---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1264: مسائلِ خانوادگی (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1264: مسائلِ خانوادگی (بخشِ ۲)

0

هر چقدر می‌خواید بخندید، ولی یادم نمیاد بچه‌های هم‌سنِ‌داشت​ اونا هستهٔ مانای زردِ روشن داشته باشن. بهتره قبل از‌می‌کردند​ اینکه کسی آسیب ببینه، یه کم جادو بهشون یاد بدم.

تنها نکتهٔ ناخوشایند این بود که‌لطفِ​ زینیا با او سرد و معذب‌کفری​ رفتار می‌کرد، انگار از چیزی ناراحت بود.

کامیلا صبح را در جنگلِ تراون با سلیا به شکار گذرانده بود. با وجودِ اینکه‌بگیرد​ هیچ تجربهٔ قبلی‌ای نداشت، تمامِ تمریناتِ جادویی با جیرنی باعث شد حتی بی‌صداتر از زنِ‌نشو​ شکارچی حرکت کند؛ شکارچی‌ای که برای هزارمین بار به خودش قول داد جادو یاد بگیرد.

«خیلی ممنون. یه کم حیف شد‌برای​ که نتونستیم زیاد حرف بزنیم، ولی‌بگیرد​ شکار کمکم کرد کلی استرس خالی کنم.»

«دیوونه نشو، من باید ازت تشکر کنم. بالاخره یه کم وقت واسه خودم‌پیشکش​ گیر آوردم، یه همراهِ عالی داشتم و این‌همه شکار زدیم. از طرفِ دیگه،‌آخرین​ می‌خوام رایمن رو بکشم که هیچ‌کدوم از این خرت‌وپرت‌های تو رو برام نساخته.»

اینکه یک تازه‌کارِ تمام‌عیار به لطفِ تفاوتِ تجهیزاتشان بیشتر از او شکار کرده‌مثبت​ بود، سلیا را کمی کفری می‌کرد. نکتهٔ مثبت این بود که کامیلا شغلِ‌گل‌ولای​ خودش را داشت و هرچه را با چوب‌دستی‌هایش زده بود، به سلیا پیشکش کرد.

پیش از ناهار، در حالی که بچه‌ها حمام می‌کردند تا گل‌ولای‌بار​ و عرقِ بازی‌هایشان را بشویند، لیث تصاویرِ آخرین مصیبتِ جهانی‌اش را‌بزنیم​ به بقیهٔ خانواده نشان داد و از گفت‌وگو با موگار به‌کلی گذشت.

باید چیزی می‌گفت تا توضیح دهد چرا روزِ قبل آن‌قدر دمغ‌داد​ بود، اما تصمیم گرفت به توصیهٔ محافظ گوش کند و به جای‌استرس​ خراب کردنِ خوشحالیِ آن‌ها و خودش، سرِ فرصت این کار را بکند.

رااز گفت: «می‌فهمم که شریک شدن تو دردِ اون روح‌های بیچاره‌چوب‌دستی‌هایش​ حتماً برات سخت بوده، ولی این در واقع خبرِ خوبیه. اگه حق‌بشویند​ با تو باشه، پس فقط یه مصیبت تا نگهبان شدنت فاصله داری.»

«نیروی زندگیِ ترک‌خورده یا‌تازه‌کارِ​ سالم، دیگه مجبور نیستی‌تجهیزاتشان​ بمیری مگه اینکه خودت بخوای.»

لیث گفت: «اولاً، اصلاً معلوم نیست مصیبتِ بعدی کِی اتفاق می‌افته یا‌خودش​ اصلاً اتفاق می‌افته یا نه. سال‌ها بود که هیچ مصیبتی نداشتم و‌کرد​ اگه لیگین برام تله نذاشته بود، این یکی رو هم از سر نمی‌گذروندم.»

الینا به خاطرِ بچه‌ها با کلماتی‌برای​ مؤدبانه ناسزا گفت: «مارمولکِ کشاورز. باید‌بگیرد​ سرش تو همون کارِ کشاورزیِ خودش می‌بود.»

لیث گفت: «دوماً، فکرِ‌کرده​ اینکه بیشتر از همه، از‌داشت​ جمله تیستا، عمر کنم افسرده‌کننده‌ست.»

الینا فین‌فین کرد: «چرت نگو. نگهبان شدن هم انگار یه‌کرده​ شغلیه مثلِ بقیهٔ شغل‌ها. وقتی ازش خسته شدی، همیشه می‌تونی‌پیش​ ولش کنی، ولی بهت اجازه نمی‌دم قبل از من بمیری.»

لیث که از واکنشِ عجیبِ‌شکارچی​ خانواده‌اش به داستانِ مصیبت جا‌هزارمین​ خورده بود، گفت: «باشه، دیگه کافیه.»

بدونِ بخشِ مربوط به سولوس، کارل و موگار، داستانم بیشتر حماسیه‌داد​ تا غم‌انگیز. تازه، نه مامان و نه بابا هیچ‌وقت نمی‌خواستن من‌کلی​ نگهبان بشم. باید مثلِ همیشه نگران می‌شدن، نه اینکه خیالشون راحت بشه.

«اولاً که زینیا امروز صبح تحویلم نگرفت، حالا هم مامان داره واسه‌زده​ مأموریتی گریه می‌کنه که در مقایسه با کولا یا بالکور شوخیه. اینجا چه‌تصاویرِ​ خبره؟» لیث نگاهی به اطرافِ اتاق انداخت و متوجهِ نگاه‌های شرمگینِ بقیه شد.

از چشمِ تیستا و سولوس دور‌لطفِ​ نماند که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به چشم‌های‌مثبت​ این خواهر و برادرِ تازه‌برگشته نگاه کند.

«یا تو بهش می‌گی یا خودم می‌گم.» کامیلا این را به الینا‌خودش​ گفت. صدایش چنان از خشم می‌لرزید که لیث تا به حال نشنیده‌کرد​ بود. «وقت خواستی و بهت وقت دادم، ولی دیگه حاضر نیستم کشش بدم.»

الینا گفت: «شنیدی تو این چند روزِ گذشته چقدر سختی کشیدن. دیدی با چه‌ممنون​ وضعِ داغونی از اون کابوس‌ها برگشتن. ما توافق کردیم که همه‌چیز رو آروم پیش ببریم.»‌ازت​ حالا که لیث و تیستا با شک به او خیره شده بودند، رنگِ الینا پرید.

«نه، ما سرِ هیچی توافق نکردیم. شما تصمیم گرفتید و من فقط به این خاطر باهاتون راه اومدم‌حمام​ که نمی‌خواستم با عجله برگردن خونه و مأموریتشون رو خراب کنن. الان اونا اینجان و حقشونه که بدونن.» کامیلا‌توضیح​ از دخالت در مسائلِ خانوادگی خوشش نمی‌آمد، اما پنهان‌کاری از لیث را حتی از آن هم کمتر دوست داشت.

به‌خصوص بعد از تمامِ تلاش‌هایی که لیث کرده بود تا‌کرده​ با او صادق باشد، مثلِ اتفاقاتِ شبِ گذشته. قوز بالا‌پیش​ قوز اینکه، این موضوع تا حدی به او هم مربوط می‌شد.

لیث پرسید: «موضوع‌بی‌صداتر​ به پدر و‌حرکت​ مادرت ربط داره؟»

این توضیح می‌داد که چرا کامیلا این‌قدر‌هزارمین​ عصبانیه و چرا زینیا اون‌قدر خجالت کشیده‌ممنون​ بود، ولی ربطی به رفتارِ عجیبِ مامان نداشت.

الینا گفت: «نه.»

کامیلا از این دروغِ آشکار با خشم از جا بلند شد و گفت:‌مثبت​ «آره! پدر و مادرت حتی بعد از فهمیدنِ حقیقت هم پدر و مادرِ‌گل‌ولای​ منو از لوتیا بیرون نینداختن. بدتر از اون، الینا دعوتشون کرده اینجا تا ببیننتون!»

لیث نزدیک بود غذا در گلویش بپرد. «چی؟‌شکارچی‌ای​ چطور تونستید این کار رو بکنید؟ اونا یه مشت‌ممنون​ کثافتِ پول‌پرستن که معلومه فقط دنبالِ پولِ ما هستن!»

الینا هم از جا بلند شد؛ نمی‌توانست باور کند‌خودش​ پسرش تا این حد با دوست‌دخترش بی‌ادبانه حرف بزند. «چطور‌بزنیم​ می‌تونی جلوی کامیلا این حرف رو بزنی؟ اونا خانواده‌اش هستن!»

کامیلا که هنوز در تنظیمِ لحنِ حرف زدنش جلوی بچه‌ها مشکل‌چوب‌دستی‌هایش​ داشت، گفت: «هر وقت دلش بخواد می‌تونه اینو بگه، چون حقیقته.‌بازی‌هایشان​ اونا یه مشت کـ... کثافتِ پول‌پرستن که معلومه فقط دنبالِ پولتون هستن!»

اینا دارن‌برام​ در موردِ‌تازه‌کارِ​ چی حرف می‌زنن؟

تیستا هرگز چیزی دربارهٔ پدر‌شکارچی​ و مادرِ کامیلا نشنیده بود، برای‌بار​ همین این موضوع حسابی گیجش کرد.

با توجه به واکنشِ داداش‌کوچیکه و کامیلا، اون آدما باید مایهٔ دردسر باشن. با این حال‌نتونستیم​ اون‌قدر در موردشون نمی‌دونم که بتونم بدونِ جریحه‌دار کردنِ احساساتِ مامان، موضعِ خودم رو مشخص کنم. اون‌واسه​ و زینیا خیلی با هم صمیمی شدن، پس می‌تونم درک کنم که چرا تو یه جبهه هستن.

الینا با حرارتِ تمام گفت: «اونا بارها از تو و زینیا عذرخواهی‌زده​ کردن، دیگه چی ازشون می‌خوای؟» او چنان حاضر بود خودش را برای‌لیث​ دو غریبه به آب و آتش بزند که لیث به عقلش شک کرد.

کامیلا جواب داد: «می‌تونستم ازشون بخوام همون‌طور که تو ده سالِ گذشته‌کفری​ من و زینیا رو نادیده گرفتن، الان هم به این کار ادامه‌حمام​ بدن، نه اینکه تا پای پول وسط اومد خودشون رو بندازن وسط!»

لیث پرسید: «مامان، کامی حق داره. اونا هیچ فرقی با فامیل‌های خودمون‌خودش​ ندارن که تازه بعد از پخش شدنِ خبرِ معادنِ نقره‌ام یادشون افتاد ما‌کلی​ وجود داریم. چی باعث میشه پدر و مادرِ کامیلا لایقِ رفتارِ متفاوتی باشن؟»

الینا دوباره فین‌فین کرد و رااز به طرفش شتافت و او را محکم در آغوش گرفت‌نتونستیم​ تا آرامش کند. «خیلی چیزها. اونا فقط یه پدر و مادرِ نگرانن که سعی دارن قبل‌وقت​ از اینکه خیلی دیر بشه، اشتباهاتِ گذشته رو جبران کنن. هر کسی لایقِ یه فرصتِ دوباره است.»

«نه، نیستن و استدلالتون هم هیچ منطقی نداره.» فشارِ ناشی از‌چوب‌دستی‌هایش​ حفظِ خونسردی برای اینکه مادرش را بیشتر ناراحت نکند، باعثِ سردردِ لیث‌بشویند​ شد، اما نه آن‌قدر شدید که متوجه نشود کاسه‌ای زیرِ نیم‌کاسه است.

«هنوز دارید چی رو از من پنهان می‌کنید؟» چشمانش در اتاق‌کمی​ چرخید و سرانجام توانست غمِ چهرهٔ همه را ببیند؛ غمی که‌حالی​ تا آن لحظه، دردِ ناشی از مشکلاتِ خودش آن را پوشانده بود.

رااز، الینا و حتی رنا همان‌حرکت​ برقِ غمگینی را در چشمانشان داشتند که‌قول​ در زمانِ بیماریِ شدیدِ تیستا دیده می‌شد.

الینا پس‌شکارچی​ از سکوتی طولانی‌شکارچی‌ای​ گفت: «تریون مرده.»

کامیلا با اندوه سرش را پایین انداخت و رنگِ‌داشت​ تیستا پرید. لیث هم به‌سختی توانست جلوی خودش را‌حمام​ بگیرد تا شانه بالا نیندازد و نگوید: «کدوم تریون؟»

ناولها | novelha.net