چپتر 1480: پدران و پسر (بخش ۲)
0کویلا اولین کسی بود که حتی پسداشت از دیدنِ مهارتهایش، با او مثلِ همانچشمِ عوضیِ روی اعصابی رفتار کرد که واقعاً بود.
اولین کسی که با وجودِ جثهٔ کوچک و ضعیفش، جلویش ایستاد.ستون اولین کسی که نهتنها پس از فهمیدنِ اینکه او یک تایرانت استبرسد رفتارش را تغییر نداد، بلکه قبول کرد با او به قرار برود.
کویلا نخستین انسانی بود که با این تایرانت مثلِ یک انسان رفتار کرد، کاری که حتیپرتوهایی مادرِ خودش هم حاضر به انجامش نبود. البته جانوران همیشه با او دوستانه رفتار میکردند، اما بیشآشفته از حد بیتفاوت بودند و نمیتوانستند گرمایی را که موروک اینقدر ناامیدانه تشنهاش بود، به او ببخشند.
و حالا او رفتهدوباره بود و موروک راحالی دوباره تنها گذاشته بود.
آجاتار در حالی که ستونی طلایی از آسمان فرود میآمد وحرکت تایرانت را در بر میگرفت تا فشارِ بیداری را بر کسیپرتوهایی با هستهٔ آبی کم کند، گفت: «ای پسرِ احمقِ یه عوضی!»
موروک تمامِ عمرش تمرین کرده بود و بدنش از هر انسانی قویتر بود. با این حال، ناخالصیهاییداشت که در طولِ سالها درونش انباشته شده بود، حالا جریانِ مانایش را مسدود کرده بود و باعثمیکرد میشد دستوپاهایش ورم کنند و سپس بترکند، فقط برای اینکه با فنِ تنفسِ تازهیافتهاش دوباره سرِ هم شوند.
غلظتِ انرژیِ جهان درونِ ستون چنان زیاد بودچشمِ که دریک به تمامِ توانش نیاز داشت تاپرتوهایی آرام برخلافِ جریان حرکت کند و به شاگردش برسد.
چشمِ ششمِ موروک از پیش باز شده بود و همراه با پنج چشمِ دیگر،میگرفت بیوقفه پرتوهایی از انرژیِ جهان شلیک میکرد تا فشارِ روی بدنش را کاهش دهد.بدنش اگر چنین تواناییِ تباریای نداشت، تا الان مرده بود، اما همین هم کافی نبود.
بدنِ زخمی، ذهنِ آشفته و روحِ عزادار به تایرانت اجازه نمیدادحرکت تمرکزِ لازم برای مهارِ درستِ این فرایند را داشته باشد. بدنش ناگهانشلیک از سر تا پا ورم کرد، آمادهٔ انفجاری که دیگر جبرانناپذیر بود.
سپس آجاتار تایرانتِ کوچک را در دستانش گرفت و پیشبینی را فعال کرد. ایندریک کار بزرگترین ناخالصیها را نابود کرد و آنها را به اندازهای درآورد که موروکهمراه بتواند مهارشان کند، و در عین حال بدنش را نیز ترمیم و تقویت کرد.
وقتی بیداری تمام شدجریان و ستون ناپدید شد، دریکششمِ گفت: «خب، این یکی جدیده.»
بدنِ موروک دیگر سفید نبود. زیرِ نورِآجاتار غار، حالا بهخاطرِ فلسهای رنگینکمانیِ درخشانی که اوفشارِ را پوشانده بود، شبیه به جواهری گرانبها میدرخشید.
صدایی گفت: «ضمناً، این چیزیهتوانش که قرار نبود ببینی، بچه.»جریان و آجاتار را وادار کرد برگردد.
گلموسِ تایرانت شبیه مردی در اواسطِ دههٔ بیستِ زندگیاش به نظر میرسید؛ با قدیدریک حدودِ ۱.۸۳ متر، موهای طلاییِ پرپشت و چشمانِ آبیِ یخی. هیکلی لاغر و تقریباًهمراه زنانه داشت که باعث میشد حتی بلندتر به نظر برسد، و چهرهاش جذاب بود.
«ممنون که تا الان مراقبِحرکت پسرم بودی. از اینجا بهپیش بعدش رو خودم به عهده میگیرم.»
آجاتار جلوی تایرانت ایستاد و راهش را سد کرد: «اژدهات رو مهارفرود کن! تو وقتی فقط یه بچه بود رهاش کردی. تمامِ عمرش موروکتمامِ رو نادیده گرفتی و حالا تو تاریکترین لحظهاش، باید بسپارمش به تو؟»
گلموس در حالی که لبِ بالاییاش از روی انزجار کج شده بود وبرسد با انگشتِ باریکش به پسرش که به ظاهرِ انسانیاش بازگشته بود اشاره میکرد،دهد گفت: «اون کوچیک، ضعیف و زشت بود. فقط برام یه بارِ اضافه میشد.»
خشمی که خشمِ موروک در برابرش هیچغلظتِ بود در وجودِ آجاتار شکل گرفت ودریک باعث شد پاسخش در گلویش خفه شود.
گلموس گفت: «من وقت نداشتم یهشاگردش بچه رو لوس کنم و اونهمراه باید قوی میشد تا بتونه مفید باشه.»
آجاتار با چشمانی گشاددوباره که لبریز از مانایحالی بنفش بود، تکرار کرد: «مفید؟»
«حالا برو کنار. تو بیدارش نکردی، پس استادِ برحقش نیستی. طبقِ قوانینِشاگردش شورا، هیچ اختیاری روش نداری. برای تو، پسرِ من فقط یه سگِمیکرد ولگرده که از روی دلسوزی جمعش کردی، در حالی که من پدرشم.»
دریک غرید: «یه سگِ ولگرد؟»
«خونِ من تو رگهاش جریانه. من به موروک زندگی دادمپیش و وقتشه که بهش یه هدف هم بدم. اون نمیتونهدهد استعدادهاش رو فقط برای انتقام گرفتنِ یه زنیکه هدر بده که—»
غرشِ مهیبی و دو مشتِ پتکمانند حرفِ گلموس را قطع کرد وفرود او را مثلِ حشرهای له کرد. با وجودِ آرایههایی که از غار محافظتعمرش میکردند، زمینِ زیرِ پایش به دهانهای به عمقِ ۳ متر تبدیل شده بود.
گلموس با اشارهٔ دستش اثرِ مشتها را پس زد و نشانحرکت داد که این حمله حتی نتوانسته لباسهای گرانقیمتش را چروک کند.پرتوهایی «از حماقتت چشمپوشی میکنم، چون معلومه که به این پسر اهمیت میدی.»
«حالا برو کنار، قبل از اینکه خودم مجبورت کنم، آجاتار.» هالهٔ بنفشِ روشنیزیاد از بدنش فوران کرد و دو چشم روی کفِ دستانش و دو چشمپیش روی شانههایش ظاهر شدند و دو چشمِ باقیمانده جای چشمانِ انسانیاش را گرفتند.
دریک مات و مبهوتجریان مانده بود و ازچشمِ تعجب روی پاهای عقبش ایستاد.
سپس، مثلِ دختربچهای شروع بهتنها خندیدن کرد و بعد خندهاشطلایی به قهقههای جنونآمیز تبدیل شد.
با سرازیر شدنِ انرژیِ جهان به درونِ بدنِ آجاتار، رنگش از آبی به سفیدچشمِ تغییر کرد و درخششِ وهمآلودی به شاخش داد. «پیرمرد، اصلاً میدونی من کیام؟ چطور جرئتتواناییِ میکنی بیای تو خونهٔ من، به من دستور بدی و اینطوری دربارهٔ شاگردم حرف بزنی؟»
«میدونم کی هستی. تو یه اژدهای پَستی. مایهٔ شرمساریِ گونهٔ خودتی، درچنان حالی که من میتونم قوانینِ جادو رو به ارادهٔ خودم خم کنم.»چشمِ چشمانِ گلموس با قدرتِ عناصر شعلهور شدند، اما خندهٔ آجاتار فقط بلندتر شد.
«شاید بیشتر از اینکه یه جنگجو باشمبرسد یه محقق باشم، اما بیشتر از تمامِدیگر کتابهایی که تو عمرت قراره بخونی، کتاب نوشتم.»
دریک گفت: «راههایی برای نابود کردنت بلدم که حتی نمیتونی تصورشون کنی.فرود حالا دندونهات رو به هم فشار بده و از تلفیقِ تاریکی استفاده کن،عمرش چون دلم نمیخواد وقتی تازه رسیدم به نصفِ کار، از درد غش کنی.»
«منظورت چی—» ظاهر شدنِ تمامِ آرایههایینیاز که تا آن لحظه غیرفعال ماندهشاگردش بودند، حرفِ گلموس را قطع کرد.
او از آجاتار پیرتر و قویتر بود. تایرانت میتوانست با استفاده ازچنان چیرگی، طلسمهای خودِ دریک را علیه او برگرداند. با این حال، او داخلِششمِ خانهٔ آجاتار بود و در محاصرهٔ حاصلِ یک عمر تلاشِ او قرار داشت.
علاوه بر این، اژدهایان ذاتاً آرام بودند و تمایلی به خشمگین شدن نداشتند.پنج اما وقتی این اتفاق میافتاد، وقتی کاملاً کنترلشان را از دست میدادند، خشمشانالان حتی ققنوسها را هم وامیداشت قبل از مبارزه با آنها دو بار فکر کنند.
آجاتار روی موروک طلسمِ سکوت اجرا کرد تا خوابش به هم نخورد، ومیآمد بعد آنقدر گلموسِ تایرانت را زیرِ مشت و لگد آشولاش کرد که پیش ازکرده تمام شدنِ کارش با این مهمانِ ناخوانده، خورشید غروب کرد و دوباره طلوع کرد.
شهرِ والرون، مراسمِتنفسِ خاکسپاریِ کویلا، درستشوند بعد از فرارِ موروک.
کامیلا در حالی که با سر به تایرانتِ خونآلودِ در حالِ فرارهمراه اشاره میکرد، گفت: «منظورم همین بود. انتقام از آتشِ خشم متولد میشه، امانداشت برای اینکه بینقص باشه باید سرد سِرو بشه. وگرنه فقط بهانهگیریِ یه بچهست.»
لیث پاسخ داد: «حقدوباره با توئه. ممنون که جلومستونی رو گرفتی. ممنون که اینجایی.»
در جواب، دستش را محکمتر گرفت. «لازم نیست ازم تشکر کنی. شایدشاگردش دیگه با هم نباشیم، اما میدونم کویلا چقدر برای تو و جیرنی ارزشکاهش داشت. برای منم خیلی عزیز بود. حتی یه بار با هم رفتیم تعطیلات.»
«آره، حیف که فقط یه روز طول کشید و بعددرونِ همهمون کشیده شدیم به لاروئل.» لیث با یادآوریِ آن خاطره خندیدحرکت و کامیلا هم همینطور، که باعثِ تعجبِ هر دوی آنها شد.
تا یک ثانیه پیش داشتندحرکت فینفین میکردند، اما حالا انگارپیش دردِ قلبشان سبکتر شده بود.
پس از پایانِ مراسمِ خاکسپاری، کامیلا متوجهآجاتار شد که دستش هنوز به دستِ لیث چسبیدهفشارِ است و سعی کرد آن را رها کند.