چپتر 2661: فصل 2661
0امرائل به خلأ گفت: «خواهش میکنم، تو و اون اژدها فقط یه مشتپشتیبان آدمِ رقتانگیزید که فقط یه کار بلدین. تو از راهِ دور هیچ غلطیزخمها نمیتونی بکنی و اون یکی هم تو نبردِ نزدیک به هیچ دردی نمیخوره.»
یک لحظه حواسپرتیِچون کوتاه کافی بود تازمانبندیِ تعادلِ ظریفِ مبارزه فروبریزد.
وقتی موروک در زمینوهوا ایستاد تا برگردد ودست بهسمتِ آجاتار خیز بردارد، بهاندازهٔ کافی به هدفیذکاوت ثابت تبدیل شد تا طعمهٔ آسانی هم باشد.
تیرهایی که از پشت بهسمتش میآمدند، بهلطفِ جریانِ عنصریِ استخوانهایدست ویشکلش، پیش از رسیدن به هدف منفجر شدند، اما انفجارِایستادن حاصل از آنها باعث شد مثلِ فرفره به دورِ خودش بچرخد.
رگبارِ بعدیِ تیرها به هدف نشستند، زرهش را شکافتند و به آن چسبیدند، تا جاییرگباری که شبیهِ جوجهتیغی شد. طلسمهای ردهٔ ۵ که در تیرها گنجانده شده بود، تایرانت را ازآسان آسمان به پایین پرت کرد و هوا را از غبارِ گوشت و خونِ خودش پر کرد.
وقتی نالروند به پشتِ سرش نگاه کرد، سازههایش بیحرکت شدندداد و به الفها اجازه دادند محاصرهاش کنند. فریا هم چون داشتکند به عقب نگاه میکرد، زمانبندیِ نجاتِ او را از دست داد.
فریادِ موروک باعث شد کویلا تمرکزش را از دست بدهد، اماکویلا دستکم اینقدر ذکاوت داشت که بهجای بیحرکت ایستادن عقبنشینی کند وطلسمهایی تمامِ طلسمهایی را که آماده کرده بود، بهعنوانِ آتشِ پشتیبان رها کرد.
رگباری از پرتوهای حرارتی خطوطِ الفها را در جایی که سپرهایشانداد را برای استفاده از کمان انداخته بودند درو کرد، اما زخمها کوچکتمامِ بودند و از قبل سوزانده شده بودند که درمانشان را آسان میکرد.
آلیجاه فقط میتوانست با درماندگی تماشا کند کهطلسمهایی چطور آرایشِ تهاجمیای که سازماندهی کرده بود فرومیپاشد وحرارتی آرایههای دفاعیاش یکی پس از دیگری از بین میروند.
با خودش فکر کرد: اگه نیروهای الفها به امرائل ملحق بشن، شانسِ پیروزیِ ما ازدستکم کم به صفر میرسه! آخه منِ تنها در برابرِ اینهمه دشمن یا در برابرِ کسیرگباری که میتونه سه بیدارشده با هستهٔ بنفش رو مثلِ آبخوردن زمین بزنه، چه غلطی میتونم بکنم؟
صدراعظمِ عالی بهسمتِ فالوئل رفت تازمانبندیِ کارش را تمام کند، چرا کهتمرکزش او را بزرگترین تهدید برای نقشهاش میدانست.
بدونِ اون، تنها دشمنی که تجهیزاتِ داوروس داره از بیندست میره و گنجینههاش مالِ من میشه. بدونِ گردابِ زندگی، هیچکسایستادن نمیتونه در برابرِ جادوگری که با برجش یکی شده بایسته! من...
وقتی دیدهبانها ازبهجای حملهای قریبالوقوع خبر دادند،تمامِ رشتهٔ افکارش پاره شد.
«چه گوهی؟»
لبهٔ دوگانه از چند میلیمتریِ صورتش رد شد و آن همکویلا فقط به این دلیل بود که با وجودِ سنگینیاش، آدامانت و استخوانهایآماده اژدها در برابرِ خشمِ ترکیبشده با برج هیچ حرفی برای گفتن نداشتند.
«چطور هنوزکنند میتونی سرِچون پا وایسی؟»
لیث جوابی نداد، درخت شروع به سخنرانیتمامِ دربارهٔ منشأ مسخشدگان کرد، و سولوس دربارهٔرها یک تولهشیر و چرخهٔ زندگی وراجی میکرد.
امرائل غرید: «خفه شید!» صداهایعقب توی سرش بدونِ اینکه واقعاً چیزیفریادِ را توضیح دهند، مانعِ تمرکزش میشدند.
لیث هنوز بخشی از گردابِ زندگی را که فالوئل به او تزریقتمرکزش کرده بود در اختیار داشت و آن را با جنگ تقسیم کردهکرده بود تا تیغهٔ خشمگین بتواند بدونِ شکستن، با چکشِ بسیار قویتر برخورد کند.
سد کردنِ خشمفریا با یه شمشیر احمقانهست،میکرد ولی از مرگ بهتره.
لیث تمامِ تلاشش را کرد تا هر جاطلسمهایی که میتواند جاخالی بدهد و ضربات را منحرف کند،حرارتی اما زمانهایی بود که چارهای جز دفعِ آنها نداشت.
همچنین، نمیتوانست مؤدبانه از امرائل بخواهد که سد کردنِ ضربات را متوقفکویلا کند. بهلطفِ چشمان، الف درکِ روشنی از سبکِ رزمیِ لیث داشت وآماده از این دانش بهره میبرد تا تیغه را تا مرزِ شکستن بکوبد.
صدراعظمِ عالی رو به تیاماتمیکرد و بردگانِ بیمیلِ خودش گفت:فریادِ «حرومزادهها! پس اینجوری انجامش دادید!»
امرائل دیدهبانها را برای گشتزنی در میدانِ نبرد فرستاده بود تا مطمئنفریادِ شود اژدهایانِ پَست هم بهطورِ معجزهآسایی زنده نمیشوند، اما فقط با تکهزمینِطلسمهایی خالیای روبهرو شد که لیث تا یک لحظه پیش روی آن افتاده بود.
خلأ نمیتوانست زیاد از او دور شود، اما گیاهان هنوز موجوداتی زنده بودند و حاشیهرگباری لبالب از انرژیِ جهان بود. مسخشده همهچیز را تا قطرهٔ آخر مکیده بود و نیرویدرمانشان زندگیِ دزدیدهشده را همان لحظه که زخمهای لیث باز میشدند، برای درمان به او میفرستاد.
لیث گفت: «اتهامم وارده.» و با تمامِ توان بهدست جلو یورش برد و جادوی همجوشی را از طریقِبهجای جنگ هدایت کرد تا اثربخشیاش را دو برابر کند.
کاش میتونستم گولمهام رو پدید بیارم یا دستم بهداد تجهیزاتی که تو بُعدِ جیبی ذخیره کردم میرسید، اونوقت میتونستمعقبنشینی از شیاطین هم کمک بگیرم. الان فقط هدر دادنِ انرژیه.
مانام رو سرِ احضارِ سربازهای ضعیف و لخت هدر میدم، اونم بدونِ هیچ تضمینی کهبدهد وقتِ کافی برای شارژِ هستهام با نشاطبخشی داشته باشم. در دل ناسزا گفت و تمامِ تلاششرگباری را کرد تا فقط جلوی امرائل را بگیرد و نگذارد دوباره تعادلش را به دست بیاورد.
الف مجبور شد یک قدم عقب برود تا از چنگالهای خلأبهعنوانِ جاخالی بدهد و نگذارد مهِ سیاه محاصرهاش کند. لیث هیچ مهاری رویانداخته تجلیِ روحش نداشت، اما باز هم مثلِ نبردِ دو به یک بود.
مشکل اینجا بود که امرائل از آنها سریعتر ودست قویتر بود، بهعلاوه با وجودِ چشمان و دیدهبانها، لیث دستایستادن به هر کاری میزد الف میتوانست پیشبینی و دفعش کند.
حملههای دروغین و طلسمها بهراحتی خنثی میشدند، چرا که امرائل از چشمانِ منادیون استفادهدستکم میکرد تا به محضِ اینکه لیث رونها را پدید میآورد آنها را بخواند و ازرگباری دیدهبانها بهره میبرد تا هر حرکتِ تیغهاش را دنبال کرده و مسیرش را پیشبینی کند.
صدراعظم عالی گفت: «مثلِ احمقها به مامیکرد زل نزن و بکشش!» عصای فرزانه را دوبدهد دستی گرفت و خشم را به سولوس سپرد.
کشتنِ استادِ قدیمیاش بهترین مراسمِ گذارهکند تا الفین منادیون رو در همآتشِ بشکنه و به این مسخرهبازی پایان بده.
حیف که جملهاش مفعولِ مستقیمِ مشخصی نداشت، بنابراین سولوس فقط چکش راکویلا به سمتِ یکی از الفهایی که نالروند را محاصره کرده بودند پرتابآماده کرد، او را له و لورده کرد و رزار را نجات داد.
«منظورم ورهن بود! ورهن رو بکش!» سولوس به بدترین شکلِ ممکن اطاعتتمرکزش کرد؛ بازوهایش را درست جلوی چشمانِ او از برج بیرون آورد و دربهعنوانِ حالی که سعی میکرد لیث را خفه کند، او را موقتاً کور کرد.
سعی کرد، چون لیث خیلی دور بود و امرائل هرگز مشخص نکرده بود که او چطوردستکم باید این کار را انجام دهد. همچنین با بیشترین سرعتی که میتوانست خشم را فراخواند، کهپرتوهای لیث بهراحتی از آن جاخالی داد چون سولوس را آنقدر خوب میشناخت که نقشهاش را بفهمد.
اما امرائل نفهمید. وقتی چکش از کنارِتمامِ لیث گذشت، الف نتوانست آن را بگیرد ورگباری تمامِ نیروی ضربه درست به صورتش برخورد کرد.
درختِ جهان در حالی که اسیرکنندهشان تلوتلوخوران عقبنجاتِ میرفت و دیدش از ضربه تار شده بود،اینقدر لبریز از شادی گفت: کارت عالی بود، بچه!
لیث مسیرِ خشم را دنبال کرد ونجاتِ یک ضربهٔ افقی را درست به شکافِ بینِاینقدر کلاهخود و یقهٔ زرهِ سینهٔ خلأگرد نشانه رفت.
اگه این احمق نقشههام رو تغییر نداده باشه، میتونم سرش رو قطع کنم و سولوس رو نجاتاینقدر بدم. لیث پشیمان بود که برای کمک به فالوئل نرفته است، اما ترجیح میداد روی یک پیروزیِ احتمالیسپرهایشان قمار کند تا اینکه به یک بنبستِ قطعی برسد که ممکن بود به همان بدیِ قبل تمام شود.
امرائل که هیچ وقتی برای تلفکند کردن نداشت، فرمان را از راهِآتشِ تلپاتی به سولوس فرستاد: برگرد تو قفست!
او آگاهیاش را با دیدهبانها پیوند داد، چشمانِ هنوز بیفایدهاش را با خوانشهای آنها جایگزین کرد و به برجایستادن دستور داد تا بر همان اساس واکنش نشان دهد. خشم با دقتی جراحیگونه لبهٔ دوگانه را دفع کرد، آنانداخته را از هدفش منحرف ساخت و چنان ضربهٔ سنگینی وارد کرد که فلز تَرَک برداشت و دستانِ لیث بیحس شد.