چپتر 1829: حقایق و رازها (بخشِ ۱)
0دوکنشینِ اساگور، خاندانِ واستور.
پس از ازدواجِ زینیا، کامیلا عادت کرده بود ناهار را با خواهرش بخورد و شامزمان را با خانوادهٔ ارناس. میخواست حواسش به پیشرفتِ رابطهٔ زینیا و واستور باشد، اما دراعظم عین حال میخواست از وضعیتِ نیروی زندگیِ لیث و زندگیاش بهعنوانِ یک بیدارشده باخبر بماند.
کامیلا عمیقاً نگرانِ هر دوی آنها بود، هرچند به دلایلی کاملاً متفاوت.بگیرد زینیا اصلاً خبر نداشت که شوهرش در واقع یک بیدارشده، یک جنایتکارِجایی جنگی و با نامِ مستعارِ ارباب، یکی از تحتتعقیبترین مردانِ پادشاهیِ گریفون است.
کامیلا میترسید که گذشتهاش ناگهان یقهاش را بگیرد و در این میان خواهرش را همممکن زیرِ پا له کند. بدتر از آن، ممکن بود زینیا خودش به این موضوع پی ببردچقدر و به لوتیا فرار کند، جایی که اورپال دیر یا زود دوباره به او حمله میکرد.
در موردِ لیث، با اینکه میدانست چقدر قدرتمند است، حتی بیشتر اززمانی زینیا نگرانش بود. خواهرش در محاصرهٔ باستانیها و دورگههای مسخشدهٔ قدرتمند بود،حالا خانهاش یک دژ بود و ارتشِ ثرود از دوکنشینِ اساگور فاصلهٔ زیادی داشت.
تنها چیزی که در خطر بود خوشبختی و ازدواجش بود، اما حتیانتقام اگر بدترین اتفاق هم میافتاد، او و بچهها در امان بودند. واستور باخطرناکی جانش از او محافظت میکرد و پادشاهی هرگز از زنی بیگناه انتقام نمیگرفت.
اما لیث از همان زمان که با هم آشنا شده بودند، یعنی زمانی که تازه رنجرِ منطقهٔ نسترارممکن شده بود، عادتِ خطرناکی در بازی با خطر داشت. این فکر که نقشِ او بهعنوانِ جادوگرِ اعظم حالا ایجاببیشتر میکرد بهتنهایی در میانِ ارتشهای ثرود نفوذ کند و یکتنه با آنها بجنگد، شبها کامیلا را بیدار نگه میداشت.
شایعات دربارهٔ لیث و شاهزاده آزارش نمیداد. اما اینکه پئونیا از حقهٔ آنها سوءاستفاده میکردممکن تا مدام به او دست بزند، کامیلا را بهشدت عصبانی میکرد. با این حال، با علمچقدر به اینکه این کار یک ضرورت است و به او ربطی ندارد، آن را نادیده میگرفت.
اما حالا، تازه از الینا شنیده بود که لیث ورهن برای شورا به جنگِ مرگمنطقهٔ و زندگی با پادشاهِ مرده رفته است. کامیلا از این لحظه میترسید، چون میدانست فقط مسئلهٔبجنگد زمان است تا هم لیث ورهنِ جادوگرِ اعظم و هم لیث ورهنِ بیدارشده به جنگ بروند.
میدونم که محدودیتِ بابا یاگا جلوی دخالتِ شب رو میگیره وبیگناه حداقل این بار تنها نیست. تیستا و بقیه بیدارشدههای قدرتمندی هستنمنطقهٔ و از زمانِ آکادمی مثلِ یه تیم با هم کار میکنن.
با این حال اورپال تونست مانوهار رو بکشه. برخلافِ برجِ سولوس، مونلایت میتونه جابهجا بشهزیرِ و قدرتِ اورپال رو هر جا که میره تقویت کنه. نمیتونم این فکر رو ازمیکرد سرم بیرون کنم که کشتنِ خدای درمان، آخرین آزمایشِ اورپال بود تا ببینه چقدر قدرتمند شده.
برای همینه که بهتنهایی با مانوهار جنگید و نذاشت شب دخالت کنه. درسته،کند مانوهار فقط یه جادوگرِ بدلی بود، اما قدرتمندترین جادوگرِ پادشاهی و یه نابغهٔ بیرقیبمیکرد هم بود. اگه اون نتونست زنده بمونه، لیث چطور میتونه شانسِ بیشتری داشته باشه؟
کامیلا حس کرد قلبش در گیرهای فشرده میشود وآشنا با آویزِ ارتباطی در دست قدم میزد. بهمحضِ اینکهخطرناکی الینا از نتیجهٔ مأموریت باخبر میشد، کامیلا هم میفهمید.
بیصبرانه منتظر بود تا بفهمد آیا آفتیمحافظت که پادشاهِ مرده بود پاکسازی شده است،همان یا اینکه باید در سوگِ عزیزِ دیگری بنشیند.
بهمحضِ اینکه از دروازهٔ وارپ بیرون آمد، پیشخدمتیمیترسید لاغراندام و میانسال او را به سمتِ اتاقِ مطالعهبدتر راهنمایی کرد و گفت: «بانو یهوال، لطفاً دنبالم بیاین.»
کامیلا اشرافزاده نبود، اما کارکنانِ خانه بهخاطرِ زینیا با او مثلِ خانوادهٔزیرِ سلطنتی رفتار میکردند. بیشترشان تمامِ عمرشان واستور را میشناختند و برای بانوییزود که نورِ تازهای به زندگیِ اربابشان آورده بود، ارزشِ زیادی قائل بودند.
معدود خدمتکارانی که به خاطرِ پیشینهٔ سادهٔ این دوآشنا خواهر جرئت کرده بودند با آنها بدرفتاری کنند یا صرفاًبازی نگاهی تحقیرآمیز داشته باشند، بدونِ هیچ توصیهنامهای اخراج شده بودند.
زینیا از روی صندلیاش بلند شد. موهای کلاغیرنگش که تا روی شانه میرسید، زیرِهمان نورِ روز مثلِ کریستال میدرخشید. گفت: «کامی، خدا رو شکر که اینجایی! به یهنقشِ استراحت نیاز داشتم. فکر میکردم منم که دارم سختی میکشم، ولی تو که وضعت افتضاحه.»
وقتی متوجهِ گودیِ سیاه و کبودِ زیرِ چشمانِ کامیلاگذشتهاش به خاطرِ اضافهکاریهای مداوم و لرزشِ دستانش از شدتِممکن استرس شد، لبخندِ درخشانش جای خود را به نگرانی داد.
کامیلا خواهرش را در آغوش گرفت. رگهای از حسادتبگیرد در صدایش بود: «منم به یه استراحت نیاز دارم،ببرد زین. ولی تو در عوض فوقالعاده به نظر میرسی.»
زینیا همیشه از او زیباتر بود، اما از وقتی به خاطرِیعنی حملهٔ اورپال به خانهٔ واستور نقلمکان کرده بود، جوانتر هم به نظراعظم میرسید. اگر کسی آنها را میدید، فکر میکرد کامیلا خواهرِ بزرگتر است.
آرامش، شادی و مقدارِ زیادی نشاطبخشی باعث شده بود زینیا به جای سی سالگی،همان انگار در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش باشد. لباسِ آبیرنگ و تنگِ روزانهاش، اندامِ منعطفنقشِ و سینههایی را که پس از دو بارداری حسابی پُر شده بودند، برجستهتر میکرد.
زینیا با خندهای ریز گفت: «خیلی لطف داری. خدای من، تو تمامِبگیرد عمرم اینقدر سخت کار نکرده بودم. همسرِ یه دوک و جادوگرِ اعظمجایی باید اونقدر چیزای مختلف بدونه که بهزور یه لحظه وقتِ استراحت پیدا میکنم.»
به میزِ مستطیلشکل و بلندی از چوبِ ماهونِ توپر اشاره کردمیان که از آن به عنوانِ میزِ کار استفاده میکرد. میز پر ازدیر کتابهایی دربارهٔ آدابِ معاشرت، تاریخِ پادشاهی، سیاست، جغرافیا و نتهای موسیقی بود.
زینیا برای هر موضوع بیش از یک معلمِ خصوصی داشت، اما این کارتازه هنوز هم وظیفهای غولآسا بود. او نابینا به دنیا آمده بود و دربهتنهایی طولِ زندگیاش در لوتیا فقط خواندن، نوشتن و حساب کردن را یاد گرفته بود.
با این حال، به عنوانِ یک دوشس، ازپادشاهی او انتظار میرفت دربارهٔ موضوعاتِ بسیاری اطلاعات داشتهآشنا باشد و نواختنِ دستکم یک ساز را یاد بگیرد.
«هیچوقت فکر نمیکردم یه روز اینو بگم، ولی خوشحالم که نرفتم مدرسه. این چیزا داره ازکند حوصلهسربری منو میکشه و هیچ پایانی هم نداره. فکر میکردم زندگیِ اشراف همش اینه که بگردیاینکه یه راهی واسه گذروندنِ وقتِ آزادت پیدا کنی، در حالی که این خودش یه شغلِ تماموقته.»
با دست به خدمتکاران اشاره کردگذشتهاش که بروند و دستور داد ناهارزیرِ را در اتاقِ مطالعه سرو کنند.
کامیلا بهمحضِ خروجِ خدمتکاران از اتاق، کفشهایشهمان را درآورد تا به پاهای دردناکش استراحتیرنجرِ بدهد و پرسید: «زندگیِ متأهلی چطوره، زین؟»
«خیلی خوبه. مشکلاتی داریم،امان ولی چیزی نیست کهپادشاهی نتونیم از پسش بربیایم.»
زینیا یک فنجان چای نعنای غلیظ برایش ریخت و گفت: «منیقهاش و زوگار این روزا خیلی بحث میکنیم، اما خودت که میدونی چیفرار میگن. تا وقتی که سکسِتون از دعواهاتون بیشتر باشه، یعنی وضعتون خوبه.»
با شنیدنِ این حرفها، کامیلا نزدیک بود چایش را روی زمین تف کند. تازهبدتر میخواست از خواهرش توضیح بخواهد که آویزِ ارتباطیاش توجهش را جلب کرد. کامیلا باموردِ چنان عجلهای رونِ چشمکزن را فشرد که حتی متوجه نشد تماس از طرفِ الینا نیست.
این رونِ اضطراری بود که در همهٔ آویزهای ارتباطی وجود داشت. بهزمانی خانوادهٔ سلطنتی و مقاماتِ محلی اجازه میداد اخبارِ مهم یا پیامهای اضطراریحالا را پخش کنند. زینیا هم با وحشت آویزِ خودش را بیرون آورد.
نگرانِ جانِ شوهرش بود و میدانست هرمحافظت لحظه ممکن است تماسِ تسلیتی دریافت کند کهزمان به او خبر میدهد تازه بیوه شده است.