چپتر 1264: مسائلِ خانوادگی (بخشِ ۲)
0هر چقدر میخواید بخندید، ولی یادم نمیاد بچههای همسنِداشت اونا هستهٔ مانای زردِ روشن داشته باشن. بهتره قبل ازمیکردند اینکه کسی آسیب ببینه، یه کم جادو بهشون یاد بدم.
تنها نکتهٔ ناخوشایند این بود کهلطفِ زینیا با او سرد و معذبکفری رفتار میکرد، انگار از چیزی ناراحت بود.
کامیلا صبح را در جنگلِ تراون با سلیا به شکار گذرانده بود. با وجودِ اینکهبگیرد هیچ تجربهٔ قبلیای نداشت، تمامِ تمریناتِ جادویی با جیرنی باعث شد حتی بیصداتر از زنِنشو شکارچی حرکت کند؛ شکارچیای که برای هزارمین بار به خودش قول داد جادو یاد بگیرد.
«خیلی ممنون. یه کم حیف شدبرای که نتونستیم زیاد حرف بزنیم، ولیبگیرد شکار کمکم کرد کلی استرس خالی کنم.»
«دیوونه نشو، من باید ازت تشکر کنم. بالاخره یه کم وقت واسه خودمپیشکش گیر آوردم، یه همراهِ عالی داشتم و اینهمه شکار زدیم. از طرفِ دیگه،آخرین میخوام رایمن رو بکشم که هیچکدوم از این خرتوپرتهای تو رو برام نساخته.»
اینکه یک تازهکارِ تمامعیار به لطفِ تفاوتِ تجهیزاتشان بیشتر از او شکار کردهمثبت بود، سلیا را کمی کفری میکرد. نکتهٔ مثبت این بود که کامیلا شغلِگلولای خودش را داشت و هرچه را با چوبدستیهایش زده بود، به سلیا پیشکش کرد.
پیش از ناهار، در حالی که بچهها حمام میکردند تا گلولایبار و عرقِ بازیهایشان را بشویند، لیث تصاویرِ آخرین مصیبتِ جهانیاش رابزنیم به بقیهٔ خانواده نشان داد و از گفتوگو با موگار بهکلی گذشت.
باید چیزی میگفت تا توضیح دهد چرا روزِ قبل آنقدر دمغداد بود، اما تصمیم گرفت به توصیهٔ محافظ گوش کند و به جایاسترس خراب کردنِ خوشحالیِ آنها و خودش، سرِ فرصت این کار را بکند.
رااز گفت: «میفهمم که شریک شدن تو دردِ اون روحهای بیچارهچوبدستیهایش حتماً برات سخت بوده، ولی این در واقع خبرِ خوبیه. اگه حقبشویند با تو باشه، پس فقط یه مصیبت تا نگهبان شدنت فاصله داری.»
«نیروی زندگیِ ترکخورده یاتازهکارِ سالم، دیگه مجبور نیستیتجهیزاتشان بمیری مگه اینکه خودت بخوای.»
لیث گفت: «اولاً، اصلاً معلوم نیست مصیبتِ بعدی کِی اتفاق میافته یاخودش اصلاً اتفاق میافته یا نه. سالها بود که هیچ مصیبتی نداشتم وکرد اگه لیگین برام تله نذاشته بود، این یکی رو هم از سر نمیگذروندم.»
الینا به خاطرِ بچهها با کلماتیبرای مؤدبانه ناسزا گفت: «مارمولکِ کشاورز. بایدبگیرد سرش تو همون کارِ کشاورزیِ خودش میبود.»
لیث گفت: «دوماً، فکرِکرده اینکه بیشتر از همه، ازداشت جمله تیستا، عمر کنم افسردهکنندهست.»
الینا فینفین کرد: «چرت نگو. نگهبان شدن هم انگار یهکرده شغلیه مثلِ بقیهٔ شغلها. وقتی ازش خسته شدی، همیشه میتونیپیش ولش کنی، ولی بهت اجازه نمیدم قبل از من بمیری.»
لیث که از واکنشِ عجیبِشکارچی خانوادهاش به داستانِ مصیبت جاهزارمین خورده بود، گفت: «باشه، دیگه کافیه.»
بدونِ بخشِ مربوط به سولوس، کارل و موگار، داستانم بیشتر حماسیهداد تا غمانگیز. تازه، نه مامان و نه بابا هیچوقت نمیخواستن منکلی نگهبان بشم. باید مثلِ همیشه نگران میشدن، نه اینکه خیالشون راحت بشه.
«اولاً که زینیا امروز صبح تحویلم نگرفت، حالا هم مامان داره واسهزده مأموریتی گریه میکنه که در مقایسه با کولا یا بالکور شوخیه. اینجا چهتصاویرِ خبره؟» لیث نگاهی به اطرافِ اتاق انداخت و متوجهِ نگاههای شرمگینِ بقیه شد.
از چشمِ تیستا و سولوس دورلطفِ نماند که هیچکس جرئت نمیکرد به چشمهایمثبت این خواهر و برادرِ تازهبرگشته نگاه کند.
«یا تو بهش میگی یا خودم میگم.» کامیلا این را به الیناخودش گفت. صدایش چنان از خشم میلرزید که لیث تا به حال نشنیدهکرد بود. «وقت خواستی و بهت وقت دادم، ولی دیگه حاضر نیستم کشش بدم.»
الینا گفت: «شنیدی تو این چند روزِ گذشته چقدر سختی کشیدن. دیدی با چهممنون وضعِ داغونی از اون کابوسها برگشتن. ما توافق کردیم که همهچیز رو آروم پیش ببریم.»ازت حالا که لیث و تیستا با شک به او خیره شده بودند، رنگِ الینا پرید.
«نه، ما سرِ هیچی توافق نکردیم. شما تصمیم گرفتید و من فقط به این خاطر باهاتون راه اومدمحمام که نمیخواستم با عجله برگردن خونه و مأموریتشون رو خراب کنن. الان اونا اینجان و حقشونه که بدونن.» کامیلاتوضیح از دخالت در مسائلِ خانوادگی خوشش نمیآمد، اما پنهانکاری از لیث را حتی از آن هم کمتر دوست داشت.
بهخصوص بعد از تمامِ تلاشهایی که لیث کرده بود تاکرده با او صادق باشد، مثلِ اتفاقاتِ شبِ گذشته. قوز بالاپیش قوز اینکه، این موضوع تا حدی به او هم مربوط میشد.
لیث پرسید: «موضوعبیصداتر به پدر وحرکت مادرت ربط داره؟»
این توضیح میداد که چرا کامیلا اینقدرهزارمین عصبانیه و چرا زینیا اونقدر خجالت کشیدهممنون بود، ولی ربطی به رفتارِ عجیبِ مامان نداشت.
الینا گفت: «نه.»
کامیلا از این دروغِ آشکار با خشم از جا بلند شد و گفت:مثبت «آره! پدر و مادرت حتی بعد از فهمیدنِ حقیقت هم پدر و مادرِگلولای منو از لوتیا بیرون نینداختن. بدتر از اون، الینا دعوتشون کرده اینجا تا ببیننتون!»
لیث نزدیک بود غذا در گلویش بپرد. «چی؟شکارچیای چطور تونستید این کار رو بکنید؟ اونا یه مشتممنون کثافتِ پولپرستن که معلومه فقط دنبالِ پولِ ما هستن!»
الینا هم از جا بلند شد؛ نمیتوانست باور کندخودش پسرش تا این حد با دوستدخترش بیادبانه حرف بزند. «چطوربزنیم میتونی جلوی کامیلا این حرف رو بزنی؟ اونا خانوادهاش هستن!»
کامیلا که هنوز در تنظیمِ لحنِ حرف زدنش جلوی بچهها مشکلچوبدستیهایش داشت، گفت: «هر وقت دلش بخواد میتونه اینو بگه، چون حقیقته.بازیهایشان اونا یه مشت کـ... کثافتِ پولپرستن که معلومه فقط دنبالِ پولتون هستن!»
اینا دارنبرام در موردِتازهکارِ چی حرف میزنن؟
تیستا هرگز چیزی دربارهٔ پدرشکارچی و مادرِ کامیلا نشنیده بود، برایبار همین این موضوع حسابی گیجش کرد.
با توجه به واکنشِ داداشکوچیکه و کامیلا، اون آدما باید مایهٔ دردسر باشن. با این حالنتونستیم اونقدر در موردشون نمیدونم که بتونم بدونِ جریحهدار کردنِ احساساتِ مامان، موضعِ خودم رو مشخص کنم. اونواسه و زینیا خیلی با هم صمیمی شدن، پس میتونم درک کنم که چرا تو یه جبهه هستن.
الینا با حرارتِ تمام گفت: «اونا بارها از تو و زینیا عذرخواهیزده کردن، دیگه چی ازشون میخوای؟» او چنان حاضر بود خودش را برایلیث دو غریبه به آب و آتش بزند که لیث به عقلش شک کرد.
کامیلا جواب داد: «میتونستم ازشون بخوام همونطور که تو ده سالِ گذشتهکفری من و زینیا رو نادیده گرفتن، الان هم به این کار ادامهحمام بدن، نه اینکه تا پای پول وسط اومد خودشون رو بندازن وسط!»
لیث پرسید: «مامان، کامی حق داره. اونا هیچ فرقی با فامیلهای خودمونخودش ندارن که تازه بعد از پخش شدنِ خبرِ معادنِ نقرهام یادشون افتاد ماکلی وجود داریم. چی باعث میشه پدر و مادرِ کامیلا لایقِ رفتارِ متفاوتی باشن؟»
الینا دوباره فینفین کرد و رااز به طرفش شتافت و او را محکم در آغوش گرفتنتونستیم تا آرامش کند. «خیلی چیزها. اونا فقط یه پدر و مادرِ نگرانن که سعی دارن قبلوقت از اینکه خیلی دیر بشه، اشتباهاتِ گذشته رو جبران کنن. هر کسی لایقِ یه فرصتِ دوباره است.»
«نه، نیستن و استدلالتون هم هیچ منطقی نداره.» فشارِ ناشی ازچوبدستیهایش حفظِ خونسردی برای اینکه مادرش را بیشتر ناراحت نکند، باعثِ سردردِ لیثبشویند شد، اما نه آنقدر شدید که متوجه نشود کاسهای زیرِ نیمکاسه است.
«هنوز دارید چی رو از من پنهان میکنید؟» چشمانش در اتاقکمی چرخید و سرانجام توانست غمِ چهرهٔ همه را ببیند؛ غمی کهحالی تا آن لحظه، دردِ ناشی از مشکلاتِ خودش آن را پوشانده بود.
رااز، الینا و حتی رنا همانحرکت برقِ غمگینی را در چشمانشان داشتند کهقول در زمانِ بیماریِ شدیدِ تیستا دیده میشد.
الینا پسشکارچی از سکوتی طولانیشکارچیای گفت: «تریون مرده.»
کامیلا با اندوه سرش را پایین انداخت و رنگِداشت تیستا پرید. لیث هم بهسختی توانست جلوی خودش راحمام بگیرد تا شانه بالا نیندازد و نگوید: «کدوم تریون؟»