چپتر 1537: شاگردِ منادیون (بخشِ ۱)
0سالارک خندید و گفت: «پس به پسرا میگم زودبهزود ریششونو بزنن. حالا کهمیتونی فهمیدین اوضاع تو شهرهای من چطور پیش میره، فقط مونده که الان اقامتگاهتون روبده بهتون نشون بدم و صبح هم بازار رو. دمِ طلوعِ آفتاب حسابی شلوغ میشه.»
خانوادهٔ ورهن پس از ورودکنی به چادرِ ارباب گفتند: «بهباشه حقِ مادرِ بزرگ! اینجا مثلِ سولوسه.»
سالارک گفت: «بهش میگن جابهجاییِ بُعدی. این تنها راهیهسولوس که بتونم تمامِ فضای مورد نیازم رو داشته باشم، بدوناردوگاه اینکه چادری اونقدر بزرگ بسازم که زیرِ وزنِ خودش فروبریزه.»
فضای داخلِ کاخ بهاندازهٔ قلعهٔ سلطنتیِ والرون وسعت داشت، اما همهچیزخودش در طبقهٔ همکف قرار گرفته بود و برای گم نشدن و رسیدنِطبقهٔ سریع به هر مقصدی، به یک شبکهٔ داخلی از دروازهها نیاز بود.
پردههایی که اتاقها را از راهروهاقدرتمندترین جدا میکردند، بهاندازهٔ پارچهٔ معمولی نازک، امامیتونی در عین حال بهسختیِ سنگِ افسونشده بودند.
سالارک به بزرگترین و قدرتمندترین چشمهٔ مانایی که لیث تا به حال دیده بود اشاره کردبده و گفت: «لیث، میتونی برجت رو اینجا برپا کنی. میخوام اقامتِ سولوس هم دلپذیر باشه، برای همینمانای جایی رو انتخاب کردم که بهش اجازه بده تو کلِ اردوگاه هیئتِ انساننمای خودش رو حفظ کنه.»
«چطور زودتر متوجهش نشدم؟ سولوس؟»
صدای او هم بهاندازهٔ لیث غافلگیرچادری به نظر میرسید: «حتی از تشخیصِفروبریزه حسِ مانای من هم پنهان موند.»
سالارک گفت: «دلیلش اینه که زیرِ اینجا فقط یک منبعِ آب نیست، بلکهمیتونی یک معدنِ کریستال و رگههای غنیِ آدامانت هم وجود داره. این سه تااجازه با هم بیشترِ انرژیِ جهان رو جذب میکنن و تو خودشون نگه میدارن.»
لیث پرسید: «واقعاً؟»
«واقعاً. کمبودِ غذای کشورم رو، کویر با منابعِ طبیعیِ فراوانش جبرانباشه میکنه. ما چیزی رو که نیاز داریم نگه میداریم و بقیهاشحفظ رو میفروشیم تا هر چی رو که کم داریم از تاجرها بخریم.»
سولوس به عنکبوتِ سنگیِ کوچکی تبدیل شد که بهسرعت ماسهها را حفرفروبریزه کرد و باعث شد برج از زمین بیرون بیاید. سقفِ چادر آنقدرهمکف بلند بود که طبقهٔ سومِ برج حتی به آن نزدیک هم نشد.
سپس، سالارک اتاقهایشان را به آنها نشان داد. هر کدام از آنها فرشی رنگارنگ و گلابتوندوزیشدهکنی داشت که تمامِ کف را میپوشاند، یک تختِ دونفرهٔ بزرگ، چند کمد، یک حمام، و یکحفظ چشمهٔ آبگرمِ کوچک که آنقدر بزرگ بود که بهراحتی سه نفر را در خود جای دهد.
لیث با تعجب بهبرپا زبان آورد: «فکر میکردمسولوس آب اینجا کمیاب و ارزشمنده!»
سالارک شانه بالا انداخت و گفت: «هست، اما من یه نگهبانم، پس هم موجوداتِ زنده و هم طبیعت بایداردوگاه از قوانینِ من پیروی کنن. میخوام به مردمم احترام بذارید، اما در عین حال میخوام از اقامتتون هم لذتاینه ببرید. انتظار دارم حسابی عرق کنید و برای همین بیشتر از خونه به یه حمامِ حسابی نیاز پیدا میکنید.»
لریا پرسید: «آبومینوس هم میتونه ازش استفادهاونقدر کنه؟ اگه بو بده یا موهاش پرکاخ از ماسه بشه، نمیتونم بیارمش تو تختم.»
سالارک موهایش را به هم ریخت و گفت: «البته.لیث چشمهٔ خودته، قوانینِ خودت. خب، حالا شام میخواید، میخوایداقامتِ سعی کنید کمی بخوابید، یا چند تا درسِ جادویی میخواید؟»
آران پرسید: «من که خستهکنی نیستم و هنوز از صبحانهباشه سیرم. میتونم کاخت رو بگردم؟»
«تا وقتیکرد چیزی روبرجت نشکنی، عزیزم.»
بچهها روی مرکبهایشان پریدند واینکه پیش از آنکه مادرانشان بتوانندوزنِ چیزی بگویند، یورتمهروان دور شدند.
«قبل از اینکه شروع کنیم، اشکالی نداره یه گشتی تو برج به منمیتونی بدی؟ قرنها از آخرین باری که شاهکارِ منادیون رو دیدم میگذره و مشتاقماجازه ببینم پیوند خوردنِ برج با الفین توسطِ ریفا— منظورم سولوسه— چطور تغییرش داده.»
لیث در حالی که وارپی را باز میکردسولوس که مستقیماً به داخلِ سرسرای برج راه داشت،بده گفت: «این کمترین کاریه که میتونم بکنم، مادربزرگ.»
به لطفِ جادوی بُعدیِ سالارک، نفوذِ برجِ جادو به تمامِ اردوگاه گسترشهمین مییافت و او را از انرژیِ تقریباً بیپایانی لبریز میکرد. خدای جادوآهنگری بامتوجهش دیدنِ رونهای آشنا احساسِ دلتنگی کرد و نسبت به رونهای جدید کنجکاو بود.
سر تکان داد و گفت: «هنوز خیلی چیزها کم داری،وزنِ ولی ارتقاهای مداومِ هستهٔ نیرو به همون خوبیِ ارتقاهاییه که فقطاما با جادوی آفرینش میشه ساخت. حالا چرا آزمایشگاههاتو بهم نشون نمیدی؟»
با دیدنِ قیافهاش وقتی قدم به کارگاهِ جادوآهنگری گذاشت،لیث لیث فهمید سالارک همانقدر که از معادنِ کریستال و تالارِسولوس آینه به وجد آمده بود، از اینجا ناامید شده است.
لبِ بالایش رابرجت با انزجار جمعمیخوام کرد و پرسید: «همین؟»
لیث آهی کشید و جواب داد: «مادربزرگ، میدونم چنگی به دل نمیزنه،همین ولی من فقط ۱۹ سالمه و سولوس هم هنوز داره خودش رو بازیابیمتوجهش میکنه. نه وقت داشتم موادِ زیادی جمع کنم، نه اینکه آرایههای پیچیده بچینم.»
«من دقیقاً اومدم اینجابدون استراحت کنم، چون از کارِزیرِ زیاد در آستانهٔ فروپاشیِ عصبیام—»
سالارک موهایش را به هم ریخت،قدرتمندترین حرفش را برید و گفت: «آزمایشگاهکرد که خوبه، بچهٔ خنگ. منظورم این بود!»
به میزِ بزرگِ ابسیدین اشارهکنی کرد که لیث در طولِ آزمایشهایشهمین از آن بهعنوانِ کوره استفاده میکرد.
لیث گفت: «این یه کورهٔ استاندارده، مادربزرگ. فقط ازش استفاده میکنم تا اشیایی رو کهکردم میسازم روش بذارم، تا اینکه جریانِ انرژیِ جهان باعث بشه تو هوا شناور بشن. ابسیدینمیرسید مقاومتِ کمی در برابرِ جریانِ مانا نشون میده و فرایندِ افسون کردن رو هم مختل نمیکنه.»
سالارک با تعجب پرسید: «دقیقاً منظورم همینه. اینبسازم فقط یه میزِ آبرومنده که صدتا مثلش پیدا میشه.سلطنتیِ تو یه جادوآهنگری، نه یه آشپز! کورهٔ آدامانتت کجاست؟»
خودش برای ساختههایش از یک کورهٔ داوروس استفاده میکرد، اما بعید میدانست کسی بهبرجت جوانیِ لیث حتی آنقدر از این فلزِ گرانبها داشته باشد که بتواند برای هیئتِ انسانیاشاردوگاه شمشیری بسازد، چه رسد به اینکه چند کیلو از آن را در اختیار داشته باشد.
لیث گفت: «چرا باید ازکنی آدامانت بهعنوانِ کوره استفاده کنم؟ اینهمین فقط هدر دادنِ یه فلزِ خوبه.»
سالارک گوشهایش را باور نمیکرد: «داری بهم میگی با وارثِ منادیونباشه شریک شدی، تمامِ عمرت رو داخلِ برجِ منادیون کار کردی، ولیحفظ با این حال هیچ ایدهای از اصولِ فنونِ جادوآهنگریِ منادیون نداری؟»
سولوس که از خجالت سرخ شده بود، جواب داد: «من حافظهامخودش رو همراه با میراثِ مادرم از دست دادم، خانم. ما اسمِهمهچیز واقعیِ من رو تازه بعد از دیدنِ سیلوروینگ تو جیرا فهمیدیم.»
نگهبان سر تکان داد: «خب، پس چه خوب شد که اومدیناشاره اینجا. من قرار نیست هیچکدوم از فنونِ خودم رو بهتون یادهمین بدم، مگه اینکه زانو بزنی و به آشیانهٔ من ملحق بشی، البته.»
«با این حال مشکلی ندارم فنی رواقامتِ که منادیون به همهٔ شاگرداش، از جملهکردم خودم، یاد داد باهاتون در میون بذارم.»
سولوس پرسید:کرد «شما یکی ازبرپا شاگردای مادرم بودین؟»
«آره. کمک خواستن از کسانی که ازت برترن هیچ ایرادی نداره. اون زمان، منادیون فنونیبهاندازهٔ ساخته بود که از هر چیزی که من تا اون موقع درست کرده بودم فراتررسیدنِ بود و دنبالِ راهی میگشت تا ارتقاشون بده. این یه معاملهٔ دو سر سود بود.»
«علاوه بر اون، با اینکه اقامتِ من خیلی کوتاه بود، منادیون از همهٔمیتونی شاگرداش خواست که اگه اتفاقی براش افتاد، آموزههاش رو به تو منتقل کنن.» سالارکبده یک کورهٔ داوروس از بُعدِ جیبیاش بیرون آورد و آن را وسطِ آزمایشگاه گذاشت.
میزِ فلزیِ مستطیلشکلی بود با ۱٫۵ متراقامتِ ارتفاع و عرض و ۲ متر طول،کردم که دستکم چند ده کیلو وزن داشت.
در حالی که چیزی شبیه بهکنی یک چکشِ جنگیِ یکدستی در دستشهمین ظاهر میشد، گفت: «ببین و یاد بگیر.»
در هر طرفِ سرِ چکش و یکی هم روی آن، کریستالی به اندازهٔ یک گردو حکقلعهٔ شده بود. پرهایی از یک ققنوس و یک گریفون دورِ دستهٔ چکش پیچیده شده بود کهمقصدی هم جریانِ مانای سالارک را تقویت میکرد و هم باعث میشد چکش بهتر در دستش جا بگیرد.