چپتر 1814: خرابکنندگانِ مهمانی (بخشِ ۲)
0«هر بحثی که پدر و مادر دربارهٔ بیداریِ بچهشون تاازدواج وقتی زندهست میکنن، بعد از مرگش تبدیل به کینه میشه وکردم اونی که میخواسته بیدارش کنه، اون یکی رو مقصرِ مرگش میدونه.
سورتر رازِ هستهٔ سفید رو دقیقاً به این خاطر با من در میون گذاشت کهآرت نمیتونست فکرِ از دست دادنِ منو تحمل کنه. ما همین الانش هم چندتا از بچههامونسپس رو از دست دادیم، اما به لطفِ طولِ عمرِ طبیعیِ گونهمون، هیچوقت دلیلش کهولتِ سن نبوده...»
تازه آن موقع بود که رتیاکمی متوجه شد موسیقی قطع شده و همهعوض دارند به سخنرانیاش دربارهٔ ازدواج گوش میدهند.
رتیا از راهِ پیوندِ ذهنیداد از سورتر پرسید: «وای خدایان، مهمونیبقیه رو خراب کردم! چطور درستش کنم؟»
سورتر پرسید: «این بستنیِ معروفی که اینقدرهمه دربارهاش حرف میزنن کجاست؟ مامان، امیدوارم ناراحتپیوندِ نشی اگه دستورِ تهیهاش رو از لیث بپرسم.»
سینمارا گفت: «لیث،فضا جرئت نکن دستورشمردم رو بهش بدی!»
سالارک سر تکان داد: «اینجا خونهٔکمی من نیست. منم اینجا مثلِ بقیه مهمونم.عوض لیث آزاده هر کاری دلش میخواد بکنه.»
«اما مامان!» کمی درامِ خانوادگی سرِ بستنی کافینیست بود تا فضا عوض شود و مردم بهمیخواد تلاشِ سینمارا برای دعوا راه انداختن با برادرش بخندند.
بعد از آنها، آرت هم رسید. لیث ققنوسِ آبیسخنرانیاش را به همه معرفی کرد و توضیح داد که اومهمونی هدیهای نیاورده، چون پیشتر هدیهاش را به سولوس داده است.
سپس خواهرانِ ارناس وعوض در کمالِ تعجبِ لیث،برای فلوریا هم از راه رسیدند.
لیث پرسید:کاری «اون اینجامیخواد چیکار میکنه؟»
سولوس پاسخ داد: «من دعوتش کردم تا ازش تشکر کنم که بعدمهمونم از مرگِ مانوهار منو پیشِ تو آورد. بعد از اینکه اون شب روعوض با هم گذروندیم، فکر کنم وقتشه که سعی کنم رابطهمون رو ترمیم کنم.»
هرچه افرادِ بیشتری میرسیدند، لیث بیشتر احساسِ معذب بودن میکرد. تولدِ سولوسمیدهند داشت به رویدادی حتی پیچیدهتر از تولدِ خودش تبدیل میشد و این موضوعبستنیِ از شخصیتهایی که در اتاق قدم میزدند و گپ میزدند، بهخوبی پیدا بود.
تا جایی که میدونم، از وقتی سولوستلاشِ رو بیدار کردم، اون و فلوریا هیچوقتآنها با هم نساختن. این اصلاً نشونهٔ خوبی نیست.
لیث این را از ذهنبکنه گذراند، بیآنکه حتی بداند بدترینبستنی اتفاق هنوز در راه است.
درهای دولنگهٔ سالنِ رقص بارِداد دیگر باز شد و مهمانانِ غیرمنتظرهٔبقیه بیشتری را به داخل راه داد.
بابا یاگا در هیئتِ مادرِ خود و لوکرا سیلوروینگ با لباسهای شبِمیدهند باشکوهشان بهسرعت به سمتِ سولوس رفتند و او را طوری در آغوشکنم گرفتند که گویی تازه از خطری مرگبار جانِ سالم به در برده است.
مادر گفت: «خدا رو شکر که حالت خوبه، الفین. میترسیدم برایانداختن همیشه از دستت بدم.» او در لباسِ کِرمرنگش عالی به نظرهدیهای میرسید. لباس یقهای خشتی داشت و با طرحی خورشیدی تزئین شده بود.
بیش از زیباییاش، این لطافتِ گرمی بود که از او ساطع میشد و باعث شدمردم مهمانانِ مرد گردن بچرخانند و بسیار طولانیتر از حدِ ادب به او خیره شوند. آرتتوضیح با علاقه او را برانداز کرد و منتظرِ لحظهٔ مناسب ماند تا قدمِ پیش بگذارد.
در حالی که بقیهٔ افرادِ حاضر در اتاق طلسمهایشان را آماده میکردند تاآزاده اگر سیلوروینگ دست از پا خطا کرد واردِ عمل شوند، سولوس با گیجیشود پرسید: «مالیشکا؟ لوکا؟ شما اینجا چیکار میکنید و دارید دربارهٔ چی حرف میزنید؟»
نخستین مَگوس در حالی که چشمانِ بلوطیاش اتاق را از نظرگوش میگذراند و تقریباً میترسید که مسخشده هر لحظه پیدایش شود، گفت: «مادرستش همهچیز رو دربارهٔ کاری که بیترا با تو و مادرت کرد میدونیم.»
او لباسی به رنگِ آبیِ تیره پوشیده بود که با طلا وبرادرش الماس گلدوزی شده بود. موهای بلوندِ روشنش که سراسر با هفت رنگِ عناصرپیشتر رگه خورده بود، با چرخشِ سرش به چپ و راست، رنگینکمانهای کوچکی میساخت.
سالارک گفت: «من بهشون گفتم. امیدوارم ناراحتدرامِ نشی. فکر کردم اونا به عنوانِ دوشود تا از قدیمیترین دوستای ریفا، حق دارن بدونن.»
«خیلی خوشحالم که میبینم حالت خوبه.» هم بابا یاگا و هم سیلوروینگ به مصیبتِکاری او اشاره داشتند، اما سولوس فکر کرد آنها فقط ترسیدهاند که در طولِ عروسیِ واستور،برای بیترا سعی کرده باشد کارِ نیمهتمامی را که قرنها پیش شروع کرده بود، تمام کند.
سولوس هر کلمه را با حرص به زبان آورد و تا جایی که میتوانستپیوندِ در آن کینه ریخت: «از اعتراف بهش متنفرم، اما بیخودی نگران شدید. بیترایی کهدربارهاش من دیدم همونی نیست که مادرم رو کشت، از این بابت مطمئنم. وگرنه همونجا میکشتمش.
«اون بیشتر شبیه دختریه که خاطراتِ مادرشتلاشِ رو به ارث برده و انصاف نیستآنها تقاصِ کاری رو پس بده که نکرده.
بیترای قدیم مرده ومیخواد تنها دردم اینه کهخانوادگی بهاندازهٔ کافی زجر نکشید.»
مادر و لوکرا نگاهِ گیجی ردوبدل کردند و خیلیمنم زود متوجهِ سوءتفاهم شدند. سولوس از محنتِ جهانیای کهکمی او بهتازگی از سر گذرانده بود، هیچ خبری نداشت.
آنها که نمیخواستند تولدش را بیشتر از این خرابسخنرانیاش کنند یا ذهنش را با مشکلی که راهحلی برایشخدایان نداشتند درگیر کنند، تصمیم گرفتند که ندانستن موهبت است.
سیلوروینگ دخترخواندهاش را رها کرد و رو به لیث گفت: «ازانداختن شنیدنش خوشحالم. میخوام بابتِ رفتارِ قبلیم صمیمانه عذرخواهی کنم. اشتباه کردم کهنیاورده به تو و رابطهت با الفین شک کردم. امیدوارم بتونی منو ببخشی.»
تعظیمِ عمیقی بهدلش او کرد وکمی همه را ماتومبهوت گذاشت.
لیث و سولوس همچنان به او شک داشتند و نمیدانستند کهبقیه این تغییرِ عقیدهٔ ناگهانیاش پایههای محکمی دارد. محنتِ جهانی تنها زمانیبستنی رخ میداد که ارادهٔ یک فرد با ارادهٔ موگار همطنین میشد.
کسی که برده شده بود هرگز نمیتوانست محنتی را تجربه کند، چون اعمالشراهِ بازتابی از ارادهٔ اربابش بود نه ارادهٔ خودش. شخصیتِ یک برده نمیتوانست بامعروفی موگار همطنین شود، صرفاً به این دلیل که اجازه نداشت شخصیتی داشته باشد.
لیث که متوجه شد هر دو نقاشیهای بیشتری برای سولوس آوردهاند،انداختن گفت: «خواهیم دید. فعلاً مهمانِ ما هستید، اما لحظهای که بههدیهای من یا هر کدوم از اعضای خانوادهم خصومتی نشون بدید، میندازمتون بیرون.»
شعلهٔ سفیدِ روشن و گذرایی در چشمانِ سورتر، رتیا، سینمارابستنی و حتی سالارک به نخستین مَگوس فهماند که یک قدمانداختن با نیستی فاصله دارد. با این حال برایش مهم نبود.
سر تکان داد و گفت: «اینو به خاطر میسپرم. لطفاً اگه زمانی نظرتون عوض شددلش و تصمیم گرفتید اون اسبِ خائن رو به استیک تبدیل کنید، به من خبر بدید.دعوا همچنین خوشحال میشم اگه به چیزی نیاز داشتید که به رازهای من مربوط نمیشه، کمکتون کنم.
«متأسفم، اما داشتنِ عمرِ جاودان به این معنیهدارند که نیازی به وارث ندارم. قصد ندارم میراثمپرسید رو به اشتراک بذارم مگه اینکه واقعاً ضروری باشه.»
لیث بیاختیارکافی از رویعوض ناامیدی نوچ کرد.
سولوس پرسید: «مالیشکا، چه بلایی سر ولادیون اومد؟خانوادگی ما سعی کردیم باهاش تماس بگیریم اما هیچوقت جواببرای نداد و حتی خانوادهش تو لایتکیپ هم چیزی نمیدونن.»
بابا یاگا پاسخ داد: «بعد از اینکه باهاتون تماس گرفت، چیزی نموندهمهمونم بود به دستِ برگزیدگانِ شب کشته بشه. اون فقط به خاطرِ پیوندِفضا من با نخستینها زنده موند که مختصاتِ بُعدیشون رو به من میده.
«وقتی فهمید هیچ راهِ فراری نداره، منو صدا زد و نجاتش دادم. در حالِ حاضر دارهپرسید تو خونهٔ من بهبود پیدا میکنه و خانوادهش رو هم آوردم تا پیشش باشن. اینا همون مدارکیامیدوارم هستن که بهتون قول داده بود. باید هر شکی رو که پادشاهی به شما داره برطرف کنن.»
لیث و سولوس با شنیدنِ این خبر نفسِ راحتی کشیدند. سولوس نگرانِ ولادیون بود، درآرت حالی که لیث فقط نمیخواست همانطور که قول داده بود از خانوادهاش مراقبت کند. همچنین،سپس مدارکِ مربوط به اورپال وجههاش را در دربارِ سلطنتی پاک میکرد و زندگیاش را آسانتر میساخت.
لیث با استفاده از فرصتِبکنه بینظیری که پیشِ رویش بود،بستنی گفت: «مالیشکا، به کمکت نیاز دارم.»