چپتر 1257: قهرمانان و مغزهای متفکر (بخشِ ۱)
0لیث نفسِ عمیقی کشید و در حالی که آشوبِ درونیاش او را از هم میدرید، مستقیمگونهاش به چشمانِ فلوریا خیره شد. میخواست همهچیز را به او بگوید، اما نمیتوانست. اگر فلوریا پسداشت از فهمیدنِ ریشهٔ مسخشدهاش او را پس میزد، لیث توانِ تحملِ این طرد شدن را نداشت.
اگر هم با این وجود او را میپذیرفت، درست همانطور که چهار سال پیش در آکادمی وروی دو سال بعد در جشنِ تولدِ جیرنی این کار را کرده بود، تحملش برای لیث غیرممکن میشد.آرام سروکله زدن با کامیلا و سولوس بهخودیِخود سخت بود؛ اضافهکردنِ فلوریا به این ترکیب، فقط بیرحمانه بود.
حتی بدتر از آن، این کار به معنای ترجیحدادنِ او به دوستدخترش بود و ثابت میکرد که فلوریا حق داشتهمیدونی که او را متهم کرده بود که از او بهعنوانِ موشِ آزمایشگاهی استفاده میکند. تا واکنشِ او را به زشتترین رازهایشایجاد ببیند و با استفاده از دادههای جمعآوریشده، تصمیم بگیرد که آیا آنها را با کامیلا هم در میان بگذارد یا نه.
اینکه فلوریا حق داشته وقتی او را متهمبدتر کرده بود که او را بهعنوانِ جایگزینی برای زمانیموشِ که رابطهٔ فعلیاش به پایان برسد، نگه داشته است.
لیث جنگ را به تالارِ آینه فرستاد و گفت: «واقعاً دلم میخواد یکیهیچ پیشم بمونه.» تیغه باید بیرون از بُعدِ جیبی میماند تا قدرتش را بازیابد،هالهاش اما لیث نمیتوانست با نگهداشتنِ آن در اطرافشان، جانِ فلوریا را به خطر بیندازد.
فلوریا کنارش نشست و لیث را در آغوش کشید. لیث هیچ مقاومتی نکرد تامقاومتی اینکه گونهاش روی شانهٔ فلوریا قرار گرفت. فلوریا میتوانست حس کند که چیزی دردرونِ او تغییر کرده است. بدنش، هالهاش، و حتی جرقهٔ درونِ چشمانِ لیث متفاوت بود.
با این حال، فقط اوگرفت را محکم در آغوش نگهبدنش داشت تا قلبش آرام گرفت.
فلوریا گفت: «میدونیاضافهکردنِ که میتونی همهچیز روحتی بهم بگی، مگه نه؟»
لیث گفت: «میدونم.» و از سکوتِ طولانیای که پس از آن حاکم شد، سپاسگزارمقاومتی بود. اعتمادِ کورکورانه و پذیرشِ او، اولین و در عینِ حال آخرین چیزی بوددرونِ که در آن لحظه نیاز داشت و احساسی تلخ و شیرین در او ایجاد میکرد.
آسمانِ جیرا،روی درست پس ازگرفت پایانِ مصیبتِ لیث.
حالا که موگار آگاهیِ نگهبانان را از چنگش رها کرده بود، تایریسثابت متوجه شد که دهانش پر از گردنِ لویاتان است. فناگار هم تازهببیند به خودش آمده بود و جرئت نداشت حتی یک عضلهاش را تکان دهد.
با وجود اینکه تمامِ زخمهای فناگار کاملاً درمان شده بود، در چنین موقعیتِ خطرناکی تایریس فقط باروی یک چرخشِ منقارش میتوانست گردنِ او را بکند. سازهای که او را به دام انداخته بود هنوز سرمیدونی جایش بود و آن وقفه حتی به تایریس اجازه داده بود تا گردابِ زندگیاش را دوباره شارژ کند.
تایریس لویاتان را رها کردنگهداشتنِ و با کینه به او خیرهنشست شد: «حالم رو به هم میزنی.»
«حتی اون روگارِ احمق هم از تو بهتره.چیزی چطور تونستی نابودیِ نه یک، بلکه دو تمدن روداشت تحمل کنی و حتی یه انگشت هم تکون ندی؟»
فناگار دلش میخواست پاسخ دهد که ذرهای به مشتی مگسترجیحدادنِ که پیش از پلکزدنِ یکی از چشمانِ مارمانندش میمردند اهمیت نمیدهد،واکنشِ و اینکه عشقش به پژوهش فقط به گونهٔ خودش محدود نمیشود.
کولگا چیزهای زیادی دربارهٔ نحوهٔ خلقِ موجوداتِ غیرزنده و حتی نحوهٔ مهارِآغوش جادوی پوسیدگی به او آموخته بود. در عوض، کوگالوگا به او یادتغییر داده بود که چطور جادوی آشوب را به روشی سازنده دفع کند.
پدرِ تمامِ لویاتانها از مدتها پیش به رازهای مرگ و زندگی علاقه داشت و این دو شهرِ گمشدهشانهٔ به او اجازه داده بودند تا هر دو را همزمان مطالعه کند. با این حال، علاقهاش آنقدر زیادمیتونی نبود که بخواهد شخصاً تجربه کند پس از مرگ برای یک نگهبان چه اتفاقی میافتد، پس ساکت ماند.
«امروز اونقدر مرگومیر اتفاق افتاده که نخوام یه جسدِ دیگه بهش اضافه کنم. علاوهمتفاوت بر این، اگه جیرا یکی از نگهبانانش رو از دست بده، ارباب حتماً سرزمینت روسپاسگزار مالِ خودش میکنه و به تهدیدی حتی بزرگتر از چیزی که الان هست تبدیل میشه.»
«یه شهرِ گمشده دارم که باید نابودش کنم و زمینی که بایدثابت پاکسازی بشه. خدانگهدار. دعا کن دیگه هیچوقت همدیگه رو نبینیم.» تایریس سازهببیند را باطل کرد و بیآنکه منتظرِ پاسخی بماند، به فناگار پشت کرد.
بازگشتش به گارلن یک لحظه طول کشید، چون لیگین و سالارکنشست از قبل آنجا بودند. پیوندِ ذهنیِ مشترکشان باعث میشد پدید آوردنِکند یک دروازهٔ وارپ حتی از چنین فاصلهای مثلِ آب خوردن باشد.
تایریس درست روبهروی کوگالوگا، شهرِ نامردگان، ظاهر شد. بدونِ دستانِ منادیون و خورشیدِ ممنوعه که انرژیاشگونهاش را تأمین میکردند، شکاف شروع به بستهشدن کرده بود. از مانعی که شهر را مهروموم کردهداشت بود گذشت و به سمتِ منبعِ انرژیِ نکرومنسی رفت و هرچه را سرِ راهش بود نابود کرد.
«خبرِ خوب اینه که این دسته از نامردگان آخرین دسته خواهند بود.جرقهٔ خبرِ بد اینه که اگه خودم اینجا رو پاکسازی نکنم، دفعهٔ بعدمگه که رنجرِ مسئولِ منطقهٔ کلار بیاد اینجا، فکر میکنه پاکسازیِ کوگالوگا کارِ خودشه.»
به شکافِ آسمان نگاه کرد که با تهکشیدنِ تاریکیِ تغذیهکنندهاش کوچک میشد. با خودداشته فکر کرد: «اون افتخاری رو که مالِ بقیهست به اسمِ خودش میزنه و هیچ راهیآیا هم برای انکارش نیست، مگه اینکه چیزهایی رو توضیح بدم که بهتره همون فراموششده بمونن.
اینجوری میتونم اعتبارِ پاکسازی رو بدم بهجانِ لیث و بدونِ دخالتِ مستقیم تو امورِمقاومتی پادشاهی، نقشههای دیروس رو به هم بریزم.»
لیث به فلوریا چسبید تا اینکه مشخص شد اگر بیشتر از این طول بکشد، هر دومحکم از فرطِ خستگی و آرامشی که از یکدیگر میگرفتند، خوابشان میبرد. این کار اوضاع را بیشپذیرشِ از حد معذبکننده میکرد و یک رازِ دیگر به رازهایی که مجبور بودند نگه دارند اضافه میکرد.
فلوریا از اتاقش بیرونترکیب رفت و پیش ازبدتر خواب، به تیستا سر زد.
لیث وار را برداشت. شمشیر انگار هنوز در آسمانِ هفتم سیرنشست میکرد. از طریقِ پیوندِ خونیشان که به آنها اجازه میداد بدونِکند پیوندِ ذهنی با هم ارتباط برقرار کنند، میتوانست احساساتش را حس کند.
«ممنون بابتِ کمکت تو امروز.» وار هیچ درکی از قدردانیکنارش نداشت و حرفش را نادیده گرفت. تیغه هدفی داشت وگرفت با کمالِ میل آن را تا پایانِ تلخِ دیگران دنبال میکرد.
گفت: «دوباره.»
لیث جواب داد: «منظورت چیه دوباره؟بیرحمانه یادت نمیاد چه بلایی سرم اومد؟ثابت امروز چند نفر با آدامانتِ تو مردن؟»
«دوباره.» صدای ملتمسانهٔ وار لیث رااطرافشان یادِ سگی انداخت که توپی راآغوش برای صاحبش میآورد تا برایش پرتاب کند.
لیث در دل آهی کشید. لابد وقتی حیوونِ خونگیتبیندازد لاشهٔ یه حیوونِ کوچیک رو برات کادو میاره همین حسقرار رو داری. هرچقدر هم که چندشآور باشه، مجبوری قبولش کنی.
خیلی دلم میخواست همین امروز با وارپِکند برج از اینجا برم، ولی من یه آدمِحال بالغم و وظیفهای دارم که باید انجامش بدم.
البته وظیفه در قبالِ کیفِ پولش. لیثحتی هنوز دستمزدِ خدماتش را نگرفته بود وداشته هیچ آسیبی نمیتوانست وادارش کند مجانی کار کند.
پس از یک عصرِ طولانی و یک شب خوابِ راحت، لیث به دفترِ شهردار رفتنکرد تا طلبش را بگیرد. زوثِ نوئه آنقدر از نتایجِ مأموریت راضی بود که به جایحال چهار شمشِ آدامانتی که لیث به دست آورده بود، هر شش شمش را به او داد.
لیث برای حلِ هر معما روی دو شمش چانهبیندازد زده بود و با اینکه هیچ توضیحی دربارهٔ نحوهٔشانهٔ مهارِ چشمهٔ مانا توسطِ کولگا ارائه نداد، زوث اهمیتی نمیداد.
نوئه گفت: «مطمئنید نمیخواید یکم بیشتر بمونید؟ شماچیزی و همراهانتون قهرمانهای رگیا هستید و هنوز کارهایمحکم زیادی هست که میتونید برای شهرمون انجام بدید.»
«کاملاً مطمئنم. میخوام هرچه زودتر برگردمبیرحمانه خونه. تا وقتی همهچیز برای رفتنمونثابت آماده نشده با من تماس نگیرید.»