چپتر 1290: سفرِ جادهای (بخشِ ۲)
0تمامِ این مدت، لریا با خیالِ راحت میانِ پنجههای بزرگِ آبومینوسگرفتند مانده بود. اما تلاشهای مکررِ برادرِ کوچکش برای بازی کردن با مانع،کلمات انگار که اسباببازی باشد، حواسِ لیث را میطلبید تا نگذارد پایین بیفتد.
لیث با شانهبالاانداختنی تلپاتیوار جواب داد: «دستینشست که بسوزه بهترین درس رو میده. تازه، قبلنکرد از اینکه اینطوری بشه بهت هشدار داده بودم.»
آران گربهسانِ غولآسا را بغل کرد و وقتی شیف روی زمین نشست تاترسهایش او را میانِ دستهایش نگه دارد، کودک حتی یک کلمه هم شکایت نکرد.زانکس گذاشت آن آغوشِ گرم ترسهایش را بشوید و در عرضِ چند دقیقه خوابش برد.
سفر بیدردسر پیش رفت و توانستند فاصلهٔ میانِ زانکس و کوهِ سارتاک، یعنیکلمه مقصدشان را در عرضِ چند ساعت طی کنند. لیث سکو را به اندازهٔ کافیبیدردسر بالا و دور از جادهٔ اصلی نگه داشت تا از هرگونه حادثهای جلوگیری کند.
یکیدو بار لریا با دستِ کوچکش به کاروانی اشاره کرد که کنارِ جاده توقفمگه کرده بود. اما طلسمِ لیث چنان سرعتشان را بالا برده بود که پیش ازاگه آنکه دخترک بتواند حرفی بزند، آن آدمِ بیچاره به نقطهٔ کوچکی در دوردست تبدیل میشد.
وقتی چندین و چند کاروان را نادیدهنشست گرفتند، پرسید: «دایی لیث، مگه نباید بهشکایت اونایی که کمک نیاز دارن کمک کنی؟»
به محض اینکه سولوس حس کرد این کلمات در ذهنِ لیث شکل میگیرد، گفت:بشوید «اگه جرئت کنی به دخترکوچولویی که تو رو قهرمانِ خودش میدونه بگی "چرا بایدسارتاک این کار رو بکنم؟"، چنان لگدی بهت میزنم که تا خودِ لوتیا بری و برگردی!»
لیث جواب داد: «سولوس، خودت رو جای من بذار. دارمدارد سعی میکنم بهشون یاد بدم جادو معجزه نیست و حتیبشوید اگه جادوگر هم بشن، باید نبردهاشون رو عاقلانه انتخاب کنن.»
«میفهمم که باید یاد بگیرن قدرتهاشون رو کنترل کنن و بشناسن، ولی اینادایی فقط بچهان! لازم نیست بهشون بگی دنیا جای بیرحمیه یا دیر یا زودمیگیرد پدر و مادرشون میمیرن. میتونیم بدونِ نابود کردنِ معصومیتشون بهشون مسئولیتپذیری یاد بدیم.»
«مزخرفه. من و کارل—»
سولوس حرفش را برید: «یه خانوادهٔ وحشتناک داشتید ونکرد اصلاً بچگی نکردید. میخوای اونا هم به همون سرعتخوابش و با همون دردی بزرگ بشن که تو شدی؟»
لیث بعد از مدتی مکث جواب داد: «نه. اگهنگه دستِ من بود، دلم میخواست هیچوقت بزرگ نشن، ولیگرم بالاخره روزی میرسه که باید روی پای خودشون بایستن.»
سولوس گفت: «موافقم، ولی اینا فقط پنج سالشونه. وظیفهٔکاروان یه آدمِ بالغه که به بچهها فرصتِ رؤیاپردازی بدهنیاز و امیدهاشون رو پرورش بده، نه اینکه نابودشون کنه.»
لیث باکرد لبخند جوابشیف داد: «حتماً، لریا.»
دخترک پرسید:دستهایش «پس چرادارد زودتر نگه نداشتیم؟»
لیث که مطمئن بود با وجودِ گنبدِ هوا و سرعتِ بالا لریا نمیتواند واضح ببیند، باگذاشت وقاحت دروغ گفت: «چون نیازی نبود. اونا فقط داشتن یه چرخِ شکسته رو تعمیر میکردن یازانکس گذاشته بودن اسبهاشون استراحت کنن. من هیچ راهزن یا آدمِ زخمیای ندیدم، وگرنه بهشون کمک میکردم.»
سولوس غرغر کرد: «به جانِ مادرم قسم،میشد چقدر بدم میاد وقتی با قیافهٔ حقبهجانب اولیننباید چرتوپرتایی رو که به ذهنت میرسه سرهم میکنی.»
«خودت گفتی بذارم رؤیاپردازی کنن،روی حالا میخوای صادق باشم؟ تکلیفتدارد رو با خودت روشن کن زن.»
لریا با لبخندی درخشان گفت: «واو! توکلمه بینظیری دایی لیث. تو یه چشم بههمزدنبشوید متوجهِ اینهمه چیز شدی. تو قهرمانِ منی.»
مهم نبود سولوس چقدر به لیث ناسزا میگفت،دستهایش هیچچیز بیشتر از آن چشمانِ معصومی که با تحسینیآغوشِ کورکورانه و ناحق به او نگاه میکردند، عذابش نمیداد.
آران خمیازهای کشید و گفت:دوردست «من گشنمه.» و با این حرف،گرفتند رشتهٔ عذابوجدانِ لیث را پاره کرد.
لیث گفت: «منم همینطور، ولی دیگه تقریباً رسیدیم. من کوهِ سارتاککودک رو انتخاب کردم چون یه مسافرخونهٔ دنج پای کوه هست. هرچند وقت از تمرین خسته شدید میتونیم اونجا غذا بخوریم و استراحت کنیم.»
لریا با لبخندی مطمئن گفت: «چطور کسی ممکنهشکایت از جادو خسته بشه؟ تازه، شما آشپز وچند شکارچیِ فوقالعادهای هستید، دایی. نیازی به مسافرخونه نیست.»
اگه تا حالا لاشه کردنِ یه حیوون رو دیده بودی حرفت رو باور میکردم، کوچولو.نکرد قصد ندارم فقط برای یاد دادنِ جادو بهت ضربهٔ روحی بزنم. دیگِ داغ بهترین جاست کهفاصلهٔ تا خرخره بخوری بدونِ اینکه نگران باشی غذای توی بشقابت وقتی زنده بوده چه شکلی میشده.
لیث در حالی که موهای بلوندِ او را بهکاروان هم میریخت گفت: «انگار یه نفر قبل از اینکه حتیدارن اولین درسش رو بگیره، حس میکنه یه جادوگرِ اعظمِ قدرتمنده.»
آران با صدایی جدی و درزمین تلاش برای تقلید از لیث گفت: «انگارکلمه داییهات باید درسِ تواضع بهت بدن، دخترک.»
لریا به تلاشش برای پخته حرف زدن خندید: «دخترک؟ منگذاشت از تو بزرگترم. دایی یه آدمِ خفن و قویه، درسفر حالی که تو بهزور میتونی پسرخالهٔ کوچولوم به حساب بیای.»
«اونیکس، گازش بگیر!»
«آبومینوس، بهشون درسِ عبرت بده!»
دو جانورِ جادویی لحظهای به هم و بعد به سوارانشان نگاه کردند، درکلمه حالی که بچهها به جروبحث ادامه میدادند. جانوران در حالی که بچهها چرتوپرتسفر میگفتند، سرهایشان را از یکی به دیگری میچرخاندند، درست مثلِ دو تماشاگرِ مسابقهٔ تنیس.
آران گفت: «اونیکس،نگه از رعدِ پایانبخشِحتی جهانت استفاده کن!»
لریا جواب داد: «آبومینوس،شیف جاخالی بده و ازدستهایش پرتابِ لرزهای استفاده کن!»
آبومینوس به زبانِ جانوران پرسید تا بچههامیشد را با حرف زدنِ انسانی نترساند: [«دارنمگه چه چرتوپرتایی میگن؟ تو واقعاً همچین طلسمی داری؟»]
اونیکس جواب داد: [«فقط تو ذهنِ آران. فکر میکنهنگه من یه جور الههٔ جنگم که طلسمایی به کارگرم میبره که اسمشون همونقدر که درازه، پرمدعا هم هست.»]
فقط وقتی به دیگِ داغ رسیدند و بوی غذای خوبگذاشت در مشامشان پیچید، بچهها از داد کشیدن سرِ هم دستسفر برداشتند. تعیینِ سلسلهمراتب میتوانست تا بعد از ناهار صبر کند.
مسافرخانه ساختمانِ مستطیلشکلِ سهطبقه و بزرگی از چوبِ بلوطِ محکم بود. سقفیحتی شیبدار از کاشیهای بههمپیوسته داشت که با قیر به هم چسبیده بودندخوابش تا ساختمان را در برابرِ زمستانِ سختِ کوهستان عایق و ضدآب کنند.
اصطبلهای مجاور تقریباً به همان اندازه بزرگ بودند اما یکطبقه ساخته شده بودند تا هم کالسکههااونایی و هم حیواناتِ بارکش را در خود جای دهند. پسرکِ اصطبلبانی که بهزور ۱۶ساله به نظرخودش میرسید، با دستهای پینهبسته و شانههایی که برای جثهٔ لاغرش زیادی پهن بود، به سمتِ لیث آمد.
با وجودِ هوای سردِ پاییز، مردِ جوان به خاطرِ گرمای کار و حیواناتی که اصطبلهانکرد را پر کرده بودند، غرق در عرق بود. آنقدر بوی کارِ سخت و پشکلِ اسبتوانستند میداد که نسیمِ سادهای که بویش را با خود میآورد، تقریباً اشتهای بچهها را کور کرد.
پسرکِ اصطبلبان در حالی که با اضطراب لبهای خشکش راگذاشت لیس میزد پرسید: «اهلیان؟» به سروکله زدن با اسبها وسفر قاطرها عادت داشت؛ جانورانِ نیشدار بخشی از شرحِ وظایفش نبودند.
لیث بیتوجه به نالهٔ جانورانِ جادویی گفت: «نه، ولی اگه باهاشون خوب رفتار کنی، اونانکرد هم لطفِت رو جبران میکنن. یه چیزِ دیگه، سعی نکن بهشون یونجه بدی مگه اینکهتوانستند از جونت سیر شده باشی. همراهانِ من گوشتشون رو نیمپز و بدونِ ادویه میخورن. رژیم دارن.»
لیث چند سکهٔ مسی برای پسرکِ اصطبلبان انداخت تا آرامش کند و بعد با تکانِنباید دست، او را از عرق و بوی گند پاک کرد. مردِ جوان احساس کرد انگاردخترکوچولویی تازه حمام کرده است و با آمیزهای از شگفتی و ترس به لیث نگاه کرد.