---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1634: خواسته‌های سلطنتی (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1634: خواسته‌های سلطنتی (بخشِ ۲)

0

برینجا گفت: «ما هیچ ایده‌ای نداریم کوارون الان کجاست و با وجود نه‌میلیون‌ها​ یکی، بلکه دو جنگِ قریب‌الوقوع بیخِ گوشمون، نمی‌تونیم قلعه‌های خودمون رو ویران کنیم.‌وقتی​ بدتر از همه اینکه، مردمِ منطقهٔ نسترار همین الانش هم از سلطنتی‌ها متنفرن.»

«کوارون کلِ زمستون رو وقت داشت تا قانعشون کنه آدم‌خوبه‌ست، در حالی‌نیروی​ که سلطنتی‌ها فقط یه مشت عوضیِ پرمدعان که اول اونا رو به‌اختیارش​ امانِ هیولاها رها کردن و حالا هم دارن سعی می‌کنن غذاشون رو بدزدن.»

لیث گفت: «خیلی‌مجبور​ هم از حقیقت‌مراسم‌ها​ دور به نظر نمی‌رسه.»

برینجا با پوزخند گفت: «رنجرها فرستاده‌های سلطنتی‌ان، نه نیروی داوطلب.‌رنجرها​ هر چیزی که کوارون برای جبرانِ خسارتِ حملاتِ هیولاها نیاز‌نیاز​ داشت، همراه با کلی تجهیزاتِ پزشکی در اختیارش قرار گرفت.»

«اون با تحویل ندادنِ موادی که از دروازه‌های وارپ جمع می‌کرد، عمداً گذاشت نارضایتی‌ها‌نفر​ بیشتر بشه و بعد ادعا کرد که همهٔ اینا رو از جیبِ خودش داده.‌قحطی​ در موردِ غذا هم، کسی چیزی نمی‌دزده، بلکه پولش رو به قیمتِ بازار می‌دن.»

«حتی منم مجبور شدم مهمونی‌ها و مراسم‌ها رو بی‌خیال بشم چون‌سلطنتی‌ان​ تنها چیزی که می‌تونستم پذیرایی کنم آبِ چشمه بود. هر خدمتگزارِ‌تجهیزاتِ​ وفادارِ پادشاهی داره فداکاری می‌کنه تا میلیون‌ها نفر از گشنگی نمیرن.»

لیث به بشقاب‌های پرتعدادِ‌شدم​ جلویش اشاره کرد و‌بشم​ پرسید: «پس این شیرینی‌ها چی؟»

«فقط این‌طور بگم که از وقتی خبرِ قحطی‌نمی‌رسه​ رو شنیدم، دیگه ته‌مونده‌ها رو دور نریختم و از‌جبرانِ​ قابلیتِ آیتم‌های بُعدی برای نگهداریِ نامحدودِ غذا استفاده کردم.»

لیث پرسید: «نقشِ من تو همهٔ اینا چیه؟‌وفادارِ​ چرا به جای اینکه چند تا رنجر بفرستن‌نمیرن​ تا اوضاع رو راست‌وریس کنن، منو انتخاب کردن؟»

«سلطنتی‌ها برای مقابله با جادوگرهای یاغی رنجر نمی‌فرستن، اونا طلسم‌شکن می‌فرستن و دیگه وقتشه‌چیزی​ به جای اینکه فقط پولِ این لقب رو به جیب بزنی و سرت به کارِ‌ندادنِ​ خودت باشه، مقرریِ سالیانه‌ای رو که این عنوان بهت می‌ده، با کار کردن حلال کنی.»

«تازه، تو یه طلسم‌شکنِ معمولی نیستی. تو یه آدمِ عادی‌تنها​ هستی که نه تنها فقط با تکیه بر استعدادهای خودش به‌فداکاری​ رتبهٔ جادوگرِ اعظم رسیده، بلکه نابودکنندهٔ دو شهرِ گمشده هم هستی.»

«اگه یه طلسم‌شکن با اصالتِ اشرافی می‌فرستادیم، مثلِ این بود که روی‌سلطنتی‌ان​ آتیش بنزین بریزیم. مردمِ منطقهٔ نسترار مداخلهٔ ما رو نه به عنوانِ‌پزشکی​ یه اقدامِ عادلانه، بلکه به عنوانِ انتقام‌جوییِ حقیرانهٔ دربارِ سلطنتی از قهرمانشون می‌دیدن.»

«پادشاهی همون‌قدر که نمی‌تونه دیوارِ شهرها رو خراب کنه،‌پادشاهی​ نمی‌تونه شهروندهای خودش رو هم قتل‌عام کنه. رها کردنِ یه‌جلویش​ قلعهٔ پر از آدم‌های کینه‌توز، مثلِ اینه که خالیش بذاری.»

«اونا برای ما نمی‌جنگن، بلکه با آغوشِ باز از دشمنامون‌فرستاده‌های​ استقبال می‌کنن. در عوض، تو هم قهرمانِ مردمی و هم‌همراه​ چراغِ امیدِ هر آدمِ عادی‌ای که ذره‌ای قدرتِ جادویی داره.»

لیث گفت: «پس سلطنتی‌ها می‌خوان من چهرهٔ این پاک‌سازی باشم تا شورش‌پذیرایی​ رو تو نطفه خفه کنن و در ضمن با کار کردن به‌نفر​ عنوانِ طلسم‌شکن، وفاداریم رو هم ثابت کنم. یه تیر و دو نشون.»

برینجا گفت: «درسته.» و یک یونیفرمِ کاملاً نوی‌نمی‌رسه​ رنجر به او داد که نشانِ طلسم‌شکن روی‌برای​ سینه‌اش و نوارهای یک سرگردِ ارتش روی آستین‌هایش بود.

نشان به شکلِ هگزاگرامِ سیلوروینگ بود، اما‌خدمتگزارِ​ خطوطی که شش نقطه را به هم وصل‌گشنگی​ می‌کردند، در چند جا شکسته کشیده شده بودند.

«با شهرتی که تو داری، نباید برای خوابوندنِ درگیری‌رنجرها​ و جلبِ همکاریِ محلی‌ها برای دستگیریِ اون خائن مشکلی داشته‌نیاز​ باشی. با این حال، کشتنِ کوارون فقط نیمی از مأموریته.»

«نیمهٔ دیگه‌اش اینه که بذاری ارتش دوباره کنترلِ منطقه رو به دست بگیره و‌آبِ​ این کاری نیست که بتونی تنهایی انجامش بدی. به محضِ اینکه این یونیفرم رو بپوشی،‌جلویش​ موقتاً به ارتش برمی‌گردی و روی جوخه‌ای که بهت محول می‌شه، اختیارِ کامل خواهی داشت.»

لیث با استرس آهِ عمیقی کشید‌دور​ و گفت: «جدی می‌گید؟ اینکه منو‌سلطنتی‌ان​ مسئولِ چیزی بکنید هیچ‌وقت عاقبتِ خوبی نداشته.»

داشتنِ شاهد به این معنا بود‌بود​ که باید توانایی‌هایش را محدود می‌کرد‌می‌کنه​ و هیئتِ تیاماتش را مهروموم نگه می‌داشت.

برینجا پرسید:‌لیث​ «کی می‌تونید‌حقیقت​ شروع کنید؟»

پاسخ داد: «چند روزی وقت می‌خوام تا‌بی‌خیال​ به کارهام تو کویر برسم و چندتا‌آبِ​ چیز بسازم که ممکنه به درد بخورن.»

«پس سه روزِ دیگه می‌بینمتون.»

کویرِ خون، قبیلهٔ پرِ فراموش‌شده

از وقتی ایلیوم بالکور، خدای مرگ، و کریشنا مانوهار، خدای‌تنها​ درمان، با جیرنی ارناس متحد شده بودند، این دو جادوگر‌داره​ برای کمک به پژوهش‌های یکدیگر بیشتر و بیشتر همدیگر را می‌دیدند.

مَگوسِ خون به درکِ منحصربه‌فردِ مانوهار از عنصرِ نور نیاز‌رنجرها​ داشت تا به جادوی آفرینشِ ردهٔ ۲ برسد، در حالی‌نیاز​ که مَگوسِ هرگز به چند دلیل به کمکِ بالکور نیاز داشت.

تلاش‌های مانوهار برای رسیدن به جادوی خاموشِ کامل به بن‌بستی رسیده بود که‌میلیون‌ها​ نمی‌توانست از آن عبور کند. مانوهار پس از کار با خدای مرگ، به‌وقتی​ این نتیجه رسیده بود که بیداری معمایی است که ارزشِ حل کردن دارد.

علاوه بر این، شکست‌هایش به دستِ شب و سپیده به او نشان داده بود که‌برای​ هرچند سازه‌های نورِ سختش تطبیق‌پذیریِ بی‌نظیری داشتند، اما فاقدِ قدرتِ مخربی بودند که بتواند کفهٔ‌موادی​ ترازو را در برابرِ حریفی در حد و اندازهٔ سواران به نفعِ او سنگین کند.

و در آخر،‌مجبور​ مانوهار واقعاً از‌مراسم‌ها​ غذا خوشش می‌آمد.

بالکور که از این واقعیت که همسرش، ائوس، حالا همیشه برای او هم‌نیروی​ میز می‌چید کلافه بود، گفت: «چرا برای صبحانه، ناهار و شام میای اینجا؟‌قرار​ فکر می‌کردم کسی به پولداریِ تو حداقل یه قلعه و کلی آشپز داشته باشه.»

مانوهار با خشمی نصفه‌ونیمه پرسید: «چطور می‌تونی این‌قدر بی‌احساس‌پادشاهی​ باشی؟ یه قحطی داره شمالِ پادشاهی رو نابود می‌کنه. من‌جلویش​ یه درمانگرم و الان برای خیلی‌ها گشنگی یه بیماریِ کشنده‌ست.

«وظیفه‌م بود که‌خیلی​ تمامِ آذوقه‌م رو به‌نمی‌رسه​ آدمای نیازمند اهدا کنم.»

«اولاً، اصلاً برام مهم‌شدم​ نیست اگه کلِ پادشاهیِ‌بشم​ گریفون از گشنگی بمیرن. اونا...»

ائوس چنان چشم‌غره‌ای به او رفت که اگر مردگان از قبل‌فرستاده‌های​ بیدار نشده و برای کمک به کارهای روزمره در سراسرِ دهکده‌کلی​ پخش نشده بودند، آن‌ها را از گور برمی‌خیزاند. گفت: «جلوی بچه‌ها نه.»

«می‌دونم که نمی‌تونم با جادو کینه‌ت و‌خدمتگزارِ​ رنج‌های گذشته‌ت رو پاک کنم، اما اجازه‌نفر​ نمی‌دم اونا رو به بچه‌هامون منتقل کنی. روشنه؟»

هر دو‌لیث​ مرد یک‌صدا پاسخ‌دور​ دادند: «بله، خانم.»

مانوهار هیچ نقشی در آن خانواده نداشت، اما ترجیح می‌داد‌تنها​ جانبِ احتیاط را رعایت کند. از روی تجربه یاد گرفته بود‌فداکاری​ که درافتادن با کسی که غذایش را آماده می‌کند، عاقلانه نیست.

بالکور پرسید: «دوماً، چطور این‌قدر نگرانِ مردمِ‌نظر​ شمالی، اما هیچ ابایی نداری که بعد از‌چیزی​ هر بار دیدارت، انبارِ آذوقهٔ منو غارت کنی؟»

خدای درمان پاسخ داد: «برای اینکه وقتم تلف نشه و اگه گشنه‌م شد‌میلیون‌ها​ یه میان‌وعدهٔ سالم دمِ دستم باشه. به خاطرِ این ادعای مسخره که هروقت‌وقتی​ من اونجا بودم اتفاقاتِ عجیبی برای مشتریا افتاده، از چندتا غذاخوری اخراج شدم.»

ائوس گفت: «نظرت دربارهٔ دگردیسی‌دور​ به یه ظاهرِ دیگه یا فقط‌سلطنتی‌ان​ غذا خوردن تو گریفونِ سفید چیه؟»

مانوهار آهی کشید، گویی اینکه مدام داروهای آزمایشی را در غذا و نوشیدنیِ‌کنم​ کسانی که روی اعصابش می‌رفتند می‌ریخت، فقط از روی بدشانسی بود: «متأسفانه، هر‌نمیرن​ هیئتی که به خودم بگیرم، حوادث دنبالم می‌کنن و هویتم رو لو می‌دن.»

«در موردِ آکادمی هم باید بگم که نمیشه به آشپزهاش اعتماد کرد.‌سلطنتی‌ان​ اونا سگ‌های دست‌آموزِ سلطنتی‌ان که هنوزم وسواس دارن همیشه بدونن من کجام... اونا‌اختیارش​ سعی می‌کنن ردیاب‌ها رو با یه ذره غذا به‌عنوانِ چاشنی به خوردم بدن.»

ناولها | novelha.net