چپتر 1832: شروعی سخت (بخشِ ۲)
0«من فقط نگرانتم چون هرگز پیشرفتی تو این مقیاسمیشد رو تجربه نکردی. حتی اگه زنده بمونی، دفعِ اینهمهمیزد ناخالصی ممکنه بهت آسیبِ روانی بزنه یا حتی دیوونهت کنه.»
کلیا پرسید: «اگهثانیهبهثانیه اینقدر نگرانمی، چراجریانِ فقط کمکم نمیکنی؟»
«چون همونطور که تو عروسکِ گوشتیِ من نیستی، منم اسباببازیِ تومیکرد نیستم. وقتی با هم اختلافنظر داریم، تصمیمِ نهایی با توئه، امامیخوایم تا وقتی به توافق نرسیم، انتظار نداشته باش همیشه به دادت برسم.
گرگومیش جواب داد: «همونطور کهسراسرِ تو رو پیدا کردم، همیشه میتونممیشد یه میزبانِ جدید هم پیدا کنم.»
کلیا در حالی که داشت از انباشت استفاده میکرد، با خشم جواب داد: «پس اینانباشتهشده دلیلِ بهتریه برای اینکه دیگه وقت رو تلف نکنیم. هر دومون میخوایم ببینیم تبارِ خفتهام چهشکلیه،فکر اما برای اینکه فقط یه نگاه بهش بندازیم، باید صبر کنیم تا به هستهٔ آبی برسم.
«حالا که من برات فقط یهجریانِ ابزارِ مصرفیام، بهتره بهجای اینکه سالها وقتهستهاش صرفِ آمادهسازی کنیم، کارها رو سرعت بدیم!»
طولی نکشید که انرژیِ جهان از هستهٔ زردِ روشنش لبریز شد و چنددلیلِ رگهٔ سبز روی سراسرِ آن پدیدار شد. همانطور که قدرتش ثانیهبهثانیه بیشتر میشد،چهشکلیه جریانِ مانایش هم افزایش مییافت و ناخالصیهای انباشتهشده در نزدیکیِ هستهاش را پس میزد.
گرگومیش میدانست که پیشرفت در اینپدیدار مرحلهٔ زودهنگام چقدر بیپروا و احمقانهجریانِ است، با این حال چیزی نگفت.
با خودش فکر کرد: «اگه میخوای اینجوری بازیبیشتر کنی، بفرما. میبینیم وقتی داری از درد بهنزدیکیِ خودت میپیچی، بازم همینقدر پررو میمونی یا نه.»
کلیا با خودش فکر کرد: «میبینیم کی حق داره، فسیلِ پیر. خاطراتت از پیشرفتِمیزد میزبانهای قبلیت رو چک کردم و تا رسیدن به هستهٔ فیروزهای، تنها کاری کهکرد باید بکنم اینه که بالا آوردنِ یه ذره از اون کثافتهای سیاه رو تحمل کنم.
«تا الان، پیشرفتهام در مقایسه با دردی که از گرسنگی و مسمومیتِخشم غذایی موقعِ خوردنِ آشغالهای تو زبالهها کشیدم، هیچی نبوده. من تمامِ عمرمتبارِ با درد زندگی کردم و حالا بهت نشون میدم از چی ساخته شدم.»
در ابتدا، همهچیز همانطور که عادت داشت پیش رفت.ثانیهبهثانیه فورانِ مانا از هستهاش باعثِ افزایشِ جریانی شد که ناخالصیهایهستهاش گیرکرده در بدنش را پس میزد و بهسمتِ پوستش میراند.
وقتی حسِ آشنای سوختگی در سراسرِ بدنش پخش شد، کلیا روی زانوهایش افتاد و شروعانباشتهشده به دفعِ ناخالصیها از تمامِ منافذِ بدنش کرد. انگار پوستش آتش گرفته بود، اما او پیشفکر از این چند بار از تبِ شدید جانِ سالم به در برده بود، پس نادیدهاش گرفت.
ناخالصیهایی که روی زبانش جاری میشدند طعمِ گوشتِ گندیده میدادند، اما او قبلاً بهاندازهٔ کافیمیدانست از آن خورده بود و تُف کردن بسیار آسانتر از قورت دادنِ آن چیزهای وحشتناکاینجوری بود. سپس، چیزِ تازهای حس کرد که باعث شد بترسد مبادا حق با گرگومیش بوده باشد.
نشاطبخشی چند تودهٔ بزرگ از ناخالصیها را به او نشان داده بود کهدلیلِ حالا حاضر نبودند از جایشان تکان بخورند. جریانِ مانا پیش از این تودههایچهشکلیه کوچکتر را از بین برده بود و قدرتش بیش از پیش افزایش یافته بود.
حالا داشت بیوقفه به تودهها حمله میکرد، با این حال ناخالصیها در برابرِمانایش تلاشهای او برای خُرد کردنشان مقاومت میکردند. با از بین رفتنِ هرچه بیشترِ ناخالصیها،احمقانه درگیری میانِ تودهها و جریانِ مانا شدت میگرفت، تا اینکه فقط تودهها باقی ماندند.
کلیا دید که دستِ چپش، جایی که یکی از بزرگترین تودهها در کفِ دستناخالصیهای گیر کرده بود، مثلِ بادکنک باد کرد. هر کدام از انگشتهایش بهاندازهٔ یک سوسیسچیزی شد و کفِ دستش از شدتِ ورم شبیهِ یک نانِ گوشتی به نظر میرسید.
نانِ گوشتیایقدرتش که داشتبیشتر پخته میشد.
کلیا پیش از آنکه دستش منفجر شود و از محلِ قطعشدگیاش خون به همهجا فواره بزند،اینکه حس کرد انگار گوشتش را روی فلزِ داغ گذاشتهاند. درد و عذاب بر او چیره شد وهستهٔ به گریهاش انداخت، با این حال صدای فریادهایش با خونِ در حالِ غلغل در گلویش خفه شد.
سپس، گونهٔ راست، رانِروی چپ، شکم و پایقدرتش راستش هم ورم کرد.
«خواهش میکنم، کمکم کن! نمیخوام بمیرم.» دردش آنقدر زیادمیشد بود که نمیتوانست حرف بزند، برای همین اولین پیوندِمیزد ذهنی را از زمانِ پیوند خوردنش با گرگومیش باز کرد.
اسبسوار از استیصالش لذت برد. کلیا حاضر نشده بود به حرفش گوش دهد و حالا داشت بهایش را میپرداخت. خورشیدِبیپروا سرخ نه دلیلی برای کمک به او داشت و نه تمایلی به این کار. دستکم تا وقتی که کلیا بههمینقدر خاطرِ بیتجربگی در استفاده از پیوندهای ذهنی، چیزی فراتر از یک التماسِ ساده برای کمک را با او در میان گذاشت.
حالا میتوانست خشم و بیاعتمادیاش را که حاصلِ یک عمر طرد شدن بود، حس کند.برای اول پدر و مادرش و بعد امپراطوریِ گورگون. کلیا پس از فرار از یتیمخانه، باباید بهای سنگینی یاد گرفته بود که اعتماد به دیگران یعنی به استقبالِ صدمه دیدن رفتن.
در طولِ زندگیِ کوتاهش، به این باور رسیده بود که مهربانی چیزی جز یکافزایش افسانه نیست. حتی گرگومیش هم فقط برای اهدافِ خودش او را بازی داده بوداست و تازه به او یادآوری کرده بود که چیزی جز یک میزبانِ موقت نیست.
خورشیدِ سرخ در دل لعنت فرستاد: «لعنت به من و این دهنِ لقّم. مدامناخالصیهای باهاش مثل یه آدمبزرگ رفتار میکنم، ولی اون فقط یه بچهٔ احمقه. خاطراتش روچیزی میدونم، اما چون ذهنهامون همیشه از هم جدا بوده، نتونستم بفهمم تراماش چقدر ریشهداره.»
پای کلیا در آستانهٔ انفجار بود و بقیهٔافزایش بدنش هم دستِکمی از آن نداشت. عذابش چنان شدیدمرحلهٔ بود که درخواستِ کمکش به التماس تبدیل شده بود.
ذهنش هم درستمیتونم مثلِ بدنش درکنم آستانهٔ فروپاشی بود.
گرگومیش بر سرِ دوراهی قرار داشت. اگر تصمیم میگرفت سرِ حرفش بماند و کاری نکند، میتوانست کلیا رانزدیکیِ مثلِ موم در دستش شکل دهد. این درس به او تواضع و احترام میآموخت و خاطرهٔ این درداینجوری تبدیل به قلادهای میشد که گرگومیش را به استادِ او و کلیا را به شاگردِ مطیعش بدل میکرد.
یا اینکه گرگومیش میتوانست مداخله کند و به او نشان دهد که ارزشش برایناخالصیهای او، از اثباتِ حقانیتِ خودش بیشتر است. در نهایت مجبور میشد گندکاریِ او را جمعنگفت کند، اما کلیا هم میفهمید که او فقط به دنبالِ دستور دادن به او نیست،
بلکه فقطقدرتش دارد ازبیشتر او مراقبت میکند.
از آنجا که کلیا بچهای ناپخته بود، این کار ممکن بود نتیجهٔ عکس همبهتریه بدهد. ممکن بود درسش را یاد نگیرد و با خود فکر کند که میتواندبهش هر خطرِ احمقانهای را به جان بخرد، چون گرگومیش مشکل را برایش حل خواهد کرد.
گرگومیش باید انتخاب میکرد: یا او را به یکثانیهبهثانیه عروسکِ خیمهشببازیِ درهمشکسته تبدیل کند، یا به او فرصتنزدیکیِ دهد تا اولین قدم را برای انسان شدن بردارد.
خورشیدِ سرخ در دل غرید و با استفاده از نشاطبخشی، تودههای ناخالصیها را شناسایی کرد ونزدیکیِ پالسهایی از جادوی تاریکی را برای متلاشی کردنشان رها کرد. با پیوند دادنِ هستهٔ ضعیفشدهاش بهکرد هستهٔ کلیا، جریانِ مانا توانست از شرِ تودهها خلاص شود و بدنِ او به حالتِ عادی بازگشت.
«ممنو... نم—» هرچه میخواستبیشتر بگوید با ازهوشرفتنش بر اثرِمییافت درد و خستگی، نیمهکاره ماند.
بدنِ کوچکش غرق در خون و ناخالصیهایی بود که کفِاستفاده زمین را خیس کرده بودند. تکههای دستِ چپش در سراسرِ اتاقدومون پراکنده شده بود و از انتهای قطعشدهٔ دستش هنوز خون میآمد.
گرگومیش همهچیز را با جادوی تاریکی تمیز کرد و پیش از آنکه کلیا راافزایش در تختش بگذارد، از کریستالش برای مهروموم کردنِ زخم استفاده کرد. برای یک ناظرِاست بیرونی، به نظر میرسید بدنش در هوا شناور است و ملحفهها خودبهخود رویش کشیده میشوند.
اما اگر به آینهٔ روبهروی تختقدرتش نگاه میکردند، قامتِ مردی را میدیدند کهمییافت دخترِ بیهوش را به سینهاش فشرده است،
و مثلِقدرتش یک نوزادبیشتر آرامش میکند.
وقتی کلیا بیدار شد، ناخودآگاه به انتهای قطعشدهٔ دستش نگاه کرد وخشم دید دستِ چپش طوری سالم است که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. همچنینخفتهام دید که یک غذای مفصل و یک حمامِ آبِ گرم در انتظارش است.