چپتر 1346: به سوی سیاهترین شب (بخشِ ۲)
0نایکا در حالی که غذای توی بشقابها را میجوید، با پوزخند گفت:نمیزد «یه کم بلندتر، مامان. فکر نکنم همهٔ نگهبانها صدات رو شنیده باشن.همکارانش اگه میخوای مردم با چنگک بیفتن دنبالمون، باید یکم بیشتر تلاش کنی.»
همه چیز برایش طعمِ زبالهٔ گندیده میداد. همین باعثنیست میشد خونآشامِ جوان به برادرِ کوچکش که ظاهراً باچشمانِ وجودِ وضعیتِ ناجورش حسابی داشت لذت میبرد، غبطه بخورد.
نمیتوانست غذای جامد را قورت بدهد، وگرنه در عرضِ چند دقیقه بالابرای میآورد. پس نایکا کمی غذا را میجوید و بعد آن را بهمنتظرش داخلِ انگشترِ بُعدیاش میفرستاد و دهانش را با جرعهای از «آبتوتفرنگیاش» میشست.
کالّا با خنده گفت: «برادرت راست میگه. تونگرانیای نبودم واقعاً زبوندراز شدی. خیلی دلم برات تنگروی شده بود، عزیزم. سعی میکنم بیشتر پیشت باشم.»
نایکا لبخند زدبازویش و گفت: «من بیشترکند دلم تنگ شده بود.»
سپس پلکهایش را به هم زدجای و با استفاده از تواناییِ مسحور کردن،خالی به یکی از اعضای ارتش اطمینانخاطر داد.
گفت: «جاینوازش هیچ نگرانیایتمرکز نیست، افسر.»
مرد با نگاهیارتش خالی تکرار کرد:جای «جای هیچ نگرانیای نیست.»
او نمیتوانست روی هیچچیز جزمیکرد چشمانِ نایکا و دستش که داشتحرف بازویش را نوازش میکرد، تمرکز کند.
نایکا گفت: «هیچکس دربارهٔ نامردگانداد حرف نمیزد. اونایی که برایافسر کمک صداتون کردن، فقط توهم زدن.»
سرباز پس از بازگشت به دکهٔ آبجو که همکارانشحرف آنجا منتظرش بودند، به آنها گفت: «هیچکس دربارهٔ نامردگان حرفبازگشت نمیزد. اونایی که برای کمک صدام کردن، فقط توهم زدن.»
اسکارلت گفت: «باید یاد بگیری که عجله نکنی، کالّا. تواناییهای ما، ما روخالی از اعضای گونههای خودمون فراتر میبره و در عینِ حال کمتر میکنه. کم نبودننامردگان بیدارشدههایی که تو آزمایشگاهشون غیبشون زد تا وقتی که همهٔ آشناهاشون از دنیا رفتن.»
«برای همینه که خونههای ما باید پنجره داشته باشن. نه برای نور، بلکه بیشتربرای برای اینکه متوجهِ گذرِ زمان بشیم.» حرفهایش با تأییدِ همهجانبه روبهرو شد. «حالا کهآنها حرفِ زمان شد، فالوئل، بالاخره اون فسقلی رو به فرزندی قبول کردی یا نه؟»
هیدرا گفت: «باید دقیقتر بگی.» چون درهیچ چشمانِ او فریا هم یک فسقلی بودتکرار و هنوز داشت روی معاملهشان فکر میکرد.
اسکارلت گفت: «منظورم لیثه. اون همین الان یه هستهٔ آبیِ روشن داره و داره پیوستهفقط تلاش میکنه تا به بنفش برسه.» او از چشمانِ منادیون استفاده کرد تا روی تصویرِبگیری لیث که پشتِ میزی نشسته بود و بچهها داشتند بیسکویت و شکلاتِ داغ میخوردند، زوم کند.
فالوئل پرسید: «نه، نکردم و قصد هم ندارم هیچکدومنیست از رازهای تبارم رو باهاش در میون بذارم. نگوچشمانِ که اون عوضی حتی الان هم داره تمرین میکنه؟»
در دفاع از او باید گفت که لیث سرِ حرفش مانده بود و از جادو فقط برای سرگرمتوهم کردنِ بچهها با یک نمایشِ نور استفاده میکرد. وگرنه سولوس او را میکشت. او این فرصت را پیداگونههای کرده بود تا هم تمرین کند و هم به همکارانِ پرستارش لحظهای استراحت بدهد. یک تیر و دو نشان.
اسکارلت در حالی که لیث طلسمهایی با درجهٔ سختیِ فزایندهافسر اجرا میکرد، به گردابهای او نگاه کرد که بهطورِ ریتمیکبازویش منقبض و منبسط میشدند و گفت: «آره، داره تمرین میکنه.»
اسکارلت با خودش فکر کرد.
لعنتی، تکنیکش خیلی خشن و آماتوریه و نمیتونه مالِ هیچافسر میراثی باشه، ولی با این حال داره مسیر رو درستبازویش میره. شاید واقعاً باید دربارهٔ نگهبان شدن ازش مشورت بگیرم.
فالوئل در حالی که پیش از بقیهکند میزی خالی برای خودشان میگرفت، گفت: «باید تقاصِکمک این کارش رو پس بده، اما نه امشب.»
نایکا از نوک خواست تا تفاوتِ طعمِ بینِ غذاهای لذیذافسر را برایش توصیف کند، اما جوابهای او فقط به درجاتِبازویش مختلفی از «خوشمزه» ختم میشد و باعثِ سردردِ نایکا میشد.
دعوای آنها همان لحظهای متوقف شد که فهمیدند ناگهان میتوانندنمیزد بدونِ داد زدن صدای یکدیگر را بشنوند. سپس، سکوتی کهدکهٔ جایگزینِ صداهای جشن شده بود، به هیاهوی وحشت تبدیل شد.
صدای جیغِ مردم بلند شد.داد در تقلا برای فرار، بشقابهاافسر و لیوانهایشان را روی زمین میانداختند.
اسکارلت گفت: «اینجا چه خبره؟» عینکِ گیرهایِ او پالسِ نامرئیِ انرژیایحرف ساطع کرد که به او اجازه میداد فضای اطرافش را تادکهٔ شعاعِ چند صد متر با چیزی معادلِ حسِ مانا اسکن کند.
این کار چشمانِ منادیون را برای مدتی خسته میکرد، اما در برابرِنگاهی تهدیدی ناشناخته، سرکهٔ نقد به از حلوای نسیه بود. با این حال،کند بهجز گروهِ لیث و گروهِ خودش، هیچ موجودِ قدرتمندِ قابلذکری آنجا حضور نداشت.
یکی از سربازها در حالی که سعی میکرد مردم را با نظمبرای خارج کند، به آنها نزدیک شد و گفت: «متأسفم خانمها، اما جشنواره لغوبودند شده. یه نفر اربابِ کنتنشین رو کشته و جانِ هیچکس در امان نیست.»
لیث بهمحضِ اینکه بچهها را بهتمرکز خانه رساند و فالوئل را براینمیزد نگهبانی گذاشت، به عمارتِ خاندانِ لارک رسید.
حتی گزارشِ اولیهٔ جیرنی از صحنهٔ جرمهیچ هم نتوانست او را برای منظرهای که درکرد بدوِ ورود پیشِ چشمانش پدیدار شد، آماده کند.
مکانی که از کودکی میشناخت دیگر وجود نداشت. باغِ سرسبزنمیزد و زیبا حالا جای زخمی سیاه روی زمین بود و ساختمانِآبجو اصلی همراه با دو بالِ کناریاش با خاک یکسان شده بود.
لیث در حالی که به جسدِ کنت نگاه میکرد که از یک سازهٔ یخیِ Xشکل آویزان بود — نسخهٔ بیمارگونهای از یک مترسک — مشتهایش را گره کرد و پرسید: «کی این کار رو کرده؟»
کسی آن را درست جلوی ورودیِ اصلی گذاشته بود، در همان نقطهای که لارکبرای به مهمانانش خوشامد میگفت. حتی مونوکلش را در حدقهٔ چشمش فرو کرده و موهایشآنها را شانه زده بودند، طوری که همهچیز شبیه به یک شوخیِ بیمارگونه به نظر میرسید.
جیرنی گفت: «کارِ بالکور نیست. این تنها چیزیه که باافسر اطمینان میدونیم. او قربانیانش رو به نامرده تبدیل میکرد وبازویش وادارشون میکرد بازماندهها رو بکشن. اما این، کارِ یه نفرِ تنهاست.»
لیث با خشم فریاد زد وهیچکس باعث شد زمین بلرزد: «چطور همچین اتفاقیکمک افتاده؟ خاندانِ لارک صدها سال قدمت داشت!»
کامیلا صورتش را در دست گرفت و او را وادار کرد بهجاینگاهی شمردنِ اجسادِ آدمهایی که تمامِ عمر میشناخت، به او نگاه کند. «خاندانِ لارکهیچکس صدها سال قدمت داره و هنوز هم پابرجاست. وارثانِ لارک صحیح و سالماند.»
لیث پرسید: «این جوابِ سؤالِ من نیست، فقط شکستِ مطلقتون روحرف یه کم قابلتحملتر میکنه! چطور همچین اتفاقی افتاد؟ اون کارتهای لعنتیِ بالکورآبجو ماهها پیش فرستاده شدن. چطور تونستید لارک رو بدونِ محافظ رها کنید؟»
مارکیز دیستار جلو آمد و همانطور کههیچ مقامش ایجاب میکرد، استوار ایستاد و گفت:تکرار «من میتونم به این سؤال جواب بدم.»
او لارک را از کودکی میشناخت و مرگش دردِحرف عظیمی به او نیز تحمیل کرده بود، اما بهعنوانِ فرماندهٔبازگشت کلِ سپاهِ ملکه نمیتوانست ذرهای از آن را نشان دهد.
سوگواری باید صبر میکرد. وظیفهاش این بود که کنترلِ اوضاعافسر را به دست بگیرد و ماهیتِ دشمنشان را بفهمد. این تنهانوازش راه برای جلوگیری از تکرارِ این شب برای شخصِ دیگری بود.
«ما اوضاع رو دستکم نگرفتیم و یک واحدِ کامل از سپاهِ ملکه رواونایی فقط برای محافظت از لارک گذاشتیم. علاوه بر اون، از وقتی کارتِ گذشتهمنتظرش رو دریافت کرد، بهترین آرایههای موقت رو دورِ خانهاش مستقر کردم. متأسفانه کافی نبود.»
صورتِ لیث میلیمترها با صورتِ او فاصله داشت ونیست با خشمِ جانوری زخمی به چشمانِ میریم نگاه میکرد:چشمانِ «یک واحد و آرایههای موقت؟ دارید با من شوخی میکنید؟»
«یک واحدِ نخبه برای یک نفر کاریه که فقط برای عالیرتبهترین اشراف انجام میشه. در موردِتوهم آرایهها هم، محاله بشه در این زمانِ کوتاه یک ساختارِ دائمی مستقر کرد. مگه این هموننکنی دلیلی نیست که باعث شد از رفتن به عمارتی که ملکه قراره برات بسازه امتناع کنی؟»