چپتر 1945: درسِ میراث (بخشِ ۳)
0قلادهٔ هماهنگکنندهای که پدرِ موروک ساخته بود، از فشارِ مداومِ انرژیِ جهان که از یک چشمهٔپرورش مانا میآمد، استفاده میکرد تا نیروی زندگیِ صاحبش را تغییر شکل دهد. این کار هیچ فرقیانرژیهای با این نداشت که کسی وسایلِ بیشازحدی را در چمدانی بچپاند و بعد آن را بهزور ببندد.
در عوض، طلسمِ واستور همهچیز را مرتب سازماندهی میکرد. فضادرآمدند را بهینه میکرد و آن را بهطور مساوی میانِ اجزایبشکه مختلف تقسیم میکرد تا آرایشِ جدید بهاندازهٔ آرایشِ قدیمی پایدار باشد.
این روند تا زمانی که هر سه نیروی زندگی به رنگِچند یکدیگر درآمدند، ادامه یافت. سپس، ارباب یک کریستالِ مانای سفید بهاندازهٔجریانی یک مردِ بالغ و یک بشکه تونیک از آیتمِ بُعدیاش بیرون آورد.
ارباب دو شیء را به سمتِ تسئوس گرفتسیر و گفت: «هر چقدر دلت میخواد بخور.» تسئوسبخشِ پیش از اینکه مشغولِ خوردن شود، سر تکان داد.
نیمهٔ مسخشدهاش انرژیِ جهانِ فراوانی را که درونِ کریستال ذخیره شده بودنورِ جذب کرد. در همین حال، بدنِ زندهاش مایعِ لذیذی را مینوشید که موادِدرونشان مغذیِ درونش برای سیر کردنِ چند فیل به مدتِ چند هفته کافی بود.
همزمان، واستور بخشِ نهاییِباشد هماهنگکننده را به سمتِرنگِ نیروهای زندگیِ تسئوس هدایت کرد.
جریانی پیوسته و قدرتمند ازموادِ جادوی نورِ ناب بود که تمامِچند بخشهای مختلف را همزمان پرورش میداد.
هر سه نیروی زندگی قدرتشان را بازیافتند و بزرگتر شدند. بافتهای پیوندیِ جاسازیشده درکافی درونشان نیز به همین شکل رشد کردند. بافتها مسیرهایی ساختند که به انرژیهای مختلف اجازهپرورش میداد در یکدیگر جریان یابند و در هم بیامیزند، تا دیگر از هم جدا نباشند.
نیروهای زندگیِ جانورِ الهی، منیوس و مسخشده حالا کاملاً با هم ترکیبنورِ شده بودند و تعادلی میانشان شکل گرفته بود. با هماهنگ شدنِ انرژیشان همگامدرونشان با انرژیِ نیروهای زندگی، فاصلهٔ میانِ هستهٔ سیاه و هستهٔ منیوس کاهش یافت.
تعادلِ جدیدقدیمی ظریف اماباشد کارآمد بود.
گرسنگی مهار شده بود و نقصِ هستهٔ منیوس با هستهٔ سیاه پوششفیل داده میشد. آنها در کنارِ هم تبارِ جانورِ الهی را کاملاً ترمیم کردهجادوی بودند و با قدرتِ خودشان آن را بیش از پیش توانمند کرده بودند.
واستور با آهی ازموادِ سرِ خستگی گفت: «تمومسیر شد. چه حسی داری؟»
تسئوس جواب داد: «دیگه احساسِ گرسنگی نمیکنم.»هدایت اینها اولین کلماتِ بیشترِ دورگههای باستانی بودتمامِ و تسئوس هم از این قاعده مستثنا نبود.
نبودِ ناگهانیِ تکانهای که هزاران سال عذابش داده بود و تا همینیافت یک ثانیه پیش همهچیز را به خطر میانداخت، بهراستی منقلبکننده بود. باستت بهآورد بازوهایش نگاه کرد و متوجه شد که لکههای پوستِ سیاه از بین رفتهاند.
بیتوجه به حضورِ دیگران وموادِ حیا، لباسهایش را درآورد تاکردنِ بدنِ جدیدش را بررسی کند.
همجوشیِ جزئیِ نیروهای زندگیِ مختلفش، هیئتِ جانورِ الهیاش را بازگردانده بود، اما ویژگیهایشهفته تغییر کرده بود. بهعنوانِ یک باستت، شبیه به یک گربهسانِ انساننمای دوپا بود؛ باتمامِ پوستی سیاه متشکل از ماگمای تَرَکخورده که با نقطههای گدازهٔ سرخ پوشیده شده بود.
سرش حالا زیرِ نقابی از جمجمهٔ منیوس پنهان شده بود که به جمجمهٔ شیر شباهت داشت،پرورش اما بهجای خز، یالی از شعلههای بنفشِ تیره داشت. خارهای تیزی از مفاصل و ستون فقراتشانرژیهای بیرون زده بود و تا پایینِ دمش امتداد مییافت؛ دمی که به یک نیشِ استخوانی ختم میشد.
بدنِ تسئوس میتوانست تا ۳۰ متر رشد کند، امایکدیگر او هیئتش را بهاندازهٔ کافی کوچک نگه داشت تامردِ در غار جا بگیرد و باعثِ فروریختنِ آن نشود.
دورگهٔ تازهمتولدشده از خوشحالیمینوشید بالا و پایین پرید وسیر دولگوس به او تبریک گفت.
گریفون گفت: «واقعاً خوشحالم که عذابت بالاخرهبرای تموم شد. حالا میتونی سفرِ خودت روکافی شروع کنی. دیگه به من نیازی نداری.»
تسئوس با لبخندی سر تکان داد،نیروهای اما همان لحظه که فهمید دوبارهنورِ تنها میشود، لبخند روی لبانش خشکید.
هزاران سال تنها بودم تا اینکه پاکووت بهرنگِ سازمان پیوست. این قدرت چه فایدهای داره وقتی نهسفید هدفی دارم و نه کسی که باهاش شریکش بشم؟
در تضادی آشکار با شور ومغذیِ شوقِ آنها، سمتِ دیگرِ اتاق درفیل غم و اندوه فرو رفته بود.
زورت گفت: «یه شکستِ دیگه.»
بیترا حرفش را اصلاح کرد: «منظورت یههدایت موفقیتِ نسبیه. تزوس الان میتونه آزادانه زندگیتمامِ کنه و دیگه تهدیدی برای بقیه نیست.»
اژدهای سایه جواب داد: «تهدید نیست دیگه چه کوفتیه! جنونِ خون هنوز سر جاشهارباب و در بهترین حالت مثلِ ما میتونه یه نیمهزندگی داشته باشه. نمیتونه بچهدار بشه وگرفت وقتِ تعامل با موجوداتِ زندهٔ ضعیف باید مراقب باشه، وگرنه فقط با یه لمس میکشتشون.»
واستور متوجهِ سؤالِ بیصدای لیث شد و جواب داد: «دقیقاً. همونطور که قبلاً بهت گفتم، طلسمِهمزمان هماهنگکنندهٔ من هنوز محدوده. اون سه نیروی زندگی رو تثبیت کرد و اجازه داد با همقدرتشان ترکیب بشن و کنارِ هم وجود داشته باشن، اما هنوز بهجای یکی، سه تا ازشون هست.»
«در موردِ هستهها هم همینطوره. یه موجودِ کامل فقط میتونه یکی داشته باشه، برایکافی همین قرار بود مثلِ نیروهای زندگی با هم ادغام بشن. طلسمِ من فقط یهبخشهای راهحلِ موقتیه که به بچههام یه زندگیِ عادی میده، اما اصلاً نمیشه اسمشو راهحل گذاشت.»
لیث گفت: «و فکر کنمهماهنگکننده میدونم چرا.» و با اینقدرتمند حرف اعضای سازمان را ماتومبهوت گذاشت.
طلسمِ واستور برای لیث گنجِ بینظیری بود. احتمالاً میتوانست به نالروندادامه کمک کند تا نیروهای زندگیاش را ترمیم کند و شاید بچههایآیتمِ محافظ و مارث را بهجای دورگهها، به گونهای جدید تبدیل میکرد.
لیث نمیخواست چنین هدیهای و اعتمادی رادرونش که همراهش بود، دستکم بگیرد. حس میکردهفته جبران کردنِ این لطف کارِ درستی است.
گفت: «لطفاً پرو- یعنی وا-، منظورم اینه که ارباب، یه نگاهفیل به نیروی زندگیِ من بندازید.» و همزمان کاری کرد سولوس ازپیوسته بدنش پایین بخزد تا از دیدِ چشمِ بیوندر در امان بماند.
وقتی لیث اسکنِ نیروی زندگیاش و نحوهٔ تغییرش ازپیوسته زمانِ رسیدن به هستهٔ بنفش را با آنها بهقدرتشان اشتراک گذاشت، واستور و دو مسخشده یکصدا گفتند: «این فوقالعادهست!»
لیث گفت: «مشکلِ طلسمِ هماهنگکنندهٔ شما اینه که انرژیِ نیروهای زندگیِادامه مختلف رو بدونِ تغییر دادنِ شکلشون با هم ترکیب میکنه. اوناآیتمِ هنوز یه کرهٔ سیاه، یه منظومهٔ شمسی و یه جور درخت هستن.»
«من بهجای دورگه تبدیل به یه تیامات شدم، چون سه نیرویچند زندگیام یکی شدن و شکلی به خودشون گرفتن که نه تنها اوناپیوسته رو باثبات نگه میداره، بلکه بهشون اجازه میده همدیگه رو تغذیه کنن.»
«نیمهٔ مسخشدهام از بقیه در برابرِ هر تهدیدی محافظت میکنه و انرژیای روهفته که میدزده، بهجای انبار کردن باهاشون به اشتراک میذاره. نیروی زندگیِ انسانیام انرژیِ عنصریِتمامِ درونِ بدنم رو میپوشونه و آشوب و نور رو از هم جدا نگه میداره.»
«در نهایت، نیروی زندگیِ جانورِ الهیام قدرتهاش رو با اون دوتای دیگه به اشتراک میذاره وپرورش بهشون انرژیِ کافی میده تا از پتانسیلِ پنهانشون استفاده کنن.» همانطور که حرف میزد، لیث باانرژیهای یک هولوگرام به واستور نشان داد که نیروی زندگیاش از زمانِ ویرملینگ بودنش چطور تغییر کرده است.
«همونطور که میبینید، تا وقتی به بنفشِ تیره برسم، وضعیتِ من هیچ فرقیسپس با تزوس نداشت. برای رسیدن به مرحلهٔ بعدی، باید شکلی پیدا کنید که نیروهایسمتِ زندگیاش بتونن با هم به اشتراک بذارن و رقابت رو به همکاری تبدیل کنن.»
ارباب آهی کشید و گفت: «گفتنش آسونه. نیروی زندگیِ تو بهعنوانِچند یه بنفشِ تیره همینطوری هم بهشدت پیچیده بود، اما الان خیلی بدترپیوسته شده. با این حال، به لطفِ تو تحقیقاتم دیگه به بنبست نخورده.»
دو مرد با هم دستمغذیِ دادند، اما در عوض بیتراچند لیث را در آغوش گرفت.
زورت در حالی که حلقهای از اشک چشمانشجریانی را پوشانده بود، گفت: «ممنونم برادرِ کوچولو. اصلاً نمیدونیمیداد این کار برای من و بیترا چقدر ارزش داره.»
لیث گفت: «من فقط چند کلمه حرف زدم.» بایکدیگر این فکر که تا همین چند وقت پیش قصدمردِ داشت همهٔ آنها را بکشد، احساسِ بدتری پیدا کرد.
زورت جواب داد: «شاید برای تو فقط چند کلمه باشن، اماچند به ما امید دادن. تو همین الان دیواری رو که سالهاجریانی غیرقابلعبور بود، خُرد کردی. حالا تحقیقاتِ بابا بالاخره میتونه دوباره پیش بره.»