چپتر 2077: نقطهٔ ضعف (بخشِ ۱)
0از وقتی کامیلا بعد از مراسمِ مَگوس به کارش برگشته بود، سریعتر و بهترخجالت از همیشه کار میکرد. او سرنخهایی را پیدا میکرد که از چشمِ بیشترِ بازپرسها پنهانسرم میماند و جیرنی عادت داشت آنها را در بررسیِ نهاییاش از صحنهٔ جرم پیدا کند.
همچنین، کامیلا بر آموزشهای جیرنیحرف مسلط شده و به یکمیانی دروغسنجِ انسانی بدل شده بود.
جیرنی با احترامِ ساختگی گفت: «حالا، اگهرفت براتون کسرِ شأن نیست، برید از مظنونهایجونیو توی اتاقِ سبز بازجویی کنید، ای بانو مَگوس.»
کامیلا تعظیمی کرد واینهمه گفت: «هر طور شما بخواید،بهمحضِ بانو جیرنی نارما تاگتا ارناس.»
با این حرف، جیرنی برای یک ثانیه خشکش زد. نامهای میانی بلای جانِ هرخجالت اشرافزادهای بود، حتی او. تنها دلیلی که کسی ریزریز نمیخندید این بود که بیشمحیطِ از حد از آرخون میترسیدند، بهخصوص در ساعاتِ کاری که کیفِ بازجوییاش دمِ دست بود.
جیرنی که از گستاخیِ تازهیافتهٔ شاگردش خوشش آمده بود، پیشِ خودش فکرجانِ کرد: هر کسی واسه شکوفا شدنِ استعدادش به یه محرکِ خاص نیازساعاتِ داره. فکر کنم واسه کامیلا، پشت سر گذاشتنِ اینهمه سختیِ پشتسرهم جواب داد.
بهمحضِ اینکه از اتاق بیرون رفت، صورتش از خجالت سرخ شدآخه و پیشِ خودش فکر کرد: آخه چم شده؟ با اینکه ازبقیه دستِ گروهبان جونیو کفری بودم، نباید سر به سرِ جیرنی میذاشتم.
اون تنها کسیه که وقتی بقیه تو محیطِ کاربهمحضِ سرم آوار شدن، پشتم دراومد. خدایان، فکر کنم گرفتنِدستِ لقبِ مَگوسِ اعلی به جای لیث، منو جوگیر کرده.
با اینکه تقریباً دو هفته از مهمانیِ بزرگ گذشته بود، هروقت کسی لیث را با لقبش صدادستِ میکرد، او نادیدهشان میگرفت و فکر میکرد دارند با کسِ دیگری حرف میزنند. همیشه باید چند بارخدایان صدایش میکردند یا تصویرِ ردای سفیدش را جایی میدید تا یادش بیاید که در واقع با او هستند.
کامیلا از راهرویی مجلل گذشت. یک عضوِ گاردِ شوالیهها در هربلای طرفش راه میرفت. در گذشته، وقتی تازه کارش را بهعنوانِ بازپرسمیترسیدند شروع کرده بود، رفتن به خانههای اشراف او را شگفتزده میکرد.
فرشهای نفیس مثلِ ابر نرم بودند و صنعتگرانِ ماهر روی تمامِ سطوحِ چوبی خاتمکاریجونیو کرده بودند؛ طوری که حتی کمدِ جاروها هم هالهای باشکوه داشت. در عینِ حال،دراومد اینکه هرجا میرفت، حتی تا دستشویی، سربازها مدام دنبالش میآمدند، او را حسابی خجالتزده میکرد.
هیچ معلوم نبود کِی و کجا ممکن است حملهایبهمحضِ رخ دهد، پس گاردِ شوالیهها هرگز یک بازپرس رادستِ تنها نمیگذاشت، مگر در ساختمانهای امنی مثلِ مقرِ ارتش.
بعد از مدتی، آن ثروتها برایش چیزی نبود جز روکشی براق روی کثافتی که هر خاندانِآخه اشرافی پنهان میکرد. حالا دیگر حضورِ محافظانش به او اطمینانخاطر میداد. اول زندگی با لیث وپشتم بعد کار کردن با جیرنی به کامیلا یاد داده بود که همیشه حواسش به اطرافش باشد.
به دری رسید که با رشتههای طلایی پوشیده شده بود. این رشتهها دورِ دستگیرهحتی متمرکز شده و شبیهِ تارِ عنکبوت بودند. سرجوخه آسا با چوبدستیِ نقرهایاش ضربهای بهدمِ هستهٔ قفلِ جادویی زد و نخهایی که به چارچوبِ در متصل بودند، عقب رفتند.
دیوارهای خانههای اشرافی افسون میشدند تا از فولاد سختتر باشند. این دیوارها چندین آرایه را از طریقِ پنجرههاسرِ هدایت میکردند و درها را بهعنوانِ تنها نقطهٔ ضعف باقی میگذاشتند. «نخِ مهروموم» خودش را به آرایهها وصل میکردجوگیر و اثرشان را به درها هم تعمیم میداد تا پیش از برداشته شدنش، هیچکس نتواند وارد یا خارج شود.
اتاقِ سبز نامش را مدیونِ کاغذدیواریِ اقیانوسیرنگی بود که دیوارهایش را میپوشاند، اما در واقع اتاقِ چایخوریآخه بود که اربابِ خانه در آن با مهمانانش دیدار میکرد. آنجا نزدیکترین مکان به اتاقِ مطالعه بود کهخدایان آنقدر بزرگی داشت تا مظنونان و اعضای گاردِ شوالیهها که مراقبشان بودند را بهراحتی در خود جای دهد.
کامیلا با لبخندی گرم گفت: «ازجواب بابتِ تأخیر عذر میخوام، دوک سازار. پادشاهیصورتش از صبر و همکاریِ شما قدردانی میکنه.»
الیون سازار مردی تنومند و چند سانتیمتر بلندتر ازنامهای او بود. او گفت: «دارید از چی حرف میزنید؟ مننمیخندید با هیچچیزی موافقت نکردم. شما بدونِ دعوت و بدونِ دلـ...»
در حالی که فریاد میزد، ناگهان از روی مبلش بلند شد تا با هیکلش بازپرس را بترساند. یکیسرِ از اعضای گارد که از قبل در اتاق بود، در یک چشمبههمزدن کنارش قرار گرفت و فقط بامنو گذاشتنِ یک دست روی شانهٔ دوک، او را مجبور کرد سرِ جایش بنشیند و حرفش را قطع کرد.
کامیلا از خشمِ حقبهجانبِ او جا نخورد و صدایش همچنان دوستانه بود: «مظنونهارفت بهندرت درخواستِ بازجویی میدن. در موردِ دلیل هم که قبلاً یه کپی از حکمکسیه رو بهتون دادم. اینم یکی دیگه، در صورتی که اولی رو گم کرده باشید.»
فرمانِ سلطنتی را روی میزِ چایخوریِ کریستالیِ بینشان گذاشت واتاق با قلمش مهمترین اتهامات و امضای پیشکار را علامت زد،کفری گویی دوک آنقدر احمق بود که نمیتوانست کلِ سند را بخواند.
کامیلا منتظرِ پاسخ نماند و جعبهٔ حاویِ آویزهایخشکش ارتباطی را هم روی میز گذاشت: «حالا اگهدلیلی سؤالاتون تموم شده، منم چند تا سؤال دارم.»
سازار با شناختنِ آنها خشمش به ترس تبدیلصورتش شد. صدای رعدآسایش مثلِ صدای موش جیغجیغو شدبودم و با وجودِ سکوتِ اتاق، بهسختی به گوش میرسید.
«من اصلاً نمیدونم این چیزاسختیِ از کجا اومدن. حتماً یکیاینکه اونا رو تو خونهم جاسازی کرده.»
کامیلا دستش را روی دهانش گذاشت، قیافهای شوکه به خود گرفت و گفت: «واقعاً؟خجالت این توضیح میده که چرا اونا رو تو اتاقتون پیدا کردیم، اونم جاسازیشده داخلِمحیطِ آیتمهای بُعدیای که به شکلِ دکمهسردست، وزنهٔ کاغذ و حتی لگنِ شبانه دراومده بودن.»
پشتِ سرش، آسا با چوبدستیِ جادوآهنگریاش به آیتمِ بُعدیِ خودش ضربه زد و مهی نقرهای پدیددلیلی آورد که به شکلِ تمامِ محتویاتِ درونش درآمد. ناهارش، آویزِ ارتباطیِ شخصیاش و چند هدیه برای دوستپسرشخوشش که میخواست در آخرین لحظه آنها را بیرون بیاورد تا وانمود کند سالگردشان را فراموش نکرده است.
با ضربهٔ دوم، طلسمِ لوحِ پاکبیرون باعث شد آیتم نشانش را ازدستِ دست بدهد و محتویاتش را بیرون بریزد.
کامیلا با لبخندی زیرکانه گفت و ایدهٔ درخشان اما بیشرمانهٔ سرجوخه را در ذهنش یادداشتخجالت کرد: «بهجز یکیشون، برای پیدا کردنِ بقیه مجبور شدیم همهجا رو وجببهوجب بگردیم. وقتی عمارتتونسرم اینهمه حمام و دستشویی داره، نگهداشتنِ یه لگنِ شبانه تو اتاقِ مطالعه چه معنیای داره؟»
«واقعاً ازم میخواید باور کنم که یه نفربهمحضِ واردِ اتاقتون شده، وسایلِ شخصیتون رو افسون کردهآخه و بعد مدارکِ جرم رو اونجا جاسازی کرده؟»
دوک با چشمانش در اتاق به دنبالِ راهِ فراری گشت، اما دستی با دستکشِ آدامانت رویدلیلی شانهاش فشار آورد و بلند شدن را برایش غیرممکن کرد. او گفت: «برام مهم نیست چیشاگردش باور میکنید. شما نمیتونید ثابت کنید این آویزها مالِ منن و این تنها چیزیه که اهمیت داره.»
«اینم یه تصورِ غلطِ رایجِ دیگه. سرجوخه آسا، اگه ممکنه.» با درخواستِدستِ کامیلا، عضوِ گارد طلسمی سریع روی آویزها اجرا کرد که باعث شدسرم رشتهای آبی از انرژی از سطحشان جوانه بزند و به سازار برسد.
همین اتفاق برای دکمهسردستها، وزنهٔ کاغذ وجواب لگنِ شبانه هم افتاد و ثابت کرد کهخجالت امضای انرژیِ نشانِ آنها متعلق به خودش است.
«حالا میخوام بدونم تو منطقهٔ نسترار با کی در تماس بودید و چـ...» چندینخجالت گامِ وارپِ روح در اتاقِ سبز ظاهر شد و افرادی از تمامِ نژادها با عبورسرم از آنها، آرایههای مهرومومِ هوایی را که عمارت را در بر گرفته بودند دور زدند.
اعضای گاردِ شوالیهها برای محافظت از کامیلا، او را در آرایشی مربعیجانِ احاطه کردند، اما مهاجمان طلسمهای روحِ ششعنصریِ ردهٔ ۳ را رها کردند کهکاری مانندِ کامیون به اعضای گارد برخورد کرد و آنها را به دیوارها کوبید.