چپتر 2131: نزدیک اما دور (بخشِ ۳)
0کامیلا بعد از اینکه به خودش آمد، گفت: «در موردِ شرایطِ برگشتن بهنگه لوتیا، اینم میخوام که هیچ مهمونی تو خونه نباشه مگه اینکه خودم دعوتشونورهن کرده باشم. خسته شدم از بس مردم دنبالم میگردن و به شکمم دست میزنن.»
الینا سر تکانواردِ داد و گفت: «قبوله.نشیم چیزِ دیگهای هم هست؟»
کامیلا کمی سرخ شد و گفت: «فقط یه چیزِ دیگه. چون قراره تومیکردند یه خونه زندگی کنیم، به یه سری قوانینِ پایه نیاز داریم. مثلاً اینکهمیکرد بدونِ در زدن و منتظرِ جواب موندن، واردِ اتاقی که درش بستهست نشیم.»
دلایلِ متعددی وجود داشت که او و لیث آپارتمانشانمیکوبیدند در بلیوس را آنقدر طولانی نگه داشته بودند و بهندرتوگرنه شب را در لوتیا میگذراندند. مهمترینشان نبودِ حریمِ خصوصی بود.
هر چه بود، آنجا خانهٔ خانوادهٔ ورهن بود و پدر و مادرِطولانی لیث اغلب سرزده واردِ اتاق میشدند که عواقبِ قابلپیشبینیای داشت. قفل کردنِ درخانوادهٔ جلوی چشمتویچشم شدن را میگرفت، اما از معذب بودنِ موقعیت چیزی کم نمیکرد.
بچهها هم که همیشه سرزده داخل میآمدند و وقتی میدیدند در بسته است، به آن مشت میکوبیدند. مگرداشته اینکه بیرون در حالِ بازی با جانورانِ جادوییشان بودند یا از قبل به رختخواب رفته بودند، وگرنه ظاهراًمیشدند همیشه بدترین زمانِ ممکن را برای این انتخاب میکردند که از لیث و کامیلا بخواهند برایشان قصه بخوانند.
علاوه برقبل اینها، مسئلهٔرفته سروصدا هم بود.
اگر لیث دیوارها را عایقِ صدا میکرد، دیگر نمیتوانست هیچمگر صدایی از بیرون بشنود یا به سؤالی دربارهٔ شام جوابظاهراً بدهد، مگر اینکه کسی از طریقِ آویزش با او تماس میگرفت.
اگر این کار را نمیکرد و فقط جلوی خروجِ صدا راآنقدر میگرفت، مگر در نیمههای شب، همیشه آنقدر در خانه رفتوآمد وبود فعالیت جریان داشت که رمانتیکترین حالوهواها را هم از بین ببرد.
سهقلوها به دلایلِ مختلف گریه میکردند، جانورانِ جادویی برای غذای بیشترداشت زوزه میکشیدند، سنتون و رنا سرِ اینکه نوبتِ کیست به سهقلوهامهمترینشان برسد بحث میکردند، و رااز سرِ همه فریاد میزد که خفه شوند.
الینا با خجالت شانه بالا انداخت و گفت:زمانِ «میتونیم سعیمونو بکنیم. میخواید یه علامتی چیزی بذاریم؟قصه مثلاً یه جوراب روی دستگیره یعنی مزاحم نشید؟»
کامیلا، رنا ومیآمدند حتی تیستا یکصدابسته گفتند: «خدایان، نه.»
همه با خود فکر کردند:متعددی آخه کی به کلِ دنیابلیوس اعلام میکنه که داره سکس میکنه؟
پس از بحثی طولانی، خانوادهٔ ورهن سرانجام به توافقی رسیدند کهداشت به کلِ خانواده اجازه میداد از محافظتِ نگهبانان بهره ببرند و هرنبودِ زمان که وظایفِ کامیلا ایجاب نمیکرد در والرون باشد، به لوتیا برگردند.
سولوس پس از اینکه او و لیث از میدانِ نبرد برگشتند و شرایطِمیکردند معاهده از قبل تعیین شده بود، پرسید: «فقط یه سؤال. من قراره کجامیکرد بخوابم؟ مگه اینکه تیستا اتاقشو باهام شریک بشه، وگرنه مجبورم تنهایی تو برج بمونم.»
رااز آهی کشید و گفت: «ما به یهمشت خونهٔ بزرگتر نیاز داریم. با وجودِ سهقلوها، سولوس ورختخواب بچههای جدید، وقتشه که برای طبقهٔ سوم برنامهریزی کنیم.»
سولوس گفت: «آره، درسته، ولی تاوجود اون موقع، منم میخوام مثلِ بقیهٔطولانی بزرگترها فضای شخصیِ خودمو داشته باشم!»
تریون با صدایی غمگین گفت: «تا وقتینشیم اتاقِ خودتو داشته باشی، میتونی تو اتاقِبلیوس من بمونی. بههرحال انگار من نیازی بهش ندارم.»
سولوس پاسخ داد: «ممنون.»
لیث غرید: «بیخیال. باورم نمیشهمیدیدند بعد از اینکه کلِ روزمگر جون کندم، حالا باید این دیـ—»
چشمانش به آران و لریامتعددی افتاد و در آخرین ثانیهبلیوس توانست جلوی زبانش را بگیرد.
«دیوانهخونه رو تحمل کنم. اصلاً چرا تو کویردلایلِ نمیمونیم؟ اونجا کلی فضا داریم، آدمای خوبی دارهطولانی و نگران نیستیم که همسایههامون باهامون بدرفتاری کنن.»
رنا گفت: «میدونم که این برات مثلِ یه کارِ طاقتفرساست، برادرِاین کوچولو، ولی من تو این مورد با مامان موافقم. تو قبولاگر کردی که سختیهای زیادی رو تحمل کنی تا زندگیِ قبلیمونو بهمون برگردونی.»
رنا جواب داد: «دیر یا زودبسته باید برگردیم لوتیا و با اینحالِ وضعی که جنگ داره، الان بهترین موقعست.»
لیث پرسید: «منظورت چیه؟»
رنا گفت: «حواست هست که این اولین باره که بعد از مدتها برای شامبلیوس دورِ هم نشستیم؟ از وقتی با خانوادهٔ سلطنتی توافق کردی، تو و سولوس همشخانهٔ بیرون بودین، تیستا تو مأموریت بوده، یا کامیلا مجبور بوده دو شیفت کار کنه.
«حالا که پادشاهی بالاخره دستِ بالا رو داره، باید از این فرصت نهایتِ استفاده روبرایشان ببریم و برگردیم خونه و وانمود کنیم همهچی روبهراهه. من بهت ایمان دارم برادرِ کوچولو، وسؤالی خیلی قبل از اینکه اون ردای سفید رو بگیری میدونستم که برای کارهای بزرگ ساخته شدی.
«ولی حتی تو هم نمیتونی این جنگ رو تنهایی ببری.مگر اگه اوضاع خراب بشه، شاید اینا آخرین روزهایی باشه کهظاهراً تو پادشاهی هستیم، قبل از اینکه مجبور بشیم بریم تبعید.»
لیث دهان باز کرددلایلِ تا جواب دهد، اما فقطآپارتمانشان آهی از سینهاش خارج شد.
تو دلش گفت: «جونِ اینو ندارم بهش بگم اون برتریای که لیگین بهمونآپارتمانشان داد از بین رفته و دوباره افتادیم تو موضعِ ضعف. ژنرالهای ثرود الانبود چند هفتهست که برگشتن و با کمکِ دربارهای نامردگان یه ضدحملهٔ بزرگ راه انداختن.
«جانورانِ الهی و ارتشِ بیدارشدهاش روزها حمله میکردن و نامردگان شبا سر میرسن و نمیذارنبرایشان نیروهای ما استراحت کنن. اون جادوگرانِ خونِ لعنتی از قدرتهاشون استفاده میکنن تا آرایههامون روبشنود دور بزنن و اون جزر و مدِ شومِ قلابیشون رو درست وسطِ خطوطِ ما رها کنن.
«دلیلِ اینکه من و تیستا و سولوس برگشتیم خونه اینه که اوضاع خیلی شیرتوشیره. دستور داریمقبل استراحت کنیم و آماده باشیم تا بهمحضِ اینکه فرصتی پیش اومد حمله کنیم. شورا و سلطنتیهاعلاوه ما رو مهرههای خیلی ارزشمندی میدونن و تا وقتی اوضاع آروم نشه، ما رو به میدون نمیفرستن.
«موندم چه مرگشونهنشیم و چرا دربارهای نامردگانداشت یهو اینقدر قوی شدن.»
لیث خبر نداشت که دورگههای واستور در حالِدلایلِ حاضر در امپراطوری به سر میبرند و غیبتِ آنهاستنگه که باعثِ چنین چرخشِ ناگهانیای در روندِ جنگ شده.
مسخشدگان و باستانیها نمیتوانستندرفته دوشادوشِ نیروهای پادشاهی بجنگند وممکن مجبور بودند در سایهها بمانند.
آنها همچنان موی دماغِ دربارهای نامردگان بودند و به پایگاههایمگر شناختهشدهشان حمله میکردند، اما وقتی پایگاهها جابهجا میشد، باستانیها برای ردگیریِبدترین آنها به زمانِ بسیار بیشتری نسبت به یک دورگه نیاز داشتند.
مأموریتهای مخفیانه ظرافت و حوصله میطلبید. این در حالی بود که مسخشدگان فقطنگه برای حفظِ تغییرقیافهشان به ارادهای پولادین نیاز داشتند، چه رسد به اینکه نگذارندورهن آشوب در بدنشان طغیان کند و هر چه را لمس میکردند از بین ببرد.
اوضاع وقتی بدتر شد که دربارهای نامردگان به یورشِ صورتگرفته به کاخهای مخفیِ اورپال پی بردند. پس از آن، دیگربهندرت دست نگه نداشتند و با تمامِ قوا واردِ میدان شدند. حالا که بهترین سلاحهایشان را در برابرِ ملکه دیوانه ازکردنِ دست داده بودند، تنها گزینهای که برایشان باقی میماند این بود که خود را برای او به مهرههایی ضروری تبدیل کنند.
در غیرِ این صورت، پس از پایانِ جنگ، چهبساممکن ثرود شایستگیهایشان را در حدی نمیدید که لیاقتِ نشستنعلاوه بر سرِ میزِ پیروزمندان را در کنارِ او داشته باشند.
لیث دستهایش را بهنشانهٔوقتی تسلیم بالا برد ومشت گفت: «باشه، برمیگردیم خونه.»
روزِ بعد کامیلا با پایانِ شیفتش،وجود بهجای کویر به لوتیا وارپ کردطولانی و دید بقیهٔ خانواده منتظرش هستند.
کامیلا متوجه شد که همه، حتی بچهها،نشیم چهرهای مضطرب دارند. پرسید: «روزِ اولتون چطوربلیوس بود؟ مردمِ لوتیا چطور ازتون استقبال کردن؟»
رااز در خانه میچرخید و انگشتانش را رویزمانِ اثاثیه میکشید. جواب داد: «فردا میفهمیم. ما هم تازهبخوانند رسیدیم و قصد ندارم امروز به کسی سر بزنم.»