چپتر 1933: فصل 1933
0زورث گفت: «پس تایریس بچههاش، یعنی گریفونها رو میفرستاد تا به جای اون عمل کننفناگاره و بدون اینکه تو قلمروِ نگهبانهای دیگه دخالت کنن، به کمک به قارههای دیگه ادامههمین بدن. گریفونها همیشه به شکلِ اون درمیاومدن تا به مردم اطمینان بدن که رهاشون نکرده.»
لیث به دستِ راستِ مجسمه اشاره کردبنویسن و پرسید: «میفهمم که چرا با یه سبدقبیلههای به تصویر میکشنش، اما تبلت دیگه برای چیه؟»
بیترا جواب داد: «چون اولین چیزی که بعد از زنده موندن به پیروانش یاد داد،خدایانِ این بود که چطور به یه زبونِ مشترک حرف بزنن و چطور بنویسن. اینطوری میتونستنخیلی دانشی رو که بهشون منتقل کرده بود حفظ کنن و با قبیلههای دیگه به اشتراک بذارن.»
همانطور که به سمتِ میخانهای کهاینهمه زوگو به آنها پیشنهاد کرده بود میرفتند،بازگو لیث بقیهٔ مسیر را در سکوت گذراند.
فکر میکردم نگهبانها فقط یه مشت موجودِ قدرتمندن که تمامِ روز میشینن سرِزیرِ جاشون و فقط وقتِ بحرانها تکون میخورن. تایریس عملاً قرنها بهتنهایی به چهارتاحالی قاره شکل داده. جای تعجب نیست که حتی نگهبانهای دیگه هم بهش احترام میذارن.
سولوس پرسید: «پس چرا مردمِ ورندی به اینهمهاینطوری زبونِ مختلف حرف میزنن و چرا تایریس الاناشتراک کمتر فعاله؟» و لیث سؤالات او را بازگو کرد.
بیترا جواب داد: «ورندی زیرِ نظرِ فناگاره که نوآوری رو ترویج میکنه، وموعظه زاگران که فردگرایی رو موعظه میکنه. اونا خدایانِ محلیشون بودن، در حالی که تایریسموردِ مجبور بود دور بمونه، برای همین مردم ترجیح دادن از آموزههای اونا پیروی کنن.
«در موردِ سؤالِ دومِ سولوس، تایریس کمتر عمل میکنه خیلی سادهفعاله چون مردم دیگه اونقدر بهش نیاز ندارن. اون به ما یهموعظه زبونِ مشترک، ابزارِ کشتوکار روی زمین و جادو رو یاد داد.
«بچههاش میراثِ سیلوروینگ رو تو سراسرِ موگار پخش کردن و حالا چهار نژادزیرِ میتونن گلیمِ خودشون رو از آب بیرون بکشن. یا بهتره بگم، باید اینحالی کار رو بکنن، وگرنه همیشه مثلِ بچههایی میمونن که بدونِ مادرشون نمیتونن زنده بمونن.»
غذای میخانهٔ مارِ مست حتی از غذای کاروان هم بدتر بود،بهشون اما دستکم گرم بود و نوشیدنیها هم خنک بودند. باریستایی با هستهٔپیشنهاد زردِ تیره، هم موادِ اولیه و هم آب را تازه نگه میداشت.
چند آمپولِ آب به دیوارها آویزان بود که رطوبت را پخش میکردندفردگرایی و به آن جادوگرِ ضعیف کمک میکردند تا با وجودِ گرمای ناشیدادن از خورشید، اجاقها و آدمهای سرِ میزها، فضای غذاخوری را دلپذیر نگه دارد.
لیث ساعتش را چکمردمِ کرد و گفت: «ما زوگوالان رو عصبانی کردیم یا چی؟»
هنوز تا ناهارش با کامیلا زمان باقی بود، اماکمتر بهعنوانِ کسی که ظاهراً در ساوانا گیر افتاده ومیکنه بعد هم حسابی جان کنده بود، قاعدتاً باید گرسنه میبود.
«نمیتونست ما رو بفرستهمشترک به یه جایی کهاینطوری غذای خوب داشته باشه؟»
زورث جواب داد: «غذاش خوبه، فقط تو ذائقهت به غذاهای محلی نمیخوره. درموعظه ضمن، ما نیومدیم اینجا که غذا بخوریم، اومدیم گوش بدیم. زوگو بهم اطمینانپیروی داد که اینجا برای کسایی که دنبالِ کار یا اطلاعات میگردن، بهترین جاست.»
لیث پرسید: «باشه، قبول. اما پس اونمختلف حرفا که میگفتی 'ما مسخشدگانیم، ما پنهانزیرِ نمیشیم' چی شد؟ این تغییرِ قیافه برای چیه؟»
اژدهای سایه به همسرش و انگشترِ لیث اشاره کرد و گفت: «چون به خاطرِ میراثِفناگاره تایریس، زنهای با پوستِ رنگپریده و چشمهای رنگروشن یا موهای طلایی خیلی خواهان دارن. اگههمین ظاهرِ اصلیمون رو حفظ میکردیم، باید فقط برای دور نگه داشتنِ مردم از اونا میجنگیدی.
«علاوه بر این، اگه کسی باهامون زیادی پررو بشه و مجبور بشیم آدمهایکرده زیادی رو بکشیم، تنها شایعاتی که میشنویم دربارهٔ خودمون خواهد بود. نمیتونیم آبیمسیر رو که داریم ازش مینوشیم مسموم کنیم، و نمیتونیم اجازه بدیم ارتشها بیفتن دنبالمون.
«ما به خودمون مطمئنیم، احمق که نیستیم. همونطور که قبلاًمیکنه بهت گفتم، بخشِ اولِ این تعقیبوجستوجو اهمیتِ حیاتی داره. بهمحضِ اینکهبمونه یه سرنخ پیدا کنیم، میتونیم همهٔ این تظاهرها رو کنار بذاریم.»
لیث که فهمیده بود حق با اوست، سعی کردالان بحث را عوض کند: «خب، سولوس که مثل رناترویج موهای طلایی نداره. رنگ موهاش فقط یه قهوهایِ خیلی روشنه.»
بایترا با خنده گفت: «آره، حتماً. چون اینجا اونقدرکمتر موطلایی ریخته که میتونن سختگیر باشن. هر مردِ ثروتمند یازاگران قدرتمندی اینجا برای یه موقرمز یا حتی موقهوهای آدم میکشه.»
تمامِ سرهای دوروبرشان یا طاس بود یا پوشیده از سایههایدانشی مختلفِ موی سیاه. بهجز سایههای عنصری و موهای خاکستری، تقریباًمیخانهای هیچ تنوعِ رنگی در موی مردان و زنان به چشم نمیخورد.
لیث سر تکان داد: «قبول.»
زورت پس از تمام کردنِ غذایش، به این بهانه که در ازایسؤالات کارشان دنبالِ وسیلهای برای برگشتن به خانهاند، رفت تا با رؤسای کاروانهاخدایانِ صحبت کند. اما چیزی که واقعاً میخواست، اطلاعاتی دربارهٔ هرگونه رویدادِ غیرعادی بود.
از آنجا که لیث میلی به بشقابِ دوم نداشت وفعاله تنها چیزی که از میزهای مجاور میشنید آروغهای از سرِ سیریموعظه و گوزهای بدپنهانشده بود، تصمیم گرفت کمی بیشتر دربارهٔ ورندی بداند.
لیث گفت: «یه چیزی اینجا جور درنمیاد.بنویسن زوگو گفت اینجا سرزمینِ فرصتهاست و کامی همقبیلههای نقشهٔ ورندی رو بهم نشون داد. همهشون دموکراسیان.»
بایترا پرسید: «خب که چی؟»
لیث پاسخ داد: «پس چراورندی اینهمه آدمِ فقیر اینجاست و چرافعاله هر چی میشنوم حرف از جنگه؟»
بایترا پس از اینکه مطمئن شد کسی به آنها توجه نمیکند، گفت: «چون وضعیت توفناگاره گارلن با اینجا خیلی فرق داره. اونجا مردم با استعداد و شایستگی پیشرفت میکنن. توهمین امپراطوری، پادشاهی یا کویر فرقی نمیکنه، یه جادوگرِ بااستعداد یا یه جوونِ زیرک پرورش پیدا میکنه.
«میدونم فکر میکنی پادشاهی یه لجنزاره، اما تا قبل ازدانشی اینکه اورپال زندگیت رو به هم بریزه، بازم تونستی بدونِ دردسرِزوگو چندانی از یه پسرِ کشاورز تا یکقدمیِ مَگوس شدن بالا بیای.
«البته هر چی بالاتر رفتی، آدمهای بیشتری سعی کردن سرِ راهت قرار بگیرن، اما این اتفاق تو هر شغلِمجبور دیگهای هم میافتاد. حتی پدرت هم مجبور شد با موانعِ زیادی روبهرو بشه و اون ‹فقط› یه کشاورزه.» لیثزمین از علامتِ نقلقولی که با انگشتانش در هوا کشید و احترامی که برای کارِ رااز قائل بود، خوشش آمد.
«اما اینجا تو رو میکشتن. لارک اولین کسیمیزنن بود که از استعدادت میترسید و تو روفناگاره حذف میکرد تا مطمئن بشه چشمداشتی به قلمروش نداری.
«نانا هرگز بهت جادو یاد نمیداد، مگه اینکه با دخترش ازدواجسؤالات میکردی و بهش قول میدادی به کسبوکارش برسی. تنها شانست برای جادوگرخدایانِ شدن این بود که با شورای محلی ملاقات کنی و شاگردشون بشی.»
لیث با گیجی پرسید: «چرا؟»
بایترا پاسخ داد: «چون مردم برای بالا رفتن از نردبانِ اجتماعی سخت تلاش میکنن وخدایانِ نمیخوان جایگاهشون رو از دست بدن. هم ثروتمندها و هم آدمهای عادی استعدادت رو یهخیلی تهدید میدیدن. ثروتمندها سعی میکردن با چربزبونی تو رو به خدمتِ خودشون دربیارن تا ثروتمندتر بشن.
«از اون طرف آدمهای عادی هر کاری میکردن تا ازتکمتر سود ببرن؛ مثل فروختنِ هر رازی که دربارهٔ قدرتها یازاگران هویتت کشف میکردن، و چهبسا حتی تو دزدیدنت هم کمک میکردن.
«یادت باشه که جادوگرها قدرتِ مرگ و زندگی رو تو دستهاشونسؤالات دارن و هیچکس خوشش نمیاد یه خدای یاغی معیشتش رو به همخدایانِ بریزه. تو ورندی خاندانی که توش به دنیا میای از استعدادت مهمتره.
«ثروتمندها مردم رو فقیرمشترک و نادون نگه میدارن تامیتونستن نتونن جایگاهشون رو تهدید کنن.»
لیث با خشم زمزمه کرد: «این مسخرهست!فناگاره چرا هیچکس قانون رو عوض نکرده؟ دموکراسیاونا یعنی مردم به نمایندههاشون رأی میدن، درسته؟»
«درسته، اما چیزی کهمردمِ در نظر نمیگیری اینه کهالان انتخاب شدن پولِ زیادی میخواد.»