چپتر 2364: فصل 2364
0«البته، سولوس کمکم میکنه و خیلیناگهان بیشتر از تو با دخترمون وقتکرده میگذرونه، ولی کی اینجور چیزا رو میشماره؟»
با خشمی ساختگی جواب داد: «پسرِ اژدها! خودم با پای خودم رفتمکمک تو تله. راستی، سولوس کجاست؟ بعد از اونهمه ماجرایی که امروز ازآویزِ سر گذروندین، انتظار داشتم قبل از خواب یه کم باهامون وقت بگذرونه.»
اتاقِ سولوس، در همان زمان.
سولوس گفت: «ممنون که پیشم موندی، تیستا.سیخ واقعاً نمیخواستم تنها بمونم، ولی از طرفیبرای هم نمیخوام مزاحمِ لیث و کامی بشم.»
تیستا آهی کشید و گفت: «حرفشم نزن. منم به همدم نیازبرای دارم، ولی با توجه به اینکه بودیا هنوز تو خطِ مقدمه تاروی شهرهای ثرود رو پس بگیره، تو بهترین گزینهای هستی که برام مونده.»
سولوس با پوزخند جوابنشست داد: «واو! چقدر لطفکرده داری. داری خجالتم میدی.»
تیستا که از روزِ طولانیاش آنقدر خسته بود که به طعنههایهمهچیز دوستانه اهمیتی نمیداد، خمیازه کشید و گفت: «همونطور که گفتم، حرفشمفهمیدنش نزن. راستی، وقتی کامیلا پرسید حالت چطوره، هیچ جوابی بهش ندادی.»
سولوس جواب داد: «چون منتظرِبزنم همین لحظه بودم. باید باالان تو و نایکا حرف بزنم.»
تیستا ناگهان سیخ نشست: «نایکا! چطور تا الان فراموششکرده کرده بودم؟ اون برای کمک به ما با سپیدههمهچیز همجوشی کرد. اگه الان اسبسوار همهچیز رو دربارهت بدونه چی؟»
سولوس رونِ خونآشام را رویچطور آویزِ ارتباطیاش فشار داد و گفت:کمک «فقط یه راه برای فهمیدنش هست.»
نایکا بیدرنگ جواب داد:برای «سولوس! چقدر لفتش دادی.کرد دیگه داشتم از نگرانی میمردم.»
سولوس کفِ دستش را بالا آورد تا جلوی رگبارِ سؤالاتِالان او را دربارهٔ بخشِ خودش از مبارزه بگیرد و گفت:اسبسوار «ببخشید نایکا، ولی اولویت با چیزای مهمتره. سپیده هنوز باهاته؟»
«آره.» نایکا کمی پیراهنش رانشست باز کرد و کریستالِ سفیدیاون را در میانِ سینهاش نشان داد.
«چقدر دربارهٔ من میدونه؟»
نایکا جواب داد: «فقط اینکه تو و لیث مثلِ یه اسبسوار و میزبانشبدونه با هم پیوند دارین. البته اینم میدونه که تو یه جور یادگارِ قدرتمندی.دادی قبل از پیوند باهاش، از بابا یاگا خواستم همجوشیِ ذهن رو مهروموم کنه.»
«هیچکدوممون نمیتونیم بدونِ رضایتِ صریح به ذهنِ اون یکی دسترسی داشته باشیم.کرده وقتی سپیده میخواد چیزی بدونه، باید از من بپرسه و من بایدرونِ موافقت کنم. ما هنوز هر دو ارادهٔ آزاد و شخصیتِ خودمون رو داریم.»
به کریستالِ نمایان اشاره کرد و گفت: «اینجوری، هرکرده دومون میتونیم چیزای اطرافِ من رو ببینیم و بشنویم. ولیدربارهت در عوض، الان سپیده داخلِ بدنِ واقعیِ خودش حبس شده.»
کریستال زیرِ پوستِ نایکا ناپدیدچطور شد و بعد تمامِ بدنشبرای به شکلِ سپیده دگردیسی کرد.
«این تنها راهیه که میتونم از رازهای خودم محافظت کنم.» صدایش آهنگین و شیرین بود،خونآشام اما در عین حال بسیار پختهتر و بیتفاوتتر از صدای خونآشام به گوش میرسید. «ازکفِ آشنایی باهات خوشحالم، سولوس ورهن، ولی قصد ندارم چیزِ زیادی رو با هیچکدومتون در میون بذارم.»
سولوس جواب داد: «منم همینطور. ممکنهناگهان نایکا رو برگردونی؟ یه چیزی هستکرده که باید به هر دوتاتون بگم.»
کریستالِ سفید از گوشتِ سپیدهنشست بیرون آمد و باعث شداون پوستِ برفیاش مثلِ نقره بدرخشد.
سولوس گفت: «منظورم این بودچطور که بدنها رو جابهجا کنید. بهتکمک برنخوره، ولی هنوزم ازت مورمورم میشه.»
سپیده با دلخوری لبهایشبرای را جمع کرد، اما بدونِاگه زدنِ هیچ حرفی دگردیسی کرد.
سولوس گفت: «همونطور که میدونید، من رابطهٔ خاصینشست با میزبانم دارم، ولی نه به عمقِ رابطهٔ بینهمجوشی سپیده و آکالا.» دو زنِ دیگر سر تکان دادند.
«خیلی وقتها به این فکر میکردم که یه کم به خودم زمانکمک و فضا بدم تا بفهمم چقدر از احساساتم نسبت به اون به خاطرِارتباطیاش پیوندمونه. تا الان، همیشه یه بحرانی بوده که نذاشته از کنارِ لیث برم.»
«با پایانِ جنگِ گریفونها، بالاخره میتونم تنهایی تو موگار سفر کنم. راستش رو بخواید، هماگه میترسم و هم هیجانزدهام. هیچوقت برای مدتِ طولانی از لیث دور نبودم، با این حالبیدرنگ اگه قبل از به دنیا اومدنِ بچه این کار رو نکنم، تو رابطهمون غرق میشم.»
«میخوام از ذهن و جلوی چشمم دور باشه تا وقتی که مطمئندربارهت بشم چی میخوام و از چی خوشم میاد. باید جایگاهم رو تو اینلفتش دنیا کشف کنم، بدونِ اینکه نگرانِ این باشم که اون چی فکر میکنه.»
«تصمیمِ عاقلانهایه.» نوری سفید در چشمانِ نایکا ظاهر شد و در حالی کهاون سر تکان میداد، با صدای سپیده گفت: «وضعیتِ تو هیچ فرقی با زفو نداره.آویزِ من هم به همون دلایلی که تو داری این سفر رو میری، فرستادمش رفت.»
سولوس تعظیمِ کوتاهی به او کرد: «ممنونم. با این حال برای این کار،سپیده به تیستا و نایکا نیاز دارم. من هیچوقت تنها نبودم و میدونم که تنهاییفقط از پسش برنمیام. در موردِ تو، سپیده، فراموش نکردم چطور با هم آشنا شدیم.»
«اما ممنون میشم اگه بتونیم باالان هم خوشرفتار باشیم و دربارهٔ زندگیسپیده با میزبانهای مربوطهمون تبادلِ نظر کنیم.»
«میتونم یه سؤال ازت بپرسم؟» این صدایهمجوشی سپیده بود که از دهانِ نایکا بیرون میآمدخونآشام و سولوس سر تکان داد تا ادامه دهد.
«چطور اینقدر زود بدنِ خودت رو به دست آوردی؟ من بیش از یک هزاره زندگی کردم،سپیده با این حال تنها راهی که پیدا کردم تا تو حاشیه نباشم این بود که کنترلِ میزبانمهست رو به دست بگیرم. تا قبل از آکالا، هیچ مایی وجود نداشت، یا من بودم یا اونا.»
سولوس دروغِ شاخداری گفت: «اصلاً هم زود نبود،فراموشش اما به خاطرِ اینه که طبیعتم شبیهِ یهاگه اسبسواره. چرا؟ زندگیت قبل از آکالا چطور بود؟»
سپیده پاسخ داد: «البته که میتونستم با میزبانهام حرف بزنم. میتونستم تو حواسشون شریککرد بشم، اما غذا هیچوقت به خوشمزگیِ زمانی نبود که از دهانِ خودم استفاده میکردم.فهمیدنش یه گل همون عطر رو نداشت و حتی نورِ روز هم بیروح به نظر میرسید.»
سولوس پرسید:کرده «نمیتونستی فقط بدنهاکمک رو جابهجا کنی؟»
سپیده با پوزخند گفت: «کی بدنش رو مفت و مجانی از دست میده؟اون کی اجازه میده یکی دیگه تو پوستش بره و زندگیش رو بکنه؟ من صدهاآویزِ میزبان داشتم و تکتکشون فقط مثلِ یه منبعِ قدرت و دانش بهم نگاه میکردن.»
«من یه شیء بودم. شیءِ اونا. به خودشون حق میدادن بهم بگن چیکار کنم یاکرد چیکار نکنم. هروقت افکارم رو پرصدا میدیدن یا توصیهام رو نمیخواستن، خفهام میکردن. بعد از مدتی،بیدرنگ یاد گرفتم که فقط لطفشون رو جبران کنم و اونا رو به اشیاءِ خودم تبدیل کنم.»
«فکر میکنی چرا مادر کاری کرد که فقط من بتونم هیئتِ راستینم رو پدید بیارم و فقطهمهچیز پیوندی مثلِ پیوندی که با آکالا داشتم بتونه به من بدنِ خودم رو بده؟ در غیرِ ایننگرانی صورت، گرفتنِ یه میزبانِ مرد به این معنی بود که از بیش از یه جهت تصاحب میشدم.»
سولوس از این فکر که کسی درست مثلِ یک تکه گوشتهمهچیز به او نگاه کند، لرزید. کسی که با وجودِ دانستنِ تمامِفهمیدنش افکار و ترسهای خصوصیاش، او را فقط به چشمِ یک بازیچه ببیند.
سولوس سر تکان داد: «حواسِ من هم تا وقتی که بدنِ خودم رو بهبرای دست آوردم کُند شده بود، برای همین میفهمم منظورت چیه. امیدوارم ما دوتا با همفشار کنار بیایم. لیث اولین میزبانِ منه، پس میتونم از تجربهات تو این زمینه استفاده کنم.»
سپیده به خود زحمتسیخ نداد حسادتش را پنهانفراموشش کند: «اولین؟ چقدر خوششانسی.»
چشمانِ سولوس بیش از حد زلال و طرزِکرده فکرش بیش از حد معصومانه بود که چیزِاسبسوار زیادی از بیرحمیِ ذاتِ انسان تجربه کرده باشد.
«اگه سلیقهات قدبلند، سبزه و معتاد به کاره، میتونم تو روهمهچیز به گرگومیش معرفی کنم. حیف که خیلی سرش با آکادمی شلوغه،فهمیدنش وگرنه میتونست بهمون ملحق بشه. میزبانش بدجوری به دوست نیاز داره.»