چپتر 1148: آمادهسازی (بخشِ ۲)
0کویلا جواب داد: «لعنتی،اما شرط میبندم این موروکجلوی حتی نمیدونه حاشیه چیه.»
موروک با قیافهای شاکی گفت: «نمیدونم و برام هم مهم نیست. چیزیفقط که میدونم اینه که یه دونه لیث کافیه. نمیذارم این منحرف اینهمهکنی مدت با کویلا تنها بمونه. همه میدونن اینجور چیزا به کجا ختم میشه.
«یه مرد با چندتا دختر میره مأموریت، یه اتفاقاتِ مزخرفیبرای میافته که به چندتا موقعیتِ مرگ و زندگی ختم میشه،بود و تا به خودت بیای میبینی یه حرمسرا راه افتاده.»
نالروند گفت: «چطور جرئت میکنی به من بگی منحرف؟جلوی ما که تا حالا همدیگه رو ندیدیم. تازه، این خزعبلاتیسؤال که داری میبافی فقط تو داستانهای دوزاریِ نقالها اتفاق میافته!»
موروک بیتوجه به رقیبِ فرضیاش، از کویلا پرسید: «میتونی تو چشمامراستش نگاه کنی و بگی بعد از اونهمه ماجرایی که تو آکادمیکردی با هم از سر گذروندید، هیچوقت به لیث حسی پیدا نکردی؟»
کویلا تا بناگوش سرخ شد وهمدیگه گفت: «یه جورایی ازش خوشم میاومد،فقط ولی هیچ ربطی به خطر نداشت.»
موروک گفت: «شاید لیث خیلی آدمحسابی بوده یا خیلی جوونبرای بوده که بخواد ازشون سوءاستفاده کنه، ولی من نه تو رونتواند میشناسم و نه بهت اعتماد دارم. برای همین منم باهاتون میام.»
فریا موفق شد سرخ نشود، اما چیزی نمانده بود نتواند جلوی برخوردِ پایسرِ راستش با سرِ موروک را بگیرد. پرسید: «صبر کن، چرا در موردِ احساساتِشما کویلا ازش سؤال پرسیدی ولی قطعی فرض کردی که من از لیث خوشم میاومده؟»
تقریباً.
موروک گفت: «شما دوتا اونقدر تندخو هستید که یا موقعِ تولد از هم جدا شدیدنقالها یا اخلاقتون به هم سرایت کرده. از اونجا که اصلاً شبیهِ هم نیستید، من گزینهٔهیچوقت دوم رو انتخاب میکنم.» این حرف باعث شد فریا آرزو کند کاش قتل خلافِ قانون نبود.
نالروند که از شنیدنِ اینکنه خزعبلات خسته شده بود، دگردیسیبرای کرد و به هیئتِ رزارش درآمد.
مانندِ همهٔ دگردیسان، حواسِ نالروند چنان تیز بود که حتی در هیئتِ انسانیاش هم به اوچرا اجازه میداد هالهٔ چیزهایی مثلِ آرایهها و کریستالها را درک کند. پرسید: «جوابِ سؤالام رو بده.تولد واقعاً از حاشیهها خبر نداری و فقط میای تا از کویلا در برابرِ من محافظت کنی؟»
وقتی به نیمهٔ دیگرش تبدیلنمانده میشد، ادراکش میتوانست بهمعنای واقعیِپای کلمه بوی ترس را حس کند.
موروک در حالی که به چشمانِ نالروندندیدیم نگاه میکرد و او هم دگردیسی میکرددوزاریِ تا همقدش شود، گفت: «بهترتیب، نه و آره.
«من رو اینجا جا بذارید تا از استادم بخوامدارم من رو به همون مقصدِ شما وارپ کنه واما بعدش از تمامِ قدرتهای گونهام استفاده میکنم تا پیداتون کنم.»
نالروند با خود فکر کرد:اما ضربانِ قلبش ثابته، نه افتِ صداییپای داره نه تردیدی. داره راست میگه.
نالروند گفت: «از طرفِ مردی که چیزی براش نمونده به مردی دیگه، به پشتکارتصبر احترام میذارم، ولی منم نه تو رو میشناسم و نه بهت اعتماد دارم. منتندخو استادِ خودم رو با خودم نمیبرم، چرا باید بذارم یه غریبهٔ تمامعیار دنبالم بیاد؟»
موروک گفت: «چون اونا دو نفرن و تو یه نفر. اگه درباریِ نامردگان دوباره حملهنقالها کنن، یه جادوگرِ راستینِ تنها نمیتونه جلوی اونهمه نامرده رو بگیره، در حالی که دو نفرحسی شانسِ بیشتری دارن. یا شایدم برنامه ریختی که اگه اتفاقِ بدی افتاد، خودت تنهایی فرار کنی؟»
این حرفها باعث شد نالروند هم به جمعِ سرخشدهها بپیوندد، اما فلسهایش نگذاشتند کسی متوجهِ اینموفق موضوع شود. او در واقع قصد داشت گلیمِ خودش را از آب بیرون بکشد. در عوض، دخترهاپرسیدی با به یاد آوردنِ حرفهای لیث دربارهٔ اینکه آنها در نبرد وبالِ گردن هستند، احساسِ ناتوانی کردند.
جادوگران جعلی باید وِردِ طلسمهایشان را میخواندند، که یعنی نمیتوانستند حرف بزنند یاسرِ از سلاح استفاده کنند، زیرا به استفاده از نشانههای دست هم نیاز داشتند،شما در حالی که یک جادوگرِ راستین میتوانست همهچیز را با ذهنِ خود انجام دهد.
علاوه بر این، هیچکدامشان نمیتوانستند بدونِ چوبدستی جادوآهنگرجلوی سلطنتیشان از پیوندِ ذهنی استفاده کنند، که اینموردِ موضوع هرگونه ارتباطِ خاموش را نیز غیرممکن میکرد.
نالروند گفت: «خیلی خب. میتونید با ما بیاید و اردو بزنید، اما شما رو داخلِ حاشیهاتفاق نمیبرم. نمیدونم هنوز اونجا هست یا نه، ولی اگه باشه، نمیخوام ریسک کنم. ممکنه داخلِ حاشیهپیدا به روشنگری برسی و من بهت اعتماد ندارم که قدرتت از اینی که هست بیشتر بشه.»
موروک به کویلا گفت: «از نظرِ من مشکلی نیست، اما یه شرط دارم.باهاتون اگه این حاشیه دیگه اونجا نباشه، رفتوبرگشت تو یه روز فقط تلف کردنِ وقته.بگیرد وقتِ اقامتم تو کویر، با چندتا تاجرِ خوشبرخورد آشنا شدم که اینو بهم دادن.»
کتابچهٔ کوچکی باموفق عنوانِ «راهنمای رمانتیکترین واحهها»بود را به او داد.
نالروند نمیتوانست گوشهایش را باور کند:بود «واقعاً این مسخرهبازی رو راه انداختی فقطبگیرد برای اینکه ازش بخوای باهات بیاد بیرون؟»
موروک با دوتا از چهار چشمش چشمکندیدیم زد و گفت: «معلومه! دمت گرم کهدوزاریِ کمکم کردی خفن به نظر برسم، داداش.»
«اولاً، من داداشِ تو نیستم.کنه ثانیاً، کویلا همینجاست و دارهبرای هر چی میگی رو میشنوه!»
در حالی که فریا از خنده رودهبر شدهنتواند بود، موروک از کویلا پرسید: «میشه لطفاً اونچرا قسمتِ آخر رو فراموش کنی؟ قرار نبود اینو بدونی.»
فالوئل گفت: «اگه برای برگشتن سواری خواستید خبرم کنید.» اوپای که همین الان هم بهاندازهٔ یک هفته از دستِ موروکقطعی کلافه شده بود، آنها را به آشیانهٔ آسفودوسِ رُخ وارپ کرد.
ققنوسِ پَست موروک را از سفرِ قبلیاش شناختتازه و بدونِ اینکه حتی بگذارد گروه کلمهای حرفاتفاق بزند، آنها را به نزدیکترین نشانهٔ راهنما وارپ کرد.
بهدرک که بینِ جانوران تو کویر مهماننوازیِ گرمی وجوددارم داره. بعد از اینکه اون تایرانت سردابِ آبجوم رو تقریباًنمانده خالی کرد، اگه به یه بشکهٔ دیگه دست بزنه، میکشمش!
نالروند نه میدانست چه اتفاقی افتاده و نه برایش مهم بود. نشانهٔ راهنما به اوصبر نقطهٔ شروعی داد تا بتواند موقعیتش را روی نقشه بفهمد. فقط چند دقیقه طول کشید تاموقعِ بتواند اولین مورد از گامهای وارپِ متعددی را باز کند که آنها را به مقصدشان میرساند.
رزار پس از بستنِ هر دالانِ بُعدی، از طلسمی بُعدی استفاده میکرد کهبگیرد قبیلهاش برای ترمیمِ فضا و پاک کردنِ هرگونه ردِ عبورشان اختراع کرده بود.دوتا با اینکه هیچ وِرد یا نشانهٔ دستی به کار نبرد، فریا آن را شناخت.
فریا گفت: «کویلا، اون بازگردانیه. همون طلسمی که وقتی نالیر اتاقِمیبافی تمرینِ جادوی بُعدی رو دستکاری کرد، برای نجاتِ جونمون ازش استفادهچشمام کردی. فکر میکردم تنها کاربردش بستنِ شکافهای بُعدیه. نالروند، داری چیکار میکنی؟»
نالروند که از آگاهیِ بُعدیِ فریا شگفتزده شده بود، گفت:برای «جادوگرانِ بُعدی میتونن گامهاتون رو ردیابی کنن و دنبالتون بیان. ایننتواند طلسم که ما بهش میگیم پوشش، جلوی همچین احتمالی رو میگیره.»
فریا گفت: «واقعاً؟ فوقالعادهست.» او به احتمالاتیبود که حرفِ نالروند به همراه داشت وبگیرد نحوهٔ تبدیلِ آن به یک سلاح فکر کرد.
نالروند دالانِ بُعدیِ بعدی رانمانده باز کرد و گفت: «وقتیپای داری فرار میکنی، بیشتر ترسناکه.»
نالروند حاضر نشد نوبتی کار کنند و همهچیز را خودش بهتنهایی انجامفقط داد تا هیچکسِ دیگری مسیر یا مقصدشان را نداند. وقتی رسیدند، مانایش تهکشیدهبعد بود. بدنش طوری بود که انگار ماراتن دویده است و سرش تیر میکشید.
بقیه یکصدا پرسیدند:ازشون «همین؟» و سردردِمیشناسم وحشتناکی به جانش انداختند.
دورتادورشان چیزی جز تپههای شنی نبود. بادِ خشکِ کویر ماسههایبرخوردِ ریزی با خود میآورد که به سرفهشان انداخت، تا اینکهپرسیدی از زرهِ پوستدزدِ خود برای پوشاندنِ دهان و بینیشان استفاده کردند.
فریا گفت: «توقع داشتم یه واحهٔبود بزرگِ لبریز از انرژیِ جهان یا یهبگیرد گروهِ کُرِ حوریها ببینم. این خیلی ناامیدکنندهست.»
موروک میخواست با همهچیز، بهخصوص در موردِ حوریها،تازه موافقت کند که یادش آمد کویلا درست کنارشاتفاق ایستاده است و در عوض دهانش را بست.
نالروند سرش را گرفت تا شاید دردشبهت آرام بگیرد و گفت: «اگه اینطور بودمیام که پیدا کردنِ حاشیهها خیلی آسون میشد.»