ صبر کردن رو داشت.»
خوشقیافهترین مردی که سولوس در تمامِ عمرش دیده بود ازمیذاری در وارد شد: «باز که داری به جونِ دوستات نقرنگِ میزنی، خواهرِ عزیزم. عجیبی نیست که هیچکس دلش نمیخواد دوروبرش باشی.»
به نظر میرسید در اوایلِ سیسالگی باشد. حدودِ ۱٫۸۴ متر قد،سبزِ موهای بلوندِ گندمی و چشمانی آبی به زلالیِ آسمان داشت. لباسِ شبِققنوسِ جذبش، وقارِ پرصلابتِ حرکات و بدنِ ورزیدهاش را بیشتر به رخ میکشید.
فکِ سولوس، مثلِ بقیهٔ زنانِخودت حاضر در اتاق به جزخیرهکننده بستگانِ مرد، روی زمین افتاد.
سینمارا بیشتر با غرشبگیرد تا حرف زدن، گفت: «کیغرق تو رو دعوت کرده، سورتر؟»
رااز، سنتون و محافظ همزمان گفتند: «هی، به ما برخورد!»میذاری اما لحظهای بعد، نگاهشان به زنی افتاد که کنارِ سورتررنگِ قدم برمیداشت و از نظرِ زیبایی دستکمی از او نداشت.
رتیا هم در اوایلِ سیسالگی به نظر میرسید و بهسینمارا لطفِ کفشهای پاشنهبلندش، همقدِ شوهرش بود. موهایی به سرخیِ خورشیدِچشمانش در حالِ غروب و چشمانِ نقرهایرنگی داشت که مثلِ ستارهها میدرخشیدند.
لباسِ شبِ نقرهایرنگی به تن داشتمیذاری که با چشمانش همخوانی داشت و جلوهٔسرخِ موها و پوستِ گلگونش را دوچندان میکرد.
یقهٔ هفتیِ لباسش زیاد باز نبود، اما همانقدر هم خوشتراش بودنِ اندامش را نشان میداد و نگاهِمعطل هر کسی را که زیباییِ زنانه را میفهمید، به خود میکشید. دستوپای کشیدهاش با چنان وقاری حرکتدید میکرد که به زیباییاش میافزود و لبخندش آنقدر درخشان بود که میتوانست به یک جسد جانِ دوباره ببخشد.
از زمانِ اولین دیدارش با نالیر در دورانِ کودکی، لیث دیگر اینطور به هیچخیرهکننده زنی خیره نشده بود، اما کاری هم از دستِ او یا هیچکسِ دیگری برنمیآمد.رفت گویی وقارِ فالوئل با زیباییِ تایریس درآمیخته بود و جذابیتی مقاومتناپذیر را خلق کرده بود.
یک ثانیه بیشتر از حدِ معمول و ارادهای محض لازم بود تا لیث دست از خیره ماندنآتشینش به او بردارد، در حالی که مردانِ دیگر به چند سقلمه از طرفِ همراهانشان نیاز داشتند. جذابیتهایخبر سورتر بهمحضِ اینکه زنان متوجهِ نگاهِ احمقانهٔ روی چهرهٔ شوهرانشان شدند، اثرش را از دست داده بود.
سورتر در حالی کهروی با لیث دست میداد گفت:زمردیاش «مامان دعوتم کرد، خواهرِ عزیزم.»
«گذشته از این، من الفین رو هم میشناختم. منغرق هم شاگردِ منادیون بودم و مشتاق بودم این زوجِگذاشتی مشهوری رو که اغلب با جوانیِ خودمون مقایسهشون میکنی ببینم.»
اژدهای نورخودم رو بهالفین سولوس کرد.
پرسید: «تولدت مبارک،الفین الفین. یا ترجیحالان میدی سولوس صدات کنم؟»
پاسخ داد: «ممنونم، وروی سولوس رو ترجیح میدم.سبزِ الفین برام فقط یه اسمه.»
سورتر سر تکان داد: «برای منم همینطوره.گُلمانندِ اسمت رو هر چیزی که انتخاب کنی، هدیهٔزشتی من عوض نمیشه. میتونی همین الان بازش کنی.»
بستهٔ مستطیلیِ نازکی به او داد که مشخصاً یکی دیگر از نقاشیهای ثرین بود.خیرهکننده سولوس کاغذِ کادو را باز کرد و تصویری از مادرش را دید که دررفت کوره کار میکرد. کنارِ منادیون، گهوارهای بود که پیکرِ کوچکی در آن خوابیده بود.
عنوانِ نقاشی «لالایی» بود.
سولوس با چشمانیالان پر از اشکمیذاری گفت: «خیلی ممنونم.»
رتیا با خنده گفت: «خواهش میکنم. مادرت حتی وقتی نوبتِ اونداری بود که ازت مراقبت کنه هم به کارش ادامه میداد وکوچک خیلی زود صدای چکشِ او برات به نشونهٔ خواب تبدیل شد.»
سورتر در حالی که به میزهای پر از بستنی و دیگر شیرینیهای زمینی که لیث بازآفرینی کردهسرخِ بود نگاه میکرد، گفت: «امیدوارم شما دو تا اونقدر قدردان باشید که با چند تا از اونغرق خوراکیهای لذیذی که مادرِ وحشتناک و خواهرِ رئیسمآبم به بچههامون میدن ولی از ما دریغ میکنن، جبران کنید.»
لیث پرسید: «اینا فقط غذادیگهای هستن و موادِ اولیهشون اصلاً گرونسبزِ نیست. چرا این کار رو میکنن؟»
سورتر با غرغر پاسخ داد: «چون دوست دارن بچههامون رو لوس کنن وسرخِ میخوان ما رو به آشیانه بکشونن. ادبم کجا رفته. لیث، سولوس، اجازه بدید نیمهٔدلپذیرِ بهترم، رتیا گریفونِ باد رو بهتون معرفی کنم. رتیا، اینا لیث و سولوس هستن.»
رتیا گفت: «مایهٔ افتخاره.» و چناندلپذیرِ تعظیمِ بینقصی کرد که ارادهای محضمنتظرِ میخواست تا به چاکِ سینهاش خیره نشوند.
سولوس پرسید:خودم «چند وقتهالفین با هم هستید؟»
رتیا گفت: «کمی بیشتر از هزار سال پیش ازدواج کردیم و اززمردیاش اون موقع تا حالا خوشبخت بودیم.» فقط فکر کردن به تمامِ لحظاتیتاریکیِ که با هم شریک شده بودند، باعث شد رتیا از شادی بدرخشد.
لیث که در پنهان کردنِ تعجبشمیذاری سخت شکست خورده بود، گفت: «چی؟ فکرسرخِ میکردم بیدارشدگان با رابطههای بلندمدت مشکل دارن.»
سورتر پاسخ داد: «این به خاطرِ اینه که بیدارشدگان با بالا رفتنِمنتظرِ سن بیاحساس و خودخواه میشن. اونا فضای خودشون و زمانِ خودشون روبینی میخوان تا به آزمایشهای خودشون برسن و هر چیزِ دیگهای رو متوقف میکنن.»
«ترفندِ اینکه رابطه جواب بده اینه که کارای خودت رومیذاری متوقف کنی و تشخیص بدی کِی عشقت بیشتر از نیازیرنگِ که تو به اون دانشِ خاص داری، بهت نیاز داره.»
لیث با شنیدنِ این حرفهادیگهای احساسِ گناه کرد و گفت:سینمارا «میفهمم، ولی یه بحرانی هست—»
نه تنها هنوز به سولوس در فنِ تنفسِ خودش کمک نکرده بود،موهای بلکه حتی همان روز در گالری او را فراموش کرده بود، فقطرفت به این دلیل که بیش از حد غرقِ کارش با ارث شده بود.
رتیا حرفش را قطع کرد: «همیشه یه بحران، یه پیشرفت، یا هرمنتظرِ بهونهای که راحت به ذهن میرسه وجود داره. اگه یاد نگیری کِی متوقفزیرِ بشی، هیچ رابطهای هرگز جواب نمیده. یه مشکلِ دیگه برای بیدارشدگان بچههاشون هستن.»
«توی یه نقطهای، باید تصمیم بگیرن که اونا رو بیدار کنن یاسبزِ نه. غیربیدارشدگان عمرِ کوتاهی دارن و دیدنِ مرگِ حتی یه بچهٔ رویاعصابققنوسِ میتونه محکمترین پیوند رو هم بشکنه، چون اون هنوزم بچهٔ رویاعصابِ خودشونه.»