چپتر 1828: دشمنِ دشمنِ من (بخشِ ۲)
0«من فقط دارم سهمت رو نگه میدارم و زیادشانگشتر میکنم. اگه وقتی به بنفش برسی هیئتِ اهریمنِ سرخت بهبوته بزرگیِ تیاماتِ من بشه، به موادِ زیادی نیاز پیدا میکنی.»
لیث بهآرامی سرش را نوازش کرد و ادامه داد: «حتی توی برج همبجنگی رشد دادنشون خیلی طول میکشه، پس بهتره همین الان شروع کنیم. بهلطفِ مادربزرگ،زیاده فقط اونقدر نیاز دارم که برای خودم یه دست سلاح و زره بسازم.»
«اگه کارم بهتر بشه، میتونم همونا رونداری بازیافت کنم و چیزِ بهتری بسازم. هر چیزِمدتِ دیگهای که هست برای تو، فلوریا و سولوسه.»
لبولوچهاش را آویزان کرد و مثلِ یکمیتونی تولهسگِ عصبانی بامزه شد: «هی، چرا منو آخربرگردی میذاری؟ برج مالِ منم هست و من شریکتم!»
لیث به خشمِ ساختهشده از داوروس وبشی کریستالهای همهعنصریاش که خودِ سالارک بازآهنگری کردهاستفادهای بود، اشاره کرد و گفت: «بهخاطرِ این.»
«و این.» بعد نوبت بهبدنیت عصای فرزانه رسید، با چوبِ ایگدراسیل،مدتِ چشمانِ شیطانی و کریستالهای عنصریِ بیشترش.
«بهجز زره، تو بینِ ما بهترین تجهیزات رو داری. تازهش هم، اونقدرهاکافی هم بهش نیاز نداری. بهخاطرِ تودهٔ بدنیت، خودت بهاندازهٔ کافی مقاومی واستفاده فقط میتونی مدتِ کوتاهی بجنگی قبل از اینکه مجبور بشی برگردی تو انگشتر.»
«الان استفاده از داوروس برات زیادهرویه. حتی آدامانت هم برایبجنگی استفادهای که تو ازش میکنی زیاده. خیلی بهتره که همهچیز رواستفادهای توی معدن و بوته نگه داریم تا دستهٔ بعدی آماده بشه.»
سولوس مجبور شد بپذیرد که حق با اوست و همان لحظه که سنجاق رسیدنِ نیروهایازش کمکی را خبر داد، ناپدید شد. آنها مجتمعِ زیرزمینی را ترک کردند و از قتلعامِرسیدنِ بزرگانِ بیدارشده که پس از آغازِ مأموریتشان در سراسرِ پادشاهیِ گریفون رخ داده بود، باخبر شدند.
فیلا از شدتِ خشم میجوشید و هروقت از یکقدمیِ دیوارهامیتونی میگذشت، به آنها مشت میکوبید: «لعنتی! ما برای حمله به ثرودبرات صبر کردیم تا غافلگیرش کنیم، ولی آخرش به سازِ اون رقصیدیم.»
«حملهٔ غافلگیرکنندهاش نهتنها آسیبِ ویرانگری به شورا زد، بلکه ثابت میکنه که از رویاروییِمیتونی مستقیم هم ترسی نداره. اون تونست بزرگانمون رو بکشه و جوونهامون رو به خدمتاستفادهای بگیره، و با یه حرکت کفهٔ ترازو رو دو بار به نفعِ خودش سنگین کرد.»
لیث با چهرهای نگران پرسید: «کاری هست که بتونیم بکنیم؟» اماقبل فقط به این دلیل نگران بود که میترسید بهیموث جوابِ مثبتازش بدهد. با این حال، به احترامِ نمایندهاش در شورا باید میپرسید.
فیلا پاسخ داد: «نه، ولی اگه جنگِ علنی چیزیه که ثرود میخواد، همون رواستفادهای بهش میدیم. تا اطلاعِ ثانوی مرخصید. شما دوتا هنوز هم برگِ برندهٔ ما درلحظه برابرِ پادشاهِ نامردگان هستین.» این حرف باعث شد لیث در دل نفسِ راحتی بکشد.
زناگروش بهآرامی از سایهها بیرون آمد وبهاندازهٔ گفت: «من چی؟ هنوزم میخواین سازمان رو بدونِاینکه هیچ دلیلِ موجهی بیرون از شورا نگه دارین؟»
نمایندگانِ پنج نژادِ بیدارشده شروع به پچپچ و بحث با یکدیگربهاندازهٔ کردند. با وجود اینکه طلسمی مانع از شنیدهشدنِ حرفهایشان میشد، لیثبرگردی بهراحتی میتوانست تشخیص دهد که لیگین و لوتو با آن مخالفاند.
اینکسیالوت یک تاسِ ۲۰وجهی ریخته بود و بامدتِ قضاوت از روی واکنشهای همتایانش، حالا طرفِ راگو واستفاده فیلا را گرفته بود که داشتند پیروزمندانه فخرفروشی میکردند.
او گفت: «متأسفم بچهها، باید روی تسلطتون کار کنین. من با اصلاحگرهازیادهرویه هر کاری از دستم برمیاومد کردم، ولی باز هم توی تاسِ متقاعدکردن شکستبپذیرد خوردین.» این را گفت و همه را گیج و لیث را شوکه کرد.
یعنی کسِ دیگهای هم از زمینخودت توی موگار هست که داره بهشکوتاهی «سیاهچالها و غارت» رو یاد میده؟
راگو گفت: «با رأیِ اکثریت، سازمان و دورگههای مسخشدهاش حالا اعضایبهاندازهٔ آزمایشیِ شورا هستن. دعوتِ ما فقط شاملِ کسانیه که واقعاً شانسِ بیدارشدهشدنانگشتر رو دارن و با دیدنِ اولین نشونه از حقهبازی، پس گرفته میشه.»
دستش رابدنیت به سمتِ اژدهایکافی سایه دراز کرد.
زناگروش با لبخندی بیرحمانه دستش را فشرد وبرگردی گفت: «ناامید نمیشید. حالا اگه ببخشید، آدمهای زیادیزیاده هستن که باید بکشم و وقتِ کمی براش دارم.»
آشوب را جایگزینِ عنصرِ تاریکی درخودت گامهای وارپش کرد، آرایههای دفاعی راکوتاهی شکافت و از اتاق بیرون رفت.
فیلا گفت: «حالا مشکلتازهش کشتنِ ثروده، بدونِ اینکهتودهٔ وجودِ بیدارشدگان فاش بشه.»
«ما باید...»
تا نمایندهها دوباره بحث را شروع کردند، فالوئل گروه را به کنامش برگرداند.آدامانت آنجا دیدند که کویلا منتظرشان است. داشت با استفاده از جادوی همجوشی، هراوست شش عنصر را همزمان در بدنش به جریان میانداخت تا آن را آبدیده کند.
دستِ راستش پرتویی حرارتی میساخت و دستِ چپش آن را با سپریکوتاهی از نورِ سخت دفع میکرد. رفتهرفته قدرتِ پرتو را بیشتر میکرد؛ ازاستفادهای ردهٔ ۰ تا نزدیکِ ۴ برد، تا جایی که بدنش دیگر طاقت نیاورد.
هر بار که نمیتوانست تعادلِ دو طلسم را حفظ کند، سازه تَرَک برمیداشت و مجبورش میکرد یادبجنگی بگیرد چطور تمرکزش را بهطورِ مساوی تقسیم کند. مانای خودش نمیتوانست به او آسیبی بزند، پس وقتیداریم پرتوِ حرارتی سپر را خُرد کرد و دستش را شکافت، تنها چیزی که جریحهدار شد غرورش بود.
فلوریا با دیدنِ لباسهایبهاندازهٔ غرق در عرقش پرسید: «تمامِکوتاهی این مدت داشتی تمرین میکردی؟»
زرهِ فدروالکری که به تن داشت قراربشی بود خودش را تمیز کند، و همیناستفادهای نشان میداد این تمرین چقدر تقلا برده است.
کویلا تشر زد: «میخواستی چیکار کنم؟ دعا بخونم؟ رژه برم؟»میتونی و بعد خواهرش را با محبتی خیس و بدبو بغل کرد.برات «خدا رو شکر که حالتون خوبه. اصلاً نمیدونید چقدر ترسیده بودم.»
بهمحض اینکه کویلا به سمتِاونقدرها فریا رفت، فلوریا با پالسی ازبهاندازهٔ جادوی تاریکی خودش را تمیز کرد.
فریا گفت: «ترس نداشتبهاندازهٔ که کوچولو. ما قویمدتِ هستیم، کمک هم داشتیم.»
کویلا جواب داد: «قبل از کشتهشدنِ مانوهار هم همه همین فکربرات رو میکردن. اگه فقط اورپال و شب بودن که غصهام نمیشد.بعدی اون برجِ لعنتیه که مو به تنم سیخ میکنه. بهت برنخوره سولوس.»
سولوس جواب داد: «برنخورد.»
لیث پرسید: «توداری مدتی که نبودیم خبرینداری از جبههٔ جنگ نشد؟»
«چرا. حدس بزنیدخودت کی با افتخارمقاومی شفاگرِ سلطنتیِ جدید شده؟»
همه با چنانبجنگی تعجبی گفتند: «تو؟» کهبشی لحنشان کمی توهینآمیز شد.
کویلا لبولوچهاش را آویزان کرد: «آره، من. مرسی از اینهمه اعتمادتون.» بعد ادامه داد: «نه،اینکه بیخیال، حق با شماست. اونا منو انتخاب کردن چون واستور مهرهٔ جنگیِ خیلی ارزشمندیه وداریم نمیخوان تو دربارِ سلطنتی حبسش کنن. بعدش هم لیث رو به همین دلیل خط زدن.
«به مارث هم فکر کرده بودن، ولی اون قبول نکرد که مدام از آکادمیمیتونی و خانوادهاش دور بمونه. فقط به این خاطر سراغِ من اومدن که چارهٔ دیگهای براشونازش نمونده بود و البته به خاطرِ این.» دوباره مهارتش در استادیِ نور را نشان داد.
«انگار خیلیها تو روهام دیدن که ازش استفاده کردم. حالا منقبل دومین تشخیصدهندهٔ برتر و یه استادِ نورِ خودآموختهام. خانوادهٔ سلطنتی امیدوارن دوبارهزیاده منو بکشن سمتِ خودشون و کاری کنن که جای مانوهار رو بگیرم.»
فریا با تکاندادنِ دستش موضوع رامجبور بیاهمیت جلوه داد: «گورِ بابای چیزیزیادهرویه که اونا میخوان. تو چرا قبول کردی؟»
«چون حق با اوناست. چون دیگه حالم به هم میخوره از بس عقب موندم. از اینکه هربشی وقت یکی از عزیزانم بدجور به کمک نیاز داره، هیچ کاری از دستم برنمیاد. مثل بلایی کهسولوس بعد از کولا سرِ فلوریا اومد، یا بلایی که سرِ لیث اومد وقتی اورپال ادعا کرد یه ورهنه.
«دیگه وقتشه از زنجیرِ عذابوجدانِ کشتنِبهش یوریال خلاص بشم و دست ازکافی عقبکشیدنِ خودم بردارم. وقتشه که بیدار بشم.»