چپتر 1552: هیولاهای جهشیافته (بخشِ ۲)
0او موروک و بقیه را آنقدر ازمیبندم چشمه دور فرستاده بود که پیش ازقبیلههای کشیدنِ یک نقشهٔ درستوحسابی، هیولاها محاصرهشان نکنند.
شاگردان پروازکنان حرکت کردند و این فاصله را تنها درقبیلههای چند دقیقه پیمودند. آنها در فاصلهای امن توقف کردند تا بهسرعت لطفِ پوششِ جنگل، بدونِ اینکه دیده شوند منطقه را ارزیابی کنند.
کویلا درحالیکه به منظرهٔ آرامِ روبهرویشانغوطهور اشاره میکرد، گفت: «من اینطوری فکرمیمونن میکنم یا واقعاً جای اشتباهی اومدیم؟»
آنها به موقعیتِ مشخصشده روی نقشهٔ آجاتار رسیده بودند، با ایننشانهای حال فلاتِ کوچکِ روبهرویشان هیچ نشانهای از حضورِ هیولاها نداشت. فقطآواز چند درخت بهتازگی قطع شده بود و پرندگان بیخیالِ دنیا آواز میخواندند.
موروک از بینش حیات استفاده کرد، اما جریانِ شدیدِ انرژی که ازبشن زمین بیرون میزد، حواسِ جادوییاش را کور کرد. گفت: «واقعاً عجیبه. شایدبرخورد چشمه واقعاً هیولاها رو به ذاتِ آرومشون برگردونده یا شایدم از اینجا رفتن.»
نالروند پرسید: «واقعاً؟»
تایرانت به سادگیاش خندید و گفت: «نه بابا، دارم سر به سرت میذارم.واسه شرط میبندم رفتن زیرِ زمین تا تو انرژیِ جهان غوطهور بشن و باکافی خوردنِ قبیلههای اسیرشده زنده میمونن. واسه همینه که هنوز جنگل رو غارت نکردن.»
«موقعِ برخورد با هیولاها، سرعت از همهچی مهمتره. اگه بذاریم بهاندازهٔنشانهای کافی زادولد کنن یا جهش پیدا کنن، اونوقت فقط یه شهرِآواز مجهز یا یه ارتشِ کوچیک از بیدارشدهها میتونه از پسشون بر—»
چند گابلین از گوشهٔ نزدیکترین فلاتشرط ظاهر شدند. موروک حرفش را خورد وخوردنِ به بقیه اشاره کرد که ساکت شوند.
آنها نژادی انساننما و کوتاه بودند که قدشان بهندرت ازقبیلههای ۱٫۲ متر فراتر میرفت. دستوپایی استخوانی و شکمهایی بادکرده داشتند وسرعت چشمانِ بیقواره و درشتشان، ظاهرِ کودکانهشان را بیشتر به رخ میکشید.
در ضمن، گابلینها معمولاً پوستی رنگپریده وبشن تقریباً شفاف، سری طاس و چشمانی لبریزهمینه از ولعِ سیریناپذیر برای تمامِ لذتهای جسمانی داشتند.
با این حال، قدِ موجوداتِ روبهروی گروه تقریباً به ۱٫۵ متر میرسیدحضورِ و پوستی زردِ روشن داشتند. دستوپایشان کاملاً متناسب بود و گوشهای نوکتیزی کهحیات از زیرِ موهای سفیدشان بیرون زده بود، کموبیش به گوشِ الفها شباهت داشت.
محافظ با تعجب پراند:سرت «این دیگه چه کوفتیه؟» وانرژیِ حرفِ دلِ همه را زد.
گابلینها بهجای پارچههای پاره، لباسهایی ساده به تن داشتند و کاملاً منظمزنده حرکت میکردند. هرکدامشان با استفاده از جادوی زمین، سنگهای غولپیکری را حمل میکردندبذاریم که پیش از بازگشت به مسیرِ آمده، آنها را به غبار تبدیل میکردند.
کویلا پرسید: «از کیانرژیِ تا حالا گابلینها میتوننخوردنِ از جادو استفاده کنن؟»
موروک گفت: «این چیزی نیست کهبودند نگرانم میکنه. رو گردنشون یه چیزیحضورِ بود که منو یادِ قلاده میانداخت.»
کویلا رنگپریده و بیجان شد و درحالیکه اززیرِ ترسِ بازگشتِ ناگهانیِ شیءِ بردگیِ نالیر به انگشتِزنده حلقهٔ دستِ راستش خیره مانده بود، پرسید: «مطمئنی؟»
محافظ و نالروند نگاهِ نگرانی با هم ردوبدل کردند وقبیلههای امیدوار بودند تایرانت اشتباه کرده باشد. برخلافِ او، قویترین حسِبرخورد آنها بویایی بود، به همین دلیل متوجهِ وجودِ قلادهها نشده بودند.
موروک گفت: «نه زیاد. اونقدر دور بودن که حتی بااسیرشده چشمای منم نمیشد واضح دیدشون. با اون کلههای گندهشون همسرعت سخته آدم گردنشون رو ببینه. بذار با استاد آجاتار تماس بگیرم.»
دریک گفت: «واقعاً عجیبه. از اونجا که هیولاها نمیتونن شیءهای جادویی بسازن،حضورِ استفاده از قلادههای بردگی نشوندهندهٔ حضورِ انسانها یا دستکم بیدارشدههاست. با اینبینش حال، بازم جهشِ ناگهانیشون یا اتفاقاتی رو که اونجا داره میافته، توجیه نمیکنه.»
«اگه گابلینها بهجای اینکه فقط سنگها رو با جادوی زمین فشرده کنن، مجبور شدن اونااسیرشده رو بیارن بیرون، یعنی به فضای فوقالعاده زیادی نیاز دارن و این با هیچ قبیلهٔبهاندازهٔ هیولایی که من میشناسم جور درنمیاد. به مأموریت ادامه بدید و منو در جریان بذارید.»
پیش از حرکت، پیوندِ ذهنی برقرار کردند تا بدونِ خطرِ شنیدهشدن بازنده هم حرف بزنند. سپس به پرواز درآمدند تا فلات را از بالا بابذاریم دیدِ عادیشان بررسی کنند، زیرا چشمهٔ مانا حواسِ عرفانیشان را کور کرده بود.
نتیجهٔ طلسمهای تشخیصِ آرایه منفی بود. این بهخوردنِ گروه اجازه داد روی زمین فرود بیایند و مکانینکردن را که گابلینها در آن ناپدید شده بودند، بگردند.
نالروند پس از تبدیل شدن به رزار و بررسیِ دیوارهای سنگی، از راهِ پیوندِفقط ذهنی گفت: «خیلی باهوشان. یه گذرگاه هست، اما اونقدر عمیقه که اگه برای رسیدناما بهش از جادوی زمین استفاده کنیم، سروصدا، لرزشها یا نورِ خورشید حضورمون رو لو میده.»
«از بدشانسیِ اونا،دارم تواناییهای تبارِ منشرط برای این موقعیت عالیه.»
رزار فقط کافی بود زمین را لمس کند تاخوردنِ در برابرش بشکافد، گویی نالروند بهجای سنگِ جامد درنکردن مایعی غلیظ شیرجه میزد و میتوانست در آن شنا کند.
او پیش از آنکه سنگها پیوندِ ذهنی را قطعقبیلههای کنند، گفت: «بهمحضِ اینکه برسم اونطرف، گامها رو براتونموقعِ باز میکنم. یادتون نره جلوی نورِ خورشید رو بگیرید.»
«میدونی، واقعاً خوشحالم که اینجایی.» دور ماندن از کویلا برای موروک سخت بود،نداشت زیرا پس از آنکه تا یکقدمیِ از دست دادنِ همیشگیاش رفته بود، هرباراستفاده که او را میدید فقط میخواست محکم در آغوشش بگیرد و هرگز رهایش نکند.
کویلا در حالی که کرهٔ سرخی را روی زمین میانداخت وغوطهور با جادوی زمین دفنش میکرد، جواب داد: «آره، منم. واقعاً ضدحالهنکردن که اول دیروس و حالا پدرت دارن قرارِ دوممون رو غیرممکن میکنن.»
موروک پرسید: «واقعاً؟ بعدزیرِ از اون فورانِ اشتیاقِبشن کوچیکِ قبلیم نظرت عوض نشد؟»
«نه. قرارِ اولمون اونقدرها هم بد نبود و خواهرام بهم گفتن تومیمونن مراسمِ خاکسپاریم چیکار کردی. واقعاً احمقی، اما پسرِ خوبی هم هستی. حاضرم بهتبهاندازهٔ یه شانس بدم، بهشرطی که قول بدی دست از اینهمه زور زدن برداری.
کویلا گفت: «ما همدیگه رو خیلی خوب نمیشناسیم. اگهکوچکِ برای تحتتأثیر قرار دادنِ من به کارای دیوونهوار ادامهشده بدی، فقط شبیهِ یه آدمِ چندش میشی و منو میترسونی.»
موروک آبدهانش را بهسختی قورت داد. خوشحال بود کهانرژیِ کویلا اصلاً خبر ندارد او بهخاطرش بیدار شده وواسه حتی قصد داشته برای انتقامِ او دیروس را بکشد.
او از راهِ افکارش دروغ گفت: «نگران نباش.بشن من از روی غصه به دیروس حمله کردم،هنوز اما وقتی عصبانیتم خوابید، هیچ کارِ احمقانهای نکردم.»
کویلا پرسید و باعث شد قورت دادنِ آبدهانِ موروک سختتر شود: «برام جالبهواسه که پدرت چطور پیدات کرد. فکر میکردم اون ردیابی که تو نیروی زندگیتکافی کار گذاشته بود فقط موقعِ بیداریت فعال میشه و تو هم اصرار داشتی که—»
دالانی بُعدی در نقطهای که رزار زیرِ سنگها ناپدید شده بود، بازحضورِ شد. در ابتدا کوچک بود تا به همراهانش زمان بدهد ورودی را بپوشانند،حیات اما آنقدر بزرگ بود که پیوندِ ذهنی را دوباره با آنها برقرار کند.
نالروند گفت و موروک رامیذارم در آخرین لحظه نجات داد:جهان «زود بیاین تو. باید اینو ببینین.»
کویلا آنقدر سرگرمِ مسدود کردنِ نورِ خورشید بابشن جادوی تاریکی بود که نتوانست سؤالش را تمامهنوز کند و تایرانت را به دروغگوییِ دوباره وادارد.
پس از آنکه گروه از درونِ گامهای وارپ گذشتند، خود را در شبکهٔ پیچیدهای ازهنوز غارها یافتند. دیوارها با مهارتی استادانه با جادوی زمین حفر شده بودند و هر راهرو آنقدراونوقت پهن بود که سه فردِ بالغ میتوانستند بهراحتی شانه به شانهٔ هم در آن راه بروند.
هیچ نوری در داخل نبود و این بیدارشدگان را مجبور کرد بینش آتش رافقط فعال کنند و کویلا عینکِ ویژهای را که اوریون برایش ساخته بود، به چشماما بزند. نالروند هیچکدام را نداشت، اما میتوانست با دنبال کردنِ لرزشهای زمین مسیریابی کند.