چپتر 2374: بدون عنوان
0بیدارشدگان فقط به این دلیل به حاکمان شعلهها اهمیت میدادند که آنها نیز مانند یک مَگوس خردِ خودبهشون را به اشتراک میگذاشتند، اما کارشان فاصلهٔ میان جادوگران بدلی و راستین را نیز بیشتر میکرد. برای بهرهگیری ازبقیهٔ تمامِ پتانسیلِ اثرشان همیشه به جادوی روح نیاز بود و فقط بیدارشدگان میتوانستند از عنصرِ هفتمِ جادو استفاده کنند.
لیث یک طومار و چند جلد کتابِ قطور را بهانداخت دستِ اوریون داد و گفت: «اینا نقشههای دولورین هستن و ایناانحصاریِ هم کتابهای جادوی خلأ. ردههای ۰ تا ۳ رو پوشش میدن.»
فیلا پرسید:آرایهای «ردههای ۴روی و ۵ چطور؟»
لیث شانه بالا انداخت:خلأ «وقتی بهشون برسم، شمافیلا اولین نفری هستین که میفهمید.»
اوریون گفت: «خانمها و آقایان، دولورینکتابهای انحصاریِ پادشاهیه. اما در عوض میتونیمپرسید جادوی خلأ رو به اشتراک بذاریم.»
کتابها را به سمتِ مرکزِفیلا میز هل داد و یکانداخت آرایه بقیهٔ کار را انجام داد.
کتابها به وسطِ کوره منتقل شدند، جایی که ستونی از نور آنها رااصلی در بر گرفت. آرایهٔ جادویی برای هر صندلیِ دورِ میز یک نسخهٔ مجازیبحث از کتابها پدید آورد، در حالی که آرایهای دیگر روی کتابهای خالی جوهر پاشید.
مایع از صفحهای به صفحهٔردههای دیگر حرکت کرد و نسخهٔ اصلیشانه را تا کوچکترین جزئیات کپی کرد.
اوریون پیشنهاد داد: «بیاید اول همهٔ ایناخلأ رو بخونیم و بعد بینِ خودمون درشانه موردش بحث کنیم.» بقیه سر تکان دادند.
راگو سر تکان داد: «ما از جادویچطور نخستینِ یکسانی استفاده میکنیم، بنابراین جادوگران و بیدارشدگاناولین میتونن از مقایسهٔ یادداشتهاشون با هم سود ببرن.»
خیلی پیش از آنکه بحثِ مجمعِ جادوگران دربارهٔ نظریههایشان برای بهبودِحرکت جادوی خلأِ لیث تمام شود، نسخههای کپی آماده بودند. بیدارشدگان مشارکتِ چشمگیریبینِ داشتند، اما در عینِ حال از همتایانِ بدلیِ خود شگفتزده شده بودند.
جادوگرانِ سلطنتی درکی از جادو نشان دادند که تقریباً بهچطور اندازهٔ درکِ خودشان عمیق بود و حتی چند تن ازهستین آنها پیشنهادهای درخشانی ارائه دادند. راگو نامهایشان را به خاطر سپرد.
مارت، دیستار، ارناس، راددولورین و واستور. باید حواسمردههای به این پنجتا باشه.
تنها زمانی که بیدارشدگان آنجا را ترک کردند، اوریونبالا نقشههای دولورین را روی میز گذاشت و خبرِ مشارکتِ فریاخانمها و سولوس را با همکارانِ جادوگرِ سلطنتیاش در میان گذاشت.
همه نفسها را در سینه حبس کردند و چند ثانیه خشکشانحرکت زد تا اینکه اتاق از همهمه منفجر شد. همه به اوریونبعد و فریا تبریک گفتند، بهویژه پروفسورهای قدیمیِ او از گریفونِ سفید.
پروفسور راد، معلمِ جادوی بُعدی، که تقریباً اشک در چشمانش جمع شدهبالا بود گفت: «از همون روزِ اول میدونستم که تو خاصی! بالاخره یهانحصاریِ جادوگرِ بُعدی قراره به اون اعتباری برسه که حرفهمون لیاقتش رو داره.
«این هفت رگه برای همهٔ ما یه موهبته،ردههای با این حال اگه میخوای این پیرمرد رو خوشحالوقتی کنی، باید قبل از اینکه بمیرم، یه مَگوس بشی.»
روزِ اول و زهرِمار! تا وقتی که ازشانه کلِ کلاس جلو نزدم، فقط به خاطرِ اینکه مالِهستین یه تبارِ جادویی نبودم مثلِ آشغال باهام رفتار میکردی.
اما در واقعیت گفت: «ممنون،خالی پروفسور راد. مطمئنم اگه شما همحرکت بیدار میشدید، همین رگهها رو داشتید.»
شبیهِ یک تعریف و تمجید به نظرمیدن میرسید، اما هدفش این بود که خونوقتی به جگرِ راد کند. و کارساز هم بود.
پیرمردِ پروفسور با چهرهٔ شادِ کسی کهخلأ تازه فهمیده همهچیزش در یک آتشسوزی خاکسترشانه شده است، گفت: «از لطفِ شما ممنونم.»
مارت با تعجبپوشش پرسید: «تو واقعاًپرسید شوالیهٔ طلایی هستی؟»
سولوس که از اینروی ادعا بهش برخورده بود،مایع گفت: «آره، چطور مگه؟»
«قصدِ توهین ندارم، فقط تو ویدیوها مبارزهت رو دیدم. اونقدر قوی و باابهت بودیوقتی که تصورت میکردم یکم قدبلندتر و خشنتر باشی.» مارت به ارادهای پولادین نیاز داشتبذاریم تا به این اشاره نکند که سولوس چقدر ریزنقش و دوستداشتنی به نظر میرسد.
سولوس جواب داد:نقشههای «من قدکوتاه نیستم، لیثهخلأ که مثلِ چوبخشک درازه!»
اوریون به همکارانش اشاره کرد و باچطور بالا بردنِ دستش نشان داد که او حتیاولین از واستور هم کوتاهتر است و گفت: «راستش...»
سولوس چند سازهٔ نورِ سخت پدیدجوهر آورد تا استادیاش در جادو راکرد ثابت کند و گفت: «خیلی خب!»
جادوگرِ اعظم کوارتکتابهای گفت: «فوقالعادهست! ازپوشش کدوم آکادمی فارغالتحصیل شدی؟»
رئیسِ آکادمیاینا لما پرسید: «توهستن جانوری یا انسان؟»
چند نفر پرسیدند: «مجردی؟» کهفیلا حتی یک نفرشان هم برایانداخت معذب کردنِ سولوس کافی بود.
با شتاب جواب داد تا آنها را پس بزند، اما این کار فقطاصلی اوضاع را بدتر کرد: «من زیرِ نظرِ گر— یعنی، ارباب سالارک درس خوندم. انسانمکنیم و از مجرد بودنم خیلی هم راضیم. میشه الان در موردِ جادو حرف بزنیم؟»
اینکه او شاگردِ انسانیِ ارباب بود، توضیح میداد که چطور هم اوبالا و هم ورهن استادیِ نور را یاد گرفتهاند. این یعنی سولوس روابطِ قدرتمندیپادشاهیه با ارباب داشت و از طریقِ ورهن، با پادشاهی هم در ارتباط بود.
چنین زنِ مجردِ قدرتمند و بانفوذی یک صیدِ بینظیر به حساب میآمد، بهخصوص بعد ازبالا اینکه مهارتش را در سوابقِ جنگی دیده بودند. پیش از آنکه اوریون بتواند جلسه را ازبذاریم سر بگیرد، سولوس آنقدر رونِ تماس در دست داشت که میتوانست با آنها خانهٔ پوشالی بسازد.
جادوگرانِ اعظم سراغِ فریا هم میرفتند، اما با وجودِبالا اینکه او نامزدیاش را به هم زده بود، نمیخواستندمیفهمید پس از فقدانِ اخیرِ اوریون به او فشار بیاورند.
سولوس در حالی که غرق در عرقِ سرد شده بود، از راهِکرد پیوندِ ذهنی پرسید: «خدایانِ بزرگ، یعنی وقتی آدما تو رو به خاطرِخودمون کاری که از دستت برمیاد میخوان نه به خاطرِ خودت، همچین حسی داره؟»
لیث در درون سر تکان داد: «آره، بهش عادت کن. ببخشید که نمیتونم نصفِوقتی اعتبارِ جادوی خلأ رو به نامِ تو بزنم. این کار باعث میشه سؤالاتی پیشبذاریم بیاد که دلمون نمیخواد جواب بدیم و مجبور میشیم دلیلِ اینهمه صمیمیتمون رو توضیح بدیم.»
سولوس جواب داد: «شوخیت گرفته؟ اگه با نشون دادنِپوشش یه ذره از کارم اینجوری سرم میریزن، جای تعجببهشون نداره که مامان مثلِ یه تارکدنیا تو برجش زندگی میکرد.»
پس از مدتی،پوشش وقتی سرانجام توانستپرسید آرام شود، سولوس افزود:
«ممنون، لیث. هرچقدر هم که ترسناک باشه، قدممایع زدن تو کاخِ سلطنتی با پاهای خودم و اینکهپیشنهاد بقیه استعدادم رو به رسمیت بشناسن، بازم تجربهٔ فوقالعادهایه.»
لیث جواب داد: «خواهشخلأ میکنم، این کمترین کاریفیلا بود که میتونستم بکنم.»
پس از یک جلسهٔ کوتاه پرسش و پاسخ دربارهٔپوشش پیچیدهترین رونهای هستهٔ نیروی دولورین، مجمع به پایان رسید تابرسم همه فرصت داشته باشند مطالب را با جزئیات مرور کنند.
وقتی جادوگرِ اعظم کوارت به اوپرسید نزدیک شد و دستش را بهبهشون سویش دراز کرد، لیث غافلگیر شد.
کوارت در حالی که دست میداد، گفت: «میخوام بدونیصفحهای که اصلاً خبر نداشتم دیروس با شب در ارتباطهبیاید و بابتِ اتفاقی که برای فلوریا ارناس افتاد واقعاً متأسفم.»
لیث که نه این تغییرِ رفتار را باورفیلا کرده بود و نه تسلیتش را، گفت: «گیرمبرسم که حرفت رو باور کردم. از من چی میخوای؟»
کوارت در مراسمِ خاکسپاریِدولورین فلوریا شرکت نکرده بود وپوشش همین بهخوبی گویای احساساتش بود.
رئیسِ انجمنِ جادوگران آهی کشید و گفت: «هیچی. میخوام ازت تشکروقتی کنم، چون چیزی که امروز با ما در میون گذاشتی، بهپادشاهیه انجمن کمی مهلت میده تا راهی برای جبرانِ اشتباهاتمون پیدا کنیم.»
لیث سرش رادیگر کج کرد وجوهر گفت: «متوجهِ منظورت نمیشم.»
کوارت جواب داد: «مشارکتِ تو به عنوانِ یک فرد بهچطور حساب میاد، نه یه عضوِ ارتش. مَگوس و حتی مَگوسِ اعلیمیفهمید القابی هستن که به انجمن تعلق دارن و بهش اعتبار میبخشن.»
«تا این لحظه، تنها دلیلی که ارتش هنوز انجمنپوشش رو نبلعیده اینه که خانوادهٔ سلطنتی نگرانن که اگه قدرتِبرسم خیلی زیادی دستِ آدمای خیلی کمی بیفته، چه اتفاقی میفته.
«این کار به ارتش اقتداری میده که بهشکلِشانه خطرناکی به اقتدارِ تاج نزدیکه و اگه یهنفری مورنِ دیگه پیدا بشه، کنترل کردنش رو سخت میکنه.»