چپتر 1784: روزِ سرنوشت (بخشِ ۴)
0زورت با دیدنِ اینکه چشمانِ رایجو کاملاًمهم گشاد شده و نگاهش روی چیزی که فقطجادوآهنگر خودش میدید ثابت مانده، پرسید: «عزیزم، حالت خوبه؟»
بیترا که نمیتوانستنور چشم از سولوس بردارد،نیست مدام زمزمه میکرد: «غیرممکنه.»
صورتش مثلِ گچ سفید شده بود و با اینکه میتوانست بدونِ هیچ محافظیمطمئنم در برابرِ آتشِ کورهاش تاب بیاورد، چهارمین فرمانروای شعلهها خیسِ عرق شده بود.خیره با دیدنِ الفین منادیونِ بازگشته، رگهای گردنش بیرون زد و سرش تیر کشید.
سولوس دیگر فقط پیکرهای از انرژیِ طلایی نبود. ظاهر، صداچند و رفتارش، همه در حالِ در هم شکستنِ فنونِ مراقبهایموها بودند که بیترا برای مهارِ حملاتِ جنونِ خون تمرین میکرد.
بیش از همه، این موهای سولوس بود که خاطراتِ رایجو را زندهداره میکرد. رگههای نقرهای و نارنجی زیرِ نورهای جادویی میدرخشیدند و پژواکِ صدای منادیونپشتِ را در سرش تداعی میکردند و همراهِ آن، حسِ گناهِ بیترا را برمیانگیختند.
اولین فرمانروای شعلهها با این کلمات دخترش را به شاگردانش معرفیداره کرده بود: «اپیِ من از موهبتِ نور برخورداره. برام مهم نیست باحسادت چند عنصر قرابت داره، مطمئنم که بهعنوانِ جادوآهنگر از من پیشی میگیره.»
بیترا هرگز آن موها را فراموش نمیکرد. تمامِ آن زمانهایی را هم که با حسادت به پشتِمیگیره الفین خیره میشد از یاد نمیبرد؛ همان وقتهایی که زنِ جوان هستههای نیرو را یکی پس ازهستههای دیگری میساخت و پیچیدهترین فنونِ منادیون را بیهیچ زحمتی، مثلِ اسفنجی که قطراتِ آب را میمکد، جذب میکرد.
صدای زورت از راهِ پیوندِ ذهنیایبرخورداره که با یک چوبدستیِ جادوآهنگری ساختهقرابت بود، در سرش پیچید: «به خودت بیا!»
بیترا دستِ زورت را فشرد تا ازمهم لمسش قدرت بگیرد و گفت: «خدا روبهعنوانِ شکر که اینجایی. لطفاً ذهنمو درگیر نگه دار.»
زورت پرسید: «چی شده؟»
بیترا پاسخ داد: «میدونم ممکنه دیوانهوار به نظر برسه، ولی اون دختری که اونجاست الفینجادوآهنگر منادیونه؛ اولین کسی که بیترا... منظورم اینه که، اولین کسی که کُشتم، قبل از اینکههمان شاگردای ریفا رو قتلعام کنم و برای تصاحبِ برجِ منادیون به جونِ خودش سوءقصد کنم.»
در همین حال، در انتهای فرش، بقیهٔ افرادِ حاضر درچند سالن از پریشانیِ او بیخبر بودند و بهسرعت توجهشان بهموها لیث جلب شد که شاهزاده پئونیا را در آغوش گرفته بود.
لیث که تازه بعد از پایانِ محاکمهاش ازنیست ماجرا خبردار شده بود، گفت: «ممنون که توپیشی دربارِ سلطنتی ازم دفاع کردید. واقعاً قدردانِ این کارتونم.»
این موضوع باعث شد به اهمیتِ متحدانِ سیاسی پی ببرد و نفرتش ازبهعنوانِ اورپال را به اوجِ تازهای رساند. به خاطرِ او بود که میریم مردهمیشد بود. بدونِ میریم، لیث فقط جیرنی را داشت که هوایش را داشته باشد.
از پئونیا سپاسگزار بود که خانوادهاش را از رنجِ بیشترعنصر نجات داده بود و او را با لطافتی در آغوشفراموش گرفت که فراتر از نیازِ نقشبازی کردن برای حضار بود.
شاهزاده باکرده گلویی خشکموهبتِ گفت: «خواهش میکنم.»
نگاه کردن به او از راهِ دور یک چیز بود، وقرابت حس کردنِ فشردگیِ بدنش به بدنِ خود و استشمامِ بوی تنش چیزیزمانهایی دیگر. سعی کرد دستهایش را از نوازشِ کمرِ لیث بازدارد، اما نتوانست.
«برای بعد از ضیافت برنامهایبرام دارید؟ چیزای زیادی هست کهقرابت میتونیم در موردشون صحبت کنیم.»
لیث که به نظرش نقشبازی کردنِ پئونیا کمی بیش ازعنصر حد مشتاقانه بود، بهآرامی او را از آغوشش جدا کردفراموش و گفت: «نگید که اون مورنِ حرومزاده دوباره دستبهکار شده.»
پئونیا با هجومِ خون به سرش، احساس کرد صورتش سرخچند شده و تازه فهمید چه گفته و چه کرده است:موها «نه، همهچیز تو دربار مرتبه. چیزی برای نگرانی وجود نداره.»
لیث پاسخ داد: «پس اگه اشکالی نداره، ترجیح میدم برگردم خونه. وسطِداره یه پیشرفتِ جادوییِ بزرگم و اگه میخوام برای جنگِ پیشِ رو یاحسادت هر مأموریتی که شما انتخاب میکنید آماده باشم، باید تجهیزاتمو ارتقا بدم.»
هر کاری؟
شاهزاده با خودشحسادت فکر کرد ومیشد ذهنش دوباره آشفته شد.
در واقعزمانهایی به زبانپشتِ آورد: «ایدهٔ عالیایه.»
لیث گفت: «ممنون بابت تأمین اوریکالکوم.مطمئنم اگه کاری از دستم برمیاد، درموها تماس گرفتن با من تردید نکنید.»
«حتماً. حالا با اجازهتون، باید برم سر و وضعم رومهم مرتب کنم.» با رفتنِ پئونیا به سمت نزدیکترین دستشویی، اشرافمیگیره در آویزهای ارتباطیشان چیزهایی زمزمه کردند که بهزودی شایعهٔ هفته میشد.
زورت از راه پیوندِ ذهنی گفت: «غیرممکنه، بیترا. الفین منادیون مرده. تو خاطراتت رو به مندیگری نشون دادی و هیچ راهی نداره که یه انسان با قلب سوراخشده زنده بمونه.» زورت اهمیتی بهبیا شایعات نمیداد، فقط نگران سلامت روان دوستدخترش بود. «حتی اگه زنده هم میموند، الان خیلی پیرتر بود.»
«ما اون دختر رو از خونهٔ لیث میشناسیم. اون فقطوقتهایی یه جانورِ امپراطورِ دگردیسیکردهست. بهش فکر کن. اگه واقعاً الفین بود،اسفنجی چرا خودش رو سولوس معرفی کرد و چرا تو رو نشناخت؟»
بیترا در حالی که امواج سرخ جنون خون به عقلانیتش میکوبید،هرگز گفت: «نمیدونم چطور ممکنه، فقط میدونم که حق با منه. حتینمیبرد بوش هم شبیه بوی الفینه. این نمیتونه فقط یه تصادف باشه.»
اژدهای سایه گفت: «گیرم که حق با تو باشه، چرا اینقدرنیست حالت بده؟ اگه اون الفینه، پس این یه قتلیه که بیترایموها اصلی نتونسته انجام بده و نباید روی وجدان تو سنگینی کنه.»
«داری باهام شوخی میکنی؟ من دلیل مرگ مادرشم. من همونیم که ازجوان روی حسادت به منادیون، همهٔ کسایی رو که میشناخت سلاخی کردم. منجذب خانوادهاش رو کشتم و میراثش رو دزدیدم. باید خشم رو بهش پس بدم!»
بیترا به گریه افتاد، اما زورت با فرونمیبرد بردنِ صورتِ رایجو در سینهاش، در قالبِ آغوشیدیگری ظاهراً عاشقانه و لطیف، پریشانیاش را پنهان کرد.
زورت گفت: «این دیوونگیِ محضه! با این کار به چی میرسی؟ اگهموها حق با تو باشه، برای خودمون یه دشمن خونی میتراشیم. اگه اشتباه کنی،زنِ هویت واقعیت رو لو میدیم. در هر صورت، عروسی بابا رو خراب میکنیم!»
«بابا!» فکر کردن به خراب کردن خوشحالی واستور و لکهدار کردننیست مراسم با خون، باعث شد احساس کند مثل بچهای است کهموها دارد بهانهگیری میکند. «حق با توئه. این قضیه باید صبر کنه.»
بیترا رفتهرفته آرامش خود را بازیافت، با این حال مهار کردنِ رودخانهٔ خروشانِ خاطراتش تمامِیکی ارادهای را که داشت طلب میکرد. زورت هرگز دستش را رها نکرد و با استفادهساخته از پیوندِ ذهنی، تصاویری از خاطراتِ خوبی را که با هم داشتند به او نشان داد.
لیث پس از اینکه بین کامیلا و سولوسنمیبرد نشست، گفت: «سیاستمدارها واقعاً دروغگوهای درجهیکیان. پئونیا بازیگرِ فوقالعادهایه.میساخت اگه از توافقمون خبر نداشتم، گولِ بازیاش رو میخوردم.»
سولوس سر تکان داد:قرابت «منم همینطور. شما دوتاجادوآهنگر دربارهٔ چی حرف زدید؟»
لیث شانه بالا انداخت:کرده «فقط بابت حمایتش وبرخورداره اوریکالکوم ازش تشکر کردم.»
کامیلا خودش را به بیتفاوتی زد، اما به تکتک کلمات گوش داد و بانیرو ندیدنِ چهرهٔ منحرفانهٔ لیث، خیالش راحت شد. اگر چیزی بین او و شاهزاده وجودچوبدستیِ داشت، حتماً بعد از اینکه شاهزاده آنطور لمسش کرده بود، خودش را نشان میداد.
پس از بازگشتِ لیث به خانهاش بعد از مرگِ مانوهار و بودن در کنارِنیرو او در طولِ عروسیِ زینیا، کامیلا آماده بود تا پیشِ خودش اعتراف کند کهچوبدستیِ چقدر بابت تمام کارهایی که لیث برای خواهرش کرده بود، از او سپاسگزار است.
مهمتر از آن، فهمید که لیث چقدر برایش ارزش دارد و با اینکه زیاد همدیگرتمامِ را نمیدیدند، لیث هنوز اعتماد کاملِ او را داشت و او هم اعتمادِ لیث را. همینمیساخت اعتماد بود که باعث میشد کامیلا با وجود شایعات یا آن آغوش، به شاهزاده حسادت نکند.
متوجه شد که دیگر بهاپیِ سولوس هم چندان حسادت نمیکند،مهم اما نمیدانست چطور این را بگوید.
برام مهم نیست زین و الینا چی میگن. قرارهمان نیست کاری کنم که عروسی رو خراب کنه. اون بعدبیهیچ از اونهمه سختی که کشیده، حداقل لیاقتِ این رو داره.