چپتر 2315: فصل 2315
0لیث گفت: «اثرِ غافلگیری فقط چندنقرهایِ ثانیه دوام میاره. تو این مدتمیکرد باید تا جایی که ممکنه آسیب بزنیم.»
«نیروهاتون رو هر طور که میخواید مستقر کنید،میکرد فقط گریفون طلایی رو محاصره کنن و توهجومِ موقعیتی باشن که بتونن از وضعیتِ ضعیفشدهاش استفاده کنن.»
ژنرال وورگآنها جواب داد: «همینبود کار رو میکنیم.»
پادشاهی فرستادنِ سربازانِ عادی به جنگِ یک آکادمی را بیفایده میدانست،آخرین بنابراین نیروهایشان فقط از جادوگرانِ جنگ و آرایهگران تشکیل میشد. طلسمهای آنهاتکان تنها چیزهایی بود که شاید روی چیزی به آن بزرگی اثر میگذاشت.
تسا پس از بافتنِ آخرین رونِنقرهایِ آرایهٔ افسانهایاش گفت: «دندونهاتون رو به همهستهاش فشار بدید، بچهها. قراره درد داشته باشه.»
لیث سر تکان داد و فریافراتر خودش را برای ضربه آماده کرد؛ دردِنیروی تجربهٔ قبلی هنوز در ذهنش زنده بود.
برخلافِ تصورِ همه،تنها لیث کمتر ازشاید او فریاد نکشید.
ستونی نقرهای از آسمان فرود آمد و ستونی سیاه از زمین بالا رفت وافسانهایاش در نقرهایِ سایهداری با هم درآمیختند، اما از آن فراتر نرفتند. لیث حس میکردآماده هستهاش دارد قویتر میشود، اما نیروی زندگیاش در برابرِ هجومِ ناگهانیِ قدرتِ جدید مقاومت میکرد.
سه وجهی که نیروی زندگیِ لیث را تشکیل میدادند تغییری نکردند و آرایشِ فعلیشان برای بهکارگیریِمیشود انرژیِ بنفشِ روشن مشکل داشت. وجهِ انسانی، جانور و مسخشدهاش پس از مدتی توانستند آن رابهکارگیریِ هدایت کنند، اما دردی که آرایهٔ وقتی همه یکی هستند به لیث وارد میکرد، عظیم بود.
لیث با خودش فکر کرد: لعنت به این شانس! بایددارد میدونستم که با این نیروی زندگیِ تخمیام، حتماً یه شرطِمقاومت تخمی هم برای بنفشِ روشن هست. شرطی که هنوز ندارمش!
قدش به ۳۰ متر رسیده بود، اما هیچ تغییرِ مشهودیاثر در ظاهرش به چشم نمیخورد. لیث حس میکرد بدنش مثلِبدید بادکنکی است که بیش از حد با هلیوم پر شده باشد.
تسا سرزنشکنان گفت: «کوچیک شو، احمق!بزرگی نمیخوایم ثرود متوجهت بشه. ضمناً، داریرونِ اثرِ کلی رو هم خراب میکنی.»
لیث پرسید: «منظورت چیه؟» در همیننقرهایِ حین تیتانیا عصای ایگدراسیلش، شبنمِ صبحگاهی،میکرد و فیروال گرزش، رؤیاباف، را بیرون آوردند.
هیدرای ارشد جواب داد: «تو داری جای والرون رو میگیری و اونمیشود یه انسان بود. وقتی اون با ما بود، من حتی یه بارتغییری هم تو هیئتِ حقیقیام نجنگیدم. هیچکس اجازه نداشت قدش از پادشاه بلندتر باشه.»
لیث گفت: «من پادشاه نیستم.» و ازروی قدرتِ هستهٔ تازهیافتهاش و گولمهایش استفاده کردآخرین تا جایی که میتواند شیاطینِ تاریکی پدید بیاورد.
تسا در حالی که خودش وبزرگی بقیهٔ گروه شیاطینِ بیشتری پدید میآوردند،رونِ جواب داد: «اینو به اونا بگو!»
در یک چشمبههمزدن، تعدادشان آنقدر زیاد شدسایهداری که حتی ناندی هم برای تأمینِ انرژیِدارد همهشان تا سطحِ ششچشم به دردسر افتاد.
انبوهِ شیاطین سبزیِ جنگل را بهفراتر سیاهی کشیدند. لیث و سولوس همزمان بانیروی خودشان فکر کردند: لعنت به این شانس!
تا جایی که چشم کاربود میکرد، هزاران هزار از آنهااثر غرش میکردند و دندان نشان میدادند.
فیروال گفت: «چه انتظاری داشتی؟چیزی این یه آرایهٔ افسانهایه وبافتنِ الان پنجنفرتون هستهٔ بنفشِ روشن دارید.»
سولوس از راهِ پیوندِ خصوصی گفت: «خیلیسایهداری ازت جلوترم. دارم سعی میکنم با چشمهادارد آرایهٔ وقتی همه یکی هستند رو بشکافم.»
کرانک گفت: «این خیلی خفنه!اما اگه میدونستم، بهت پول میدادم تاقویتر بذاری من این کار رو بکنم.»
تسا گفت:آنها «همیشه میتونیچیزهایی از پاداشت بگذری.»
«شرمنده عزیزم،بود من فقط جوگیرم،چیزی احمق که نیستم.»
در حالی که رونهای سیاه ونقرهایِ سرخ دورِ جنگ شکل میگرفتند، لیثمیکرد در آویزِ ارتباطیاش غرید: «با علامتِ من!»
نیمی از بافتنِ طلسمِ تیغهاشاما را انجام داده بود کهدارد متوجهِ رونهای بیشتری در اطرافش شد.
بقیه هم نسخهای از جنگ را که باچیزی جادوی روح ساخته شده بود دورِ سلاحهایشان پیچیدهآرایهٔ بودند و تمامِ حرکاتِ او را موبهمو تقلید میکردند.
تسا در پاسخ به ناباوریِ خاموششبزرگی گفت: «بازم میگم، تا وقتی بخشیرونِ از آرایه هستی، ما یکی هستیم.»
«حالا!» پنج ویرانی از گروهِرفت لیث رها شد و به دنبالشنرفتند بارانی از ستارههای دنبالهدارِ چندرنگ بارید.
حالا همه هفت سر و یک جفت بالِ پردار داشتند و همگی هشتنیروی فوران از شعلههای نفرینشده رها کردند. مارهایی که از شانههای لیث بیرون آمده بودند،فعلیشان مشکلی در تحملِ تواناییِ تبارش نداشتند و شبیهِ دهان و بالهایش، جفتجفت کار میکردند.
طلسمهای ردهٔ تیغه به زانوی راستِ گریفونِ طلایی اصابت کرد و شعلههای نفرینشدهبافتنِ به زانوی چپش خورد. همزمان، ارتشِ پادشاهی و انجمنِ جادوگران آرایههای گرانشِ بیشماری رافریا به کار انداختند و واحدهای هفتنفرهٔ بیدارشدگان موجهایی از نابودیِ سیلوروینگ را رها کردند.
باستانیها هم به آنها پیوستند، اما به جای هدف گرفتنِ دریچههای فرارِرونِ گریفونِ طلایی، نابودیهای آشوبشان را روی آرنجها متمرکز کردند. امیدوار بودند تواناییِ هیستارخودش در جایگذاریِ آرایههای دفاعی را فلج کنند و نگذارند فرود را نرم کند.
سولوس و بیترا هم به پیروی از آنها واردِ عمل شدند؛ شوالیهٔ طلایی یک پروازِ خشمگینانمیشود پرتاب کرد و به لطفِ ناندی که به او نیرو میرساند، طلسمهای ردهٔ برج را به دنبالشانرژیِ فرستاد. رایجو با دیدنِ تایتان از خشم شیهه کشید و بیوقفه از شاخش نابودیِ آشوب شلیک کرد.
سیستمهای دفاعیِ آکادمیِ گمشده به محضِ حس کردنِمیکرد حمله واکنش نشان دادند و همزمان چند سنگرهجومِ پدید آوردند. با این حال خیلی دیر بود.
کشککهای زانو خرد شد، آرنجها در هم شکست و گرانشِاثر افزایشیافته باعث شد تایتان زیرِ وزنِ خودش فرو بریزد. سنگرهابدید توانستند چند نابودی را سد کنند، اما نه همهٔ آنها را.
شعلههای نفرینشده به محضِ تماس با یکدیگر منفجر شدند و در امتدادِ پایآرایهٔ چپ، بالا و پایینِ نقطهٔ اصابت پخش شدند. با بزرگ شدنِ سوراخهای ناشیبرای از طلسمها، انگار زرهِ طلاییِ آکادمی خالخالهای مات و کدری پیدا کرده بود.
افرادی که تحتِ تأثیرِ آرایهٔرفت وقتی همه یکی هستند بودند، یکصدانرفتند گفتند: «حمله!» و دیوها اطاعت کردند.
همهچیز چنان سریع اتفاق افتاد که برای یک لحظه، افرادِ هر دو طرف فراموش کردندبرابرِ چه چیزی در خطر است و وحشتهای جنگ را از یاد بردند. آنها فقط محوِبنفشِ تماشای منظرهٔ باشکوهِ طلسمِ تیغهٔ ترکیبی و انبوهِ دیوهایی شدند که آسمان را پوشانده بودند.
فقط با سه استثنا.
پادشاه مرون دستِ همسرش را فشرد و گفت: «مادرِتسا بزرگ حفظمان کند. ورهن چهار ستونِ بنیانگذارِ پادشاهی را زیرِقراره پرچمش جمع کرده. اتفاقی که از زمانِ والرونِ اول نیفتاده.»
سیلفا آهی کشید: «از اینم بدتره. اون داره ارتشِاما ما و ارتشِ شورا رو هم فرماندهی میکنه. مهمزندگیاش نیست چقدر رهبرِ بدیه و نقشِ ژنرالهای ما چقدر مهمه.
«تنها چیزی که مردم از تصاویرِ ضبطشدهٔ امروز میبینن، یهدارد والرونِ دومه که داره یه هیولا رو زمین میزنه. پیروزیِ امروزوجهی به اسمِ اون تموم میشه و بقیه تو پسزمینه محو میشن.
«شاید ما جنگ روچیزهایی ببریم، اما پادشاهی دیگهچیزی ما رو رهبرِ خودش نمیدونه.»
سومین استثنا ملکهٔ دیوانه بود کهبزرگی به خاطرِ اینکه لیث کلِ تبارشرونِ را مضحکه کرده بود، داشت دیوانه میشد.
«اون عوضی جرئت کرده جای والرون رو به عنوانِ نیزه تو آرایهٔمیکرد وقتی همه یکی هستند بگیره! این چیزیه که باید به پدرم تعلق میگرفت!وجهی این مالِ منه! اون تیتانیای کثافت چطور جرئت میکنه میراثِ منو لکهدار کنه؟
«اون و آرایهٔ احمقانهش به پسرِ من، والرونِ دوم تعلق دارن، نه بهنیروی پسرِ بدبختِ یه کشاورز! ما همون خونِ مردی رو تو رگهامون داریم کهآرایشِ تسا و فیروال بهش میگفتن پادشاه، اما بازم دارن علیه ما جبهه میگیرن.
«من اینو تحمل نمیکنم! هیستار، همهٔ نیروها رو بفرست بیروناثر و هستهٔ نیرو رو بذار رو حداکثرِ توان. وقتشه بهبدید این مورچهها یه درسی بدیم.» ثرود این را با غرش گفت.