چپتر 2370: فصل 2370
0فریا هم جیرنی را بغل کردخندهای و گفت: «ممنون، مامان. حرف ازشکل عمارت شد، لیث، عمارتِ تو چطور؟»
لیث آهی کشید: «منم تو وضعیتِ شمام. ملکه داره با سرعتِ بیسابقهای کارِهمه ساختش رو تموم میکنه، ولی فقط حداقلها رو توش میذاره. ازم میخواد چیزاییپرسیدند مثل پردهها، سبکِ مبلمان، آثارِ هنری و همهٔ این خزعبلات رو خودم انتخاب کنم!»
کویلا از کامیلا پرسید: «داره غر میزنهخندهای چون از دکوراسیون متنفره یا چون مجبورهمیاد پولِ مبلمان رو از جیبِ خودش بده؟»
لیث ازاتهام این اتهامنیامد خوشش نیامد: «هی!»
کامیلا با خندهای ریز جواب داد: «غر میزنه چون همهچیز به نظرششکل یه شکل میاد و بهزور میتونه بیشتر از ۱۶ رنگ رو تشخیص بده.گریه خانوادهٔ سلطنتی پولِ همهچیز رو میدن، وگرنه میدیدی که داره خون گریه میکنه.»
«کامی!»
کامیلا پرسید:خودش «حرفِ اشتباهاتهام یا نادرستی زدم؟»
لیث با خجالتخوشش گفت: «نه، ولیریز نه جلوی دوستامون!»
جیرنی سر تکان داد: «نیازی به خجالت نیست. تو هنوز یه هدیهشکل که بشه اسمشو هدیه گذاشت برای کامیلا نخریدی. هر چیزی که دارهخون رو خودت ساختی. خیلی رمانتیکه، ولی در عین حال خیلی هم ارزونه.»
فریا سر تکان داد:پرِ «آره، حتی زرهِ پرِشانه خلأش هم از طرفِ سالارکه.»
کویلا شانه بالا انداخت: «تو خسیسِ اعلایی، همهریز اینو میدونن. برای یه بار هم که شده یهبیشتر چیزِ قشنگ برای زنت بخر. بهش نیاز پیدا میکنه.»
لیث واتهام کامیلا همزماننیامد پرسیدند: «منظورت چیه؟»
کویلا جواب داد: «خب، تا مدتی دیگه باید به احضاریههای دربار،نظرش جشنِ پایانِ جنگ، زندگیِ درباری و دستکم عروسیِ من برسه. میدونستیدوگرنه که دو بار پوشیدنِ یه لباس بیکلاسیِ وحشتناکی به حساب میاد؟»
لیث انگشترِ سنگیاش را کهخلأش کیفپولش در آن بود، دردمندانهانداخت فشرد و گفت: «شوخی میکنید؟»
جیرنی با ناباوری ابرو بالا انداخت: «فکر میکنی چرا من اینهمه لباس دارم؟ باید حداقلبهزور یک ماه صبر کنی تا دوباره پوشیدنِ همون لباس مناسب به نظر برسه. تازه، بایدنادرستی مدِ روز رو هم در نظر بگیری، وگرنه به چشمِ یه آدمِ دمده بهت نگاه میکنن.
«اینم باید در نظر بگیری که یه مهمونی ممکنه تم داشته باشه و باید خودت رو باهاشتشخیص وفق بدی. در آخر، و از همه مهمتر، به جواهراتِ مناسب برای لباست نیاز داری. زنها مثل شمانیست نیستن که بتونن اون یونیفرم و ردای لعنتیشون رو بپوشن و همیشه همهچیز عالی باشه. ما باید بدرخشیم.»
لیث نالید: «اوه،اتهام خدایان.» و باعثخندهای شد همه بخندند.
«ببخشید، عزیزم. میتونم چیزایی روخلأش که نیاز دارم قرض بگیرمانداخت تا—» نگرانیِ کامیلا تیرِ خلاص بود.
لیث احساس کرد یک عوضیِ بیاحساس است، نه فقط به این خاطر که هرگز زحمتِ یادگیریِ آنهمهبیشتر چیز را به خود نداده بود، بلکه چون کامیلا داشت برایش دلسوزی میکرد. کامیلا با حقوقِ نظامیدوستامون زندگی میکرد، در حالی که او یک بارون، یک مَگوس، یک مَگوسِ اعلی و صاحبِ معادنِ نقره بود.
آن هم به صیغهٔ جمع.
لیث سر تکان داد: «نه، این کار رو نمیکنی. دخترا، میشه لطفاً به کامی کمکمیتونه کنید تا یه کمدِ لباسِ خوب برای خودش جور کنه؟ من تو این کار افتضاحمزدم و نمیخوام با اون اداواطوارایی که میدونم اگه اونجا باشم درمیارم، فروشندهها و خیاطها رو بترسونم.»
جیرنی سر تکانزرهِ داد: «باعثِ خوشحالیمونه.طرفِ درخواستِ خاصی داری؟»
لیث گفت: «فقط مطمئن بشید که اون و بچه راحتداد باشن. برام مهم نیست اگه مجبور بشید هر لباس روخانوادهٔ تو چند سایز بخرید.» این حرف صدای «آخی»ِ زنها را درآورد.
جیرنی به دخترانش گفت: «این حرفها رو یادتون بمونه و در صورتِ لزومبهزور تو صورتِ شوهرای خودتون بکوبید. اگه حتی کسی مثل لیث میتونه اینقدر بافکر باشه،اشتباه نالروند و موروک باید از خودشون خجالت بکشن اگه بدتر از این عمل کنن.»
لیث که از توهین شنیدن خسته شدهریز بود، گفت: «هی!» البته، هر چه میگفتند حقیقتمیتونه داشت، اما این باعث نمیشد شنیدنش خوشایند باشد.
دوکنشینِ اساگور،خودش داخلِ مدرسهٔ یرفال،خوشش در همان زمان.
لیث به دلیلِ نقشش در تلاشهای جنگی در مرخصیِ ویژه بود و جیرنی درمیتونه مرخصیِ مطالعاتی به سر میبرد، در حالی که زندگیِ ارباب درست یک روز پسنادرستی از مرگِ ثرود، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد، از سر گرفته شده بود.
آکادمیِ گریفونِ سفید از قبل کاملاً به کار افتاده بود و تنها چند روز تا تکمیلِبیشتر آرایهٔ سلطنتیِ دائمیِ جدیدش باقی مانده بود. واستور در مقامِ معاونِ آکادمی باید به مارث در رسیدگیدوستامون به کوهِ کارهای اداریِ لازم برای ادارهٔ آنجا و آمادهسازیِ درسهای سالهای چهارم و پنجم کمک میکرد.
راستش، چیزی درزرهِ زندگیِ زوگار واستورطرفِ تغییر کرده بود.
مارث به همه گفته بود که چطور تنها به لطفِ حمایتِ پروفسورِ پیر توانستهمیاد بود به قدرتِ حقیقیِ شوالیهٔ سفید دست پیدا کند. مارث ادعا میکرد که واستور ابتدااشتباه از بیرون به او کمک کرده و بعد در کابینِ هدایت به او پیوسته است.
مارث به هر کسی که حاضر بود گوش بدهد، میگفت: «واستور معاونِمیاد آکادمیه، برای همین انگشترِ رئیس نشانِ ثانویهٔ اونو داره. همین بهمون اجازهگریه داد نیروهامون رو یکی کنیم و گریفونِ طلایی رو به زانو دربیاریم.»
ریسا و مردمِ گیاهیِ جنگلِ گریفونِ سفید هم حرفهای واستور را تأییدشکل کردند. آنها در واقع او را ندیده بودند، اما مارث میدانست که واستورگریه باید همان دوروبرها بوده باشد و همین برای مردمِ گیاهی کاملاً کافی بود.
مارث با این کار بهانهای به دستِ واستور داده بود و ناخواسته کمک کرده بود در افکارِ عمومی،چیزِ او بیش از پیش از شخصیتِ ارباب فاصله بگیرد. حرفهای رئیسِ آکادمی سهمِ کوچکی از افتخار و شهرت رازندگیِ هم نصیبِ واستور کرده بود، چرا که حالا همه میدانستند او حتی با وجودِ داشتنِ فرصت، فرار نکرده است.
از طرفی، واستور پس از اینکه از طریقِ زینیا ازداد وضعیتِ واقعیِ فیلیا و فری در مدرسهشان باخبر شد، شروعخانوادهٔ کرد هر روز صبح شخصاً آنها را تا مدرسه همراهی کند.
وقتی دید حتی این کار هم کافی نیست،داد از مدیرِ مدرسهٔ یرفال خواست تا روزی بارنگ عنوانِ «والدینتان را به مدرسه بیاورید» ترتیب دهد.
ناگفته نماند که واستور در حالی در این مراسم شرکتهمهچیز کرد که ردای آبیِ تیرهٔ جادوگرِ اعظم را روی یونیفرمِسلطنتی رسمیاش پوشیده بود و عصای ایگدراسیلش، گریمبارک، را در دست داشت.
سنجاقِ طلسمشکن، نشانِ سپاهِ ملکه، نوارهای جادوآهنگرِ سلطنتی و نشانِ گریفونِ سفیداعلایی که او را به عنوانِ رئیسِ بخشِ جادوی نور معرفی میکرد نیزپیدا روی جیبِ سینهاش نصب شده بودند و محال بود به چشم نیایند.
والدینِ اشرافزاده مدام آبِ دهانشان را قورت میدادند و بچههای قلدر در عرقِ سردی شدیدتر ازمیتونه والدینشان غرق شده بودند. بقیهٔ کلاس مات و مبهوت مانده بودند. بچهها با دیدنِ واستور دهانشانخجالت باز مانده بود و هر کدام به نمادِ قدرتِ محبوبِ خود روی لباسِ او اشاره میکردند.
خدایانِ بزرگ. من چه غلطی کردم؟ این فکری بود که ازشکل ذهنِ تکتکِ کسانی که پشتسرِ زینیا و بچههایش بدگویی کرده بودند،میدیدی گذشت. شاید کلماتشان کمی با هم فرق داشت، اما ترسشان یکی بود.
با دیدنِ پروفسورِ چاق و سربهزیر در آن رداهای سفیدِ همیشگیاش، خیلی راحتمیاد میشد فراموش کرد که واستور واقعاً کیست. به همین دلیل بود که حالاکامی داشت عواقبِ ایستادن در برابرِ خودش یا عزیزانش را به همه یادآوری میکرد.
او پیرمردِ خرفتی بود، اما پیرمردِ خرفتی که بر دوکنشینِ اساگور حکومت میکرد و بامیدونن اشارهٔ تنها یکی از انگشتانش قدرت داشت خاندانهایشان را با خاک یکسان کند. واستور برای رساندنِباید پیامش نیازی نداشت حتی یک کلمه حرف بزند یا ذرهای نیتِ کشتن از خود ساطع کند.
او از زیردستانش ناراضی بود و حالا کهریز کارش با ملکهٔ دیوانه تمام شده بود، داشتمیتونه ارادهاش را برای جنگیدن با آنها به رخ میکشید.
مدیر نانث در حالی که نمیتوانست چشم از واستور بردارد و در دل از خدایان شکررنگ میکرد که همیشه حواسش بوده او را خشمگین نکند، گفت: «از حضورِ همگی ممنونم. این یهدوستامون مناسبتِ خاصه که امیدوارم بتونیم به یه برنامهٔ همیشگی تبدیلش کنیم. البته اگه شما مایل باشید.»
واستور سر تکان داد ونیامد بقیه هم مثلِ دستهای از پرندگانِنظرش وحشتزده، کارِ او را تکرار کردند.