چپتر 1127: توطئهها و نقشهها (بخشِ ۱)
0لیث برخاست و تعظیمِ عمیقیسرِ به فالوئل کرد. فالوئل بالانهٔ تکانِ باوقارِ سرش آن را پذیرفت.
با آهی گفت: «پس امیدوارم درخواستِباز بعدیام همونقدر که به گوشِ خودموایورنِ بیادبانه میاد، بیادبانه به نظر نرسه.»
لیث پرسید: «چی لازم دارید؟»
«اطلاعات. از اسکارلت و محافظ خیلی دربارهت شنیدم، اما تو هیچوقت ازقلهٔ خودت برام نگفتی. همونطور که میدونی، بهزودی ازت میخوام خِرَدت رو ثابتچنان کنی. خرد همون هوش نیست و هیچ آزمونِ مشخصی هم براش وجود نداره.
فالوئل گفت: «چیزی که برای بعضیها خردمندانهست، ممکنه از نظرِ بقیه احمقانه باشه.وایورنِ برای اینکه مأموریتی بهت بدم که توش همفکر باشیم، باید بهتر بشناسمت. میخوام ازچنان زندگیت، اهدافت، آرمانهات و هر چیزی که فکر میکنی باید دربارهت بدونم برام بگی.»
لیث آهیداشت کشید: «ممکنهسرِ یکم طول بکشه.»
فالوئل دو مبلِ راحتی، چایِ داغ و کلی شیرینی پدید آورد. هیدرا هرهروقت کاری از دستش برمیآمد کرد تا او احساسِ راحتی کند، با این حال لیثغارِ دو فنجان چای لازم داشت تا بتواند سرِ صحبت را با او باز کند.
پادشاهیِ گریفون، لانهٔ زدروسِ وایورن.
وایورنِ نخستین در قلهٔ کوهِ تاجِ زرین، نزدیکِ مرزِ جنوبیِ منطقهٔ کلار زندگی میکرد. قلهکوهِ چنان بلند بود که همیشه در محاصرهٔ ابرها قرار داشت. هروقت طوفانی درمیگرفت، رعدها یخچالهایمحاصرهٔ طبیعیاش را به رنگِ طلایی درمیآوردند و نامِ کوه نیز از همین جا آمده بود.
غارِ زدروس زیرِ لایهٔ ضخیمی از ابر پنهان بود. این ابرها را یکیهروقت از آرایههای محافظِ متعددی ایجاد کرده بود که اربابِ جانورانِ منطقه دورِ خانهاشآمده چیده بود، با این حال چنین حقهای نمیتوانست مانعِ دوراندیشیِ چشمانِ منادیون شود.
معمولاً مانای آمیخته در ابرهای رازآلود مانع از آن میشد که فنونی مانندِ بینشِ حیاتزرین ورودیِ لانه را پیدا کنند، اما از پشتِ عینکِ پنسیِ اسکارلتِ اسکورپیکور، کلِ شبکهٔ غارهایقرار زیرزمینی مثلِ روز روشن بود، حتی با اینکه هنوز از بیرون به آن نگاه میکرد.
زدروس بسیار از او پیرتر بود و میگفتند بهترین استادِ نورزدروسِ در پادشاهیِ گریفون است. اسکورپیکور برای یافتنِ پاسخ نزدِ او آمدهمنطقهٔ بود، با این حال چیزی که دید پرسشهای بیشتری به وجود آورد.
با اینکه زدروس بیشتر به حقهبازی معروفه تا فریبکاری،لانهٔ نمیتونم بهش اعتماد کنم. من حتی یه اژدهای پَستنزدیکِ هم نیستم، پس ممکنه طمعش بر حسِ همدردیاش غلبه کنه.
آویزِ شورایش را از آیتمِ بُعدیاش بیرون آورد و چندمحاصرهٔ تن از دوستانش را از موقعیتش مطلع کرد. به اینطلایی ترتیب، اگر اتفاقی برای اسکارلت میافتاد، ناپدید شدنش پنهان نمیماند.
با دیدنِ زدروس که از طریقِ شبکهٔ نظارتیاش به او نگاه میکرد و با تحقیر غُرغُر میکرد، پوزخندیجنوبیِ زد. زدروس خبر نداشت که چشمانِ منادیون به اسکارلت هم اجازهٔ همین کار را میدهد. اسکارلت هیئتِ جانورِطبیعیاش امپراطورش را حفظ کرد؛ هیئتی که هم در قدرتِ فیزیکی و هم در مانورِ هوایی با هیدرا رقابت میکرد.
صدای زدروس در پاسخ بهسرِ مهمانِ ناخواندهای که به آرایهاشلانهٔ میکوبید، هیچ گرمایی نداشت: «چی میخوای؟»
«منم از دیدنت خوشحالم، زدروس. بایدباز دربارهٔ کارهای شورا حرف بزنیم.» وقتی چندنخستین ثانیه گذشت و پاسخی نیامد، اضافه کرد:
«در رو باز میکنی یا میخوایچنان به فیلا خبر بدم؟» بردنِ نامِ بهیموث،هروقت رهبرِ شورای جانوران، حسابی روی اعصابش رفت.
زدروس خودش را اژدها میدانست و به همین دلیل، تمامِ گونههاینخستین دیگرِ جانورانِ امپراطور را حقیر میشمرد. با این حال، بیشتر ازمیکرد همه از کسانی متنفر بود که آنها هم از تبارِ نگهبان بودند.
این فکر که یک گریفونِ پَست او را شکست داده و تاجوتختی را که حقِ اوکوهِ بود غصب کرده است، هنوز هم کابوسِ شبهای زدروس بود. این شکست هم سیاسی بود وابرها هم فیزیکی، چرا که زدروس پس از باخت در انتخابات، او را به دوئل طلبیده بود.
بهیموث آنقدر طولانی و سخت او را زیرِ مشت و لگد گرفته بود که فقط مشتِتاجِ تایریس میتوانست خاطرهٔ آن درد را در ذهنش کمرنگ کند. همانطور که دریکها شعلههای مبدأ راقرار نداشتند، بهیموثها هم گردابِ زندگیِ تایریس را به ارث نمیبردند، اما تمامِ قدرتِ فیزیکیِ والدشان را داشتند.
این فکر که هم مادر و هم دختر بهراحتی او را شکستقرار داده بودند، غرورِ زدروس را عمیقاً جریحهدار کرده بود، تا جایی که حتیهمین یک روزِ تمام شک کرد که گریفونهای پَست از اژدهایانِ پَست ضعیفتر باشند.
پس از آن، از آن خماریِگریفون غمانگیز بهبود یافت و قسم خوردقلهٔ که دیگر هرگز لب به نوشیدنی نزند.
آرایه ناپدید شد و صخرههایی کهصحبت راهش را بسته بودند اثیری شدند ووایورنِ وایورن در پاسخ غرشِ آرامی سر داد.
زدروس در حالی که از روی تختِپادشاهیِ زرینش بر فرازِ کوهی از سکههای طلاقلهٔ به او نگاه میکرد، گفت: «چی میخوای، گربه؟»
حالا که بهطورِ کامل از زخمی که تایریس تقریباً دو سالابرها پیش به او وارد کرده بود بهبود یافته بود، وایورن هیچ تردیدیکوه در به رخ کشیدنِ ثروت و آرتیفکتهایش برای تحقیرِ مهمانانِ ناخوانده نداشت.
اگر این موجود روی پاهای عقبش میایستاد، قدِ زدروس به بیش ازقلهٔ ۵ متر میرسید؛ با گردنِ بلندی که یکچهارمِ قدش را تشکیل میدادچنان و به پوزهای خزندهوار و دراز به بزرگیِ یک بشکه ختم میشد.
دمش حدود ۱٫۶۷ متر طول داشت و به یک خارِ استخوانیِ ضخیموایورن ختم میشد که شبیه نیشِ یک زنبورِ غولپیکر بود. دو بالِ غشاییِ طلاییمیکرد از پاهای جلوییاش امتداد یافته و انگشتانِ کوچکش را به لگنش متصل میکردند.
بالها در مقایسه با فلسهایی که بالاتنهٔ زدروس را پوشاندهزدروسِ بودند چند سایه روشنتر بودند و باعث میشدند وایورن زیرِ نورهایمنطقهٔ رازآلودی که غار را روشن میکرد، مانندِ سنگِ قیمتیِ استادانهتراشخوردهای بدرخشد.
شکوهِ خامِ جانورِ امپراطور با تودهٔ درخشانِ ثروتِ زیرِهمیشه پایش بیشتر به چشم میآمد و باعث میشد بیشترِطبیعیاش بازدیدکنندگانش با دیدنِ میزبانشان از ترس به خود بلرزند.
اما از بختِصحبت بدِ زدروس، اسکورپیکورگریفون یکی از آنها نبود.
اسکارلت از این نمایشهای او ککش هم نگزید.پادشاهیِ چشمانش در اتاق چرخید و به چشمانِ منادیون اجازهتاجِ داد سکهها را بشمارد و آرتیفکتها را ارزیابی کند.
واقعاً امیدوارم وقتی این یارو قاطی میکنه و خودشو بهزدروسِ کشتن میده، من نزدیکترین نفر به لونهاش باشم. میتونم با اینهمهمنطقهٔ طلا و پلاتینی که بیدلیل احتکار کرده، آزمایشگاههام رو نونوار کنم.
توهینِ زدروس روی اسکارلت که از بزرگشدنش بهعنوانِ یک گربهٔ خانگیِ معمولیقرار خجالت نمیکشید، هیچ اثری نداشت، در حالی که حرفهای او مانندِ شهابسنگینیز به غرورِ وایورن برخورد کرد. اسکارلت گفت: «هنوزم مثلِ همیشه جلفی، مارمولک.»
زدروس غرید: «من مارمولک نیستم، من یه وایورنم!» غرشِوایورن زدروس غار را لرزاند و چند سکه از بالایجنوبیِ کپهها پایین افتاد و صدای جرینگجرینگی به وجود آورد.
اسکارلت جواب داد: «لیگین یه مارمولک بودباز و تو هم بچهشی، در نتیجه همونقدرنخستین که من گربهام، تو هم یه مارمولکی.»
«چی میخوای، گربه؟» زدروس نمیتوانست با منطقِ اوگریفون بحث کند، فقط میتوانست به پدرِ تمامِ اژدهایان لعنتزرین بفرستد که به طرزِ اعصابخردکنی دربارهٔ خاستگاهش روراست بود.
اسکارلت گفت: «اگه متوجه نشده باشی، جانوران الان با نامردگان تو جنگن.قرار من اینجام چون تو هرگز به فراخوانِ شورا جواب ندادی و ازنیز اونجا که هر دومون استادِ نور هستیم، میتونم از مشورتت استفاده کنم.»
زدروس گفت: «جواب ندادم چون علاقهای ندارم. این جنگ هیچ سودینخستین نداره. تازه، همین الانشم با شاگردِ عزیزم حسابی سرم شلوغه.» لبهایمیکرد زدروس به پوزخندی بیرحمانه کج شد و اسکارلت را به لرزه انداخت.
اسکارلت گفت: «یعنی چی که علاقه نداری؟باز اونا به یکی از ویرملینگهای عزیزت حمله کردنقلهٔ و تو به لیث قول دادی کمکش کنی.»
زدروس با خشم فشفش کرد: «من با حمایت ازلانهٔ درخواستش برای عضویت تو شورای خودمون، به سهمِ خودم تومرزِ توافقمون عمل کردم. این اونه که به من خیانت کرده!»