چپتر 1464: فریبها و تلهها (بخشِ ۲)
0جیرنی سر تکان داد، خوشحالمیزد از اینکه میدید دخترِ یکالانش اژدها هنوز هم یک اژدهاست.
برینجا زندگیِ محافظتشدهای داشت، اما هرگز دست روی دست نگذاشته بود.میگه از وقتی فهمیده بود هیچ قدرتِ جادوییای ندارد، سخت تلاش کردهچهرهای بود تا به هر روشی که میتواند به میریم کمک کند.
او یاد گرفته بود چطور مارکینشینِ دیستار را اداره کند تا بارِ رویترسیده دوشِ مادرش را سبک کند. دنبالِ همسری بااستعداد گشته بود تا خونِ جادوییِعصبانی تازهای به خاندان بیاورد، و دستانش را در عرصهٔ سیاست آلوده کرده بود.
مانوهار بهسمتشان دوید و با دیدنِ جیرنی، یکباشن لحظه از وحشت خشکش زد و گفت: «لیث،لایق خدا رو شکر که هنوز اینجایی. باید کمکمون کنی.»
لیث که متوجه شد پروفسورِ دیوانه ریسا را هم باالانش خود کشانده است، پرسید: «کمک کنم چیکار کنید؟» ریسا نمیتوانستجنگ جلوی خندهاش را بگیرد و اشکِ خنده روی گونههایش جاری بود.
مانوهار گفت: «من و ریسا میخوایم مارت رو قانع کنیم که بهمحضِ به دنیادوباره اومدنِ بچهٔ اول، باید سخت تلاش کنه تا مانوهارِ سوم رو بسازه. اگه بچههاش همسنوسالاون باشن، آموزششون تو یه زمان راحتتره و خدا میدونه پیدا کردنِ دستیارای لایق چقدر سخته.»
ریسا درحالیکه بهسختی نفسنفس میزد گفت: «آره. ولی دوک همین الانشداشتنِ هم از فکرِ داشتنِ یه بچه ترسیده و میگه ترجیح میدهیکی دوباره بره جنگ تا اینکه به این زودی یکی دیگه درست کنه.»
مارت با چهرهای عصبانی که نقطهٔ مقابلِ لبخندِ گرمِ ریسا بود، بهسمتشان دویدپیدا و گفت: «علاوه بر اون، من قرار نیست اسمِ یکی از بچههام روهمین از روی تو بردارم، چه برسه به دو تا! تو هیچی از بچهها نمیدونی.
یه مرد فقط برای اینکه دستیارِ آزمایشگاهولی گیر بیاره پدر نمیشه و لعنت بهترسیده من اگه بذارم پات به نزدیکیِ اونا برسه!»
مانوهار گفت: «من همهچیز رو دربارهٔ بچهها میدونم. فقط دلم نمیخواد خودم بچهای داشته باشم.» سپسجنگ هولوگرامی از دانشِ باستانیِ تولیدِ مثل به نمایش گذاشت که باعث شد خیلیها سرخ شوند و یکبچههام مأمورِ گاردِ سلطنتی را مجبور کرد از او بخواهد بس کند، وگرنه بهخاطرِ اعمالِ ناشایست دستگیر میشود.
فالوئل درحالیکه از خنده رودهبر شده بود، از راهِ پیوندِ ذهنی بهبچه لیث گفت: «باید بگم، هرچی دربارهٔ مانوهار شنیده بودم حقِ دیوونگیش رو اداچهرهای نمیکرد. روزی که تصمیم بگیره یه لیچ بشه، کلِ موگار به لرزه درمیاد.»
لیث درحالیکه بهلطفِ پوششِ بینقصی که هیاهوی مانوهار ایجادآموزششون کرده بود، جیرنی را از جدیدترین کشفیاتِ ولادیون باخبرسخته میکرد، گفت: «به یه دلِ سیر خندیدن نیاز داشتم.»
جیرنی مکثِ کوتاهی کرد، به چشمانِ لیث خیره شدهمین و گفت: «زیاد خیالت راحت نباشه. شاید برینجا حسابِ دیروسبره رو رسیده باشه، ولی نصفِ آدمای این اتاق دشمنامون هستن.»
سؤالاتِ زیادی داشت که از او بپرسد. جیرنی میخواست بداند چرا همهٔ دخترانشمیده اینقدر با او وقت میگذرانند، چرا قدرتهایی دارد که هیچ انسانی نباید داشتهلبخندِ باشد، و همچنین رازی که بینِ او و نالیر وجود داشت چه بود.
با این حال، جیرنی از طوفانی که در افق در حالِداشتنِ شکلگیری بود خبر داشت؛ همانطور که میدانست حتی بهترین نقشهها همیکی وقتی اتفاقی غیرمنتظره چوب لای چرخشان بگذارد، با شکست روبهرو میشوند.
نمیتوانست خطرِ ازخودراندنِسوم یکی از ارزشمندترین متحدانشهمسنوسال را به جان بخرد.
«چرا با کامیلا به هم زدی و چرا اون حاضر نیست درموردش حرف بزنه؟ اونمیگه دخترِ بیچاره هنوز هم تا به امروز داغونه. وقتی دعوتنامهاش برای این مراسم رسید، زد زیرِگرمِ گریه و حاضر نشد بیاد تا باعثِ خجالتت نشه، با اینکه غیبتش به شغلش لطمه میزنه.
جیرنی تنها سؤالی را که برایش باقی مانده بود پرسید: «نه گفتن به خانوادهٔ سلطنتیبره حرکتِ احمقانهایه، دلیلش هرچی که میخواد باشه. چیکار با اون و دخترِ من کردی کهقرار باعث شده حتی بعد از اینکه راههاتون از هم جدا شد، اینقدر بهت اهمیت بدن؟»
حتی هر دو زن را برای یافتنِدوک اشیاءِ بردگی بررسی کرده بود و درمیگه چندین موقعیت آنها را پاک یافته بود.
«پیچیدهست.» لیث حس میکرد انگشترِ سولوس رویهمسنوسال دستش سنگینی میکند، گویی بهجای سنگی کوچک،کردنِ کلِ یک سیاره را در دست داشت.
«نیست. یا بهشون اهمیت میدی یاآره نمیدی. بههرحال، وقتِ رفتنه.» جیرنی بهداشتنِ پیشخدمتِ سلطنتی که بهسویشان میآمد اشاره کرد.
زنِ جوان کتوشلواری کاملاً اتوکشیده متشکل از پیراهن و شالِ سفید، جلیقهٔ سرخ و شلوارِ آبیِ تیرهاین به تن داشت. چنان حالتِ چهرهٔ خنثایی داشت که به چشمِ لیث شبیهِ هر پیشخدمتِ دیگری بود،بردارم در حالی که جیرنی از پرشِ عصبیِ انگشتِ کوچکِ دستِ چپش، او را بهعنوانِ حاملِ اخبارِ بد شناخت.
«جادوگرِ اعظم ورهن، آرخون ارناس، پادشاه مرون حضورتون رو خواستن.فکرِ لطفاً دنبالم بیایید.» با صدایی کاملاً رسا حرف میزد، امااین صدایش چنان پایین بود که هیچکسِ دیگری آن را نشنید.
«لطفاً راه روسوم نشون بدید.» لیثبچههاش ساعتش را بررسی کرد.
با وجودِ حقهبازیهای مانوهار و حیلهٔ برینجا، زمانِ زیادی تا مراسمِ اهدای جوایز نماندهترسیده بود. پس از آن، پیش از پایانِ مراسم، فقط رقص باقی میماند. بهترین زماننقطهٔ برای دشمنانش بود تا پیش از آنکه خیلی دیر شود، آخرین حرکتشان را انجام دهند.
پیشخدمت آنها را به اتاقی جانبی راهنماییفکرِ کرد، جایی که پادشاه مرون و رئیسِدوباره آکادمی اونیا، فردِ دومِ دیروس، منتظرشان بودند.
نه ملکه اینجاست نه گاردی. لیث فکر کرد. یا پادشاه شهادتِ مابچه رو دربارهٔ اتفاقی که بینِ برینجا و دیروس افتاد میخواد، یا اونیا منچهرهای رو هدف گرفته تا جایگاهش رو بهعنوانِ رئیسِ آکادمیِ گریفونِ سیاه حفظ کنه.
لیث و جیرنی تعظیمِ عمیقیاگه کردند و گفتند: «اعلیحضرت.» لیثزمان پرسید: «چطور میتونم خدمت کنم؟»
مرون هم ناراضی به نظر میرسید و هم نگران. به اونیا طوریداشتنِ خیره شده بود که انگار بدترین ضدحالِ مهمانی است، در حالی کهدیگه به لیث با جرقهای از شک نگاه میکرد که باید خاموش میشد.
«جادوگرِ اعظم ورهن، شما به اینجا احضار شدید تا به بازجوییِ فوریای جوابمیده بدید. اگر جادوگرِ اعظم اونیا شکوشبهههای نگرانکنندهای رو مطرح نمیکرد که باید پیشلبخندِ از مراسمِ اهدای جوایز روشن بشن، هرگز وسطِ مراسم چنین چیزی رو ترتیب نمیدادم.
«دادنِ جوایزی که ممکنه کمی بعد پس گرفته بشن، بدعتِ خطرناکیداشتنِ میذاره، چیزی که نمیتونم از پسش بربیام. بدینوسیله بهتون دستور میدمیکی که به تمامِ سؤالاتمون فقط و فقط با حقیقت جواب بدید.
«آرخون ارناس هم دوستِ شماست و هم خدمتگزارِ وفادارِ پادشاهی.زمان نقشِ ایشون شاهدِ بازجویی و مشاورِ حقوقیِ شما خواهد بود،بهسختی البته اگر بهش نیاز پیدا کنید. همهچیز روشنه؟» پادشاه پرسید.
«بله، اعلیحضرت.» لیث پاسخ داد.
او و جیرنی انتظارِ ضربهٔ سیاسیِ ناامیدانهای از سوی دیروس یامیگه جناحش را داشتند، چراکه میدانستند تلاش برای از دست دادنِ کنترلِچهرهای برینجا و تحقیرِ او در برابرِ تمامِ دربار، در این حد نبود.
برای اکثریتِ پادشاهیِ گریفون، میریم دیستار فقط مارکیزِ منطقهای مهمفکرِ بود و اکنون دخترش نیز همینطور. برینجا فرماندهٔ کلِ هیچچیزیاین نبود، که باعث میشد سقوطش در بهترین حالت نمایشی فرعی باشد.
چیزی که لیث و جیرنی در پیشبینیاش ناکام مانده بودند این بود کهپیدا دیروس بهجای حمله درست پیش از مراسم، درست در میانهاش حمله میکرد. اینهمین کار به جناحش اجازه میداد تا در بدترین زمانِ ممکن، حرکتی غیرمنتظره انجام دهند.
فارغ از نتیجه، بازجویی دربارهٔ عضوِ وفاداری از پادشاهی مانندِ لیث محرمانه میماند. با این حال،ترجیح در طولِ مراسمی که مشخصاً برای اهدای جایزه به او و قهرمانانِ جنگِ اخیر علیهِ نامردگانعلاوه ترتیب داده شده بود، ترکی در پیوندِ اعتمادِ میان لیث و خانوادهٔ سلطنتی بیدرنگ فاش میشد.