چپتر 1666: حرکتهای آغازین (بخشِ ۲)
0بازپرسهای سلطنتی در تردیدهای لیث شریک بودند اما به نتایجِ متفاوتی رسیدند. آنها زندانیانی راباورم که اربابانِ شهر زنده نگه داشته بودند، گروگانهایی میدانستند که خائنان قصد داشتند از آنهامیگذاشتند بهعنوانِ عاملِ بازدارنده استفاده کنند، زیرا بیشترشان به خانوادههای اشرافیِ وفادار به دربارِ سلطنتی تعلق داشتند.
در همین حال، در چندبیارباب صد کیلومتریِ زسکا، چند گامِ وارپِوقتیم روح درونِ لانهٔ سایروک باز شد.
ملکهٔ دیوانه تنها با یک تابدادنِ شمشیرِ آرتان کنترلِاینم آرایههای دفاعیِ حالا بیارباب را به دست گرفت و گفت:سرد «خدایان، عاشقِ وقتیم که یه نقشه اینقدر خوب پیش میره.»
او در طولِ معاملاتِ گذشتهشان، بهوالرونِ امیدِ مرگِ اژدهای سیاه، مختصاتِ بُعدیِچیزی خانهٔ او را به خاطر سپرده بود.
حالا نهتنها بهجای نیمی از ثروتی که او از شهرهای نسترار جمعآوری کرده بودمیکردند تمامش را برمیداشت، بلکه داراییهایی که سایروک در طولِ زندگیاش انباشته بود، میراثِ جادوییاش، وکار تمامِ سلاحهای جادوییای را که در ازای شعلههای مبدأش مبادله کرده بود نیز تصاحب میکرد.
یورمون والرونِ کوچک را در آغوش داشت و جانورانِ امپراطور هروقتیم چیزی را که به زمین پیچ نشده بود جمع میکردند. او گفت:سیاه «باورم نمیشه همونطوری که زدروس رو گول زدی، سرِ اینم کلاه گذاشتی.»
چیزهای پیچشدهباورم را برایهمونطوری آخرِ کار میگذاشتند.
لحنش سرد بود و شک داشت که ثرود او را هم فریب داده باشد:پیچ «با اینکه اون تو دورانِ حبسِ من تو هوریول به دنیا اومد و ماچیزهای بهسختی همدیگه رو میشناختیم، سایروک بازم پسرعموی من بود. من اونو بهت معرفی کردم.»
ثرود سر تکان داد و گفت: «من هرگز با تو همچین کاری نمیکنم. این یه کلکنمیشه نبود، فقط یه نقشهٔ جایگزین بود. من واقعاً به یه خدمتگزارِ قدرتمند برای منطقهٔ نسترار نیازسرد داشتم و هر چیزی رو که سایروک برای مقابله با شورا نیاز داشت در اختیارش میذاشتم.»
«با این حال نمیتونستم ریسک کنم و در صورتِ گند زدنش، ماهها برنامهریزی و آمادهسازی رو هدر بدم.معاملاتِ به همین خاطره که مجبور شدم خرابکاریهاش رو جمع کنم و پوستدزدهام رو اونجا بکارم. اینجوری، با اونجمعآوری یا بدونِ اون، من هنوز منطقهٔ نسترار رو تحتِ فرمانم دارم و هیچکس هم به چیزی شک نمیکنه.»
پوستدزدها هیولاهایی بودند که میتوانستند شکلِ آخرین موجودی را که مصرف میکردند به خود بگیرند، بهکار این شرط که آنها را درسته میبلعیدند. پوست و استخوانها به آنها توانایی میداد ظاهرِ فیزیکی رامیشناختیم تا حدِ نیروی زندگی بینقص کپی کنند. از طرفی، خوردنِ مغز خاطراتِ قربانی را به آنها میبخشید.
تنها چیزهایی که نمیتوانستند تقلیدیورمون کنند، اندامهای مانای مسئولِ تواناییهایجانورانِ تبار و هستهٔ مانا بود.
آنها در حیاتوحش یا برای دهکدههای دورافتاده شکارچیانی مهیب بودند، زیرا تا زمانی کهمیکردند خیلی دیر نمیشد، تشخیصشان غیرممکن بود. اما نمیتوانستند تهدیدی واقعی برای یک نیروی شبهنظامیِ سازمانیافتهکار باشند، چون یک پوستدزد فقط تا زمانی که گرسنه نبود میتوانست ظاهرش را حفظ کند.
پس از آن، ذاتِ وحشیشان غلبه میکردگرفت و رفتارِ عادی را برایشان سختتر میساخت،خوب تا اینکه یا تغذیه میکردند یا لو میرفتند.
ثرود روی آنها آزمایش کرده و دریافته بود که حتی آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر هم بهآخرِ آنها اجازه نمیداد از بیداری جانِ سالم به در ببرند. هستههای معیوبشان هر بار میترکید وبهسختی با اینکه گریفونِ طلایی میتوانست آنها را زنده نگه دارد، عذابِ ابدیشان آنها را بیفایده میکرد.
کاری که آرایه میتوانست بکند این بود که آنها را مجبور سازدچیزی غرایز و گرسنگیشان را تا جایی سرکوب کنند که بتوانند تا زمانیسرِ که ثرود تصمیمِ دیگری میگرفت، بینقص به تقلید از همان شخص ادامه دهند.
اشرافزادگانِ واقعی که با نقشههای او مخالفت کرده بودند، مدتهازمین پیش با پوستدزدهایی جایگزین شده بودند که حالا قهرمانانِ مقاومتزدی به شمار میرفتند و اعتمادِ کاملِ تاج را جلب کرده بودند.
آنها موقعیتهای کلیدیِ هر شهر را به دست میگرفتند و به ثرود کمکاینقدر میکردند تا نفوذش را گسترش دهد. با سیروک یا بدونِ او، منطقهٔ نسترارخانهٔ از قبل تحتِ فرمانش بود و بهزودی مناطقِ دیگری هم به آن میپیوستند.
بحرانهایی که جادوگرانِ اعظمی مثل مانوهار برای حلشان فراخوانده شده بودند،گذاشتی همگی بخشی از نقشهٔ ثرود برای چیدنِ مهرههایش بود؛ تا وقتیداده بازی شروع میشود، فقط با چند حرکت حریفانش را کیشومات کند.
ثرود به دو زنِ زیبایی کهوالرونِ درست کنارِ تختِ سیروک ایستاده بودند اشارهزمین کرد و پرسید: «صبر کن، اونا کیان؟»
یکی موهای بلوندِ بلندی پر از رگههایجانورانِ سرخ و آبی داشت و دیگری موهایمیکردند سیاه و موجدار با رگههای نارنجی و زرد.
صندل به پا داشتند، با توگای رومیِ ابریشمی و سفیدی که یقهای باز و چاکهاییپیش در پهلو داشت و بیشترِ پاهای باریکشان را نمایان میکرد، و کمربندی طلایی هم به کمربهجای بسته بودند. نگاهشان به زمین بود و در انتظارِ بازگشتِ اربابشان، لام تا کام حرف نمیزدند.
یورمون با خجالت نگاهش را دزدید و گفت: «لباسها و نقششون بخشی ازپیچشده یه رسمِ قدیمیِ اژدهایانه که برمیگرده به زمانی که بابا رو بهعنوانِ خدایدورانِ دانش میپرستیدن. اون فقط زنا رو بهعنوانِ کاهنه قبول میکرد و بیدارشون میکرد تا—»
ثرود با پوزخندی جملهاش را کامل کرد: «تا به اندازهایجانورانِ که بابِ میلشه بزرگ و خوشگل بشن؟ قشنگ میتونم لیگینهمونطوری رو تصور کنم که داره چپ و راست "دانش" پخش میکنه.»
یورمون از شدتِ شرم سرخ و بنفش شد و گفت: «نه، تانشده بتونن زمان و قدرتِ لازم برای یاد گرفتن ازش رو به دستگذاشتی بیارن. بابا آدمایی از همهٔ نژادها و جنسیتها رو بهعنوانِ شاگرد قبول میکرد.»
ثرود در حالی که دو ندیمه را برانداز میکرد، با صدایی لبریز ازاینقدر طعنه گفت: «آره، لابد اینم فقط یه تصادفه که فقط زنا رو دورِخانهٔ خودش نگه میداشت و اینهمه گونه از اژدهایان و اژدهایانِ پَست وجود داره.»
هیچ ردی از طلسمهایهمونطوری بردگی در آنها نبود؛سرِ فقط دو انسانِ سالم بودند.
زنِ بلوندنیز پرسید: «اربابمیکرد سیروک واقعاً مرده؟»
ثرود سریورمون تکان داد:کوچک «آره. آزادید برید.»
زنِ موقهوهای جواب داد: «کجا بریم؟ ما یتیمایی هستیم که اون مثلنقشه حیوونای ولگرد از تو خیابون جمعمون کرد و مثل حیوونِ خونگی بزرگمون کرد.بُعدیِ اون بیرون هیچکس منتظرمون نیست و ما هم جز جادو هیچی بلد نیستیم.»
یورمون به هر کدامشان یک کیسهٔ پر از طلااینم داد: «اینو بگیرید و برای خودتون زندگی بسازید.» اینلحنش پول برایشان کافی بود تا دههها بدونِ نگرانی زندگی کنند.
زنِ بلوند در حالی که کیسهاش را جرینگجرینگآغوش تکان میداد، پرسید: «یه مشت فلز قراره چهجمع کمکی بکنه؟ چطوری با این غذا گیر بیاریم؟»
ثرود از نگاهِ گیجشان فهمید کهداشت وقتی میگفتند جز جادو چیزی بلدنشده نیستند، واقعاً منظورشان دقیقاً همان بوده است.
ثرود پرسید:آرایههای «بلدید چطوریحالا به بچهها برسید؟»
زنِ موقهوهای جواب داد: «نه. سیروک فقط دنبالِسرِ جفتهایی بود که بتونن به تقویتِ تبارش کمک کننمیگذاشتند و همیشه آزمایشهای شکستخوردهاش رو پیشِ مادراشون ول میکرد.»
«خب، شما به یه جا برایوالرونِ موندن نیاز دارید و منم دوتاچیزی دایه به کارم میاد. یاد میگیرید.»
کویرِ خون،آرایههای قبیلهٔ پرِ آسمانی،بیارباب چند روز بعد.
بهمحضِ اینکه آخرین شهرِ شورشیزدروس تسلیم شد و بذرپاشی بدونِ مشکلگذاشتی آغاز شد، لیث پیشِ خانوادهاش برگشت.
بهمحضِ اینکه لیث از دروازهٔیورمون وارپ بیرون آمد، رااز او راامپراطور در آغوش گرفت: «خیلی ممنون، پسرم.»
آنقدر نگرانِ نتیجهٔ مأموریت بود که بهتنهاییجانورانِ منتظرِ لیث مانده بود تا بدونِ نگرانمیکردند کردنِ الینا، در خلوت با او حرف بزند.
«بهت نگفتم چون نمیخواستم فشارِ بیشتری روت بیارم، اماخدایان از وقتی بهمون گفتی تا زمانی که محافظامون رو پسگذشتهشان نگیریم نمیتونیم به لوتیا برگردیم، یه شب خوابِ راحت نداشتم.
میدونم که یه خونه و چندتا زمینِ کشاورزیسرِ در مقایسه با جونمون هیچی نیستن، اما اینکار تمامِ چیزیه که از پدر و مادرم برام مونده.»