چپتر 1236: چشم و دستها (بخشِ ۲)
0تیستا که لبریز از شادی بود، پرسید: «دائمیه؟» بیصبرانهمرگهایی منتظر بود تا سولوس را به خانوادهاش معرفی کنددوستانش و بالاخره بتواند موگار را به او نشان دهد.
سولوس آهی کشید و گفت: «بعید میدونم. برج هنوز برای حفظِمسئول بدنِ من خیلی ضعیفه. اگه خورشید ممنوعه مدام آسیبهای جوهرم رو ترمیمبار و همزمان تغذیهام نمیکرد، انرژی نشت میکرد و به حالتِ عادیم برمیگشتم.»
لیث به امیدِ اینکه به او قدرت بدهد، پسداده از بازگشت به هیئتِ انسانیاش گفت: «حوصله داری بهمون بگیخودش داخلِ مشعل نور چه اتفاقی افتاد یا میخوای من بگم؟»
سولوس نفسِ عمیقی کشید و دهان باز کرد تا جواب دهد، اما فقط یکابزارِ سکسکه از گلویش خارج شد. با هجومِ خاطرهٔ بلایی که سرِ خالیا آمده بودمیدانست و سرنوشتِ نیمی از کودکانِ کولگا به ذهنش، اشکهای گرم از چشمانش سرازیر شد.
مدتها رؤیای این را داشت که دربارهٔ گذشتهاش، دربارهٔ منادیون و میراثششروع بداند. مشخص شده بود که اولین فرمانروای شعلهها چیزی بیش از سازندهاش بودهانگشتر است، اما این افشاگری دردی بیش از توانِ تحملِ سولوس به همراه داشت.
دستانی که منادیون به شاگردش هدیه داده بود، به ابزارِ فلاکتی تبدیل شده بودهقهق که از جانِ دیگران تغذیه میکرد. هرچقدر هم که این فکر غیرمنطقی بود، سولوسباشد خودش را در برابرِ تکتکِ مرگهایی که در کولگا رخ داده بود، مسئول میدانست.
شروع به هقهق و لرزیدن کرد و با تمامِ توانی که در بدن داشت،دیگران دوستانش را محکم در آغوش گرفت. برای اولین بار در زندگیاش، سولوس آرزو کردتمامِ که فقط یک انگشتر جادویی باشد، خالی از هرگونه احساسی جز خدمت به صاحبش.
لیث همجوشی ذهن برقرار کرد تا دانشِ سولوس به درونش سرازیر شود، درست همانطور که آرامشِتبدیل او اعصابِ متزلزلِ سولوس را تسکین میداد. علاوه بر این، با اینکه نمیتوانست حافظهٔ عضلانیاش راتمامِ به او منتقل کند، همجوشی ذهن به سولوس اجازه داد تا با بدنِ انسانیاش آشنا شود.
لیث دستوپای او را همراه با دستوپای خودش حرکت داد و از اثرِ آینهای استفاده کرد تا چموخمِ کار راآغوش به او یاد دهد و در ذهنِ سولوس جا بیندازد که کنترلِ مفاصل چه حسی باید داشته باشد. سپس، از استادیِآرامشِ نور استفاده کرد تا هولوگرامی از اتفاقاتی که از لحظهٔ رفتنِ سولوس با گاردهای شهر رخ داده بود، به تصویر بکشد.
پیوندِ ذهنی سریعتر و پرجزئیاتتر بود، اما باعثِ مسمومیت مانای دخترها میشدمیدانست و بهبودیشان را بیشتر به تأخیر میانداخت. در عوض، با این روش، تاآرزو زمانی که سولوس را لمس میکردند، میتوانستند از عوارضِ خورشید ممنوعه بهبود یابند.
لیث سکوتی را که پس از آن تصاویرِ هولناک حاکم شده بود، شکست: «با این کار،هرچقدر تمامِ اهدافِ این مأموریت رو به انجام رسوندیم. چشمه مانا توسطِ دستان منادیون کنترل میشه. آیینمحکم داخلِ مشعل نور برگزار میشه، اما برخلافِ چیزی که شورا فکر میکنه، هر روز انجام میشه.»
«مثلِ ستارهٔ سیاه یه چیزِ بزرگ وتوانِ پرزرقوبرق نیست که بشه راحت مختلش کرد. خیلیفلاکتی ظریفتره و برای رسیدگی بهش یه ارتش لازمه.»
تیستا دستِ سولوس را نوازش کرد و از اینکهمرگهایی میدید شریک شدنِ بارِ غمش با لیث به سولوسدوستانش اجازه داده آرام بگیرد، خوشحال شد و پرسید: «منظورت چیه؟»
تمامِ آن احساسات سولوس را ازغیرمنطقی پا درآورده بود و چشمانش آرامآراممیدانست سنگین شد تا اینکه به خواب رفت.
لیث گفت: «دستان منادیون اهمیتِ ثانویه دارن، در حالی که مشعلفلاکتی نور قلبِ این آیینه. از خاطراتِ سولوس دیدید که برای استفادهٔ بیخطرمسئول از انرژیِ آزادشده توسطِ جادوی ممنوعه، به چندتا اتاق و آرایه نیازه.»
«بدونِ اون، تمامِ نوزادانِ کولگا میمیرن. حتی بهتر ازهمراه اون، اگه یکی از رویهها رو دستکاری کنیم، ممکنهدیگران خورشید ممنوعه رو فاسد کنیم و باعثِ فروپاشیش بشیم.»
«و در آخر اینکه، حالا میدونیم چی کوگالوگا رو تغذیه میکنه.میدانست شهرِ گمشدهٔ پادشاهیِ گریفون حتماً متعلق به همدستای کولگا بوده کهبار ناخواسته قبول کردن سرزمینشون رو به یه زبالهدانیِ سمی تبدیل کنن.»
فلوریا که مات و مبهوتفکر مانده بود، پرسید: «فکر میکنیمرگهایی از قصد این کار رو کرد؟»
«این تنها توضیحیه که وجود داره. خودت تو فیلم شنیدی. کولگا ازتبدیل قارهٔ گارلن اومده بود و تنها کسی بود که مهارتِ لازم برای ساختِشروع دستگاهی رو داشت که بتونه عنصرِ تاریکیِ تولیدشده از آیین رو مهار کنه.
لیث گفت: «بدتر از اون، اینکه دستگاه رو قبل از اومدن به اینجاداده تو کوگالوگا جا گذاشته، یعنی کولگا خودش خالقِ آیین هم هست. نوادگانش حتماًمرگهایی وقتی فهمیدن که اگه مامانجون جادوی ممنوعه رو فعال کنه تقریباً نامیرا میشه، کشتنش.»
فلوریا سر تکان داد: «آره. با طولِ عمرِ یه بیدارشده، معلوم نیست کولگاهقهق به لطفِ آیین چقدر عمر میکرده. فقط میتونیم امیدوار باشیم که رازِ بیداریجادویی رو با نوادگانش در میون نذاشته باشه، وگرنه ممکنه اوضاع برامون خیلی بد بشه.»
تیستا گفت: «منظورت از "برامون" چیه؟ اینخودش فقط یه مأموریتِ شناساییه. کارمون اینجا تمومهقهق شده. بهمحضِ اینکه سولوس بیدار بشه میتونیم بریم.»
فلوریا سر تکان داد: «حتی اگه اطلاعاتِ مربوط به دستانِ منادیون رو به اشتراک نذاریم، همون لحظهایفکر که نبرد شروع بشه و پادشاه واردِ میدون بشه، کلِ موگار از وجودشون باخبر میشن. به چند نفربار اعتماد داری که همچین قدرتی داشته باشن؟ از اون مهمتر، فکر میکنی سولوس با این کار موافقت میکنه؟»
لیث سر تکان داد: «دقیقاً. ولی نکته این نیست. تا جایی که به منابزارِ مربوطه، حتی میتونیم بگیم این مأموریت یه شکستِ کامل بوده و بدونِ اینکه هیچکدوممیدانست از چیزایی که یاد گرفتیم رو با شورا در میون بذاریم، از اینجا بریم.»
دخترها یکصدا گفتند: «چی؟»
«شنیدید چی گفتم. دلم نمیاد بدنِ سولوس رو بعد از اونهمه سختی که برای پس گرفتنش کشید،توانی ازش بگیرم. با وجودِ تمامِ رازهای کثیفش، دیدید که کولگا چقدر قشنگه. اون میتونه اینجا زندگی کنه،همجوشی خودش رو شبیهِ یکی از دورگههای مردمِ دریا جا بزنه و شاید حتی برای خودش یه زندگی بسازه.
«توی کولگا نیازی به من نداره. میتونه هر چقدر که برای بهبودیِتبدیل کامل نیاز داره اینجا وقت بگذرونه و فقط وقتی که با میلِ خودششروع آمادهٔ رفتن بود، چیزایی که امروز فهمیدیم رو با شورا در میون میذاریم.
«وقتی سولوس باهامون تماس گرفت، برای یه تلاشِتحملِ دوم داوطلب میشیم که از قضا موفقیتآمیز میشه وجانِ فرصتِ لازم برای برگردوندنِ سولوس رو برامون فراهم میکنه.»
تیستا پرسید:تغذیه «واقعاً میخوایفکر اینجا ولش کنی؟»
«اگه خودش اینطوری بخواد، آره. این فداکاریایه که حاضرم بکنم. بعضی ازمیدانست چیزایی که سیلوروینگ دربارهم گفت درسته. سولوس نیاز داره فضا و زندگیِ خودشآرزو رو داشته باشه، نه اینکه فقط یه وسیلهٔ جانبی برای زندگیِ من باشه.
«شماها خبر ندارید که چقدر آرزو داشته عادی باشه. اینجا سولوس میتونه هر چقدر کهتغذیه میخواد بخوابه، بخنده و گریه کنه. وقتی بدنش رو برای همیشه پس بگیره، بهعنوانِ دو فردِدوستانش برابر با هم روبهرو میشیم و شاید تا اون موقع، احساساتش رو هم سروسامون داده باشه.
«الان، وضعیتش همون کاری رو باهاش میکنه که بیماریِ مادرزادیت با توهدیه میکرد، تیستا. این یه قفسه که نمیذاره بالهاش رو باز کنه و منتکتکِ نمیخوام هیچ نقشی تو این قضیه داشته باشم، مگه اینکه کاملاً ضروری باشه.
لیث گفت: «خوب یا بد، کولگا اولین شانسِتکتکِ واقعیِ سولوس برای داشتنِ یه زندگیِ کامله. کاریتوانی که بعدش میکنیم، تصمیمیایه که خودش باید بگیره.»
تیستا نمیتوانست با این فکر کنار بیاید که اجازه دهند چنین وحشتیمیدانست ادامه یابد، اما هم لیث و هم فلوریا به نکاتِ خوبی اشارهزندگیاش کرده بودند. دستانِ منادیون نباید بهخاطرِ منافعِ سیاسی به کسی داده میشد.
تمامِ لُردهای بیدارشدهٔ شورا به چندیندستانی چشمهٔ مانا دسترسی داشتند و با داشتنِجانِ دستان، هر کدام از آنها توقفناپذیر میشدند.