چپتر 1103: اشتباهات و شکستها (بخشِ ۱)
0شب به مأمورانش هشدار داده بود که لوتیا بیدلیل «گورستان» نامیده نمیشود.نمیتوانست یک اشتباهِ کوچک میتوانست به قیمتِ مرگ تمام شود و ستونِ نور نشانگرِپروفسورِ پنجمین اشتباهی بود که نامردگان در عرضِ تنها چند دقیقه مرتکب شده بودند.
هر خانهای که هنوز پابرجا بود یک اشتباه به حساب میآمد و اوضاعاحمقانهاش داشت بدتر هم میشد. تا آن لحظه، پس از اینکه شب با جادویش آسمانهاخاندانِ را تاریک کرده بود، چشمانِ سرخِ نامردگان تنها نورِ مرئی تا کیلومترها دورتر بود.
اما حالا جنگل جان گرفته بود وگرفته چشمانِ زردِ بیشماری از تاریکیِ درختان میدرخشیدندبازتاب و نورِ ستونِ طلایی را بازتاب میدادند.
خانهٔ زینیا، چند دقیقه پیشتر.
شب صبورانه منتظرِ اولین فرصتی مانده بود که تمامِفرض خاندانها بیدفاع باشند، و شخصاً رهبریِ حمله را بر عهدهافزون گرفت تا مطمئن شود همهچیز بدونِ هیچ مشکلی پیش میرود.
با این حال هیچ نقشهای از رویارویی با دشمن جانِ سالم به درطلایی نمیبرد. سپیده از دستوراتِ بابا یاگا پیروی کرده بود و هرگز با شب درباشند میان نگذاشته بود که لیث از قبل با یک شیءِ نفرینشده پیوند خورده است.
روزِ روشن همچنین از اشاره به وجودِ رزار خودداری کرده بود،منتظرِ با این فرض که یا لیث او را کشته است یاعهده نالروند در جستوجوی احمقانهاش برای انتقام، دوباره به تعقیبِ او پرداخته است.
افزون بر این، شب نمیتوانستاحمقانهاش پیشبینی کند که آن شب پروفسورافزون زوگار واستور مهمانِ خاندانِ یهوال است.
زنجیرهٔ اتفاقاتِ اخیر اعتمادبهنفسِ پروفسورِ پیر را نابود کرده بود،کشته و باعث شده بود واستور فکر کند که گریفونِ سفیدنمیتوانست دیگر به او نیازی ندارد و وقتِ بازنشستگی فرارسیده است.
تبدیل شدنِ لیث به یکجنگل جادوگرِ اعظم، تنها نقطهٔ روشنتاریکیِ در میانِ سالهای بدشانسیاش بود.
اول بالکور دهها تن از شاگردانِ عزیزش را کشته بود،صبورانه بعد نالیر تقریباً گریفونِ سفید را نابود کرده بود، که باعثِحمله مرگِ یوریال شد و کویلا را تا مرزِ خودویرانگری پیش برد.
هر بار که یکی از شاگردانش به او نیازتعقیبِ داشت، واستور ناامیدشان میکرد. این فکر از درون او راخاندانِ خورده بود تا اینکه حتی ازدواجش هم از هم پاشید.
واستور گفت: «واقعاً متأسفم که اینقدر مزاحمتون میشم. دیروقتفرض شده، پس شاید بهتر باشه برم.» با این حالپرداخته پاهای کوتاهش یاری نمیکردند که از روی صندلی بلند شود.
زینیا به جانورِ جادوییِ عظیمی که جلوی شومینه حلقه زده بود اشاره کرد و گفت: «شما هرگززینیا مزاحمِ من نیستید، پروفسور واستور. لوتیا جای فوقالعادهایه، اما بعد از غروبِ آفتاب خیلی سوتوکور میشه. مگههمهچیز اینکه همسایهها سر بزنن، وگرنه من عصرها رو تنها میگذرونم و بچهها با حیوونای خونگیشون بازی میکنن.»
«خواهش میکنم، منو زوگار صدا کنید،میدادند یا حداقل فقط واستور.» استفادهٔ مداومِ زینیافرصتی از القابِ احترامآمیز او را خجالتزده میکرد.
زینیا در حالی که روی بچههایش پتو میکشید، باتعقیبِ خنده گفت: «فقط در صورتی این کار رو میکنممهمانِ که شما هم دیگه منو دوشیزه یهوال صدا نکنید.»
آنها در حالی که دوستانِ پشمالویشان را بغل کرده بودند،کشته خوابشان برده بود و حیوانات هم به نوبهٔ خود حاضرنمیتوانست نبودند تا قبل از رفتنِ غریبه، اتاق را ترک کنند.
واستور به چشمانِ بزرگ و گردِ جانورانِ جادویی نگاه کرد ودرختان در آنها سرزنشی را دید که در واقع فقط از جانبِفرصتی خودش بود. گفت: «این کار نامناسبه. من جای پدرِ شما هستم.»
زینیا گفت: «و من هم اونقدر بزرگ شدهام که با هرمنتظرِ کسی دلم میخواد وقت بگذرونم، پروفسور واستور. حالا، میشه بگید اخیراً چیگرفت اینقدر روی دلتون سنگینی میکنه، یا ترجیح میدید بیشتر حرفای الکی بزنیم؟»
واستور آهی کشید و گفت: «مربوط به شاگردامه. همهچیز از اون احمقهایی شروعپیشبینی شد که با پیروی از دیروس آیندهٔ شغلیِ فلوریا رو نابود کردن، بعدپیر نامردگان به سرزمینمون حمله کردن، و حالا کویلا گریفونِ سفید رو ترک کرده.»
«خسته شدم از بس دیدم احمقها به خاطرِ کینههای پیشپاافتاده، زندگیِ جادوگرانِ آیندهدار رو نابود میکنن. خسته شدمپرداخته از دلقکهای تشنهٔ قدرتی که فقط برای پر کردنِ جیبشون یکی پس از دیگری جنگ به راه میاندازن.باعث خسته شدم از بس دیدم جادوگرانِ خوب از پادشاهی فاصله میگیرن، چون ما تو لحظهٔ نیاز ناامیدشون میکنیم!»
واستور مشتش را روی میز کوبید، اما نه لرزشیبیشماری ایجاد شد و نه صدایی. پروفسور توانسته بود درپیشتر آخرین لحظه با جادوی نخستین اثرِ ضربه را خنثی کند.
زینیا پرسید: «آدمها به هم صدمه میزنن، موگار اینجوری میچرخه. شمامنتظرِ هیچ تقصیری توش ندارید. در موردِ شاگردانتون، آیا تو بدبختیهاشون نقشیعهده داشتید یا هر کاری از دستتون برمیاومد برای کمک بهشون کردید؟»
واستور با آهی عمیق گفت: «هر کاری از دستم برمیاومدپرداخته کردم، ولی در نهایت هیچ فایدهای نداشت. همون بهتر بودیهوال که کلِ روز دست روی دست میذاشتم، بازم هیچچیز عوض نمیشد.»
زینیا گفت: «در این مورد کاملاً اشتباه میکنید. اگه بعد از اینکه تمامِ تلاشتونبرای رو کردید اینقدر احساسِ بدی دارید، تصور کنید اگه حتی سعی هم نمیکردید چه حسیزنجیرهٔ داشتید. شکست بخشِ جداییناپذیرِ زندگیه. گاهی دردناکه، اما در درازمدت کمکمون میکنه تا پیشرفت کنیم.»
واستور که خشمش به او قدرتِ ایستادن داده بود، گفت: «خواهش میکنم،میدرخشیدند اگه این حرف درست بود، با اینهمه شکستی که خوردم الان بایدتمامِ اونقدر قوی میشدم که مانوهار در برابرم هیچی نباشه، ولی قضیه کاملاً برعکسه.»
«منظورم پیشرفت بهعنوانِ یک انسان بود، نه یک جادوگر. وگرنه من هماولین تا الان باید مَگوس میشدم.» زینیا لحظهای از لبخند زدنِ گرم بهمطمئن او دست برنداشت و باعث شد واستور احساس کند چه آدمِ مزخرفی است.
واستور اشرافزاده و جادوگری قدرتمند به دنیا آمده بود. بعد از اینکه تمامِپیشبینی عمرش هر کاری دلش خواسته انجام داده و حتی به اوجِ حرفهاش رسیده بود،نابود شکایت از بیعدالتیِ زندگی پیشِ کسی مثلِ زینیا به نظرش فراتر از مسخره میآمد.
زینیا از بدوِ تولد نابینا بود و پدر و مادرش با او مثلِ یک ابزار رفتاردوباره کرده بودند؛ مجبورش کرده بودند با مردِ وحشتناکی ازدواج کند تا خوشبختیِ خودشان را تضمین کنند. واستورپروفسورِ فقط احساسِ ناتوانی میکرد، در حالی که زینیا تمامِ عمرش ناتوان و در خانهٔ خودش زندانی بود.
«واقعاً بابتِ این بچهبازیام عذر میخوام. دیگهگرفته رفعِ زحمت میکنم.» واستور سعی کرد گامهایبازتاب وارپ را اجرا کند، اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
«این دیگه چه وضعشه؟» آویزِ ارتباطیمیدادند در جیبِ سینهاش ساکت بود واولین تمامِ رونهای روی سطحش غیرفعال بودند.
وقتی نتوانست تجهیزاتش راجستوجوی از آیتمِ بُعدیاش بیرون بیاورد،تعقیبِ لرزِ سردی بر تیرهپشتش نشست.
واستور در حالی که ازاشاره نزدیکترین پنجره به بیرون نگاهکشته میکرد، پرسید: «خونه چندتا ورودی داره؟»
«فقط درِ جلویی.» زینیا هرگز صدای اوگرفته را اینقدر سرد نشنیده بود. برای اولینبازتاب بار از زمانِ آشناییشان، واستور او را ترساند.
«پنجرهها چطور؟ دیواری هست که از بقیهخانهٔ نازکتر باشه؟» او به خاطرِ ابرها نمیتوانست چیزیتمامِ ببیند، که طبقِ تجربهاش هرگز نشانهٔ خوبی نبود.
زینیا به فرزندانش نزدیک شد و در حالی که واستور پشتسرهم وِردِ طلسمپیشبینی میخواند، گفت: «اینجا یه خونهست، نه قلعه. کلی پنجره داره تا نورِ خورشیدپیر بیاد تو و در موردِ دیوارها هم هیچ ایدهای ندارم. چه اتفاقی داره میافته؟»
دستانش چنان چابک حرکت میکردند که حتی توانست بدونِ اینکه وقفهای در رسمِاحمقانهاش نشانههای دست با انگشتانش ایجاد شود، معجونها را روی میز بگذارد. صدای وزوزِمهمانِ قدرت از پروفسورِ کوچک به گوش رسید و بدنش از انرژیِ شعلهورِ درونش درخشید.
چوبدستیِ طلاییاش را از جیب بیرون آورد و آن را بیوقفه از درطلایی به سمتِ پنجرهها حرکت داد. انرژیِ درونش چنان قدرتمند شده بود که ترقوتروقبیدفاع میکرد و هر از گاهی فورانهای کوچکی شبیهِ صاعقه از آن ساطع میشد.
ثانیهها به دقیقه کشید تا اینکه مهِ غلیظی از زیرِ درمنتظرِ به داخل نفوذ کرد و مانندِ موجودی زنده روی زمین خزید.عهده واستور چوبدستیاش را تکان داد و مه به خاکستر تبدیل شد.
سپس، در و پنجرهها با شدت باز شدند و مهاجمانی ناشناس واردِ اتاقِ نشیمنکند شدند. هر یک از آنها از لیث بلندتر بودند و چنان نیتِ کشتنِ قدرتمندی ازفکر خود ساطع میکردند که زینیا مجبور شد گونهاش را گاز بگیرد تا از هوش نرود.
خیسِ عرق شده بود و حس میکرد زانوهایش از فشاری کهنالروند آن موجودات وارد میکردند، سست میشود. با این حال مصمم بودکند فرزندانش را رها نکند و آرامشِ واستور به او امید میداد.