---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1117: بایدها و نبایدها (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1117: بایدها و نبایدها (بخشِ ۱)

0

موروک گفت: «شاید دیگه عضوِ ارتش نباشم، ولی پادشاهی زادگاهمه و جامعهٔ جانورانِ‌فکرِ​ جادویی نزدیک‌ترین چیزیه که به خانواده دارم. آجاتار بعد از اینکه بهش پیشنهاد‌طاعون​ دادم تو محافظت از قلمروش کمکش کنم، قبول کرد منو پیشِ خودش بپذیره.

«بینِ جانورانِ نامرده که هم‌نوعاشون رو شکار می‌کنن و نامردگانی که نمی‌تونن برای تغذیه‌ایده‌هایش​ به شهرهای انسان‌ها نفوذ کنن، حجمِ کارِ اربابانِ بیدارشده بیشتر شده، چون انسان‌ها تا‌اغلب​ وقتی سبکِ زندگیشون به خطر نیفته، براشون مهم نیست تو حیات‌وحش چه اتفاقی می‌افته.

«تازه، لازم بود تا وقتی منتظرِ تماسِ‌بسیار​ توام، سرم رو با یه چیزی گرم‌بودند​ کنم.» کویلا با شنیدنِ این حرف خندید.

هنگامِ صرفِ دومین بخشِ غذا، شروع کردند به گپ زدن دربارهٔ دورانِ شاگردی‌شان و‌اتفاقی​ داستان‌هایی از سختی‌ها و موفقیت‌هایشان برای هم تعریف کردند. کویلا که سال‌ها فعالیت‌هایش را‌حرف​ از بیشترِ آشنایانش پنهان کرده بود، حالا از اینکه می‌توانست آزادانه حرف بزند لذت می‌برد.

حتی در آکادمی هم به‌ندرت دربارهٔ پژوهش‌هایش با کسی‌رقابتی​ حرف می‌زد. آدم‌های عادی یک کلمه از حرف‌هایش را نمی‌فهمیدند‌باعثِ​ و جادوگرانِ ماهر هم با کمالِ میل ایده‌هایش را می‌دزدیدند.

حوزهٔ پژوهش‌های جادویی بسیار رقابتی بود و حتی در‌نمی‌فهمیدند​ تیمِ خودش هم همه فقط به فکرِ خودشان بودند.‌بسیار​ بدتر از همه اینکه استعدادش اغلب باعثِ حسادتِ دیگران می‌شد.

جادوگرانِ مردِ هم‌رشته‌اش مثلِ طاعون از کویلا دوری می‌کردند. اشراف هم‌فقط​ فقط برای تبدیل شدن به تبارهای جادویی و رسیدن به قدرتی‌مردِ​ که نزدیکی به خاندانِ ارناس برایشان فراهم می‌کرد، به سراغش می‌آمدند.

موروک بی‌ادب و اغلب بددهن بود، اما به نظر نمی‌رسید برایش مهم باشد که کویلا‌می‌افته​ جادوگرِ بهتری است یا حتی هستهٔ مانای بهتری دارد. تنها واکنشش به فهمیدنِ اینکه کویلا‌هنگامِ​ احتمالاً به هستهٔ بنفش می‌رسد، این بود که جامش را به سلامتیِ او بالا ببرد.

کویلا که به خاطرِ نوشیدنِ بیش از حد کمی مست شده بود، گفت: «واقعاً برات مهم نیست‌استعدادش​ که بیدارشده نیستی؟ این‌جوری تمامِ عمرت با یه هستهٔ آبی گیر می‌کنی، در حالی که بیدارشده‌ها می‌تونن‌قدرتی​ به هستهٔ بنفش برسن و از جادوی روح استفاده کنن. اگه از من بپرسی، میگم خیلی معرکه‌ست.»

موروک ظرفیتِ بالایی داشت و‌آدم‌های​ کویلا هم پا به پای او‌ماهر​ پیش رفته و زیاده‌روی کرده بود.

موروک گفت: «اگه تو دورانِ کوتاهم به عنوانِ یه اربابِ فئودال یه چیز یاد گرفته باشم، اینه که‌باعثِ​ با قدرتِ بیشتر، مسئولیت‌های خیلی بیشتری هم میاد. دلم نمی‌خواد مجبور بشم به شورا بپیوندم و اینکه فقط یه‌برایشان​ جادوگرِ راستین باشم، بهونهٔ عالی‌ایه که کلاسِ جادوی روح رو بپیچونم.» حرفش باعث شد کویلا با صدای بلند بخندد.

موروک گفت: «این‌که‌شده​ اصلاً خنده‌دار نبود.‌سبکِ​ واقعاً دیگه نباید بخوری.»

کویلا پس از اینکه متوجه شد مردم دارند به او خیره می‌شوند‌فقط​ و البته اصلاً برایش مهم نبود، گفت: «فکر کنم حق با توئه. به‌مثلِ​ یه طلسمِ سم‌زدایی نیاز دارم ولی تمرکز کردن برام سخته. میشه کمکم کنی؟»

پاک کردنِ الکل از جریانِ خون تنها به یک طلسمِ ردهٔ ۱ نیاز‌میل​ داشت که موروک بی‌درنگ آن را اجرا کرد. تنها عارضهٔ جانبی‌اش نیازِ شدید‌بدتر​ به دستشویی بود تا شراب به معنای واقعیِ کلمه از بدن دفع شود.

وقتی کویلای هشیارشده با عجله به سمتِ دستشویی رفت،‌تیمِ​ موروک از غیبتش استفاده کرد تا صورت‌حساب را پیشاپیش‌باعثِ​ بپردازد و ضمنِ عذرخواهی، انعامِ سخاوتمندانه‌ای به پیشخدمت داد.

همون‌طور که استاد آجاتار همیشه میگه، حتی جانوران هم وقتی‌براشون​ بینِ آدما زندگی می‌کنن مثلِ اونا رفتار می‌کنن، ولی من‌تماسِ​ نه مثلِ آدما رفتار می‌کنم نه جانوران، فقط مثلِ یه عوضی‌ام.

پیش از ترکِ اسکورپیکورِ شکمو، کویلا مجبور شد یک‌رقابتی​ پارچِ کامل آب بخورد تا مایعاتِ ازدست‌رفته را جبران‌اغلب​ کند، اما گذشته از آن، ذهنش مثلِ همیشه تیز بود.

وقتی بیرون آمدند، موروک دست‌هایش را در جیبش گذاشت تا «خیلی عادی»‌کمالِ​ بازویش را به او تعارف کند، که کویلا هم در حالی که‌خودشان​ به سمتِ دروازهٔ وارپِ شهر قدم می‌زدند، «خیلی عادی» متوجهِ آن نشد.

موروک پس از نگاه کردن به یادداشت‌های‌بسیار​ روی دستِ چپش گفت: «می‌دونی، اگه بهم‌بودند​ نمی‌گفتی، عمراً به فکرم می‌رسید که تو فرزندخوانده‌ای.»

«چرا؟ مگه مثل یه اشراف‌زادهٔ اصیل افاده‌ای رفتار می‌کنم؟»‌نیفته​ کویلا از این فکر که شبیه کسانی شده بود که‌منتظرِ​ بیش از همه از آن‌ها متنفر بود، کمی آزرده شد.

موروک گفت: «اصلاً. من قبلاً پدر و مادرت رو یه‌تیمِ​ مدتِ کوتاه دیدم و تو خیلی منو یادِ اونا می‌ندازی.‌حسادتِ​ همیشه فکر می‌کردم قیافهٔ مادرت و استعدادِ پدرت به تو رسیده.»

«ممنون، این برام یه دنیا ارزش داره.» این فکر که می‌توانست به عنوانِ‌میل​ فرزندِ پدر و مادرِ عزیزش شناخته شود، بهترین تعریفی بود که کویلا می‌توانست‌بدتر​ آرزویش را داشته باشد و باعث شد سینه‌اش را با افتخار سپر کند.

در گذشته، موروک برای بیانِ اینکه چقدر با تبارش تناسب دارد، می‌گفت که کویلا را تقریباً به‌اغلب​ زیباییِ فریا و به اندازهٔ فلوریا عضلانی می‌داند. بعد از تمریناتِ فالوئل، کویلا چند کیلو عضلهٔ خالص‌نزدیکی​ اضافه کرده بود و از هر طرف چند سانتی‌متر درشت‌تر شده بود، اما نه به شکلی جذاب.

صدای دریک هنوز در سرِ موروک می‌پیچید: «چند بار باید بهت بگم؟ اگه‌حیات‌وحش​ مادر رو معیار قرار بدی، شبیهِ یه تعریفه. اما اگه خواهر رو مثال‌شنیدنِ​ بزنی، این‌طور به نظر می‌رسه که دلت می‌خواد با اون یکی زن بخوابی.»

موروک پس از اینکه فهمید مرشدش در تمامِ جنبه‌های واقعاً‌تیمِ​ مهمِ زندگی چقدر داناست، حتی در برابرِ دریک زانو زده‌حسادتِ​ و گفته بود: «من لایقِ آموزش‌های شما نیستم، استاد آجاتار.»

آجاتار تنها به این دلیل پذیرفته بود که بایدها و نبایدهای قرار‌کمالِ​ گذاشتن را به شاگردش بیاموزد که از رفتارِ موروک خسته شده بود؛‌خودشان​ موروک با او مثلِ موجودِ بیچاره‌ای رفتار می‌کرد که هیچ‌چیز از زنان نمی‌داند.

وقتی دریک فهمید که چنین درس‌هایی سپاسگزاریِ بی‌پایانِ تایرانت را برایش به همراه داشته،‌بودند​ در حالی که آموزشِ رازهای جادوی راستین به موروک تقریباً هیچ تأثیری روی او‌اشراف​ نگذاشته است، آرزو کرد کاش کسی آن‌قدر به سرِ شاگردش بکوبد تا درست کار کند.

کویلا پرسید: «راستی، وقتی یه قلمرو رو پس می‌دی‌نیفته​ چی می‌شه؟ امتیازهای شایستگی‌ت رو از دست می‌دی، مثلِ‌بود​ همون اتفاقی که برای اونایی می‌افته که نتونستن ارباب بشن؟»

در پادشاهیِ گریفون، وقتی یک جادوگر درخواستِ لقبِ اشرافی و زمین‌هایش را‌فقط​ می‌داد، برای یک دورهٔ آزمایشی اختیارِ کاملِ قلمروِ انتخابی‌اش به او واگذار می‌شد‌مثلِ​ و در این مدت، اربابِ قبلیِ منطقه چم‌وخمِ کار را به او می‌آموخت.

نابغه بودن در جادو به این معنا نبود که شخص تواناییِ حکومت‌کمالِ​ بر بخشی از کشور را هم دارد. جادوگر باید قوانینِ پادشاهی را مطالعه‌بودند​ می‌کرد و توانایی‌اش را هم به عنوانِ سیاستمدار و هم مدیر ثابت می‌کرد.

برای تبدیل شدن به فرمانروای دائمیِ قلمرو، جادوگر باید دست‌کم به اندازهٔ کسی که قرار‌بدتر​ بود جایش را بگیرد، توانمند می‌بود. در صورتِ شکست، جادوگر لقبش را نگه می‌داشت و‌شدن​ منطقهٔ کوچک‌تری به او واگذار می‌شد تا ببینند می‌تواند به‌تنهایی آن را اداره کند یا نه.

موروک خُرناسی کشید و گفت: «من شکست نخوردم، بانوی جوان، من کشیدم کنار.‌حیات‌وحش​ امتیازهای شایستگی‌م رو پس گرفتم و اونا رو با لقبِ جادوگرِ بزرگ عوض‌شنیدنِ​ کردم. این‌جوری، همهٔ پول‌ها رو می‌گیرم و هیچ‌کدوم از دردسرها رو هم ندارم.»

صدای کویلا چنان پر از ناباوری و خالی از‌رقابتی​ تحسین بود که حتی توانست به پوست‌کلفتیِ موروک هم‌اغلب​ خدشه وارد کند: «صبر کن، تو واقعاً یه جادوگرِ بزرگی؟»

او ردای سبزِ تیره‌اش را از آویزِ بُعدی‌اش بیرون آورد، آن را توی صورتِ کویلا فرو کرد‌پژوهش‌های​ و گفت: «آره. ممکنه برات عجیب باشه، اما سال‌ها به خطر انداختنِ هرروزهٔ جونت برای پادشاهی، خیلی‌هم‌رشته‌اش​ بیشتر از این ارزش داره که تمامِ روز روی باسنت بشینی و مثلِ دانشگاهی‌ها منتظرِ الهام بمونی.»

کویلا نمی‌دانست چطور احساساتش را بیان کند که شبیهِ نسخهٔ زنانهٔ موروک به نظر‌بودند​ نرسد: «قصد نداشتم دستاوردهات رو کوچیک کنم. فقط می‌تونم تصور کنم وقتی به عنوانِ‌اشراف​ یه رنجر تو طبیعتِ وحشی کار می‌کردی، چه چیزایی رو از سر گذروندی. فقط...»

ناولها | novelha.net