---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2131: نزدیک اما دور (بخشِ ۳) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2131: نزدیک اما دور (بخشِ ۳)

0

کامیلا بعد از اینکه به خودش آمد، گفت: «در موردِ شرایطِ برگشتن به‌نگه​ لوتیا، اینم می‌خوام که هیچ مهمونی تو خونه نباشه مگه اینکه خودم دعوتشون‌ورهن​ کرده باشم. خسته شدم از بس مردم دنبالم می‌گردن و به شکمم دست می‌زنن.»

الینا سر تکان‌واردِ​ داد و گفت: «قبوله.‌نشیم​ چیزِ دیگه‌ای هم هست؟»

کامیلا کمی سرخ شد و گفت: «فقط یه چیزِ دیگه. چون قراره تو‌می‌کردند​ یه خونه زندگی کنیم، به یه سری قوانینِ پایه نیاز داریم. مثلاً اینکه‌می‌کرد​ بدونِ در زدن و منتظرِ جواب موندن، واردِ اتاقی که درش بسته‌ست نشیم.»

دلایلِ متعددی وجود داشت که او و لیث آپارتمانشان‌می‌کوبیدند​ در بلیوس را آن‌قدر طولانی نگه داشته بودند و به‌ندرت‌وگرنه​ شب را در لوتیا می‌گذراندند. مهم‌ترینشان نبودِ حریمِ خصوصی بود.

هر چه بود، آنجا خانهٔ خانوادهٔ ورهن بود و پدر و مادرِ‌طولانی​ لیث اغلب سرزده واردِ اتاق می‌شدند که عواقبِ قابل‌پیش‌بینی‌ای داشت. قفل کردنِ در‌خانوادهٔ​ جلوی چشم‌توی‌چشم شدن را می‌گرفت، اما از معذب بودنِ موقعیت چیزی کم نمی‌کرد.

بچه‌ها هم که همیشه سرزده داخل می‌آمدند و وقتی می‌دیدند در بسته است، به آن مشت می‌کوبیدند. مگر‌داشته​ اینکه بیرون در حالِ بازی با جانورانِ جادویی‌شان بودند یا از قبل به رختخواب رفته بودند، وگرنه ظاهراً‌می‌شدند​ همیشه بدترین زمانِ ممکن را برای این انتخاب می‌کردند که از لیث و کامیلا بخواهند برایشان قصه بخوانند.

علاوه بر‌قبل​ این‌ها، مسئلهٔ‌رفته​ سروصدا هم بود.

اگر لیث دیوارها را عایقِ صدا می‌کرد، دیگر نمی‌توانست هیچ‌مگر​ صدایی از بیرون بشنود یا به سؤالی دربارهٔ شام جواب‌ظاهراً​ بدهد، مگر اینکه کسی از طریقِ آویزش با او تماس می‌گرفت.

اگر این کار را نمی‌کرد و فقط جلوی خروجِ صدا را‌آن‌قدر​ می‌گرفت، مگر در نیمه‌های شب، همیشه آن‌قدر در خانه رفت‌وآمد و‌بود​ فعالیت جریان داشت که رمانتیک‌ترین حال‌وهواها را هم از بین ببرد.

سه‌قلوها به دلایلِ مختلف گریه می‌کردند، جانورانِ جادویی برای غذای بیشتر‌داشت​ زوزه می‌کشیدند، سنتون و رنا سرِ اینکه نوبتِ کیست به سه‌قلوها‌مهم‌ترینشان​ برسد بحث می‌کردند، و رااز سرِ همه فریاد می‌زد که خفه شوند.

الینا با خجالت شانه بالا انداخت و گفت:‌زمانِ​ «می‌تونیم سعیمونو بکنیم. می‌خواید یه علامتی چیزی بذاریم؟‌قصه​ مثلاً یه جوراب روی دستگیره یعنی مزاحم نشید؟»

کامیلا، رنا و‌می‌آمدند​ حتی تیستا یک‌صدا‌بسته​ گفتند: «خدایان، نه.»

همه با خود فکر کردند:‌متعددی​ آخه کی به کلِ دنیا‌بلیوس​ اعلام می‌کنه که داره سکس می‌کنه؟

پس از بحثی طولانی، خانوادهٔ ورهن سرانجام به توافقی رسیدند که‌داشت​ به کلِ خانواده اجازه می‌داد از محافظتِ نگهبانان بهره ببرند و هر‌نبودِ​ زمان که وظایفِ کامیلا ایجاب نمی‌کرد در والرون باشد، به لوتیا برگردند.

سولوس پس از اینکه او و لیث از میدانِ نبرد برگشتند و شرایطِ‌می‌کردند​ معاهده از قبل تعیین شده بود، پرسید: «فقط یه سؤال. من قراره کجا‌می‌کرد​ بخوابم؟ مگه اینکه تیستا اتاقشو باهام شریک بشه، وگرنه مجبورم تنهایی تو برج بمونم.»

رااز آهی کشید و گفت: «ما به یه‌مشت​ خونهٔ بزرگ‌تر نیاز داریم. با وجودِ سه‌قلوها، سولوس و‌رختخواب​ بچه‌های جدید، وقتشه که برای طبقهٔ سوم برنامه‌ریزی کنیم.»

سولوس گفت: «آره، درسته، ولی تا‌وجود​ اون موقع، منم می‌خوام مثلِ بقیهٔ‌طولانی​ بزرگ‌ترها فضای شخصیِ خودمو داشته باشم!»

تریون با صدایی غمگین گفت: «تا وقتی‌نشیم​ اتاقِ خودتو داشته باشی، می‌تونی تو اتاقِ‌بلیوس​ من بمونی. به‌هرحال انگار من نیازی بهش ندارم.»

سولوس پاسخ داد: «ممنون.»

لیث غرید: «بی‌خیال. باورم نمی‌شه‌می‌دیدند​ بعد از اینکه کلِ روز‌مگر​ جون کندم، حالا باید این دیـ—»

چشمانش به آران و لریا‌متعددی​ افتاد و در آخرین ثانیه‌بلیوس​ توانست جلوی زبانش را بگیرد.

«دیوانه‌خونه رو تحمل کنم. اصلاً چرا تو کویر‌دلایلِ​ نمی‌مونیم؟ اونجا کلی فضا داریم، آدمای خوبی داره‌طولانی​ و نگران نیستیم که همسایه‌هامون باهامون بدرفتاری کنن.»

رنا گفت: «می‌دونم که این برات مثلِ یه کارِ طاقت‌فرساست، برادرِ‌این​ کوچولو، ولی من تو این مورد با مامان موافقم. تو قبول‌اگر​ کردی که سختی‌های زیادی رو تحمل کنی تا زندگیِ قبلی‌مونو بهمون برگردونی.»

رنا جواب داد: «دیر یا زود‌بسته​ باید برگردیم لوتیا و با این‌حالِ​ وضعی که جنگ داره، الان بهترین موقعست.»

لیث پرسید: «منظورت چیه؟»

رنا گفت: «حواست هست که این اولین باره که بعد از مدت‌ها برای شام‌بلیوس​ دورِ هم نشستیم؟ از وقتی با خانوادهٔ سلطنتی توافق کردی، تو و سولوس همش‌خانهٔ​ بیرون بودین، تیستا تو مأموریت بوده، یا کامیلا مجبور بوده دو شیفت کار کنه.

«حالا که پادشاهی بالاخره دستِ بالا رو داره، باید از این فرصت نهایتِ استفاده رو‌برایشان​ ببریم و برگردیم خونه و وانمود کنیم همه‌چی روبه‌راهه. من بهت ایمان دارم برادرِ کوچولو، و‌سؤالی​ خیلی قبل از اینکه اون ردای سفید رو بگیری می‌دونستم که برای کارهای بزرگ ساخته شدی.

«ولی حتی تو هم نمی‌تونی این جنگ رو تنهایی ببری.‌مگر​ اگه اوضاع خراب بشه، شاید اینا آخرین روزهایی باشه که‌ظاهراً​ تو پادشاهی هستیم، قبل از اینکه مجبور بشیم بریم تبعید.»

لیث دهان باز کرد‌دلایلِ​ تا جواب دهد، اما فقط‌آپارتمانشان​ آهی از سینه‌اش خارج شد.

تو دلش گفت: «جونِ اینو ندارم بهش بگم اون برتری‌ای که لیگین بهمون‌آپارتمانشان​ داد از بین رفته و دوباره افتادیم تو موضعِ ضعف. ژنرال‌های ثرود الان‌بود​ چند هفته‌ست که برگشتن و با کمکِ دربارهای نامردگان یه ضدحملهٔ بزرگ راه انداختن.

«جانورانِ الهی و ارتشِ بیدارشده‌اش روزها حمله می‌کردن و نامردگان شبا سر می‌رسن و نمی‌ذارن‌برایشان​ نیروهای ما استراحت کنن. اون جادوگرانِ خونِ لعنتی از قدرت‌هاشون استفاده می‌کنن تا آرایه‌هامون رو‌بشنود​ دور بزنن و اون جزر و مدِ شومِ قلابی‌شون رو درست وسطِ خطوطِ ما رها کنن.

«دلیلِ اینکه من و تیستا و سولوس برگشتیم خونه اینه که اوضاع خیلی شیرتوشیره. دستور داریم‌قبل​ استراحت کنیم و آماده باشیم تا به‌محضِ اینکه فرصتی پیش اومد حمله کنیم. شورا و سلطنتی‌ها‌علاوه​ ما رو مهره‌های خیلی ارزشمندی می‌دونن و تا وقتی اوضاع آروم نشه، ما رو به میدون نمی‌فرستن.

«موندم چه مرگشونه‌نشیم​ و چرا دربارهای نامردگان‌داشت​ یهو این‌قدر قوی شدن.»

لیث خبر نداشت که دورگه‌های واستور در حالِ‌دلایلِ​ حاضر در امپراطوری به سر می‌برند و غیبتِ آن‌هاست‌نگه​ که باعثِ چنین چرخشِ ناگهانی‌ای در روندِ جنگ شده.

مسخ‌شدگان و باستانی‌ها نمی‌توانستند‌رفته​ دوشادوشِ نیروهای پادشاهی بجنگند و‌ممکن​ مجبور بودند در سایه‌ها بمانند.

آن‌ها همچنان موی دماغِ دربارهای نامردگان بودند و به پایگاه‌های‌مگر​ شناخته‌شده‌شان حمله می‌کردند، اما وقتی پایگاه‌ها جابه‌جا می‌شد، باستانی‌ها برای ردگیریِ‌بدترین​ آن‌ها به زمانِ بسیار بیشتری نسبت به یک دورگه نیاز داشتند.

مأموریت‌های مخفیانه ظرافت و حوصله می‌طلبید. این در حالی بود که مسخ‌شدگان فقط‌نگه​ برای حفظِ تغییرقیافه‌شان به اراده‌ای پولادین نیاز داشتند، چه رسد به اینکه نگذارند‌ورهن​ آشوب در بدنشان طغیان کند و هر چه را لمس می‌کردند از بین ببرد.

اوضاع وقتی بدتر شد که دربارهای نامردگان به یورشِ صورت‌گرفته به کاخ‌های مخفیِ اورپال پی بردند. پس از آن، دیگر‌به‌ندرت​ دست نگه نداشتند و با تمامِ قوا واردِ میدان شدند. حالا که بهترین سلاح‌هایشان را در برابرِ ملکه دیوانه از‌کردنِ​ دست داده بودند، تنها گزینه‌ای که برایشان باقی می‌ماند این بود که خود را برای او به مهره‌هایی ضروری تبدیل کنند.

در غیرِ این صورت، پس از پایانِ جنگ، چه‌بسا‌ممکن​ ثرود شایستگی‌هایشان را در حدی نمی‌دید که لیاقتِ نشستن‌علاوه​ بر سرِ میزِ پیروزمندان را در کنارِ او داشته باشند.

لیث دست‌هایش را به‌نشانهٔ‌وقتی​ تسلیم بالا برد و‌مشت​ گفت: «باشه، برمی‌گردیم خونه.»

روزِ بعد کامیلا با پایانِ شیفتش،‌وجود​ به‌جای کویر به لوتیا وارپ کرد‌طولانی​ و دید بقیهٔ خانواده منتظرش هستند.

کامیلا متوجه شد که همه، حتی بچه‌ها،‌نشیم​ چهره‌ای مضطرب دارند. پرسید: «روزِ اولتون چطور‌بلیوس​ بود؟ مردمِ لوتیا چطور ازتون استقبال کردن؟»

رااز در خانه می‌چرخید و انگشتانش را روی‌زمانِ​ اثاثیه می‌کشید. جواب داد: «فردا می‌فهمیم. ما هم تازه‌بخوانند​ رسیدیم و قصد ندارم امروز به کسی سر بزنم.»

ناولها | novelha.net