چپتر 2334: بدونِ قیدوبند
0واستور هنوز اضافهوزن داشت، اما دیگر کسی او را باتهدید تخممرغی متحرک اشتباه نمیگرفت. شکمش به اندازهٔ معمولِ یک طرفدارِ آبجووزنِ کوچک شده بود، اما دستوپاهایش و چشمانش از سرزندگی موج میزد.
پرسید: «چیکار میتونم براتون بکنم؟»
جیرنی به پیشخدمت دستور داد: «ما رو تنها بذار، لومار. بهبیخبر بقیهٔ کارکنان هم خبر بده که نمیخوایم کسی مزاحممون بشه. هردستبسته کی پاشو بذاره اینجا، فردا صبح جنازهش از این خونه بیرون میره.»
لومار بارها بانوی خانه را آزرده یا خشمگین دیده بود، اما او هرگزدستبسته هیچیک از خدمه را تهدید نکرده بود. جیرنی زنی اهلِ فکر و عملگذشتهاش بود. کم حرف میزد و همان چند کلمهای که میگفت وزنِ زیادی داشت.
لومار تعظیمِ عمیقی به او کرد و درهیچیک را بست و از بیرون آرایههای قرنطینهای را فعالهمان کرد که فقط به دستِ اربابانِ خانه باطل میشد.
چشمانِ سردِ جیرنی با مانای شعلهوری که از آنها ساطع میشد، درهمان تضادِ شدیدی بود. گفت: «تو به دردم نمیخوری، زوگار. تو یه آدمِفعال بیعرضهای. نتونستی جلوی بالکور رو بگیری تا دانشآموزای عزیزدردانهت رو قتلعام نکنه.»
جیرنی قدمی به او نزدیکتر شد و در حالی که از صدایش زهروقتی و خشم میچکید، گفت: «از خیانتِ نالیر بیخبر بودی و وقتی داشت لینجوس روهیچکدام میکشت و مرگِ یوریال رو برنامهریزی میکرد، مثل یه احمق دستبسته وایستادی تماشا کردی.»
با این حال،بودی هیچکدام از آن حرفهامرگِ نتوانست واستور را برنجاند.
خیلی وقت پیش اشتباهاتِ گذشتهاش را پذیرفته بود و سخت تلاشنکرده کرده بود تا دیگر هرگز تکرارشان نکند. فقط کنجکاو شده بود،زیادی چون جیرنی را بهتر از اینها میشناخت و منتظرِ اصلِ مطلبش ماند.
جیرنی فقط وقتی متوقف شد که نوکِ بینیهایشان چند سانتیمتر با هم فاصله داشت:کلمهای «نتونستی تو محاکمهٔ فلوریا بهش کمک کنی، تو اتهاماتِ خیانتِ لیث هم همینطور. باباطل وجودِ اونهمه قدرتت، فلوریا رو مثلِ من تنها گذاشتی، و ما با بیکفایتیمون گذاشتیم بمیره.»
«من به ارباب نیاز دارم. مردی که کاری کرد کلِ قارهٔ گارلن خودش رو خیسمیکشت کنه. مردی که کابوسِ شبهای ثرود شده و قدرتش حتی نگهبانان رو هم تهدید میکنه.برنجاند ارباب به سطحی از مهارت رسیده که اون رو همتراز با مانوهار و بالکور قرار میده.»
«اون تونست زینیا رو نجات بده و ازیوریال بچههاش در برابرِ هیولاهای توقفناپذیر محافظت کنه. اونکردی کسیه که من برای کمک خواستن به اینجا کشوندمش.»
واستور پرسید: «پس بذارآزرده یه بارِ دیگه بپرسم.هیچیک ارباب چیکار میتونه برات بکنه؟»
پاسخ داد: «میخوام منخدمه و شوهرم رو بدونِاهلِ اینکه کسی بفهمه بیدار کنی.»
ارباب در حالی که با سبیلِ چخماقیِ واکسخوردهاش ور میرفت، گفت: «شدنیه، اما چرا من؟»میکشت اوریون آنقدر شوکه بود که نمیتوانست کلمهای به زبان بیاورد. ارباب ادامه داد: «لیث یهبرنجاند بیدارشدهست. دخترات بیدارشدهن. بابا، خاندانِ گرنوف پر از بیدارشدهست. شما هیچ نیازی به کمکِ من ندارید.»
جیرنی دندانهایش را روی هم سایید و گفت: «معلومه که دارم. لیث اصلاً نمیدونه چطور اوریون رو بیدار کنهحرفها و حتی اگه میدونست هم، ما تا ۱۰۰ سال در خدمتش میبودیم. دخترامون هرگز ما رو بیدار نمیکنن. اونامنتظرِ هم از کاری که ممکنه تو این سوگ و غصهمون بکنیم میترسن، هم از تسلطی که روی ما پیدا میکنن.»
«در موردِ گرنوفها هم، قبلاً ازشون خواستم و درخواستم رو رد کردن!زنی گفتن جدم اوگروم دستورالعملهای دقیقی به جا گذاشته که آدمایی مثلِ اونعمیقی رو بیدار نکنن و اونا هم تا به امروز بهش پایبند موندن.»
اوریون گفت: «اینهیچیک نباید تو رونکرده به فکر فرو ببره؟»
«بیخیال، اون حرومزاده بدونِ هیچ اهمیتی به نوادگانش خودش رونالیر کشت. اوگروم والرون رو بیشتر از خانوادهٔ خودش دوست داشت.مثل تقصیرِ اونه که کسی نموند تا پادشاهی رو مهار کنه.»
«هر دوشون ما رو تو دستای آرتان رهایوریال کردن و وضعیتِ امروز نتیجهٔ حماقتِ اوناست. اگه میتونستمحال امروز اوگروم رو ببینم، قبل از هر کاری میکشتمش.»
«اما ارباب وابسته به شورا نیست و هیچ قیدوبندیخدمه نداره. تو میتونی ما رو بیدار کنی و آزادمونچند بذاری تا بهعنوانِ بیدارشدههای یاغی هر کاری دلمون میخواد بکنیم.»
ارباب سر تکانهیچیک داد: «میفهمم. اشکالینکرده نداره معاینهت کنم؟»
جیرنی سر تکان داد و واستور فنِ تنفسش،میچکید چشمِ ماورا، را فعال کرد. پیش از اینکه تشخیصشیوریال را به جیرنی بگوید، او را عمیق اسکن کرد.
«هستهٔ نارنجی، فیزیکِ بدنیِ بینقص، و مقدارِ کمی از ناخالصیها هممثل که قبلاً با درمانهای لیث دفع شده. میتونم همین الان بیدارتخیلی کنم و هیچ عارضهٔ جانبیای هم نداره. اما در موردِ شوهرت...»
اوریون طوری به واستور که نزدیک میشد نگاه کردخدمه که انگار پروفسور میخواست او را بکشد، اما نگاهِچند ملتمسانهٔ چشمانِ جیرنی مانع از آن شد که اعتراضی بکند.
«وضعِ اوریون افتضاحه. بدنش نسبت به سنش عالیه، امافکر هستهاش اونقدر بیش از حد بارگیری شده که کوچکترین جریانِعمیقی مانا در دم میکشدش. بنفشهای طبیعی یه معجزهٔ طبیعت هستن.»
جیرنی با کلافگی انگشتانشحالی را در هم پیچیدمیچکید و گفت: «پس یعنی نه.»
ارباب آهی کشید و گفت: «بیشتر یعنی اینکه قراره سخت باشه. بدنش بایددستبسته از طریقِ جادوی همجوشی و جادوی راستین آبدیده بشه و ناخالصیهاش هم باید مهارپذیرفته بشن تا وقتی اوریون برای بیدار شدن آماده میشه، یه میلیمتر هم جابهجا نشن.
«اگه منابعم رو با تحقیقاتِ بالکور و مانوهارهیچیک ترکیب کنم، مطمئنم که میتونم از پسش بربیام. اگههمان از جادوی ممنوعه استفاده کنم، دیگه کاملاً ازش مطمئنم.»
اوریون با چهرهای رنگپریده تکرار کرد: «جادویزنی ممنوعه؟ میفهمی که حتی حرف زدن درکلمهای موردش خیانتِ بزرگه؟ باید همینجا که ایستادی بکشمت.»
واستور هالهٔ بنفش-سیاهِ روشنی رها کردزهر که باعث شد چراغها و آرایههایبودی اتاق سوسو بزنند: «آزادید امتحان کنید.»
جیرنی بینشان قرار گرفت تا جلوی این دیوانگی را بگیرد: «کافیه! اوریون، مندستبسته ارباب رو برای کمک به اینجا صدا زدم، نه برای دعوا. واستور، منگذشتهاش نمیتونم از طرفِ شوهرم حرف بزنم، اما میخوام همین الان بیدارم کنی. لطفاً.»
ارباب مقدارِ زیادی انرژیِ جهانخشمگین پدید آورد و بعد از فنِنکرده تنفسش استفاده کرد: «هر طور مایلی.»
جیرنی موبهمو دستورالعملهایش را دنبال کرد و سطحی از انضباط و درک را نشانکلمهای داد که برای کسی که فقط دانشی پایهای از جادو داشت، نادر بود. واستورباطل شک داشت که هیچ فردِ داغداری بتواند در اولین تلاشش مثلِ جیرنی موفق شود.
بدنش صدای تَرَقِ خفیفی داد و هستهٔخشم مانایش جریانی محتاطانه تولید کرد که فقطلینجوس برای بیرون راندنِ سطحیترین ناخالصیها قدرت داشت.
جیرنی در حالی که همزمانلینجوس احساسِ قدرت و ضعف میکرد، پرسید:مثل «به نارنجیِ روشن رسیدم. حالا چی؟»
احساسِ قدرت میکرد چون جادوی همجوشی سرمستکننده بود و قدرتیتهدید که حس میکرد در رگهایش جریان دارد نیز همینطور. احساسِمیگفت ضعف میکرد چون میدانست در همان سطحِ یک نوزادِ بیدارشده است.
«حالا میخوام هم نشاطبخشی و هم انباشت رو بهت یاد بدم. ازهمان نشاطبخشی میتونی آزادانه استفاده کنی چون هیچ عارضهٔ جانبیای نداره. اما درفعال موردِ انباشت، مراقب باش. هر پیشرفت خطرناکتر و دردناکتر از قبلی میشه.
«اگه بدنت رو آبدیده نکنی و هستهت رو آموزش ندی، توی رنگِ سبز میمیری. اگهمیکشت حتی وقتی شروع به درد گرفتن میکنه به استفاده از انباشت ادامه بدی، توی هربرنجاند سطحی که باشی میمیری. همیشه به بدنت گوش بده و تو هیچ کاری عجله نکن.»
جیرنی سر تکان داد:وقتی «میفهمم. میتونی جادوی راستینیوریال رو بهم یاد بدی؟»
واستور سر تکان داد: «هرخشمگین وقت بتونیم، یا من یا یکینکرده از بچههام میایم اینجا. اوریون چی؟»
«من و اون باید با هم حرف بزنیم. بهمحضِ اینکهعمل تصمیم گرفتیم چیکار کنیم، دوباره بهت خبر میدم. ممنون، زوگار.کرد ارباب ممکنه قدرتمندترین متحدم باشه، اما تو یه دوستِ واقعی هستی.»
نگاهش مثلِ نگاهِ جیرنی در چند لحظه پیش، سرد و خشمگین شد: «حرفشوقتی رو هم نزن. ثرود دخترت رو گرفته و من حتی نمیتونم تصور کنمحال چه حسی داری. نمیدونم اگه اتفاقی برای زین و بچهها میافتاد، چیکار میکردم.»