چپتر 2238: فصل 2238
0سپس متوجهِ چشمانِ اشکآلودِ الفین و چهرهٔ کوچک وآهی پر از اندوهش شد، و اینکه دفترچههای خاطرات، کتابهایلبخند جادو و گریموارهایش را در شومینهٔ روشن انداخته بود.
الفین در میانِ سکسکه و فینفین، در حالی که اشک ومانا آببینی از صورتش سرازیر بود، گفت: «ببخشید، بابا. دیگه نمیخوام جادوبودن یاد بگیرم. لطفاً سر مامان داد نزن. ببخشید مامان، نظرم عوض شد.
من بابا رو بیشتر از جادو دوست دارم. خواهشکریستالهای میکنم، لطفاً اونو نفرست بره. نمیخوام بابا بمیره.» صرفِ بهشاش زبان آوردنِ این حرف باعث شد سولوس زیرِ گریه بزند.
پاهای کوتاهش سست شد و به پاهای ثرین چسبید و بارهامیکرد و بارها التماس کرد که ترکش نکند. حرفهایش خیلی زود مثلِردهبندیاش خودش به ملغمهای آشفته تبدیل شد که بهسختی میشد آن را فهمید.
ثرین زانو زد و در تلاش برای اینکه به الفینکشید اطمینان دهد حالش خوب است و جایی نمیرود، او رااینطوری در آغوش گرفت و گفت: «خدایانِ من، ببین چیکار کردی، ریفا!»
ریفا هم زانو زد و به آغوشِ آنها پیوستدربارهٔ تا به سولوس نشان دهد که از دستِ هیچکدامشان عصبانیزردها نیست و جواب داد: «منظورت اینه که ما چیکار کردیم.»
ثرین آهی کشید: «حقمیشه با توئه. ما چیکاردربارهٔ کردیم. ما دوتا کریستالِ قرمزیم.»
الفین در حالی که به مادرش نگاهکریستالِ میکرد که به او لبخند میزد، گفت: «اینطورینگو نگو، بابا. مامان خوشش نمیاد. دوباره عصبانی میشه.»
ریفا با خندهای ریز ردهبندیاش دربارهٔ کریستالهای مانا را تکرار کرد: «نه،دوتا حق با اونه. چون کریستالهای قرمز آشغالن، نارنجیها گوزن و زردها شاش.»دوباره و ادامه داد: «بابا و مامان خیلی بد بودن. مثل دوتا کلهگُهی.»
الفین فینفین کردنمیاد و پرسید: «منمخندهای میتونم اینو بگم؟»
ریفا سر تکان داد: «خواهش میکنمریز نه. این یه حرفِ زشته کهاونه فقط آدمبزرگای بد ازش استفاده میکنن.»
«پس کریستالها چی؟»
«فقط برای توهینعصبانی به آدمای بد، همونطوراینه که بابا گفت. باشه؟»
«باشه.» سولوس همچنان پدر و مادرش راریز در آغوش نگه داشت، از ترسِ اینکه بهمحضِقرمز رها کردنشان، داد و بیداد دوباره شروع شود.
ثرین و منادیون بهندرت با هم جروبحث میکردند وکریستالهای همین باعث میشد دعواهایشان برای دخترِ کوچکی که به زندگیشاش در خانوادهای مهربان و پرمهر عادت داشت، بسیار ترسناکتر باشد.
ثرین گفت: «واقعاً متأسفم، اپی. متأسفم، ریفا. منظورمقرمزیم هیچکدوم از اون حرفا نبود. من جایی نمیرم.خوشش قول میدم تا آخرِ عمر با شما دوتا بمونم.»
الفین انگشتِ کوچکش رانیست به سمتِ او گرفتکردیم و پرسید: «قولِ انگشتکوچیکه؟»
ثرین انگشتِ کوچکِ او و سپس انگشتِ ریفاردهبندیاش را که از دخترشان تقلید کرده بود، بهآرامیآشغالن با انگشتِ خودش گرفت و گفت: «قولِ انگشتکوچیکه.»
ریفا گفت: «همیشه یادت باشه که بدونِردهبندیاش اجازهٔ من نمیتونی بمیری. بدینوسیله بهت دستورقرمز میدم که همیشه سالم و در امان باشی.»
سولوس در تأیید سر تکان داددوتا و تنها پس از اینکه ثرینلبخند قولِ دومش را هم داد، آرام گرفت.
ثرین به شعلههای همچنان روشنِ شومینه اشارهاینه کرد و گفت: «ببخشید که از کورهقرمزیم دررفتیم، ریفا. نسخههای دیگهای از کتابهای اپی داری؟»
«نه، من باید عذرخواهی کنم، ثرین. ما نباید با هم اینطوری رفتارتکرار میکردیم، مخصوصاً جلوی اپی. در موردِ کتابها هم لازم نیست نگران باشی.»کلهگُهی با تکانِ دستش، کتابهای قطور را که کاملاً سالم مانده بودند، بیرون کشید.
«خودت میدونی اپی چقدر شلختهست. منریز اونا رو نسوز، ضدِ مدادرنگی، ضدِاونه آب و ضدِ خیلی چیزای دیگه کردم.»
دخترِ کوچک وقتی منادیون گنجینههایی را که فکر میکرد برای همیشهمیکرد از دست رفتهاند به دستش داد، از خوشحالی جیغ کشید. اماردهبندیاش بعد از ترس رنگش پرید و به واکنشِ ثرین نگاه کرد.
پدرش به اوعصبانی لبخند زد ومنظورت پیشانیاش را بوسید.
ثرین گفت:خوشش «میگم برای امروزمیشه دیگه جادو بسه.»
ریفا پرسید: «دقیقاً. بعداً و با لحنِ متمدنانهتری به این بحث ادامهاونه میدیم. کی کیک میخواد؟» و در پاسخ با سکوتی خجالتآور روبهرو شد. «منظورممنم اینه که برای شام میریم بیرون و کیک میخریم. قرار نیست من بپزم.»
«هورا!» الفین سعی کرد بلند شوددوتا و به اتاقش بدود تا لباسهایلبخند بهتری بپوشد، اما ثرین جلویش را گرفت.
پیش از اینکه او را بلندمنظورت کند و به حمام ببرد تا حسابیکریستالِ بشویدش، صورتش را با دستمالی پاک کرد.
ریفا با خجالت سرشدوباره را خاراند و گفت: «لعنتی،دربارهٔ واقعاً باید آشپزی یاد بگیرم.»
منادیون هنوز داشت غر میزد که کیکهایش چقدر بدند که حتی یک بچهٔچون شوکهشده را هم میترسانند، که سرعتِ رؤیا بیشتر شد. سولوس دید که خانوادهمیتونم برای شام بیرون رفتند و عصر را در یک باغوحشِ حیواناتِ اهلی گذراندند.
آنجا در واقع لانهٔ خانوادهای از شیفها بود که با منادیون دوستلبخند بودند و بهتازگی بچهدار شده بودند. الفین با تولهها بازی کرد وکریستالهای خزِ نرمِ پدر و مادرشان را نوازش کرد تا اینکه خوابش برد.
سولوس دید که نیمهشب از خواب بیدار شد و فهمید پدر و مادرشکریستالِ او را به تختِ خودشان آوردهاند و بینشان خوابیده است. رؤیا به روزهایخندهای بعد رفت، زمانی که ثرین و ریفا مدام دربارهٔ مسئلهٔ بیداریِ او بحث میکردند.
هروقت عصبانی میشدند یا به بنبست میرسیدند، بحث را متوقف میکردند.مانا الفین همیشه آنجا بود، هم برای اینکه نظرش را بگوید وبودن هم بهعنوانِ شاخصی عمل کند تا نشان دهد چقدر دارند داغ میکنند.
پس از چند هفته، ثرین موافقت کرده بود و ریفا او واونه الفین را در یک روز بیدار کرده بود. سولوس با هقهق ازپرسید خواب پرید، در حالی که میدانست آن روز آغازِ پایانِ پدرش بوده است.
خودش را بین لیث و کامیلا یافت که از دو طرف بغلش کرده بودند. لیث ازخوشش پیوندشان استفاده کرد تا اعصابش را آرام کند، در حالی که هر دو از گرمای وجودشان مایهزردها گذاشتند تا به سولوس کمک کنند با هر کابوسی که از گذشتهاش بیرون آمده بود روبهرو شود.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی خاطرهای را که تازهآهی به یاد آورده بود با آنها به اشتراک گذاشت ومیزد گفت: «خدایان، شما دوتا از یه گلولهآتشِ حسابی جاخالی دادید.»
سیلوروینگ یک حولهٔ خیس و یک دستمال به او تعارفکریستالهای کرد و گفت: «متأسفم که مجبور شدی اونو ببینی، افی. اونادامه یکی از معدود خاطراتی بود که امیدوار بودم هیچوقت یادت نیاد.»
سولوس پیش از اینکه آبی پدید آورد تا صورتش را بشوید، با حوله صورتشقرمز را پاک کرد و گفت: «اشکالی نداره. دیگه گذشته. چیزی که بیشتر از همهبگم اذیتم میکنه اینه که قبلاً هیچوقت دعواشونو ندیده بودم. فکر میکردم زوجِ بینظیری بودن.»
بابا یاگا سر تکان داد و گفت: «همچین چیزی وجودنگاه نداره. با این حال لحظاتِ خوبشون خیلی بیشتر از لحظاتِخندهای بدشون بود، پس میتونم بگم در هر صورت زوجِ فوقالعادهای بودن.»
کامیلا رنگش پرید، هم به این خاطر که دلش برای سولوس سوخت وکریستالِ هم چون بهراحتی میدید که بهمحضِ بزرگ شدنِ دخترشان، دعوای مشابهی بین اوخندهای و لیث رخ میدهد. گفت: «خدایانِ بزرگ. حق با ثرین بود؟ خدمتکار و شاگرد؟»
لیث سر تکان داد و گفت: «از نظرِ فنی، آره. ولی اگهتکرار من، یا حتی منادیون، جرئت میکردیم همچین کاری کنیم، به معنیِ پایانِکلهگُهی رابطهمون بود. اما در عوض، تو یه خودبیدارشده هستی و بچهمون هم همینطوره.
«من بیشتر از اینکه تو استادِ من باشی، استادِ تومانا نیستم. اصلاً بیخیال، تو بدجوری رئیسبازی درمیاری!» این را با خشمیبودن ساختگی گفت و باعث شد کامیلا و سولوس هر دو بخندند.
سیلوروینگ که از دیدنِ سرعتِ بهبودِدوتا دخترخواندهاش از آن شوک خوشحال بود،لبخند پرسید: «نقاشیِ خاصی هست که بخوای، سولوس؟»
سولوس خودش بلند شد، تعظیمِ عمیقی به نخستین مَگوس کرد و گفت:دوتا «نه، ممنون. یا بهتر بگم، هنوز اونقدر آشفتهام که نمیتونم درست فکردوباره کنم. تو ملاقاتِ بعدی درموردش حرف میزنیم. بابتِ همهچیز ممنون، خاله لوکا.»
سیلوروینگ پیش از اینکه سولوس را بغل کند، مجبورش کرد صاف بایستدتکرار و گفت: «حرفشم نزن. اینجا همیشه به روت بازه. اینجا خونهٔ تو همپرسید هست. هروقت خواستی حرف بزنی یا فقط تنها باشی، میبینی که اتاقت حاضره.»