چپتر 2682: کلیدِ قدرت (بخشِ ۲)
0کامیلا آب دهانشکار را قورت داد وکنید گفت: «به دل نگرفتم.»
«اگه درست حدس زده باشم، هدف از این حملهها دزدیدنِ اون نیست. هر کی که پشتِ اینمیذاره قضیهست حتماً میدونه که این تلاشها محکوم به شکسته. اونا فقط دارن سیستمِ دفاعیای رو که از کامیلاداشتن محافظت میکنه میسنجن و در عینِ حال مطمئن میشن که هیچ راهِ دررویی تو سوگندِ نگهبانان وجود نداره.
«برای همینه که همهٔخیمهشببازیه مهاجمها کلمهبهکلمهٔ سوگند رو میدوننمقصر و سعی میکنن دورش بزنن.»
مغزِ رنا با تمامِ توان کار میکرد. گفت: «یه لحظه صبرکارِ کنید، یه جای کار میلنگه. اگه کسی که پشتِ این قضیهستنامزد دربارهٔ نگهبانان میدونه، پس چطور امید داره از خشمِ شما فرار کنه؟
«مادربزرگ میتونه ذهنها رو بخونه و بهمحضِکنید اینکه زنی به لیث نزدیک بشه، سالارک ازخشمِ دست داشتنِ اون تو مرگِ کامیلا باخبر میشه.»
سالارک آهی کشید و گفت: «خیلی سادهای، بچه. همه میدونن که من ذهنهامقصر رو میخونم، چون محاکمهها تو کویر اینطوری کار میکنن. برای همین کسی کهنظریهٔ میفرستن احتمالاً فقط یه عروسکِ خیمهشببازیه. کسی که حتی نمیدونه دارن ازش استفاده میکنن.
«کسی که مقصر رو دوست داره و بهش احترام میذارهدوست و ناخواسته نقشهشون رو دنبال میکنه. کسی که احتمالاً علاقهٔفیلترِ حقیقی به لیث داره تا بتونه از فیلترِ اطرافیانش رد بشه.
«اگه نظریهٔ لیگین درست باشه، این کارِ یه تبارِ بیدارشدهٔ مستقله. اوناتبارِ تو مراسم حضور داشتن، ابزارِ پخشِ خبر رو دارن و حتماً ازبنفش قبل یه نامزد با هستهٔ بنفش آماده دارن که واردِ میدون بشه.»
مغزِ لیث هنوز از این افشاگری منجمد بود،جای اما تهدیدِ قریبالوقوع بهسرعت او را به خودشما آورد و گذاشت سوسوی نوری در تاریکی ببیند.
پرسید: «گفتی تو گذشتههمین برای خودت هم پیش اومده.حتی چطور مشکل رو حل کردی؟»
لیگین پاسخ داد: «آسونه. پیداشون میکنی و بعداستفاده چنان محکم بهشون ضربه میزنی که دیگه هیچکس جرئتعلاقهٔ نکنه همچین کاری رو امتحان کنه. یه نابودیِ کامل.»
لیث پرسید: «ولی اگه واقعاً در برابرِاطرافیانش یه تبارِ بیدارشده قرار دارم، فقط بامستقله سولوس و تیستا بهتنهایی چیکار میتونم بکنم؟»
فریا و نالروند کهمیکرد بهشان برخورده بود، غریدند:جای «بهتنهایی؟ دوستات رو فراموش کردی؟»
لیگین با خشم غرید: «بهتنهایی؟ میدونیاحتمالاً وقتی کسی سعی میکنه تخمِ یهاستفاده اژدها رو بدزده چه اتفاقی میافته؟»
لیث جواب را نمیدانست، اما چیزی درازش لحنِ پدرِ تمامِ اژدهایان به او میگفتناخواسته که از جواب خوشش خواهد آمد. گفت: «نه.»
«زادگانِ من واردِ مسیرِحقیقی جنگ میشن. تخمِ یکینظریهٔ از ما، تخمِ همهٔ ماست!»
«میفهمم، ولی کامی—»
پیش از آنکه خشمِ لیگین بچهها را بترساند، سالارک دستش را روی شانهٔ اودوست گذاشت و گفت: «اون حاملِ تخمهاست. همونطور که بهت گفتم، این اتفاق زیاد میافته،باشه برای همین وقتی همنوعِ ما همسری پیدا میکنه، همهٔ ما قضیه رو شخصی میکنیم.
«برای هیچکدوم از بچههای ما مهم نیست چه بلایی سرِ کامیلا میآد، امامیذاره اگه برای انتقامِ مرگش ازشون کمک بخوای، همهشون همراهت میآن. اینو همه میدوننتبارِ و معمولاً اونقدر بازدارنده هست که همچین نقشههایی رو تو نطفه خفه کنه.
«برای همینه که لیگین از یه تبارِ بیدارشده حرفلیگین زد که اونقدر مغروره که بخواد امتحانش کنه. بقیه احتمالاًپخشِ ترسیدن و حاشیه نشستن تا ببینن اوضاع چطور پیش میره.»
لیگین غرید: «خب، براشون خبرِ بدی دارم. من، سالارک و تایریس عمداً گذاشتیم مهاجمهاداره از سپاهِ ملکه و جانورانِ جادوییِ تو عبور کنن. ما اونا رو از دیدبشه پنهان کردیم تا هر کی که پشتِ این قضیهست نتونه هیچ دادهٔ واقعیای جمع کنه.
«ما به محرکِ اصلی یه حسِ امنیتِعروسکِ کاذب دادیم و در عینِ حال همهٔدوست مهرههاشون رو زنده و آمادهٔ بازجویی دستگیر کردیم.»
لیث از دوراندیشیِ لیگین نفسِ راحتی کشید و خوشحال بود که او رامیذاره بهعنوانِ متحد دارد. پدرِ تمامِ اژدهایان شمرده و با صدایی آرام حرف میزد،تبارِ اما آتشِ پشتِ چشمانش تهدید میکرد که موگار را به خاکستر تبدیل کند.
همان شب، پس از آنکه سولوس درددلش را با گروهِ حمایتیاش تمام کرد، خانوادهٔمستقله ورهن به عمارتشان در سمتِ شرقیِ جنگلِ تراون رفتند. آنها میخواستند چشمهٔ مانایی در همانافشاگری نزدیکی باشد تا سولوس بتواند هیئتِ انسانیاش را حفظ کند و با او وقت بگذرانند.
همچنین میخواستند حالا که عمارت کاملاً مبله شدهجای بود، به آنجا عادت کنند. بهزودی دو جشنِ سلطنتیفرار برگزار میشد و میزبانِ هر دو عمارتِ ورهن بود.
یکی برای تولدِاینطوری لیث و دیگری برایعروسکِ به دنیا آمدنِ الیسیا.
وقتی به آنجا رسیدند، لیث حس کرد باید بخشهایی را که سالارک جا انداخته بودنقشهشون با همه در میان بگذارد، فقط به این دلیل که سالارک حتی با فنِ تنفسش همداشتن نتوانسته بود آنها را ببیند. مثلِ دیدارش با موگار و آخرین مشاجرهاش با اژدهای پرِ خلأ.
لیث امیدوار بود با مرورِبتونه دوبارهٔ اتفاقات به بینشِ تازهایباشه برسد و شاید هم نصیحتی بشنود.
افسوس که هیچکس نمیدانست چه بگوید و بعد ازمیلنگه خوردنِ یک فنجان شیرِ گرم، همه از آن شبِکنه طولانی و اخبارِ سنگینی که شنیده بودند، احساسِ خستگی میکردند.
رااز در حالی که لباسخوابشمیفرستن را میپوشید، گفت: «عزیزم، لطفاًنمیدونه باهام روراست باش. من پدرِ بدیام؟»
اتاق یک تختِ سایباندارِ بزرگ وسطِ دیوارِ شمالی و پنجرههای بزرگی در سمتِ شرق داشت تا نورِعلاقهٔ طلوع به داخل بتابد و ساکنانش را بیدار کند. فرشی دستباف و نرم به رنگِ سیاه وخبر سرخ تمامِ کف را پوشانده بود که اتاق را گرم نگه میداشت و صدای قدمهایشان را خفه میکرد.
روی چهار گوشهٔ فرش نشانِ خانوادهٔ ورهن و در وسطش صحنهای از نابودیِ ستارهٔ سیاهمراسم به دستِ لیث نقش بسته بود. کمدهای زیادی ردیف در کنارِ دو دیوارِ دیگر قرارمنجمد داشتند که پر از لباسهایی بودند که رااز و الینا هرگز فرصت نمیکردند همهشان را بپوشند.
لباسها هدایای تاجران و اشرافزادگانی از سراسرِ پادشاهی بود که میخواستند خودشان راامید در دلِ پسرشان جا کنند. فریب دادنِ لیث تقریباً غیرممکن بود، در حالیلیث که پدر و مادرش هنوز آدمهای سادهای بودند که راحت تحتتأثیر قرار میگرفتند.
آن افراد امیدوار بودند با هدیه دادن به رااز و الینا، از طریقِمقصر پدر و مادرِ لیث کانالِ ارتباطیِ مستقیمی با او پیدا کنند. افسوس کهنظریهٔ رااز و الینا سختیهای زیادی کشیده بودند، پس ساده بودند اما احمق نه.
آنها همهچیز را به این شرط میپذیرفتند که آن اقلام نشانِ قدردانی از تلاشهایناخواسته پسرشان باشد. نامِ همهٔ افرادِ دخیل را میگرفتند و بعد، پیش از آنکه حتیمستقله یک دکمه را واردِ خانه کنند، همهچیز را به لیث میدادند تا بررسیشان کند.
الینا که از سؤالش گیج شده بود و از اینکهباشه اتاقشان حمامِ مخصوصِ خودش را داشت خوشحال بود، گفت: «چراخبر اینو ازم میپرسی؟ تو همیشه شوهرِ فوقالعاده و پدرِ بینظیری بودی.»
رااز آهی کشید و گفت: «کاش اینطور بود. با توجه به اینکه لیث و سولوس موگار رو با چهرهٔمادربزرگ تو میبینن و سولوس فقط به دلداریِ تو نیاز داره، حتماً یه جایی گندِ بزرگی زدم. برام سؤاله کهسادهای رنا و تیستا هم همین حس رو دارن یا نه، ولی اونقدر از جوابشون میترسم که جرئت نمیکنم بپرسم.»
الینا مدتی در سکوت به حرفهایش فکر کرد. اوحتی همیشه این اتفاقات را مایهٔ مباهاتِ خودش میدانست، بیآنکه فکرنقشهشون کند چطور ممکن است بر غرورِ پدرانهٔ شوهرش تأثیر بگذارد.
پس از مدتی جواب داد: «من اینطور فکر نمیکنم. مطمئنم همهٔ بچههامون همونقدر که منو دوستدنبال دارن، تو رو هم دوست دارن، بهخصوص تیستا و رنا. لیث یه موردِ خاصه. اعتراف میکنمابزارِ که پیوندِ من باهاش احتمالاً قویتر از توئه، اما نه به خاطرِ اینکه تو کارِ اشتباهی کردی.
«من فقط خوششانس بودم.»
رااز باتوان چهرهای گیجمیکرد پرسید: «منظورت چیه؟»
«رنا یکی از بچههای اولِ ماست.احتمالاً ما به اون و... دوقلوش، بیشتر ازمقصر بقیهٔ بچههامون وقت و توجه اختصاص دادیم.»