چپتر 1606: دوستانِ عجیب (بخشِ ۲)
0«آره. تو رو مقصرِ سبکِمقایسه زندگیِ گوشهگیرانهام میدونه، اینکه همهاشلمسی کار میکنم و اصلاً تفریح ندارم.»
سولوس با خیالی آسوده آه کشید وبچهست باعث شد هم ققنوس و هم لیث باچیزهای گیجی ابرو بالا بیندازند: «اوه، خدا رو شکر.»
«فکر کردیبچهست داشتم دربارهٔریزخندهها چی حر—»
زناگروش نگاهی سرزنشآمیز به او انداخت و با اشاره به دستش که هنوزتبدیل روی چهرهٔ لیث بود، حرفِ سینمارا را برید: «خواهر، میدونم که پیوندِ خونیِمرکزش بینِ شما دو تا ضعیفه، اما لیث در مقایسه با تو فقط یه بچهست.»
بینِ آن لبخند، ریزخندهها و لمسیفقط که شبیهِ نوازش بود، اژدهای سایهنوازش چیزهای زیادی برای نگران شدن داشت.
سینمارا با خنده موضوع را رد کردبچهست و یک قدم عقب رفت: «مسخرهبازی درنیار.سایه فقط تو خاطراتِ جوونیام غرق شده بودم.»
پیش از آنکه زناگروش بتواند اعتراضی کند، سینمارا چرخید و به هیئتِ واقعیاش دگردیسیشدن کرد. بدنش حالا شبیهِ پرندهٔ سیاه و غولآسایی شبیهِ عقاب بود که حدودِ ۴۰بودم متر بلندی داشت و فاصلهٔ دو سرِ بالهایش بیش از دو برابرِ این مقدار بود.
با این حال، برخلافِ عقاب، پرهای دمش شبیهِ پرهایامتداد طاووس بود و گیسوی بلندی را میساخت که در میانِمیپوشاند شعلههای سیاه احاطه شده بود و دهها متر امتداد داشت.
لباسهایش به زرهی سبک تبدیل شده بود که گردن، سینه، پشت، منقارنوازش و چنگالهایش را میپوشاند. نیمتاجی طلایی با سنگِ قیمتیِ سفید و عظیمیقدم در مرکزش روی سرش پدیدار شده بود و به ققنوس ظاهری سلطنتی میبخشید.
سولوس که مشتاق بود بحث را عوض کند، گفت: «واقعاً حرکتِ هوشمندانهایه.نوازش زرهِ سینمارا تمامِ هیئتِ واقعیاش رو نمیپوشونه، بلکه فقط اعضای حیاتی و بخشهاییعقب از بدنش رو که برای مبارزهٔ کارآمد بهشون نیاز داره، در بر میگیره.
«اینجوری، به داوروسِ خیلی کمتری نسبت به پوشوندنِ سر تا پاش نیازبرای داشته، و در عین حال به لطفِ میدانِ انرژیای که میپوشوندش، دفاعشخاطراتِ رو هم فدا نکرده. ما هم باید یه همچین کاری برات بکنیم؟»
لیث پاسخ داد: «ما میتونیم بالها و دمم رو بیحفاظ بذاریم، اما فقط همین.گردن برخلافِ ققنوس، من میتونم با تمامِ اعضای بدنم، از جمله بالهام بجنگم. علاوه برپدیدار اون، ساختنِ همچین زرهی یعنی گزینهٔ دگردیسی جلوی چشمِ شاهدها رو از دست میدم.
«وقتی اندازهٔ انسانیم رو حفظ میکنم، به یه زرهِریزخندهها کامل نیاز داریم تا بقیهٔ هیئتهام رو پنهان کنیم، چونشدن هر چیزی که بیحفاظ بذاریم ماهیتِ واقعیام رو لو میده.»
سولوس با آهی پاسخ داد: «دیگه اهمیتی نداره. بالها یه چیزن، اما دم یاسایه شاخها رو نمیتونی توضیح بدی. حتی اگه اونا رو بپوشونی، باز هم مردم ازتدرنیار میپرسن چطور دمت رو مثلِ بازوهات تکون میدی و چرا فلزِ باارزش رو هدر دادی.»
در حالی که لیث متوجه شد بدنِ تیاماتش دیگر با یک زرهِبرای ساده پنهان نمیشود، سینمارا به پرواز درآمد و جزئیاتِ مأموریت را مستقیم بهجوونیام مغزِ او فرستاد. همزمان، زناگروش به او اجازه داد بر پشتش سوار شود.
او بهتنهایی هیچ راهیمیساخت برای همگام شدن بادهها حداکثر سرعتِ ققنوس نداشت.
«همونطور که از قبل میدونی، نبودِ زندگی در کویرِ خون باعثشبیهِ میشه چشمههای مانای اونجا در تولیدِ منابعِ جادویی خیلی کارآمدتر باشن، چونکرد هیچ موجودِ زندهای نیست که انرژیِ خروجی از موگار رو جذب کنه.
«ما در بینِ سه کشورِ بزرگ، بیشترین تعدادِ فلزهای جادوییلمسی و معادنِ کریستال رو داریم. همچنین، پیدا کردنشون آسونه، چونداشت هر جا که واحهای باشه معمولاً یه چشمهٔ مانا هم هست.
«اما از طرفِ دیگه، داشتنِ اینهمه منبع لزوماً چیزِ خوبی نیست. ما بایدنگران نه تنها منابعی رو که الان داریم ازشون بهرهبرداری میکنیم، بلکه اونایی رو همشده که استفاده نمیکنیم، زیرِ نظرِ مداوم داشته باشیم تا از غارت شدنشون جلوگیری کنیم.»
سینمارا گفت: «آدمای قدرتمندِ بیشماری هستن که هر معدنِ بیمحافظی رو مثلِ یه بوفهٔ سلفسرویسسینه میبینن و مأموریتِ امروزِ ما متوقف کردنِ یکی از همون آدماست. تو از قبل میشناسیش.سلطنتی حریفِ من یکی از دوستای قدیمیمه، همون لیچِ هستهسفیدی که جونت رو تو اورگاماکا نجات داد.»
لیث پرسید: «چطور میتونه اینقدرمقایسه احمق باشه که کویرِ خونلمسی رو هدف بگیره؟ از مادربزرگ نمیترسه؟»
ققنوس خندید و گفت: «آیلن کویر رو هدف نمیگیره، اون خیلی قبلتر ازاژدهای اینکه مامان با پیروی از سرمشقِ والرون بشه اربابِ اینجا، تو کویر زندگیرفت میکرد. از نظرِ آیلن، ما متجاوزایی هستیم که داریم تو کارش دخالت میکنیم.»
«لیچها معمولاً بیخطرن. اونا اونقدر تو آزمایشگاههاشون تمرگیدناژدهای که خیلی راحت میشه وجودشون رو فراموش کرد، تاموضوع اینکه برای گرفتنِ آذوقه و موادِ بیشتر بیان بیرون.
«اون معمولاً هر صد سال یک بار پیداش میشه، ولی حتماً خیلی بدشانس بوده که ازپشت همین الان کریستالهاش تموم شده. هر کدوم از اعضای آشیانه میتونن یه لیچِ معمولی رو فراریمشتاق بدن، ولی من تنها کسیام که میتونه آیلن رو متوقف کنه. قراره یه نمایشِ حسابی ببینی.»
لیث پرسید: «اگه این لیچمقایسه اینقدر کم پیداش میشه، چرالمسی باهاش میجنگی؟ بهتر نیست نادیدهش بگیری؟»
سینمارا با پوزخند گفت: «تا حالا چیزی دربارهٔ آویزهایریزخندهها بُعدی شنیدی؟ اگه کسی جلوش رو نگیره، آیلن هرچینگران کریستالِ سفید و بنفش پیدا کنه با خودش میبره.
«علاوه بر اون، اگه معدنِ خودت بود و مجبور بودی دههازیادی سال صبر کنی تا کریستالهای آبی بشن بنفش، چه برسه بهمسخرهبازی اینکه یه دونه کریستالِ سفید گیرت بیاد، بازم اینقدر دستودلباز بودی؟»
لیث باید اعتراف میکرد که فقط به این دلیل میگذاشت آیلن ازسبک او دزدی کند که یک هستهٔ سفید بود. در برابرِ هر حریفِ دیگری،عظیمی حتی برای دفاع از تهماندههای معادنِ برج هم با چنگ و دندان میجنگید.
لیث گفت: «اینقدر قویه که فقط تو میتونی حریفش بشی؟ منظورم اینه که منسایه دیدم با وارینِ طاعونگستر روبهرو شد و از چیزی استفاده کرد که بهش میگفتدرنیار جادوی آینه، ولی اون فقط یه لیچه، در حالی که اعضای آشیانه همهشون ققنوسن.»
سینمارا بدونِ ذرهای تمسخر و فقط با احترام گفت:ریزخندهها «اون اسمهای زیادی داره. مَگوسِ لیچ، خالقِ تمامِ لیچها، اماشدن لقبی که بیشتر از همه باهاش شناخته میشه بانوی گربههاست.»
لیث که ماتلبخند و مبهوت ماندهشبیهِ بود، پرسید: «ببخشید؟»
سینمارا جواب داد: «آیلن همون کسیه که بعد از اینکه نگهبانان اودیها رو نابود کردن، تونست ازمنقار بقایای فناوریشون سر دربیاره و روشِ تبدیل کردنِ هر موجودِ زندهای به لیچ رو کشف کنه. بعدشعوض این دانش رو تو بقیهٔ موگار هم پخش کرد، برای همین بقیهٔ لیچها اونو یه قهرمان میدونن.»
لیث گفت: «خیلی تأثیرگذاره،اما ولی من بیشتر دربارهٔلبخند اون قضیهٔ گربهها کنجکاوم.»
سینمارا گفت: «برخلافِ بیشترِ لیچها، آیلن میدونه که انزوای طولانیمدت و نداشتنِ نیازهای فیزیولوژیک باعث میشه هر موجودِ زندهای دیرداشت یا زود به جنون کشیده بشه. برای جلوگیری از این اتفاق، حیواناتِ خانگیای رو به سرپرستی گرفت تا همدمش باشنهیئتِ و در عینِ حال از نیازهای اونا استفاده کرد تا جای خالیِ نیازهایی رو که دیگه خودش نداشت، پر کنه.»
لیث که نمیتوانست گوشهایریزخندهها خودش را باور کند،اژدهای پرسید: «واقعاً جواب داد؟»
«مثلِ ساعت. زندگی کردن روی یه چشمهٔ مانای قدرتمند و احاطهزرهی شدن با هالهٔ نیرومندِ یه بیدارشدهٔ هستهسفید، اون حیوونای لعنتیش روسنگِ اول به جانورانِ جادویی و بعد به جانورانِ امپراطور تبدیل کرد.
«آیلن بهطورِ غیرمستقیم بیشترِ تبارهای جادوییِ گربهسانان تو موگارریزخندهها رو به وجود آورده و بدتر از اون، ازشون بهعنوانِشدن دستیار تو آزمایشهاش و کمکدست موقعِ "خرید" رفتن استفاده میکنه.
«اونا موجوداتِ بهشدت باهوشی هستن که آموزشهای آیلن رو دیدن.لمسی تو گذشته شاید این یه چیزِ عجیبوغریب به حساب میاومد،داشت ولی حالا اون یه ارتشِ کامل از جانورانِ امپراطور داره.
«این حیوونا نهتنها عقلش رو کاملاً سالمنوازش نگه میدارن، بلکه هر دانشی رو همشدن که به دست میارن باهاش به اشتراک میذارن.»