چپتر 1197: استادِ قدرتمند (بخشِ ۱)
0جاکرا گفت: «حق با توئه. هوریول کتابای زیادی داره، اما خزانهاش محدوده و قبل از اینکه فرارهویتم کنم، چیزِ زیادی توش نمونده بود. مدیر اوریکالکوم و کریستالها رو فقط به بهترین دانشآموزا میداد و جادویمنطقه ما قدیمیه، چون هیچوقت کشفیاتمون رو با هم به اشتراک نمیذاشتیم. ما با همدیگه مثل غذا رفتار میکردیم.»
ثرود گفت: «برای همینه که تصمیم گرفتم هروور رو بازسازیکلِ نکنم. جیرا یه قارهٔ مردهست و برای مراقبت از رعایام،اعضای وقتِ کافی برای آماده شدن واسه نبردِ نهایی رو ندارم.
«ما از شهرِ من استفاده میکنیم تا خودمون رو آموزش بدیم و منابعی روراهی که لازم داریم ذخیره کنیم. تو دورانی که اربابِ محلی بودم، معادنِ مخفیِ زیادیکلِ از آدامانت و کریستالِ مانا پیدا کردم. اونا هر چیزی رو که بخوایم بهمون میدن.»
جاکرا که ماتکلِ و مبهوت مانده بود،الان پرسید: «واقعاً پیدا کردی؟»
ثرود با خندهای ریز اعتراف کرد: «باشه،نبود خیلی خب. راستش فقط اطلاعاتِ مکانشون رو ازمیتونستم قاچاقچیای بازارِ سیاه و کارمندای کشورهای مختلف خریدم.»
«قبلاً نمیتونستم از این اطلاعات استفاده کنم، چون راهی نبود که بتونمروبهرو بهتنهایی و بدونِ اینکه گیر بیفتم، مقدارِ زیادی استخراج کنم. نه میتونستم ریسکمنطقه کنم که هویتم لو بره، نه میتونستم تنهایی با کلِ ارتشها روبهرو بشم.
«اما الان، من تنها کسیام که میدونه معادن کجان و اعضای شورای جیرااطلاعات هم نیروی انسانیِ کافی برای بررسیِ کلِ منطقه رو ندارن. از قبل معادنیبره رو که ازشون خبر ندارن جدا کردم و بهاندازهٔ ساختِ تجهیزاتت ازشون استخراج کردم.»
ثرود گردنبندی از انگشترهای بُعدی را تکانالان داد. کوهی از آدامانت، درست کنارِ کوهِشورای دیگری از کریستالهای بنفش، از هیچ پدیدار شد.
جاکرا دلش میخواست زبانِ خودش را گاز بگیرد، اما طلسمِ بردگی اوبیفتم را وادار به صداقت میکرد: «ساختنِ یه دست زره برای یه اژدهاالان حروم کردنِ فلزه. فقط یه آرتیفکتِ قدرتمند میتونه به من صدمه بزنه.»
ثرود گفت: «پسمقدارِ چیزی که میسازمریسک تو رو شکستناپذیر میکنه.»
ثرود ادامه داد: «من در جریانِ جدیدترین پیشرفتهای جادوآهنگریِ سلطنتی نیستم، اما با توجه به چیزاییبتونم که مادرم قبل از فرارمون با خودش آورد، چیزایی که با تزریقِ تولههام به بدنِ جادوآهنگرهاالان یاد گرفتم و چیزایی که خودم بهتنهایی کشف کردم، شک دارم آدمای زیادی در سطحِ من باشن.»
جاکرا سر تکان داد؛ فهمیده بود که نقشهٔ ثرود واقعاً میتواند موفق شود.اعضای تنها چند هفته طول کشیده بود تا هرچه را در طولِ قرنها مطالعهٔتجهیزاتت بیوقفهٔ جادو در زمانِ اسارتش داخلِ گریفونِ طلایی آموخته بود، به ثرود آموزش دهد.
پس از چند ماه تمرین، ثرود توانسته بود بر تواناییهای تازهیافتهاش مسلط شود و سپسمیتونستم جادوی مدرن را به او آموزش داده بود. او نهتنها به جاکرا کمک کرد تااعضای بفهمد دانشش چقدر قدیمی است، بلکه تمامِ فنونِ او را فراتر از حدِ تصورش بهبود بخشید.
این روند به ثرود اجازه داده بود بهترین راه را برای نوشتنِ کتابهایی پیدا کند کهکسیام تمامِ اطلاعاتِ مربوط به دنیای مدرن و جادو را منتقل میکردند؛ اطلاعاتی که رعایایش پس ازساختِ رهایی از آرایهای که آنها را داخلِ هوریول به دام انداخته بود، به آن نیاز داشتند.
بهمحضِ اینکه ارتشِ نامیرایش را با جدیدترین پیشرفتهای جادویی همگام میکردنمیتونستم و تجهیزاتِ پیشرفته در اختیارشان میگذاشت، متوقف کردنِ ثرود نیازمندِ قدرتِ یکمیتونستم نگهبان میشد. علاوه بر این، بدترین بخشِ ماجرا هنوز در راه بود.
با ترکیبِ دانشی که آرتان دربارهٔ بیداریِ ساختگی به اومیدونه سپرده بود و دانشی که در تبارِ اژدهای زمردین سینه بهازشون سینه منتقل میشد، جاکرا به درکِ رازِ بیداری نزدیک شده بود.
جاکرا گفت: «چرا صبر نمیکنی تاراهی تحقیقاتم رو تموم کنم؟ وقتی بیداربیفتم بشی، قدرتهات اصلاً قابلمقایسه با الان نیست.»
ثرود پاسخ داد: «این کار خیلی خطرناکه. اگه موگار کمکت کنه ممکنه از بیداری جونِ سالم به در ببری، اما منشورای حتماً میمیرم. بهت اجازه نمیدم بیدار بشی تا وقتی که قفلِ گریفونِ طلایی رو باز کنیم. وقتی به اونجا برسیم، اینکوهِ راز رو با بقیه به اشتراک میذاریم و از آرایههای آکادمی استفاده میکنیم تا مطمئن بشیم همه در امنیت بیدار میشن.»
جاکرا گفت: «ملکهٔ من، من لایقِ توجهِ شما نیستم. چرا اینقدر به مناطلاعات اهمیت میدید؟» ذهنِ منطقیِ جاکرا اهمیت دادنِ او به زندهماندنش را نامعقول میدانست.بره یک اژدهای بیدارشده خیلی بهتر از وضعیتِ فعلیاش به هدفِ آنها خدمت میکرد.
او از خطراتی که بیداری برای کسی با هستهٔ آبیِ روشن بهکجان همراه داشت آگاه بود و جاکرا در واقع میخواست زنده بماند، امابهاندازهٔ طلسمِ بردگی باعث میشد حاضر باشد جانش را برای او فدا کند.
ثرود پیش از اینکه دستش را روی رحمِ خود بگذارد،بدونِ بوسهٔ عمیقی به او زد و گفت: «چون تو اولینکلِ دوستِ حقیقیِ من، ژنرالِ وفادارِ من و پدرِ فرزندمون هستی.»
«این آخرین نبردِ من خواهد بود، اما نمیتونم بذارم در صورتِ شکست، تبارمبشم از بین بره. یک نفر باید این راه رو ادامه بده و ازندارن اشتباهاتِ من درس بگیره. گذشته از این، کنجکاو نیستی ببینی بچهمون چه شکلی میشه؟»
او در حالی که جرقهای از گردابِ زندگی را بالایقبلاً سرشان پدید آورد، پرسید: «اینکه موجودی که هم خونِ گریفونهابیفتم و هم اژدهایان رو تو رگهاش داره، چقدر میتونه قدرتمند باشه؟»
پس از اینکه بدنش از آخرین چرخهٔ جنونِ آرتان به ثبات رسید، ثروداعضای فهمید که بدنش از مرزهای انسانی فراتر رفته است. خونِ تایریس اکنون چنان غلیظگردنبندی در رگهای ثرود جریان داشت که جرمِ یک جانورِ جادویی را پیدا کرده بود.
جاکرا میترسید که او فقط به چند چرخهٔ دیگر نیاز داشته باشدبیفتم تا بتواند از جادوی راستین استفاده کند، یا حتی به یک گریفونالان دگردیسی کند. بدتر از همه اینکه، بارداری یک جادوگر را ضعیفتر نمیکرد.
کاملاً برعکس،بیفتم موقتاً قدرتی باورنکردنیمیتونستم به آنها میبخشید.
حاشیهٔ کویرِ خون.
پس از تلاشِ ناکامِ نالروند برای گرفتنِ پاسخ از موگار، گروه بایدبیفتم چند روز استراحت میکرد. نالروند برای غلبه بر آسیبِ روانیِ اینکه شخصیتشالان تقریباً بازنویسی شده بود، و بقیه برای بازیابیِ توانشان پیش از تلاشی دیگر.
هیچکدامشان بیدارشده نبودند، بنابراین برای بازگشت به بهترین حالتشان به غذا و خوابِبشم فراوان نیاز داشتند. کویلا از آن زمان استفاده کرد تا نیروی زندگیِ نالروندندارن را مهار کند، مهارتهای آشپزیاش را تمرین کند و دربارهٔ استادیِ نور تحقیق کند.
کویلا گفت: «هیچ ترکی نداری، اما اگه مدتی به خودت سخت نگیری، عاقبتت بدترراهی از لیث میشه. متلاشی شدنِ ذهنت چیزی نمونده بود به بدنت هم سرایت کنه.کلِ اگه ما نیروی زندگیت رو درمان نمیکردیم، تا الان برای همیشه آسیب دیده بود.»
نالروند نیمی با ناله وروبهرو نیمی با کلمات گفت: «ممنون. لطفاًمعادن هر کاری میکنی، منو تنها نذار.»
«واو. اول موروک و حالااطلاعات تو. هیچوقت فکر نمیکردم زنهایبدونِ باهوش بتونن اینقدر جذاب باشن.»
«خودت رو تحویل نگیر. فقط دیگه دلم نمیخواد دستپختِتنهایی موروک رو بخورم یا ملاقاتیِ دیگهای داشته باشم.» نالروندمعادن سمهای خوشمزهتری چشیده بود و داشت از دوانها متنفر میشد.
زیاد طول نکشید تا بفهمد آنها بیشترکشورهای از اینکه نگرانِ سلامتیاش باشند، نگرانِ ازراهی دست رفتنِ دانشِ استادیِ نور در سرش هستند.
کویلا گفت: «میمردی بگی از دستپخت والان همصحبتی با من لذت میبری؟ نیازی نیستشورای با هم دوست باشیم تا مؤدبانه رفتار کنیم.»
«حق با توئه، ببخشید. من یه عوضیِ نمکنشناسم. قولبهتنهایی میدم بهمحض اینکه صداهای توی سرم قطع بشن، براتبره جبران کنم.» حضور در حاشیه روندِ درمان را سریعتر نمیکرد.
فشارِ مداومی که ارادهٔ موگار وارد میکرد در ترکیب با فشاریارتشها که انرژیِ جهان با غلظتِ بالا به هستههایش میآورد، باعث میشدنیروی نالروند چیزهایی بشنود و ببیند که آرزو میکرد هرگز وجود نداشتند.