چپتر 1795: مَگوسِ سرباز (بخشِ ۱)
0ژنرال مورن با خود فکر کرد: لعنتی، پئونیا حتماً این ماجرا رومأموریتشون تو دربارِ سلطنتی و بینِ ردههای سربازا پخش میکنه. اگه این مأموریت موفقجوش بشه، تا صبح آبروم میره. بهتره از این به بعد دهنم رو ببندم.
پئونیا چند ثانیه پس از پایانِ حرفهای لیث گفت: «هیچ آمارِ تلفاتِ قابلقبولی وجودقشنگ نداره، با این حال بهت اجازه میدم تو ماندیا هر کسی رو که برای مأموریتحرفها تهدید میدونی بکشی.» این حرف زمزمهها را به نفسهای حبسشده از سرِ شوک تبدیل کرد.
به لیث نگاه کرد، اما در واقع داشت با همه حرف میزد: «حتی اگه صدها نفر رو بکشی، ما هزارانقشنگ نفر رو نجات میدیم و آذوقهٔ ماندیا هزاران نفرِ دیگه رو هم نجات میده. چه مأموریت موفق بشه چه شکستدستش بخوره، من مسئولیتِ مرگشون رو به عهده میگیرم و به خانوادههاشون غرامت میدم. تاج تو رو مقصر نمیدونه، سرگرد ورهن.»
سربازِ زنی از یک واحدِ نفوذِ زبده گفت: «یه رهبرِمیشه واقعی اینطوری حرف میزنه. خیلی آسونه که آدم مثلِ ژنرالها همهٔجوش افتخارات رو ببلعه و از زیرِ بارِ مسئولیت شونه خالی کنه.»
سربازِ مردی با انزجار روی زمین تف کرد و در حالی که مراقب بود چشمش بهجعبه ژنرال نیفتد، گفت: «انگار ما رو فقط مثلِ مهرههای چوبی روی نقشههای قشنگ و کوچیکشون میبینن.میشد وقتی مأموریتشون تموم میشه، ما رو میذارن تو یه جعبه و اصلاً یادشون میره وجود داریم.»
با پخش شدن و بلندتر شدنِ این حرفها، مورن از خشم به جوشنقشههای آمد، اما کاری از دستش برنمیآمد. آنجا واحدِ پئونیا بود و اگر مأموریت موفقبلندتر میشد، برای همیشه به او تعلق میگرفت و از محدودهٔ نفوذِ ژنرال خارج میشد.
لیث سر تکانشونه داد: «خوبه. پسمردی من راه میافتم.»
شاهزاده به سربازِ زنی که پیشتر حرفوقتی زده بود اشاره کرد و گفت: «مطمئنی کمکداریم نمیخوای؟ ستوان گرنر یکی از بهترین جاسوسهای ماست.»
لیث پاسخ داد: «مطمئنم. به مهارتهاتون شکنقشههای ندارم ستوان، اما حرفم رو باور کنید وقتیمیذارن میگم حتی شما هم نمیتونید پابهپای من بیاید.»
حالا که ورهن چنین فرصتی را در سینیِ نقره به او تقدیم کرده بود، مورنکوچیکشون نتوانست به نصیحتِ خودش عمل کند و پوزخند زد: «واقعاً؟ این آدما بیشتر از دوخشم سالِ ناچیز خدمت کردن و تمامِ عمرشون آموزش دیدن، و اشک و عرق و خون ریختن.»
«واقعاً فکر میکنی یه ردایکنه آبی تو رو از اوناحالی بهتر میکنه؟ غرورت باعثِ نابودیت میشه.»
لیث دستش را تکان داد و تندبادِ قدرتمندی پدید آورد که برگهای روی زمین را پراکنده کردبلندتر و آنها را به سمتِ ماندیا به پرواز درآورد. «حق با شماست، ژنرال مورن. حرف زدن آسونه،تکان برای همین واسه هر کسی که میخواد تو مأموریت شرکت کنه فقط سه کلمه دارم: دنبالِ من بیاین.»
بادِ طبیعی برگها را در آسمانِ شب بر فرازِ شهر به بالامأموریتشون و جلو برد. سپس لیث پیش از پرواز، خیزِ کوتاهی برداشت. هیچکس متوجهِجوش قصدش نشد تا اینکه واردِ آرایههای مهرومومِ هوای شهر شد و پایین افتاد.
پایش به یکی از برگهای در حالِ پرواز خورد. همجوشیِ جاذبه را فعال کرد وکوچیکشون به سمتِ برگِ دیگری پرید. گرانش نمیتوانست جرمش را تغییر دهد، اما لیث همیشه میتوانست باجوش جادو جهتِ آن را عوض کند و این تصور را به وجود بیاورد که بیوزن است.
ستوان گرنر با حیرت گفت:کنه «خدایانِ بزرگ. فکر میکردم اینجورحالی چیزا فقط تو افسانهها اتفاق میافته.»
لیث همراه با برگها سوار بر باد، دور ازتموم چشمِ همه از روی دیوارهای شهر گذشت. گروهبانی گفت:شدنِ «انگار جادوگرای اعظم کلاً با بقیهٔ ما فرق دارن.»
پئونیا گفت: «جادوگرِ اعظم نیست. یه مَگوسه. و اگه بخوام دقیقتر بگم،مأموریتشون یه مَگوسِ سرباز. اون با خیالِ راحت اون عقب ننشسته. داره تو خطِجوش مقدم میجنگه تا ما شانسِ بیشتری برای زنده برگشتن به خونه داشته باشیم.»
اعضای واحدش با نگاهی گیج به شاهزاده خیره شدند، اما وقتی حرفهایش رانقشههای فهمیدند، پیامش را دهانبهدهان چرخاندند. عبارتِ «مَگوسِ سرباز» مثل آتش در اردوگاه پیچیدشدن و کاری کرد که مورن آرزو کند کاش زبانش را گاز گرفته بود.
لیث برای حرکت فقط تا جایی از همجوشی جاذبه استفاده کرد که به یک برجِ نگهبانی رسید؛مهرههای برجی که او را از دیدِ دشمنان و متحدان پنهان میکرد. سپس، تا جایی که چشمش کارشدنِ میکرد تلپورت روح کرد و در کسری از ثانیه از حلقهٔ بیرونیِ شهر به حلقهٔ میانی رفت.
وقتی به تالارِ شهر نزدیک میشد، با خودش فکر کرد: «ثرودمیذارن داره از نیروهای بیدارشده استفاده میکنه و وجودِ شاهدها فقط تلفات روکاری میبره بالا. باید تنها باشم تا بتونم بهترین عملکردم رو نشون بدم.»
سولوس پرسید: «واقعاً لازمفقط بود اون سؤال روقشنگ دربارهٔ آمارِ تلفات بپرسی؟»
لیث جواب داد: «سولوس، نمیتونم هیچ ردپایی به جا بذارم. فقطمهرههای یه شاهد کافیه تا همه بفهمن که من یه تیامات و یهاصلاً بیدارشدهام. اونوقت دیگه برای اونا هیچ فرقی با جانورانِ بیدارشدهٔ ثرود ندارم.»
سولوس آهی کشید اما چیزی نگفت. سنگینیِ تاندرکرش که به پشتِ لیث بسته شده بود وفقط شمشیرِ جنگ که از پهلویش آویزان بود، به او آرامش میداد. آنها با وجودِ آرایههای مهرومومِشدن بُعدی هم میتوانستند از بعد جیبی استفاده کنند، اما این کار نیروی زندگیِ لیث را مصرف میکرد.
لیث اصلاً به خودش زحمت نداد تا به ساختمانهای شیکِ ماندیا، آثارِ هنریِ بیشماری که حتی میدانهایبلندتر محلهٔ آدمهای عادی را تزئین کرده بودند، یا پارکهای سرسبز نگاه کند. بهمحضِ اینکه بینش حیات وتکان حس مانا تأیید کردند که راه امن است، از یک نقطهٔ دیدهبانی به نقطهٔ بعدی وارپ کرد.
وقتی به تالارِ شهر رسید، درچوبی حالی که دنبالِ راهِ ورود میگشت،مأموریتشون از نشاطبخشی برای بازیابیِ توانش استفاده کرد.
سولوس گفت: «رسیدن به اینجا قسمتِ آسونش بود. وقتی بریمفقط داخلِ ساختمون، دیوارها جلوی دیدمون رو میگیرن و اگه اوضاعمیشه خراب بشه، جادوی بُعدی کمکی به فرارمون نمیکنه. مخفیکاری کلیدِ کاره.»
لیث سر تکان داد و پیش از وارپ کردن، از چشمان منادیون برایچشمش بررسیِ داخلِ تالارِ شهر استفاده کرد. میتوانست مختصاتِ بُعدی را از یک پنجره بگیرد،میذارن اما به آرتیفکت نیاز داشت تا مطمئن شود که دقیقاً جلوی نگهبانها ظاهر نمیشود.
تالارِ شهر روی تپهٔ کوچکی ساخته شده بود که از بقیهٔمیذارن شهر فاصله داشت. بینش حیات بُردِ محدودی داشت و هیچ راهی نبودکاری که بتواند بدونِ دیدهشدن، آنقدر نزدیک شود تا از طلسم استفاده کند.
خوشبختانه، چشمان میتوانستند هر کاری را که بینش حیات میکرد و حتی خیلی بیشتر از آن را ازیادشون فاصلهٔ بسیار دورتری انجام دهند. لیث راهروی خالیای را انتخاب کرد که نگهبانها تازه از آن گذشته بودند،محدودهٔ و با این کار برای خودش زمان خرید تا موقعیتش را از روی نقشهٔ ذخیرهشده در سولوسپدیا درک کند.
سولوس پرسید: «چرا طبقهٔ سوم رو انتخاب کردی؟نیفتد دروازه وارپ تو طبقهٔ همکفه. اینجوری مجبوریم خیلیمیبینن بیشتر حرکت کنیم و ریسکِ بیشتری هم بکنیم.»
لیث جواب داد: «چون دروازه وارپ از منبعِروی نیروش قطع شده تا دسترسیِ سلطنتی نتونه برخلافِفقط میلِ ثرود بازش کنه. من مهندس نیستم و تنهام.
«تعمیرِ دروازه بیشتر از فاصلهٔ زمانیِ بینِ گشتزنیها طول میکشه و بهمحضِجعبه اینکه کابلهای مانا رو سرِ جاشون برگردونم، حتی اگه قایم بشم، نگهبانهادستش متوجهشون میشن. باید تعدادشون رو کم کنم و یه حواسپرتی راه بندازم.
«من قویام، اما نمیتونمفقط تنهایی از پسِ دههاقشنگ جانورِ امپراطورِ بیدارشده بربیام.»
لیث به هیئتِ تیاماتِ خود دگردیسی کرد و قرابتِ آن را به تاریکینقشههای به دست آورد. او در سه طبقهٔ تالارِ شهر حرکت کرد و بهشدن لطفِ حس مانای سولوس، نگهبانها را شمرد و میزانِ خطرناک بودنشان را سنجید.
راهروها خالی بودند و فقط چند جای معدود وجود داشت که چراغها سایهای بهاندازهٔنیفتد کافی عمیق برای پنهانشدن میانداختند. لیث بوی خود را پنهان کرد و تاریکی راجعبه آنقدر کِش داد که او را بپوشاند، اما نه آنقدر که غیرطبیعی به نظر برسد.