چپتر 2063: انواعِ سکوت (بخشِ ۱)
0فیروال در هیئتِ انسانیاش ظاهرِ زنِ زیبای در اوایلِ سیسالگی را داشتامپراطوریِ که بهسختی میشد او را خواهرِ بزرگترِ فالوئل جا زد. او حدودِبسیاری ۱٫۷۸ متر قد، چشمانی به رنگِ آبیِ اقیانوس و موهای قهوهایِ روشن داشت.
برای بازگشتش به دربارِ سلطنتی پس از بیش از ۷۰۰ سال، فیروال دقیقاً هماناشراف لباسی را پوشیده بود که والرون برای عروسیاش به او هدیه داده بود وگشاد بعداً با همان لباس در مراسمِ خاکسپاریِ او و تولدِ فرزندانش شرکت کرده بود.
این یک لباسِ مجلسیِ زمردین با یقهٔ خشتی بود و با کریستالهای سفیدِ کوچکیشده به اندازهٔ یک نخود که الگوی یک هیدرا را میساختند، گلدوزی شده بود. بالاتنهٔ لباسنوکِ کاملاً چسبان بود، اندامِ خوشتراشش را برجسته میکرد و بازوها و شانههایش را برهنه میگذاشت.
دامنِ فنردار او را از کمرتختهایشان تا نوکِ پا میپوشاند و نزدیکسالن شدن به او را غیرممکن میکرد.
آن دو زن به سمتِ اعضای خانوادهٔ سلطنتی رفتند وبشکند پیش از آنکه به کنارهها بروند، جایی که صندلیهای رزروشدهچشمانِ برای اعضای ستونهای بنیانگذارِ پادشاهی قرار داشت، تعظیمِ عمیقی کردند.
گاردهای سلطنتی از جایشان تکان نخوردند و پادشاه و ملکه حتی از روی تختهایشاناشراف بلند شدند تا پاسخِ تعظیم را بدهند، و سالن را در سکوتی بهتزده رهاگشاد کردند. تنها صدای پیشخدمت که مهمانِ بعدی را اعلام میکرد، توانست بهتِ اشراف را بشکند.
«ملکهٔ امپراطوریِ گورگون،یقهٔ میلیا گنیس، وسفیدِ شاگردش، کلیا سانبری.»
بهجز خانوادهٔ سلطنتی،ملکه چشمانِ همه ازتختهایشان تعجب گشاد شد.
بسیاری پرسیدند: «اینجا چیکارمهمانِ میکنه؟» و در پاسخ تنهااشراف با شانهبالاانداختنهای گیجکنندهای روبهرو شدند.
«شاید حقیقت داره که بعد ازتنها فرارِ بزدلانهٔ ورهن به کویرِ خون،توانست بهش پیشنهاد داده به امپراطوری نقلمکان کنه.»
دوکی پرسید: «ملکه اومده تا پادشاهی رو به خاطرِ اعطای لقبِ مَگوس به یه پیمانشکنبالاتنهٔ مسخره کنه، یا برای آخرین تلاشش واسه استخدامِ اون؟» با این حرف نیمی از همتایانشمیپوشاند از شرم کبود شدند و نیمی دیگر از سرِ کنجکاوی نفسشان را در سینه حبس کردند.
مارکیزی گفت: «بیاید امیدوار باشیم که اومده تا بهمون پیشنهادِ اتحاد بده. هر چی باشه، بلیوستنها از دست رفته و اگه پادشاهی به دستِ ثرود بیفته، امپراطوری هدفِ بعدیِ اون میشه.» وکلیا در دل آرزو میکرد که شاید هنوز هم از این رسواییِ اخیرشان چیزِ خوبی بیرون بیاید.
کلیا، میزبانِ خورشیدِ سرخ، روی فرشِ قرمزِتوانست زردوزیشدهای که به سکوی زوجِ سلطنتی میرسید، تلوتلوخورانگنیس راه میرفت و پرسید: «ما اینجا چیکار میکنیم؟»
او بارها رؤیای شرکت در یکتنها مراسمِ مجلسی و خیره شدنِ همهٔ چشمهابهتِ به خودش را در سر پرورانده بود.
با این حال هیچکدام از رؤیاهایش کلیا را برای این حجمهیدرا از ترس آماده نکرده بود و در هیچکدامشان هم قرار نبودبازوها به جای لباسِ مجلسی، یونیفرمِ زرشکیِ سادهٔ آکادمیِ امپراتورِ سرخ را بپوشد.
گرگومیش از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «مادرِ سرخ رو شکر کن که شلوار پاتهبهتزده و نه لباسِ مجلسی. همینجوریاش هم بهسختی راه میری و صورتت اونقدر سرخ شده کهمیلیا به لباست میخوره. اگه جلوی اینهمه آدم سکندری بخوری، شرط میبندم از خجالت آتیش میگیری.»
ملکه با گامهای بلند به جلو رفت وبهتِ گفت: «آوردمت اینجا تا چند درس بهت بدم. درکلیا حالِ حاضر، پادشاهی تجسمِ اشتباهاتِ گذشته و آیندهٔ ماست.
«این همون چیزیه که امپراطوری بهش تبدیل میشد اگه چیزِ احمقانهای مثلِتوانست نظامِ اشرافیت رو رد نمیکردیم، و الان داره با دشمنِ ترسناکی روبهروبهجز میشه که در صورتِ شکستِ اونا، ممکنه ما مجبور بشیم باهاش سروکله بزنیم.»
میلیا لباسِ سفیدِ خیرهکنندهای پوشیده بود که او را از گردن بهمیساختند پایین میپوشاند. این لباس با تور و پفهایی تزئین شده بود که طوریمیگذاشت چیده شده بودند تا چینهای لباسش شبیهِ صفحاتِ فلزیِ نرم به نظر برسند.
همراه با کریستالهای سفیدی که روی شانهها، پهلوهاشدند و مفاصلش قرار داشت، لباس دقیقاً شبیهِ زرهِتنها سفیدی بود که تنها فرمانروای امپراطوری میتوانست بپوشد.
«درست همونطور که پادشاهیمهمانِ تصویرِ تحریفشدهای از امپراطوریه،بهتِ ورهن هم تصویرِ تحریفشدهٔ توئه.
هم از موفقیتهاش درس بگیر و هم از اشتباهاتش. یادت باشه که هدفت این نیستبشکند که مثل اون بشی، بلکه باید ازش جلو بزنی.» میلیا قدمهایش را نیمگام کند کردپرسیدند تا پیش از رسیدن به خانوادهٔ سلطنتی، به شاگردش فرصتِ پرسیدنِ یک سؤال را بدهد.
کلیا که بهسختی پابهپای پاهای کشیدهٔ ملکه میآمد، نفسنفسزنان پرسید: «اینهیدرا دقیقاً کدومشه؟ مَگوس شدن دستاوردِ بزرگیه، ولی به خطر انداختنِ جونشبازوها برای محافظت از یه مشت احمق که ازش متنفرن، واقعاً احمقانهست.»
میلیا گفت: «فقط زمان مشخص میکنه.» و با قامتی برافراشته جلویبدهند تختهای پادشاهی ایستاد، لباسش را کمی صاف کرد و سرش راتوانست مؤدبانه برای خانوادهٔ سلطنتی تکان داد. آنها نیز بیدرنگ پاسخش را دادند.
او همتای آنها بود، نه رعیتشان، وتوانست جز آنچه آدابِ معاشرت بهعنوانِ مهمان ایجابمیلیا میکرد، هیچ احترامی به آنها بدهکار نبود.
پادشاه نگاهِ طولانیای به زن وتنها دخترِ روبهرویش انداخت و به انگیزهٔتوانست اولی و هویتِ دومی فکر کرد.
سؤالاتِ زیادی دربارهٔ درخواستِ ناگهانیشان برای دعوتنامه داشت، اما آنها هیچ الزامی برایگلدوزی پاسخ دادن به او نداشتند. علاوه بر آن، این کار فقط ثابت میکرددامنِ که اطلاعاتشان از امپراطوری از زمانِ آغازِ جنگِ گریفونها چقدر ناقص شده است.
پس از خوشوبشی کوتاه، کلیا وتختهایشان میلیا به سمتِ راستِ اتاق رفتند وسکوتی منتظر ماندند تا مهمانِ بعدی اعلام شود.
«طلسمشکن، جادوگرِ اعظم لیث تیامات ورهناعلام و بازپرسِ سلطنتی کامیلا ورهن.» همهٔ سرهاگورگون با تعجب ناگهان به سمتِ در چرخید.
نه بهخاطرِ ورودِ لیث، چون بدونِ او کلِ این مراسمبعدی بیمعنی میشد، بلکه به این دلیل که قرار بود اوگنیس آخرین نفر، پس از پدر و مادر و خواهرش برسد.
بر اساسِ آدابِیقهٔ پادشاهی، هرچه مهمان مهمترکوچکی بود، دیرتر اعلام میشد.
به این ترتیب،ملکه نیازی نبود خودشانتختهایشان را معرفی کنند.
کامیلا برای پنهان کردنِ دستپاچگیاشبعدی عصبی خندید و گفت: «انگار واسهملکهٔ خودت یه اسمِ میانی دستوپا کردی.»
او لباسِ شبِ آبیِ اقیانوسی از جنسِ ساتنِ ابریشم به تن داشت که با نقرهدوزیهاییبشکند به شکلِ پر تزئین شده بود و با لباسِ شریکش همخوانی داشت. این لباس بازوهاپرسیدند و شانههای برنزهاش را به نمایش میگذاشت و یقهٔ هفتیاش برجستگیِ سینهاش را نمایانتر میکرد.
روی سرش نیمتاجی طلایی گذاشته بود که لیث برایش ساخته بود و به نظرشده میرسید از کاملیاهای کوچکی که به هم بافته شدهاند، ساخته شده است. طلای نیمتاجکمر موهای سیاهش را جلوه میداد و برعکس، و هر دو زیرِ نورپردازیِ جادوییِ اتاق میدرخشیدند.
بقیهٔ جواهراتِ گردن و گوشهایش نیز از یاقوتهایی تشکیلپاسخِ شده بود که روی گلبرگهای طلایی حکاکی شده بودندپیشخدمت و طوری جادوآهنگری شده بودند که شبیهِ کاملیا باشند.
اشراف با دیدنِ نگاهِ قاطعش فکر میکردند دارد تحقیرِ نگاهشان را تلافیامپراطوریِ میکند، در حالی که او فقط روی این تمرکز کرده بود که پایشپرسیدند به لباسش گیر نکند و وحشتی را که حس میکرد پنهان نگه دارد.
«لعنتی، باید بعد از دعوامون ثبتِ اختراعش میکردم.» این دومین باریاعلام بود که کامیلا روی فرشِ قرمزِ تالارِ ضیافت قدم میگذاشت، اما زانوهایشسانبری چنان سست شده بود که برای نیفتادن باید بازوی لیث را میچسبید.
حتی آینهها هم با طلای ناب قاب شده بودند. تمامِ پردههای نقشدارمیساختند و نقاشیهای دیواریِ روی دیوارها نهتنها شاهکارهایی در چنان سطحی بودند که حتیمیگذاشت آدمِ ناواردی مثلِ او هم از زیباییشان شگفتزده میشد، بلکه افسونشده نیز بودند.
تکتکِ آثارِ هنریِ روی دیوارها و سقف، صحنههای حماسیِ نبرد و دستاوردهای جادوییِ مَگوسهایبهتزده گذشته را به تصویر میکشیدند که تاریخِ پادشاهی را شکل داده بودند. همین فکرگورگون که شاید شوهرش هم روزی در میانِ آنها باشد، کافی بود تا سرگیجه بگیرد.