چپتر 1250: نامردهٔ طبیعی (بخشِ ۲)
0«فقط وقتی کاملاً از خودشون دست میکشن و اجازه میدن گرسنگیموقعِ اونا رو ببلعه، به باستانیها تبدیل میشن. فقط اون موقعست که برایبذار همیشه بهشون پشت میکنم. اما فرزندخوندههای من مثل تو، هیچ انتخابی نداشتن.»
«نیروی زندگیِ جانور، اولین و تنها هدیهٔ من به کسانی مثل توئه. من به همهٔبزنم شما یه فرصت میدم، اما همه فقط اونو دور میندازن.» موگار تصاویری از مبارزهاش بامسیری مسخشدهای را که در آکادمی بدنِ درایاد را تسخیر کرده بود، به لیث نشان داد.
لیث پرسید:بقا «اون موجودیادت مثل من بود؟»
«نه، اصلاً شبیهِ تو نبود. اون هم از جای دیگهای اومده بود، اما بعدمصیبتها از نابود کردنِ بدنِ اولش، یه کالبدِ قویتر برای خودش پیدا کرد. تو ازسیاه قدرتهات بیشتر مثل یه سپر استفاده کردی تا شمشیر، و بهجای گرفتنِ زندگی، زندگی آفریدی.»
موگار تصاویری به لیث نشان دادسؤالی که چطور خاندان و دهکدهاش با گذشتِمصیبتها سالها از زمانِ ورودش رونق گرفته بودند.
لیث گفت: «منمصیبتها قهرمان نیستم. هر کاریستونِ کردم، برای خودم کردم.»
موگار-الینا گفت: «درست مثل تکتکِ بچههای من. تو زندگیِافشاگری واقعی نه قهرمانی هست نه شروری. همه فقط بهپیشرفتها فکرِ بقا هستن، یادت میاد؟ اینا حرفای توئه، نه من.»
لیث به این افشاگریافشاگری فکر کرد تا اینکهذهنش سؤالی به ذهنش رسید.
پرسید: «به همین دلیله که موقعِ پیشرفتها و مصیبتها،همین بهجای یکی مثل جانورانِ امپراطور، دو ستونِ نور از منساطع ساطع میشه؟» و در پاسخ، موگار با سر تأیید کرد.
«بذار حدس بزنم، نورِ سیاه به خاطرِ نیمهٔ مسخشدهمه که سعی دارهتأیید منو به یه باستانی تبدیل کنه، در حالی که نورِ نقرهای توییباستانی که سعی داری منو به مسیری بکشونی که برام انتخاب کردی، درسته؟»
موگار گفت: «اشتباهه. بهت گفتم، سرنوشتی در کار نیست، فقط انتخابهای ممکن وجود دارن. توهمین تمامِ مصیبتهات، من بهعنوانِ شاهد احضار میشم، نه اینکه بهجات تصمیم بگیرم. اینکه فقط بهحدس یه باستانیِ دیگه تبدیل بشی یا یه چیزِ کاملاً جدید، فقط به خودت بستگی داره.»
کارل گفت: «یا میتونی فقط با من بیای.ذهنش این زندگیِ جدید بهت قدرتِ زیادی داده، اما درامپراطور مقایسه با رنجی که بهت تحمیل کرده هیچی نیست.»
به شانهٔ لیث زدفکر و او را بهرسید هیئتِ اصلیاش، دِرِک مککوی، بازگرداند.
«زندگی رو زمین سخت بود،جانورانِ اما این دردیه که تومیشه بیشتر از ۲۶ سال تجربه کردی.»
لیث در کمتر از یک ثانیه زندگیِ اولش را دوباره ازاینکه سر گذراند؛ جای زخمهایی که پدرش، سالها قلدری و تمریناتِ بیوقفهامپراطور بر تنش گذاشته بودند، یکی پس از دیگری دوباره نمایان شدند.
«از شلیکِ گلوله به سر میگذرم، چون خودت اون کار رو با خودت کردی.» کارلیکی دوباره به شانهاش زد و لیث را به هیئتِ بیگانه و کوتاهعمرش تبدیل کرد. لیثنیمهٔ فقط دردهای گرسنگی را حس کرد تا اینکه زخمِ عمیقی روی سینهاش دهان باز کرد.
«بیرحمانه بود، اما حداقل کمتر از ۲ روز طول کشید. این کاریهپیشرفتها که موگار تو کمتر از ۱۹ سال باهات کرد.» کارل برای آخرینحدس بار به شانهٔ لیث زد و او را به خودِ فعلیاش تبدیل کرد.
لیث سالها گرسنگی، کتکخوردن از دوستانِ اورپال و ترسِ رویارویی با جانورانِتأیید جنگلِ تراون را از سر گذراند. وقتی به جایی رسید که واردِباستانی آکادمی شده بود، بدنش سراسر پوشیده از بریدگی، کبودی و زخم بود.
«فقط به این خاطر که جادوی نور باعث میشه جای زخمها ناپدیدسؤالی بشن، به این معنی نیست که هرگز اتفاق نیفتادن.» در میانِ مبارزه باساطع چنگالها، خیمهشببازِ گیاهی و والورِ بالکور، بدنِ لیث به تکهگوشتی خونآلود تبدیل شد.
کارل در حالی که زخمهای گادورفِ وایورن و سپس نالیر نیز روی بدنِ لیث پدیدار میشدند، باامپراطور گریه گفت: «خسته شدم از بس رنج کشیدنت رو دیدم. خسته شدم از بس دیدم اینهمه آسیب میبینیباستانی و اینهمه فداکاری میکنی، فقط به این خاطر که از اتفاقی که بعد از مرگِ دوبارهت میافته میترسی.»
«من اینجام تا ازت بخوام این تقلاهای بیفایده رو تموم کنی. تو بهاندازهٔمصیبتها کافی تلاش کردی.» وقتی سالهای خدمتِ لیث بهعنوانِ رنجر گذشت، حتی یک استخوانِنورِ سالم هم در بدنش نمانده بود. «همین الان با من بیا و آزاد میشی.»
کارل دیگر نتوانست تحمل کند و لیث را در آغوش گرفت وتأیید این روند را متوقف کرد. لیث هم او را بغل کرد، چراباستانی که تمامِ حواسش به او میگفتند شخصی که روبهرویش ایستاده واقعاً برادرش است.
«اگه بخوام بمونم چی؟» شادیِ این دیدار باعث نشد لیث فراموش کند درذهنش دنیای واقعی چه چیزی در خطر است. صدای برخوردِ فلز و جانکندنِ آدمهامیشه مدام به او یادآوری میکرد که فضای ذهن فقط درونِ سرش وجود دارد.
کارل گفت: «مثلِ همیشه پیشت میمونم. هرچی باشه من برادرتم. بادلیله این حال وقتی بمیری، یا هر دومون به یه جای دیگه فرستادهتأیید میشیم، یا اگه یکی از اون نقشههای دیوانهوارت بگیره، روی موگار میمونیم.»
لیث به زنجیرِ میانشان نگاه کرد،سؤالی طوری که انگار بارِ اول استپیشرفتها آن را میبیند، و پرسید: «ما؟»
کارل گفت: «آره. من ازت دست نمیکشم، همونطور که تومیشه هیچوقت از من دست نکشیدی. حتی مرگ هم نمیتونه ما روسعی از هم جدا کنه. هر انتخابی که بکنی، من درست کنارتم.»
این انتخاب لیث را از درون متلاشی میکرد. از یک طرف، دیدارِ دوباره با برادرِهمین کوچکش تمامِ چیزی بود که از روزِ مرگِ کارل برایش دعا کرده بود؛ همان دلیلیحدس که باعث شده بود ناخواسته سفری را آغاز کند که او را به موگار کشانده بود.
از طرفِ دیگر، لیث میتوانست از راهِ پیوندِ ذهنی مبارزهٔ ناامیدانهٔ سولوس و نگرانیاش براییکی وضعیتِ او را حس کند. نزدیک بودنش به موگار به او اجازه میداد صدای کامیلانیمهٔ را بشنود که متوجه شده بود رونِ تماسِ لیث روی آویزِ ارتباطیاش دارد محو میشود.
میتوانست صدایش راافشاگری بشنود که بهسؤالی او التماس میکرد بجنگد.
موگار دستش را تکان داد و میدانِ نبرد را به لیثپاسخ نشان داد: «هر تصمیمی میگیری، زود باش. حدی داره که چقدرداره بتونم مغزت رو سرعت بدم تا درکت از زمان رو تغییر بدم.»
همهچیز در همان کسری از ثانیه که پلک زده بود اتفاق افتاده بود، با اینهمین حال چشمانش داشتند باز میشدند. لیث دریای دشمنانِ روبهرویش را تماشا میکرد که با حرکتی آهستهبزنم پیش میآمدند و هرکدام یک یا چند روحِ نالان داشتند که ناامیدانه به بدنشان چسبیده بودند.
لیث که با بینشِ مرگ از بیرون به خودش نگاه میکرد، برایموقعِ اولین بار ارتشِ ارواحِ سرگردانی را دید که هرجا میرفت دنبالش میآمدند. برایحدس فهمیدنِ هدفشان نیازی به پرسیدنِ هیچ سؤالی نداشت، چون حالا حقیقت را میدانست.
او یکی از آنها بود،اینکه اما موفق شده بود فرصتِدلیله دوبارهای برای زندگی پیدا کند.
ارواح به او میچسبیدند چون به هر طریقی، لیث تنها امیدشان برای بازگشتبذار به زندگی یا دستکم انتقام گرفتن بود. درست همانطور که در برابرِ ارتشِحالی شب اتفاق افتاده بود، یا هر بار که اهریمنانِ تاریکی را پدید میآورد.
«حق با توئه. موگار واقعاً جای بیرحمیه. اگه قرار باشه اینجا بمونم،سؤالی معلوم نیست چقدر باید درد و رنج تحمل کنم. روی زمین منمنور مثلِ بقیه فقط یه شهروندِ عادی بودم، درحالیکه اینجا یه جادوگرِ اعظمم.
«حتی اگه پادشاهیِ گریفون رو ترک کنم، باز هم مجبور میشمدلیله با مشکلاتی مثلِ ثرود، ارباب و درباریِ نامردگان دستوپنجه نرم کنم.»پاسخ لیث برادرش را در آغوش گرفت و اشکِ گرمِ شوق ریخت.
«نمیدونی دوباره دیدنت چقدر برام ارزش داره. اینکه میدونمهمین بهخاطرِ کاری که با اون مردیکهٔ بیمصرف که اسمِنور خودش رو گذاشته بود پدر کردم، ازم متنفر نیستی.»
کارل هم او را بغل کرد و اشک ریخت: «من هیچوقت نمیتونم ازتبذار متنفر باشم. هر کاری که کردی، برای ما کردی. تو تمامِ زندگیم تنهاحالی خانوادهام بودی. تو برام هم پدر بودی، هم مادر، و هم یه برادرِ بیجایگزین.»