چپتر 1524: دورگههای آشوب (بخشِ ۲)
0آلیجاه گفت: «لیث، تو اولین دورگهٔ مسخشدهای هستی کهفاسدشده تا حالا کاملاً با بخشِ زندهاش ادغام شده. خیمهشببازها وبپیوندیم حتی دورگههای ارباب هنوز همون مشکلِ این موجودات رو دارن.
بهمحض اینکه انرژیِ نورشون تموم بشه، تنها نتیجهاش اینه که یا به یهبیشتری مسخشدهٔ توانمندشده تبدیل میشن یا از بین میرن. این موجوداتِ بیچاره بیدارشده نیستناگه و هستههای ماناشون برای جون به در بردن از این فرآیند خیلی ضعیفه.
اینا چیزی جز سگهای قلادهداری نیستن که وارین از طریقِبیرون نیروی زندگیِ فاسدشده کنترلشون میکنه. بکششون، اما زودتر این کارذهنشان رو بکن قبل از اینکه ما هم به جمعشون بپیوندیم!»
لیث در پاسخ، جریانی از شعلههای مبدأ را به سمتِ یک کرکساومدیم پرتاب کرد و صدای جیغِ دردناکش را درآورد. این آتشِ عرفانی، گذشتهداد از تاریکی، تنها شکلِ انرژی بود که آنها نمیتوانستند از آن تغذیه کنند.
شعلههای مبدأ پرندهٔ در حالِ عذاب رانیروی در بر گرفتند و در یک لحظهزودتر او را از درد و رنجش خلاص کردند.
آلیجاه فکر کرد: «طعنهٔ روزگاره کههمنوعهای یه دورگهٔ مسخشده به بهترین سلاحها علیهبیشتری همنوعهای خودش مجهز باشه. شعلهها و تاریکی.»
لیث در حالی که شعلههای مبدأِ بیشتری بیرون میداد و به الف یادآوری میکرد کهوقتی تا وقتی پیوندِ ذهنی باز است ذهنشان مشترک است، گفت: «اگه از اینجا زنده بیرونمیگم اومدیم، حتماً اینو به آبجیبزرگه زناگروش میگم! راهِ آسونی واسه خلاص شدن از شرشون هست؟»
آلیجاه پاسخ داد: «نه. وگرنه همه یه نسخه از "چطور یه باستانیاومدیم رو بکشیم" تو دستوبالشون داشتن. فقط عجله کن، چون اگه وارین کارشداد با هوردها تموم بشه و تمرکزش رو بذاره روی ما، کارمون تمومه!»
در همین حال، بیدارشدگانِ قارچی با وجودِ تعدادشان و قرنها تجربهای که داشتند، بهسختی مسخشدهٔکار باستانی را عقب نگه داشته بودند. آشوبی که بدنِ وارین را تشکیل میداد، هر حملهٔدردناکش فیزیکی را به منبعِ غذا تبدیل میکرد و طلسمهایش بهراحتی طلسمهای آنها را دفع میکرد.
وارین نهتنها از بیشترِ هوردها پیرتر بود، بلکه به لطفِشعلهها قدرتِ مخرب و بیحدومرزِ آشوب، حتی زیردستانش هم ابزاری برای کشتنِذهنی هاگهای بیشماری که بدنِ بیدارشدگان را تشکیل میدادند، در اختیار داشتند.
اگر احتیاط نمیکردند و پیش از مبارزه بخشی از بدنشان را جاییالف پنهان نمیگذاشتند، تا الان نیمی از جمعیتشان منقرض شده بود. برخلافِ انواعِزنده دیگرِ مسخشدگان، فقط طلسمهای آمیخته با اراده میتوانستند به یک باستانی آسیب برسانند.
دلیلش این بود که بدنشان شبیهِ یک سیاهچاله بود و انرژیِ هر چیزی رااینو که در مجاورتشان قرار داشت جذب میکرد، نه فقط چیزهایی که لمس میکردند. بدونِ"چطور اراده، مانا و انرژیِ جهانِ درونِ طلسم، بهمحضِ نزدیک شدن به وارین جذب میشدند.
تمرکزِ لازم برای جلوگیری از اینکه جادوی خودشانزندگیِ ذخایرِ انرژیِ باستانی را پر کند، کنترلِ طلسمهایبکن هوردها را سختتر میکرد و تطبیقپذیریشان را محدود میساخت.
طاعونگستر که میدانست با وجودِ شورا و سالارک وقتِباشه چندانی ندارد، گفت: «از سرِ راهم برید کنار تامیکرد زنده بمونید. وقتِ تلف کردن با شما شکستخوردهها رو ندارم!»
برای کسی مثلِ او که ازشعلهها قبل به اوجِ قدرتِ هیئتِ باستانیاشالف رسیده بود، تغذیهٔ بیشتر بیفایده بود.
هوردها در حالی که پنج نفرِاست باقیماندهشان در یک ابرِ غولآسای هاگ ادغامحتماً میشدند، پاسخ دادند: «تو باید متوقف بشی.»
قرابتِ نژادیِ آنها به قارچها اجازه میدادنیروی تا امضاهای انرژیشان را موقتاً با هم تطبیقکار دهند و به یک موجودِ واحد تبدیل شوند.
هوردها در هیئتِ جدیدشان نهتنها به بدنی با جرمِ برتر دست یافتند، بلکهبیشتری توانستند هستههای مانای بیشمارشان را وادار کنند تا هماهنگ با هم کار کننداگه و طلسمهایی فراتر از محدودیتهای هر موجودی با هستهٔ بنفشِ روشن پدید آورند.
با انباشته شدنِ هاگها و تبدیل شدنشان به بخشی از یک هستهٔ ماناییادآوری عظیم، هالهٔ هوردهای ترکیبشده به رنگِ سفیدِ روشن درآمد. این موجود که باحتماً پنج ذهن قدرتمند شده بود، دوازده طلسمِ روحِ ردهٔ ۵ را یکجا بافت.
اینکسیالوت در حالی که دستگاههای نظارتی را جابهجا میکرد تا حتیزنده یک لحظه از نبردِ میانِ نورِ سیاه و سفید را از دستهست ندهد، گفت: «جنسِ خوب که میگن همینه! میدونستم موندنم کارِ درستی بود.»
از بختِ بدِ هوردها، موجِ سهمگینِ انرژیِ زمردینی کهفاسدشده طلسمهای دستهجمعیشان تولید کرده بود، به کوهِ سیاهی کهجمعشون طلسمِ دفاعیِ وارین پدید آورده بود، برخورد کرد و درهمشکست.
وارین در حالی که طلسمِ آشوبِ ردهٔ ۵ خود، یعنی سرایت را رها میکرد، گفت: «بیش از حدمیکرد شارژ کردنِ هستههای بنفشتون حرکتِ احمقانهای بود. شما فقط برای چند ثانیه به قدرتِ جادوییِ شبیهِ هستهٔ سفیدآسونی رسیدید، در حالی که من هزاران ساله هستهٔ سیاهم رو دارم. اصلاً نمیدونید چطور باید از قدرتهاتون استفاده کنید.»
چندین انفجارِ کوچکِ جادوی آشوب شلیک کرد که موجودِ ادغامشده را پر ازیادآوری خالهای سیاه کرد. آشوب بهجای کشتنِ هاگهایی که به آنها برخورد میکرد، آلودهشانحتماً کرد و باعث شد برای رفعِ گرسنگیِ ناگهانیشان، به هاگهای نزدیکِ خود حمله کنند.
با سیاهشدنِ هاگهای فاسدشده و خوردنِ هوردها از درون، آنها رفتهرفتهزنده به دورگههای مسخشده تبدیل میشدند. آن پنج موجود برای زندهماندن از همهست جدا شدند و بخشی از بدنشان را فدا کردند تا فرار کنند.
باستانی هوردها را نادیده گرفت و برای جستوجویزندگیِ شهر به زیردستانش پیوست: «توی تعدادِ زیاد ضعفبکن هست، پسرها. خب، اون گاوصندوقِ لعنتی کجا بود؟»
در این میان، لیث و بقیه در وضعیتِ وخیمی قرار داشتند. حمله به دورگههای مسخشدهمیداد با سلاحهایشان، فقط به خودِ سلاحها آسیب میرساند؛ مگر اینکه موفق میشدند با دقتی جراحگونهحتماً به بخشهای همچنان حیاتیِ آنها ضربه بزنند، که همین موضوع ضرباتِ برشی را بیفایده میکرد.
جنگ به لطفِ تواناییِ جریانِ معکوس که از آن در برابرِ آشوب محافظت میکرد، میتوانست چند باریذهنی خطا رفتنِ ضرباتش را تاب بیاورد. اما این کار همچنان فشارِ سنگینی به هستههای کاذبش میآورد و چیزیشرشون شبیهترین به دردِ فیزیکی را که آن تیغه تا به حال تجربه کرده بود، به آن تحمیل میکرد.
شعلههای مبدأ دورگهها را ضعیف میکردند اما نمیکشتند، مگر اینکه آشوب به بیشترِ بدنشان سرایتآبجیبزرگه کرده بود. لیث پیش از آنکه شعلههای مبدأ نیروی زندگیِ ترکخوردهاش را بیثبات کنند، فقط میتوانستدستوبالشون مقدارِ محدودی از آنها را به کار ببرد، بنابراین مجبور بود بااحتیاط از آنها استفاده کند.
فلوریا در حالی که به لطفِ گاردِ کاملش از طلسمهای آشوبِمیکنه ردهٔ ۴، یعنی خلأ زوزهکش که دورگه بیوقفه اجرا میکرد، جاخالیشعلههای میداد، گفت: «شاخبهشاخ جنگیدن باهاشون بیفایدهست. باید بلینک کنیم و ضربه بزنیم!»
چنین طلسمهایی هم بهشدت خطرناک بودند و هم دفعشان تقریباً غیرممکن بود. اینبیشتری موضوع همه را مجبور میکرد هم از حملاتی که مستقیماً به سمتشان میآمداگه جاخالی بدهند و هم از حملاتی که همراهانشان از آنها جاخالی داده بودند.
گروهِ بیدارشدگان فقط میتوانستند از جادوی تاریکی بهعنوانِمبدأِ وسیلهٔ حمله استفاده کنند، اما این جادو کُند بود،ذهنی در حالی که آشوب سریعتر از گلوله حرکت میکرد.
به لطفِ پیوندِ ذهنی، فلوریا نقشهاش را به اشتراک گذاشت و هدفِاومدیم هر کس را به او اختصاص داد تا از حملهٔ چند نفرداد به یک دورگه یا تبدیلشدن به هدفی آسان برای دیگر دشمنان جلوگیری کند.
گروه همزمان بلینک کردند. هر کدام پشتِ یک کرکسِ متفاوت ظاهر شدند و از فاصلهٔ بسیار نزدیک آنهاجمعشون را با طلسمِ تاریکیِ ردهٔ ۴ منفجر کردند. آشوبی که دورگهها را ویران میکرد، بهطورِ غریزی از نوریشکلِ که هنوز بخشی از طلسمهای بیدارشدگان را تشکیل میداد تغذیه کرد و آنها را نیز به آشوب تبدیل کرد.
چهار انفجارِ تاریکی به خلأهای زوزهکشِهمنوعهای غولپیکری تبدیل شدند که کرکسها رامبدأِ تارومار کردند و راهی برای فرار گشودند.
در حالی که بقیه نزدیکِ فلوریا بلینک کردند تا نقشه را دنبال کنندیادآوری و پیوندِ ذهنیای را که جادوی بُعدی قطع کرده بود دوباره برقرار کنند،حتماً فلوریا گفت: «خدایانِ بزرگ، این خیلی مؤثرتر از چیزی بود که فکر میکردم!»
آنها بهسرعت به تونلی رسیدند که شهر را به ورودی متصل میکرد، اماحتماً دیدند وارین آنجا منتظرشان است. او گاوصندوقی را که آتونگ خالی کرده بودهمه پیدا کرده بود، اما دیدنِ دزدها بهجای اینکه خشمگینش کند، او را خوشحال کرد.
دیدنِ یک مسخشدهٔ زنده که همراه با انسانها کارفاسدشده میکرد، تمامِ مدرکی بود که وارین نیاز داشت تا باوربپیوندیم کند چیزی را که به دنبالش بوده، پیدا کرده است.