چپتر 1237: خانهٔ عروسکی (بخشِ ۱)
0نابودیِ کولگا به جنگی میانجامید که دو قاره را ازپخته هم میدرید، سپس نژادهای شورای پیروز را، و در نهایتاینجور اعضای جناحی را که در این رقابت به برتری میرسیدند.
در آن زمان، جناحهای دیگرِ شورا به دشمنِبهقدری تضعیفشدهشان حمله میکردند و نبرد را از نو آغازموافقت میکردند. یک آرتیفکتِ واحد، جنگی بیپایان به راه میانداخت.
خدایانِ بزرگ، منادیون چطور تونست اینقدر احمق باشه که هیچ محدودیتی روش نذاره؟ترکیبیِ تازه، حق با لیث هم هست. تا الان، سولوس با تهموندههای وقتِ آزادِ اونجیرا زندگی میکرد. این مکان میتونه براش یه شروع باشه. وحشتناکه، اما بههرحال یه شروعه.
اما فلوریا بهقدری پخته و بالغ بودبههرحال که از رویِ تاریکِ کولگا خم بهرویِ ابرو نیاورد و بیدرنگ با لیث موافقت کرد.
اینجور چیزا هر روز اتفاق میافته. کولگا فقط یه قطره تو اقیانوسِ کاراییهرویِ که آدما از طلوعِ تاریخ با هم میکنن. اودیها کارای خیلی بدتری روقطره برای مدتِ خیلی طولانیتری انجام دادن. امپراطوریِ گورگون مردمِ خودشو به بردگی گرفت.
آرتان جونای بیشماری رو به اسمِ تحقیقاتش فدا کرد. حتی بالکور و نالیر همابرو فقط نشانههایی از وحشتهایی هستن که هنوز تا همین امروز تو پادشاهی اتفاق میافته. درطلوعِ مقایسه با اتفاقی که میافته اگه میراثِ منادیون دستِ آدمای اشتباه بیفته، کولگا شرِ کمتریه.
به لطفِ اثرِ ترکیبیِ چشمهٔ مانا و سه جریانِشرِ انرژی که از طریقِ همراهانش از خورشیدِ ممنوعه دریافت میکرد،همراهانش سولوس پیش از غروبِ خورشید در قارهٔ جیرا بیدار شد.
ذهن و بدنش کاملاً استراحت کرده بود،بههرحال گویی اتفاقاتی که شوکهاش کرده بود نه چندتاریکِ ساعت پیش، بلکه هفتهها پیش رخ داده بود.
میدونم که موقعِ سفر با لیثبههرحال چیزای بدِ زیادی دیدم، اما حالمبود زیادی خوبه. دارم دیوونه میشم یا چی؟
در حالی که دستوپایش را میکشید و برایبهقدری نخستین بار حسِ لذتبخشِ تکان دادنِ انگشتانِ پایشبیدرنگ را تجربه میکرد، این فکر از ذهنش گذشت.
لیث پاسخ داد: «یا چی. چیزایی که اونجا دیدی اصلاً منولطفِ شوکه نکرد، پس حالا که نزدیکیم، من دژِ روانیِ تو هستم.دریافت ضمناً مشت زدن تو صورتم راهِ خوبی برای عصربهخیر گفتن نیست.»
تازه آن زمان بود که سولوس فهمید آن تختِ ناراحتی کهپخته باعثِ کمردردش شده بود، در واقع بازوهای لیث است. لیث او راروز روی پاهایش نشانده بود و تمامِ مدت مانند یک کودک تکانش میداد.
تیستا که بهسختی از آن حملهٔ غافلگیرانهشروعه جاخالی داده بود، گفت: «نهتنها خروپف میکنی، بلکهابرو نزدیک بود یه لگد هم بکوبی وسطِ پام.»
برای جلوگیری از مسمومیتِ دوباره و بازگشت به شرایطِ اوجِ خود بدونِ استفاده از نشاطبخشی،نیاورد هیچکس از کنارِ سولوس تکان نخورده بود. از آن بدتر، آنها با همان ترکیبِ عجیبِتاریخ نگرانی و محبتی به او نگاه میکردند که پدر و مادرها هنگامِ تماشای نوزادشان نشان میدهند.
فلوریا با اشاره به ترکیبِ عناصری که معمولاً با عنوانِ موهبتِ نور شناخته میشد، گفت:مانا «با کامیلا به مشکل برمیخوری. حتی اگه سولوس تو بیستوهشتسالگی مرده باشه، به زور بیستسالهبدنش به نظر میرسه. رگههای قشنگش که دیگه بماند. فکر میکردم فقط نقرهای و نارنجی داری.»
«شاید به خاطرِ اینه که برجِ من انواعِ قرابتِ عنصری رو داره، یابود شایدم به خاطرِ لیث باشه. اون هیچ رگهای نداره اما با این حال هفتقطره تا چشم درآورده. شاید به لطفِ پیوندمون اونا رو به من منتقل کرده باشه.»
سولوس سعی کرد با عجله بلندبههرحال شود تا بیش از این خجالتبود نکشد، اما با صورت روی زمین افتاد.
تیستا گفت: «آخی، چقدر نازه!بههرحال منو یادِ آران میندازه وقتیبالغ برای اولین بار سعی کرد وایسه.»
با این حال، سولوس بهدستِ جای گریه کردن مثل یککمتریه نوزاد، مثل یک ملوان فحش داد.
لیث کمکش کرد بایستد و پهلوهای سولوسبههرحال را گرفت تا اینکه تعادلش را به دستتاریکِ آورد و گفت: «آروم باش. قدم به قدم.»
فلوریا پشتِ سولوس رفت و با جادوی روح موهایش راپخته بافت تا زیرِ پایش نروند و سکندری نخورد. او گفت:اینجور «واقعاً شبیهِ عروسکی. خیلی قدکوتاهی و موهات تقریباً به زمین میرسه.»
سولوس در دل از فلوریا تشکر کردفلوریا که موهایش را خرگوشی نبسته است و گفت:نیاورد «من قدکوتاه نیستم، درازلاقرا! قدم از جیرنی بلندتره.»
با آن اختلافِ قد و نیازش به کمک برای ایستادن، همین حالااثرِ هم حس میکرد بچهای در میانِ بزرگسالان است. پس از چند بار تلاش،خورشید توانست روی پای خودش بایستد و بعد بهسرعت راه رفتن را یاد گرفت.
سولوس در گذشته بدنِ لیث را حرکت داده بود، فقط به محیطیبالغ آرام نیاز داشت تا تجربهاش را به کار بگیرد. علاوه بر این،اتفاق هرچه بدنش بیشتر به ثبات میرسید، بیدار کردنِ حافظهٔ عضلانیِ خفتهاش آسانتر میشد.
لیث گذاشت دخترها بهوحشتناکه او برسند تا بعداً ازبهقدری خورشیدِ ممنوعه زیاد آسیب نبینند.
گفت: «دخترا، من و سولوسبههرحال باید دربارهٔ حرکتِ بعدیمون حرف بزنیم.بود بعضی چیزا یکم حریمِ خصوصی میخواد.»
سولوس هیچ ایدهای نداشت که لیث دربارهٔاشتباه چه چیزی حرف میزند و دیدنِ اینکهچشمهٔ بقیه بیهیچ حرفی رفتند، فقط بیشتر گیجش کرد.
لیث میدانست راهِ آسانی برای گفتنِ حرفش وجود ندارد،فلوریا پس بهجای استفاده از کلمات، برای دومین بار دربیدرنگ عرضِ تنها چند ساعت، ذهنهایشان را در هم آمیخت.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی بابههرحال خشم گفت: «چطور اصلاً میتونی بهبود رها کردنِ من تو اینجا فکر کنی؟»
لیث پاسخ داد: «مناما کسی رو رها نمیکنم. فقطپخته دارم بهت حقِ انتخاب میدم.»
افکارش خالی از کینه بود و تنها نشان میداد چقدر احساسِ خیانت میکند:ترکیبیِ «این کار رو به خاطرِ من میکنی یا فقط میخوای از شرم خلاصقارهٔ بشی؟ اینطوری کار برات هم با کامیلا و هم با جنون خیلی راحتتر میشه.»
«برای همینه که بهجای حرف زدن، ذهنهامون رو به هم پیوند زدم. افکاربود نمیتونن دروغ بگن. انکار نمیکنم که بعد از دیدنِ خاطراتت، طرحِ آرایههای کولگافقط رو کپی کردم. کاری که اون فقط با یه چشمهٔ مانا کرده، بینظیره.
«کارِ اون همون حلقهٔ گمشدهایه که نیاز داشتم تا ماشینِپخته جابهجاییِ بدنِ اودیها رو از شرِ بیشترِ اون فناوریِ منسوخ خلاصچیزا کنم و چیزایی رو که از جنون میدونم باهاش ترکیب کنم.
گفت: «اگه موفق بشم، وقتی بدنم رو عوض کنم،پخته طولِ عمرم دو برابرِ یه بیدارشدهٔ معمولی میشه وکرد تواناییهای احیایی شبیهِ چیزی پیدا میکنم که سیلوروینگ نشون داد.»
فقدانِ همدلیِ لیث، سولوس را مات و مبهوت کرد: «بعدکمتریه از تمامِ چیزایی که اینجا دیدی، بعد از دیدنِ بلاییخورشیدِ که سرِ خالیا آوردن، هنوزم حاضری از جادوی ممنوعه استفاده کنی؟»
«سولوس، این قصهٔ نقالا نیست. تو زندگیِ واقعی نه قهرمانی هست و نهبود شروری. همه فقط به فکرِ بقا هستن، از جمله خودم. مگه فرقی همفقط میکنه کسی رو که قصدِ جونم رو کرده با جنگ بکشم یا با آیین؟
«واقعاً فکر میکنی به کسی که جرئت کنه با خانوادهام دربیفته رحم میکنم؟ بهتاریکِ خاطراتم نگاه کن. کاری که با برادرزنِ کنت لارک کردم، کاری که با اونکاراییه شوالیههایی کردم که میخواستن جلوم رو بگیرن تا شاگردِ نانا نشم، خیلی بدتر بود.
«اگه دیروس حتی سعی کنه به لوتیا نزدیک بشه، کاری میکنم که وقتیتاریکِ کارم باهاش تموم شد، جهنم براش مثلِ بهشت به نظر برسه. اون در هرکاراییه صورت مرگِ وحشتناکی رو تجربه میکنه، آیین فقط باعث میشه مرگش کمتر هدر بره.»
لیث پرسید: «اگه این اتفاق بیفته،آدمای فقط به خاطرِ چیزایی که امروزاثرِ دیدی سعی میکنی جلوم رو بگیری؟»
سولوس چند ثانیه پاسخی نداد. حتی آن زمان کهفلوریا تازه هوشیاریاش را به دست آورده بود هم آنقدربیدرنگ سادهلوح نبود که جانِ همه، حتی دشمنانشان را مقدس بشمارد.