چپتر 1488: هدف و وسیله (بخشِ ۲)
0«اون از جنگ علیه نامردگان استفاده کرده تانساخته پادشاهی، شورا، دربارهای نامردگان و حتی سرزمینهای گرفتهگسترش رو بیشتر از همیشه از همدیگه جدا کنه.
«در عینِ حال، سلاحهایی ساخته که بیشترِ بیدارشدگان فقط میتونن رؤیاش رواگه داشته باشن و فناوریای توسعه داده که بهش اجازه میده تواناییهای تبار روبیسابقهای بازیابی کنه و در عینِ حال به همه امکانِ بیداریِ بیخطر رو میده.
«ثرود ممکنه اولین فرمانروای پادشاهی بشهبرده که هم تبارِ انسانی و هم تبارِخاطراتِ جانوری رو با افتخار به دوش میکشه.
«اون ارتشی از جانورانِ امپراطورِ وفادار و انسانها ساخته که پیشطلسمِ از این هیچکس نساخته بود. اگه به قدرت برسه، چهبسا موهبتِعقلِ بیداری رو گسترش بده و شورا رو جایگزینِ ارتش و انجمن کنه.
«این کار عصرِ بیسابقهای از شگفتیهای جادویی به ارمغان میاره؛ عصری که توش هر کسیبیداری تا زمانی که سخت تلاش کنه، میتونه به جادوگری قدرتمند تبدیل بشه. نمیدونی چقدر آدمها بازمانی استعدادی شگفتانگیز برای جادو به دنیا میان، اما هستهٔ قدرتمندی ندارن که باهاش همخوانی داشته باشه.»
یورمون گفت: «اما اون یه ظالمه.انسانها سربازانش همگی برده شدن و هراگه کسی هم که بیدارش کنه، برده میشه!»
تایریس پیش از آنکه چیزهایی از خاطراتِ خودِ یورمون راتایریس که نادیده گرفته بود به او نشان دهد، تصویرِ اینکهچطور ثرود چطور جاکرا را آزاد کرده بود، بازپخش کرد: «نه همه.»
شوکِ ثرود از کشفِ طلسمِ برده، اینکه چطور جلوی سونوس را گرفته بودسونوس تا جانوران را به آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر آلوده نکند، و اینکه چطور بهاولویت او دستور داده بود بازگرداندنِ عقلِ دانشآموزانِ گریفونِ طلایی را در اولویت قرار دهد.
تایریس گفت: «ثرود دیوانهست و باید سرنگون بشه. با این حال، شایدبرسه بتونه پادشاهیای رو بسازه که والرون مدتها رؤیاش رو در سر میپروروندشگفتیهای و وارثانش به خاطرِ طمع، ضعف یا نداشتنِ بیرحمی از انجامش باز موندن.
«تو چشماندازِ ثرود هیچ جایی برای اشرافِ پرخاشگر یا فساد وجود نداره. اون قصدبرسه داره قوانین رو اصلاح کنه تا به همه جادو و منابعِ کافی داده بشهارمغان تا زندگیشون رو بهتر کنن. تا کاری کنه شایستگی بر حقِ موروثی غلبه کنه.
«اگه اجازه بده جانورانِ امپراطور با ارادهٔ آزادِ خودشون بهش بپیوندن،آنکه اگه تلاش کنه از مردمِ کشور محافظت کنه و مثلِ بالکورآزاد فقط به ردههای بالای اون حمله کنه، دلیلی برای دخالت ندارم.
«چه موفق بشه چه شکست بخوره، سه کشورِ بزرگ چیزهای زیادی برای یادگیری دارن؛ همآرایهٔ از اینکه اون چطور اولین ارتشِ منظمِ بیدارشدگان رو که موگار تا به حال دیدهسرنگون اداره میکنه، و هم از پیامدهای ساختنِ جامعهای که با همهٔ نژادها برابر رفتار میکنه.»
تایریس مکثِ طولانیای کردانسانها و با حسرت بهنساخته شکمِ برآمدهٔ ثرود خیره شد.
«فرزندش ممکنه کلیدِ موفقیتش باشه، چون برخلافِ پدرش، قصدهیچکس نداره تا ابد حکومت کنه، بلکه میخواد پس ازگسترش انجامِ کارهای کثیف برای فرزندتون، تاجوتخت رو به اون بسپاره.
«این باعث میشه حاضر باشه جونش روشدن به خطر بندازه، چون برای خودش نمیجنگه. تونادیده این رو بهتر از هر کسِ دیگهای میدونی.»
یورمون به ساعتهای بیشماری فکر کرد که با «همسرش» صرفِ برنامهریزی برای آیندهٔسونوس فرزندشان کرده بود، فارغ از نژاد یا جنسیتشان. ثرود فقط بهترینها را برای آنهاقرار میخواست و میخواست تاجوتختی را که از خودش دریغ شده بود، به آنها بدهد.
نقشهٔ ثرود باعثِ مرگِ هزاران نفر میشد، اما بههرحال، والرون هم با گفتنِچهبسا لطفاً و ممنون پادشاه نشده بود. او هم ممکن بود به یک ظالمارمغان تبدیل شود، با این حال مردم به امیدِ بهترینها از او پیروی کرده بودند.
تنها پس از دیدنِ نتایجِ یک جنگ میشداین گفت که آیا هدف وسیله را توجیه میکندموهبتِ یا اینکه فقط خونریزیِ بیهدفی برای قدرت بوده است.
«قبل از دخالت، روشها و کارهاش رو زیرِ نظر میگیرم. اگه دیدنِ مانوهار چیزی به من یاددهد داده باشه، اینه که حتی دیوانهها هم فایدهٔ خودشون رو دارن.» تایریس تماس را قطع کرد و اژدهاینکند زمردین را با این فکر تنها گذاشت که آیا ترک کردنِ ثرود کارِ درستی بوده است یا نه.
جنگلِ تراون،امپراطورِ برجِ سولوس،انسانها دو روز بعد.
فلوریا با خشم گفت: «باورم نمیشه مامان تو اون جشن نامردی بهماگه مشت زد، منو چپوند تو یه محفظهٔ ایستایی و دو روزِ تمام گذاشتبیسابقهای فکر کنم کویلا مرده، فقط به این خاطر که فکر میکنه بازیگرم افتضاحه.»
کویلا که از هرسربازانش سهتایشان آرامتر بود، پرسید:بیدارش «خیلی برام گریه کردی؟»
فریا خواهرِ کوچکش را که این بار از لقبِ منفورش چشمپوشی کردهجلوی بود بغل کرد و گفت: «شوخیت گرفته، کوچولو؟ هر چند ساعت یهگریفونِ بار اونقدر گریه میکردم تا خوابم ببره و دستم به هیچ کاری نمیرفت.»
هیچکدام از دخترها خبر نداشتند که عروسکهای خیمهشببازیِ واستوربود طوری مهندسی شده بودند که آنها را احساساتیتر کنند تاارتش وقتی جیرنی مراقبشان نبود، دست به تمرین یا انتقامجویی نزنند.
لیث، فریا و کویلا را با هم در آغوشهیچکس کشید و بلند کرد، و در حالی که مراقبگسترش بود دردشان نیاید، گفت: «خیلی خوشحالم که برگشتی، کوچولو.»
تیستا بعد از اینکه با نشاطبخشی مطمئنشدن شد واقعاً دارد با دوستش حرف میزندخودِ و حالش خوب است، پرسید: «جیرنی چی شد؟»
فلوریا گفت: «بابا درخواستِ طلاق داد و ما هم به مامان گفتیم یا اون از خونه میرهتزلزلناپذیر یا ما. بعد از اون، برگشت پیشِ خاندانِ میروک. من مادرم رو دوست دارم، اما کاری که کردوالرون غیرقابلبخشته. ترجیح میدم تو یه هتل زندگی کنم تا اینکه حتی یه دقیقه زیرِ یه سقف باهاش باشم.»
سولوس که لبریز از شادی بود وهیچکس او هم داشت کویلا را با نشاطبخشی بررسیبیداری میکرد، پرسید: «جیرنی قبل از رفتن چیزی نگفت؟»
فریا جواب داد: «نه، نگفت. بیشتر به ایناین خاطر که هیچکس حاضر نبود به حرفاش گوشموهبتِ بده. راستی، خواهر کوچولو، مردن چه حسی داشت؟»
کویلا شانه بالا انداخت و گفت: «چیزِ زیادی از این چند روزِ گذشته یادم نمیاد. یهنشان لحظه داشتم تو باغ میدویدم و لحظهٔ بعد یه دردِ سوزان تو سینهام پیچید. بعد از اون،تزلزلناپذیر تنها چیزی که قبل از باز کردنِ چشمام یادمه، یه تاریکیِ گرم بود که احاطهام کرده بود.»
«نه ترسیده بودم نه نگران، کاملاً برعکس، برای اولینشوکِ بار بعد از مدتها با خودم تو آرامش بودم.آلوده برام عجیبه که کارِ واستوره یا فقط تأثیرِ محفظهٔ ایستاییه.»
لیث میخواست بگوید که مرگ واقعاً همین حس را دارد و واستور احتمالاًچهبسا هیچ نقشی در آن نداشته است، اما ترجیح داد دهانش را ببندد. توضیح دادنِمیاره اینکه چطور اینقدر در این باره میدانست، در بهترین حالت هم کارِ پیچیدهای میشد.
کویلا در حالی که انگشتانش را باز و بسته میکرد و میگذاشت همجوشیِ عنصری در سراسرِ بدنشبیداری به جریان بیفتد، گفت: «برای من مثلِ یه خوابِ بدونِ رویا بود که بعدش از خواب بیدارسخت بشم. خبرِ خوب اینه که بدنم بالاخره یه استراحتِ واقعی کرد و هیچوقت حالم از الان بهتر نبوده.»
سولوس پرسید: «شماها چی؟»
فریا و فلوریااینکه با خجالت جوابآزاد دادند: «ما هم همینطور.»
میدانِ ایستاییِ واستور گونهای از همان جنون بود که برای خودش به کار برده بود. وقتیگسترش فهمید دخترها بیدارشده هستند، از آن زمان برای بررسیِ وضعیتشان استفاده کرده بود. ارباب همچنین ازسخت مهارتهایش بهره برده بود تا بدنهایشان را از آثارِ تمریناتِ سختِ سالهای گذشته کاملاً جوانسازی کند.
لیث شانه بالا انداخت و گفت:انسانها «خب، مهم اینه که آخرش ختماگه به خیر شد. جیرنی هیچ سوءنیتی نداشت—»
فلوریا که در واقع ذهنش را خوانده بود، حرفش راتایریس برید و با غرش گفت: «سعی نکن کارش رو توجیه کنی،جاکرا فقط به این خاطر که خودت هم همین کار رو میکردی!»
لیث بهمحض اینکه متوجه شد بقیهٔ دخترها هم میخواهند سرزنششکشفِ کنند، با استادی موضوع را عوض کرد و پرسید: «تیستا،دستور قصد داری اون کتابچهای رو که سلطنتیها بهت دادن بخونی؟»