چپتر 2157: فصل 2157
0«هیچ فداکاریای اونقدر بزرگ نیست اگه معنیش این باشه که همیشه هواتو داشته باشمندارند و مطمئن بشم که حتی تو تاریکترین لحظاتت هم هرگز تنها نیستی. مهم نیستخیلی دردت چقدر عمیقه، میخوام اونجا باشم تا همیشه بهت یادآوری کنم چقدر برام عزیزی.»
سولوس گفت: «سلطنتیها هر چیکنند که ازت بخوان، مثل بقیهٔهمانطور چیزا باهاش روبهرو میشیم. با هم.»
با این حرفها، تاریکیلرزید و نور بیشتر در همتمامِ آمیختند تا اینکه یکی شدند.
برج لرزید، چند طبقهٔ جدید به آن اضافه شد و تمامِیکسان اتاقها بزرگتر شدند. انرژیِ جهانِ چشمه با چنان بازدهیِ بالایی جذبنمیخوام میشد که سنگهای تشکیلدهندهٔ دیوارها را به مادهای بهسختیِ آدامانت تبدیل کرد.
دورگهٔ تازهمتولدشده در حالیمیتوانستند که به چهار دستش خیرهعظیم شده بود، با خود اندیشید.
دهنمون سرویس شد.
پس از بررسیِ وضعیتشان با نشاطبخشی، فهمیدند که هستهٔ مانای لیثبزرگتر اکنون بنفشِ روشن، هستهٔ سولوس آبیِ روشن است و هستهٔ نیرویدیوارها برج حالا میتوانست انرژیِ جهان را به مانای آنها تبدیل کند.
لیث و سولوس حاضر نبودند چیزی جز گردن و چشمانشان را تکان دهند. میتوانستند حسخیلی کنند که بدنشان لبریز از قدرتی عظیم است، همانطور که میدانستند هیچ مهاری رویش ندارند.میکنن کوچکترین حرکتی دیوارِ برج را میشکافت و ضعیفترین طلسم احتمالاً کوه را با خاک یکسان میکرد.
سولوس فکر کرد: «لعنتی، خیلی دلم میخواد تصویرمون رو تو آینهمیدانستند ببینم، ولی نمیخوام یه عصرِ یخبندانِ جدید راه بندازم و همهٔکوه اونایی که رو این کوه زندگی میکنن رو به کشتن بدم.»
با توجه به وزنِ عجیبِ روی کمرشان و جابهجاییِ مرکزِ ثقلشان، بیش از دو جفت بال داشتند.دیوارِ در موردِ سینهشان، به هر موجودی که تبدیل شده بودند، بدنش با فلسهای طلایی و سیاه پوشیدهولی شده بود که لبههای هر دو به خاطرِ گرمای مهرومومشده در درونشان به رنگِ سرخِ خونی بود.
همچنین چهار بازو داشتند که جفتِ اول کاملاً سیاه و جفتِ دومانرژیِ کاملاً طلایی بود. هر کدام دقیقاً همانطوری بودند که وقتی لیث وبهسختیِ سولوس بدنِ خودشان را به عنوانِ پایهٔ همجوشی به کار میبردند، باید میبودند.
لیث فکر کرد: «منطقیه. این بار هر دومون بدنِکوه فیزیکی داریم و هیچکدوم از اونیکی ضعیفتر نیست. این هرآینه چی که هست، قراره از مجموعِ تکتکِ اجزامون بزرگتر باشه.»
سولوس پس از آنکه نفسِ عمیقش برای آرامقدرتی شدن، موجِ شوکی ایجاد کرد و گودالی در دیوارها،دیوارِ کف و سقفِ اتاق باز کرد، اضافه کرد: «بدجور.»
هر دو بیدرنگ از سیستمِ مهارِ برج استفادهقدرتی کردند تا مطمئن شوند آسیب به اتاقهای مجاورحرکتی سرایت نکرده است و موقعیتِ کامیلا را بررسی کردند.
«اگه اتفاقیشدند براش بیفته،لرزید هرگز خودمو نمیبخشم.»
از بختِ خوبِ سولوس، اثراتِ آه کشیدنش فقط به اتاقخوابیخاک که در آن بودند آسیب رسانده بود و به لطفِببینم طلسمهای عایقِ صدا، کامیلا در آشپزخانه متوجهِ هیچچیز نشده بود.
سولوس پرسید: «چطور از هم جدا بشیم؟ کامیلا اینجاست،عظیم ولی چون حالا دربارهٔ من و رابطهمون میدونه، دیگهمیشکافت حضورش برای اینکه ذهنامون از هماهنگی خارج بشن کافی نیست.»
ذهنِ پارانوییدِ لیث داشت وحشت میکرد و بهسرعتقدرتی سولوس را هم آلوده کرد: «نمیدونم. مهمتر ازحرکتی اون، تکلیفِ اندامهای خصوصیمون چی میشه؟ فقط همسایهن یا...»
نتوانست خودش را راضی کند که جملهاشجدید را تمام کند، در عوض تصویرِ ذهنیِ موجوداتیچنان را پدید آورد که میتوانستند بهتنهایی تولیدمثل کنند.
سولوس در حالی که هماهنگیِ پیوندشان با پیامدهای احتمالیاش به همیکسان ریخته بود، بیوقفه آبِ دهانش را قورت داد و پرسید: «دارینمیخوام بهم میگی وقتی از هم جدا بشیم، ممکنه منم حامله شده باشم؟»
«من از کجا بایدمیتوانستند بدونم؟ من تا حالاقدرتی با هیچکسِ دیگهای همجوشی نکردم!»
لیث از این فکر که کامیلا قضیه را بفهمد و برای چیزی خارج ازندارند کنترلِ او درخواستِ طلاق بدهد، وحشت کرده بود. سولوس هم از طرفی نمیخواست پولِخیلی بلیتِ شهربازی را بدهد فقط برای اینکه سوارِ هیچکدام از وسایلِ بازی نشود: «منم همینطور!»
خلاصه اینکه، همجوشیِ آنهالرزید به همان ناگهانی کهاضافه شروع شده بود، پایان یافت.
«حالت—»
سولوس حرفش را قطع کرد و جواب داد:قدرتی «مگه اینکه بریم پیشِ مادربزرگ، وگرنه برای اینکهحرکتی مطمئن بشیم باید حدودِ یه ماه صبر کنیم!»
لیث که حالا هیئتِ انسانیاش را پس گرفته بود،عظیم در حالی که با اضطراب در اتاق قدم میزدمیشکافت گفت: «میخواستم بپرسم حالت خوبه یا نه، ولی اینم جوابه.»
همجوشی کشمکشِ درونیاش را حل کرده بود و ارادههای مختلفِ آمیخته درانرژیِ نیروهای زندگیاش را به آرامش رسانده بود. اما در عینِ حال، انگاربهسختیِ روی آتشِ نگرانیِ لیث و سولوس دربارهٔ رابطهشان سوختِ جت ریخته بود.
سولوس هم در هیئتِ انسانیاش بود، اما آنقدر دستپاچهکوه شده بود که سرخیِ صورتش تا روی شانههایش میرسید.تصویرمون چنان قرمز شده بود که انگار گرمازده شده است.
لیث هم که اصلاً طاقت نداشت به اوقدرتی نگاه کند. مدام در اتاق میچرخید و حتیحرکتی نزدیکِ تختی که سولوس رویش نشسته بود، نمیشد.
سپس چشمانش به کاملیا روی میزِ کنارِ تختِ کامیلا افتاد. وقتیمیدانستند دلیلی را که کامیلا او را با سولوس تنها گذاشته بودکوه به یاد آورد، دلش به هم خورد و رنگ از چهرهاش پرید.
دوباره شروع به قدم زدن کرد. در انتظارِ بازگشتِ کامیلا، دقایق برایش مثلِجهانِ ساعتها میگذشت. بیاختیار هر از گاهی از طریقِ سیستمِ امنیتیِ برج وضعیتش راتبدیل بررسی میکرد، اما نمیخواست جاسوسیاش را بکند و فقط موقعیتش را چک میکرد.
طبقِ گزارشِ سیستم، کامیلا بارها بهضعیفترین آشپزخانه و دستشویی رفته بود ومیکرد بیشترِ وقتش را در اتاقِ مهمان میگذراند.
لیث در دل نفسِ راحتی کشید و گفت: «حداقل باهمانطور کسی تماس نگرفته. اگه میخواست بره، فقط کافی بود بهطلسم فالوئل یا یکی از دوستامون زنگ بزنه تا بیان دنبالش.»
سولوس جواب داد: «اون از اون آدما نیستقدرتی که مثلِ دزدا فرار کنه. کامی اول باهاتحرکتی روبهرو میشه و حرفِ دلش رو بهت میزنه.»
لیث میدانست که این حرف حقیقت دارد.جدید حالا همانقدر که از رفتنِ کامیلا ازچشمه برج میترسید، از بازگشتش هم وحشت داشت.
منتظر ماندند. دقایق واقعاً به ساعتها تبدیلطلسم شد، اما جز اینکه خونسردیشان را دوبارهلعنتی به دست آوردند، هیچ اتفاقِ دیگری نیفتاد.
وقتی به نقطهای رسید که بلاتکلیفیبدنشان برایش غیرقابلتحمل شده بود، پرسید: «فکرمهاری میکنی باید برم باهاش حرف بزنم؟»
او مدام سناریوهایی را تصور میکرد که در آنها کامیلا طلاق میگرفت یا بدتر از آن، فقط برایمیشکافت حفظِ ظاهر تا پایانِ جنگ با او میماند. در برخی از آنها، به او اجازه میداد در نگهداریعصرِ از بچه کمک کند، در حالی که در برخی دیگر فقط از دستش فرار میکرد و دیگر هرگز برنمیگشت.
هرچه زمان بیشتر میگذشت، اوضاع در نظرش بدتر و بدتر میشد. وقتیانرژیِ مجسم کرد که کامیلا قبل از رفتن، حقیقت را به پدر وبهسختیِ مادرِ لیث میگوید و باعث میشود آنها هم طردش کنند، دیگر طاقت نیاورد.
از جا بلند شد؛ مصمم بود کهطلسم یک بار برای همیشه با کامیلا روبهرولعنتی شود و پای عواقبش، هرچه که بود، بایستد.
جوابِ سولوس عزمِ او را مثلِ سنگی که به آینه بخورد، در همرویش شکست: «بههیچوجه. مهم نیست نیتت چقدر خوب بوده، تو مسئولِ این گندکاری هستی. اشتباهلعنتی برداشت نکن، من ازت ممنونم که همهچیز رو به خاطرِ من به خطر انداختی.»
«اما با اون پرخاشگریت، کامی رو مجبور کردی با تاریکیت روبهرو بشه. اونرویش کاملاً حق داره ناراحت باشه و حقشه هر چقدر زمان که برای تصمیمگیریفکر نیاز داره، داشته باشه. اگه الان بری پیشش، فقط فشارِ بیشتری بهش میاری.»