چپتر 1167: نیروی آشوب (بخشِ ۳)
0وقتی لیث دردِ سولوس را مثلِ دردِ خودش حس کرد، نبردش با اودی رامحو به یاد آورد و پاسخی را که نیاز داشت یافت. لیث تا جایی کهمهار میتوانست نیروی زندگی در دهانش پدید آورد و انفجاری از شعلههای مبدأ را رها کرد.
در حالتِ عادی، نیروهای زندگیِ لیث چنان یکدیگر را به تعادل میرساندند که تا حدِسیاه کمال روی هم میافتادند. اما حالا، پس از ترمیمِ بخشِ انسانی و جانوری، همتای مسخشدهاشقطع آنقدر از نیروی زندگی تغذیه کرده بود که مثلِ دُمَلی آمادهٔ ترکیدن متورم شده بود.
لیث نمیتوانست تصمیم بگیرد که هر کدام از نیروهای زندگیاش چقدربدنش در شعلههای مبدأ سهم داشته باشند. فقط میتوانست امیدوار باشد کهاضافی بدنش، مانندِ همهٔ چیزهای طبیعی، برای بازگرداندنِ تعادلِ درونیاش تلاش کند.
نیروی زندگیِ اضافی از دهانش بیرون زد و انرژیِ جهان را که مسخشدهٔ خیمهشبباز در طولِتمامِ نبردشان جمع کرده بود، به آتش کشید. معمولاً جرقهای از نیروی زندگی کافی بود تا نفسش راتلاشش به سلاحی مرگبار تبدیل کند، اما این بار لیث معادلِ یک آتشسوزیِ جنگل را به کار برد.
با هر ذره از شعلههای مبدأ که بیرون میداد، لیث دردِ زخمهای متعددِبیشتر بدنش را حس میکرد و با لبخند آن را میپذیرفت. هرچه دردِ بیشتری میکشید،تحتِ گرسنگیای که تمامِ احساساتِ دیگر را در خود غرق کرده بود، بیشتر محو میشد.
سایهٔ زندهای که پوستش بهغرق آن تبدیل شده بود، دوبارهزندهای به فلسهای کاملاً سیاه بازگشت.
لیث در حالی که تمامِ تلاشش را میکرد تا جریانِ نیروی زندگی را تحتِ مهار نگهبرای دارد، پرسید: «اوضاع چطوره؟» اگر آن را خیلی زود قطع میکرد، چهبسا فرصتِ دیگری پیدا نمیکرد،کشید در حالی که اگر خیلی دیر قطعش میکرد، ممکن بود طولِ عمرش از این هم کوتاهتر شود.
سولوس پاسخ داد: «اونقدرها هم که فکر میکنی خوب نیست. خدا رو شکر که درسهای دگردیسی رو از فالوئلخود یاد گرفتیم. بدونِ اونا، نمیدونستم چطور نیروهای زندگیت رو تغییر بدم تا از بخشِ انسانی و جانوری محافظت کنمدارد و در عینِ حال مطمئن بشم که فقط بخشِ مسخشده بارِ تولیدِ اینهمه شعلههای مبدأ رو به دوش میکشه.»
لیث گفت: «اینا برامهرچه مهم نیست. میخوام بدونمتمامِ تو چه حسی داری.»
«دیگه بهم صدمه نمیزنی.»
سولوس طلسمِ جادوی درمانِ ردهٔ ۵ آنها، چاقوی جراحی، را به کار برد تا نیروهایطبیعی زندگیِ لیث فقط روی بازیابی و سرکوبِ همتای مسخشدهشان تمرکز کنند، در حالی که اینجمع بخشِ مسخشده مدام ضعیفتر میشد تا سوختِ حملهای شبیهِ به فورانِ آتشفشان را تأمین کند.
انرژیِ جهان همهجا بود، اما لیث برای تولیدِ شعلههای مبدأ باید آن را در ریههایش جمعتمامِ و متراکم میکرد و بعد با نیروی زندگیاش آتش میزد. مقدارِ نیرویی که رها میکرد دشت راتلاشش به آتش کشید و هوا را به مِهی از آتش با دمای چند هزار درجه تبدیل کرد.
شعلههایی که از دهانش بیرون میزد، به جای آبیِ روشن، بنفشِ تیره بود. بامحو ترکیب شدنِ نیروی زندگیِ لیث با نیروی زندگیِ ترولها، اورکها، گابلینها و هر چیزِمهار دیگری که در جنونش بلعیده بود — حتی علفها — این شعلهها روشنتر هم میشد.
میدانِ نبرد به آتشسوزیِ سفیدرنگی تبدیل شد که با سرعتِ باد گسترشدوباره یافت و هر موجودِ زندهای را در مسیرش میبلعید. لیث دمید وپرسید دمید تا اینکه برای ادامه دادن بیش از حد احساسِ خستگی کرد.
سولوس در حالی که درمان را متوقف میکرد و روی بهبودیِ خودش متمرکز میشد، گفت: «خیلیخب،برای دیگه میتونی بس کنی.» تجهیزاتِ لیث به خاطرِ انرژیِ آشوبی که وستار برای حمله به او استفادهمعمولاً کرده بود و همچنین انرژیای که خودش ساطع کرده بود، از درون و بیرون سیاه شده بود.
لیث گفت: «ممنون.»کار دهانش را بست وزخمهای جریانِ شعلهها پایان یافت.
نیروهای زندگیاش خود را دوباره تنظیم کردند و باعث شدند لیث احساس کند کسی اومیشد را داخلِ مخلوطکن انداخته است. بهایی که هر موجودِ زندهای برای استفاده از آشوب بایددارد میپرداخت، گزاف بود و تنها فراموشیای که او را بلعید، توانست لیث را از عذابش برهاند.
با این حال، حتی پس از آنکه لیث از هوش رفت، آتشِدوباره سفید گسترش یافت و هر ذره از انرژیِ جهان را که حتیپرسید سادهترین طلسم پدید میآورد، همچون کوسهای در پیِ ردِ خون دنبال میکرد.
«فکر کنم دیگه نوبتِ منه. خدانگهدار، احمق.» بودیا نه راهی برای رویاروییِ مستقیمهمهٔ با شعلههای مبدأ داشت و نه نیازی به این کار. زیرِ زمین شیرجهمسخشدهٔ زد، گذرگاه را پشتِ سرش بست و هیچ راهِ فراری برای وستار باقی نگذاشت.
خیمهشبباز به بختِ بدش لعنت فرستاد و آنقدر دور بلینک کرد تا برایبیشتری باز کردنِ یک گذرگاهِ بُعدی زمان بخرد. جنگیدن با یک نیدهوگ در زیرِپوستش زمین، به همان اندازه احمقانه بود که جنگیدن با یک رُخ در آسمان.
با این حال، جادوی بُعدی نیازمندِ پدید آوردنِ انرژیِ جهان بود. طلسم مانندِ مکشِ معکوس عمل میکردزندهای و شعلههای مبدأِ گرسنه را به سمتِ هر دو نقطهٔ ورود و خروجش میکشید. وستار چارهای نداشت جزخیلی اینکه برای فرار از محاصره بیوقفه بلینک کند، اما شعلهها مدام نزدیکتر میشدند تا اینکه به او رسیدند.
در حالی که مسخشده در دریایی از شعلههای مبدأ غرق میشد ودوباره با تمامِ توان فریاد میزد، بودیا به اولوا رسید که داشت ازپرسید بهترین طلسمهای تشخیصیاش استفاده میکرد تا بفهمد وضعیتِ لیث چقدر وخیم است.
اولوا در پاسخ به پرسشِ بیصدای او گفت: «باید از اینجابدنش بریم و نمیتونیم برای این کار از طلسمها استفاده کنیم. نیرویاضافی زندگیِ این بچه ترکهای بدی برداشته و به کمکِ فوری نیاز داره.»
کشورِ آزادِ لامارت. فراتر از مرزهای شرقیِگرسنگیای امپراطوریِ گورگون، در مقرّ ارباب. چند روزمحو پیش از آنکه لیث به جیرا برود.
زناگروش، دورگهٔ ترول-مسخشده، به مخزنِ ژنی نگاه کرد که بدنِ زوگار واستوردوباره روزها در مایعِ مغذیِ درونش شناور بود؛ مایعی که تمامِ موادِ مغذیِپرسید لازم برای زنده ماندن از این تغییر را به بدنِ او میرساند.
بافتهای مسخشده در سراسرِ بدنش پخش شده بود و اکنون تنها چند رگهٔ صورتیچیزهای زیرِ سیاهیِ انرژیِ آشوب به چشم میخورد. بخشِ زیادی از شکمِ واستور آب شدهطولِ بود و چند سانتیمتری هم قد کشیده بود، بهطوری که شناختنش را سخت میکرد.
بدنِ یک مسخشده از انرژیِ آشوبِ خالص تشکیل میشد که میتوانستند به دلخواه تغییرِ شکلش دهند.تمامِ دگردیسی برایشان به عادتی ذاتی تبدیل شده بود؛ چیزی که به باستانیها کمک میکرد ماهیتشان را پنهانتلاشش کنند، اما در عینِ حال باعث میشد اول حسِ خویشتن و سپس عقلشان را از دست بدهند.
زناگروش گفت: «لعنتی، داره خیلی تغییر میکنه. ارباب هر وقت میخواستخود میتونست ظاهرش رو تغییر بده، اما هیچوقت این کار رو نکرد.سیاه بدنِ لاغر یعنی داره تو نبردِ چیرگی به کلونِ مسخشدهاش میبازه.»
ناندی، مینوتور-مسخشده، در حالی که جریانِ انرژیِ جهانِ درونِسایهٔ مخزنِ ژن را مهار میکرد، گفت: «چرا حتی الانتلاشش هم بهش میگی ارباب؟ انگار میتونه صدات رو بشنوه.»
زناگروش پاسخ داد: «چون این اسمیهداشته که خودش برای خودش انتخاب کرده، درستهمهٔ همونطور که من زناگروش رو انتخاب کردم.»
مینوتور شانه بالا انداختبرد و گفت: «نمیفهمم. اسمِ منمیکرد ناندیه و بهش افتخار میکنم.»
«بهخاطرِ اینه که تو یه کلونی، مثل بیترا. اشتباه برداشت نکن، نمیگم توبیشتر پستتری، فقط سادهلوحی. خودِ اصلیت اسمش رو دور انداخت چون خاطراتِ بدِ زیادیجریانِ رو به یادش میآورد. همون خاطراتی که باعث میشن دچارِ حملاتِ جنونِ خون بشی.»
ناندی خواست بگوید: «من—»خود اما جرقههایی از گذشتهاشمیشد حرفش را نیمهکاره گذاشت.
به یاد آورد زمانی را که تازه به یک مسخشدهباشد تبدیل شده بود و پیش از رفتن به سراغِ دیگران،تلاش از همان همقبیلهایهای خودش تغذیه میکرد که سعی داشتند کمکش کنند.
هنوز میتوانست صداهای آشنایشانبرد را بشنود که فریاد میزدندمیکرد و برای بخشش التماس میکردند.
آن زمان فقط گرسنگی را حس میکرد، اما اکنون کهدیگر میتوانست روی هر صدا یک اسم بگذارد و به یادفلسهای بیاورد قربانیانش چقدر برایش عزیز بودهاند، پشیمانی در وجودش ریشه میدواند.
ناندی دردمندانه گریه کرد، با اینبیشتر آرزو که صداها قطع شوند ودوباره او را به حالِ خود رها کنند.