چپتر 2290: فصل 2290
0مانا به کاربرش آسیبی نمیرساند، پس طلسمهایش از بدنش عبور کردنددوام و فلوریا را غافلگیر کردند. نزدیک ماندن به فریا اشتباه از آبتماشا درآمده بود، چون او حالا به مجرایی برای عناصر تبدیل شده بود.
کویلا که تازه درمانِ خودش را تمامتواناییِ کرده بود، به پشتِ فلوریا رفت و مراقبطلسمهایی بود بیرون از محدودهٔ اثرِ گارد کامل بماند.
با شکمِ پر رفتن بهزیاد جنگ کارِ احمقانهایه، مگه اینکهمیخوام حسابی موادِ مغذی خورده باشی.
اگر به خاطرِ اینتواناییِ موضوع نبود، طلسمهای درمانیکرد او را از حال میبردند.
فلوریا ناسزا گفت و تواناییِ بدهبستانِ غارتگر را فعال کرد. ایندوام توانایی بخشی از مانای طلسمهایی را که تیغه ذخیره و اجرا میکرد،تماشا به جریانِ انرژیای تبدیل میکرد که توانِ فیزیکیِ اربابش را افزایش میداد.
بدهبستان رازِ استادیِ فلوریا در طلسمهای تیغه بود، زیرا به او اجازه میدادبخشی هر زمان که بخواهد با سلاحش انرژی تبادل کند. این یک عارضهٔ جانبیِمیداد خوشایند بود، در حالی که اکنون داشت از آن برای هدفِ اصلیاش استفاده میکرد.
با ترکیبِ بدهبستان و هستهٔ بنفشِ تیرهاش، یک مشتِ ساده فریا راسخمت به پرواز درآورد. او هم گارد کامل را به کار برده بود، امامحفظهٔ از این فاصلهٔ نزدیک، به دلیلِ اختلافِ سرعتشان نتوانست بهموقع واکنش نشان دهد.
فلوریا که میدانست دوتواناییِ به یک زیاد دوامکرد نمیآورد، فریاد زد: «کمک میخوام!»
ایاتا سخمت از مخفیگاهش که تمامِ مدت از آنجا مبارزه رادوام تماشا میکرد، بیرون آمد و گفت: «عجب، اوفیل واقعاً بیعرضهست. بهمحضِمبارزه اینکه از محفظهٔ بازتولد بیرون بیاد، آموزشش رو از صفر شروع میکنم.»
«با این حال حق با تو بود،تواناییِ ژنرال ارناس. خواهرانت شاید به مهارتِ پدرت نباشن،طلسمهایی اما نیروهای خوبی برای ارتشِ ملکهٔ حقیقی میشن.»
مکعبهایی از نور به ضخامتِ ۵ مترنمیآورد از هیچ پدیدار شدند و فریا وتمامِ کویلا را در درونشان به دام انداختند.
آنها با فضای مهرومومتواناییِ شدهای احاطه شده بودند کهتوانایی فرار را برایشان غیرممکن میکرد.
برای بدتر شدنِ اوضاع، ایاتابهموقع از کمی گرداب زندگی استفاده کرددوام تا سازهها را بیشتر تقویت کند.
فلوریا با پوزخندی از روی رضایت گفت: «همهچیز طبقِ برنامه پیش رفت. البته بهجزمانای شکستِ اوفیل. میدونستم که با کنار رفتنِ لیث، یکی سعی میکنه نقشِ قهرمان رورازِ بازی کنه. با این حال، هوشِ پدرم رو دستکم گرفتم و مالِ خواهرام رو دستبالا.»
هفت طلسمِ روحِ ردهٔ ۵ ایاتا را غافلگیر کردند و چیرگی قفسها را به تیغههایمدت نوری تبدیل کرد که در بدنِ سخمت فرو رفتند. در همین حین صدای فالوئل به گوشمیکنم رسید: «از این بابت مطمئنی؟ من از یه گربه نمیترسم، هر چقدر هم که بزرگ باشه.»
هیدرا در هیئتِ حقیقیاش بود؛ بدنی کوتاه اما تنومند که هفت گردنِ مارمانند وذخیره به همان تعداد سر را حمل میکرد. دمِ درازش با خشم هوا را میشکافتاجازه و زرهی ضخیم از جنسِ آدامانت او را از سر تا پا پوشانده بود.
او هفت آرتیفکتِ تاجمانند بر سرواکنش داشت و چشمانِ هر سر بانمیآورد نوری از یک عنصرِ متفاوت میدرخشید.
اگر گرداب زندگی ایاتا و زرهش راتواناییِ تقویت نکرده بود، بدنش تکهتکه میشد ومانای او هم به گریفون طلایی بازگردانده میشد.
زوولا فنریر به همراهِ ریمو اژدهای آتش و رین ققنوس طوفانایاتا از یک دروازهٔ بُعدی پدیدار شد و گفت: «و پیداش شد.واقعاً فالوئلِ کوچک. چقدر لطف کردی که دستان منادیون رو برامون آوردی.»
او به تاجهاییگفت که هیدرا برغارتگر سر داشت اشاره کرد.
«اگه جای تو بودم دست از پا خطا نمیکردم. من همین الانش هم با گرداب زندگیایاتا تقویت شدم و بهمحضِ اینکه جزر و مد شوم رو فعال کنم، دیگه انرژیِ جهان براتبیاد نمیمونه که هدایتش کنی. بدونِ دستان منادیون و عنصرِ غافلگیری، تو فقط یه جانورِ پَستِ ضعیفی.»
ریمو با خندهای ریز گفت: «به حرفش گوش نده.غارتگر راحت باش و از چیرگی یا همچین چیزی استفادهاجرا کن. میمیرم برای اینکه یاد بگیرم چطور ازش استفاده کنم.»
فالوئل با آهی گفت:میدانست «واو. خیلی باهوشتر از اونیکمک هستی که فکر میکردم، بچه.»
تعدادشان بیشتر بود وتواناییِ زورش به آنها نمیرسید.کرد خودش هم این را میدانست.
فلوریا سر تکان داد: «هیچ افتخاری تو این کارمیدانست نیست. مهربونیِ زیادتون به ضررِ خودتونه. میدونستم با اینکهمخفیگاهش واقعاً شاگردتون نیستم، دلِ رحیمتون مجبورتون میکنه بیاید نجاتم بدید.
«شک داشتم که دنبالِ پدرم بیاید، اما همون لحظه که فریاکرد رو دیدم، مطمئن شدم شما هم نمیتونید دور باشید. شما هرگزتوانِ پیامآورِ عزیزتون رو به خطر نمیندازید و همراهِ اون، رازهای تبارتون رو.»
فالوئل سر تکان داد: «حقزیاد با توئه. حیف که استدلالِمیخوام خودت رو تا آخر دنبال نکردی.»
«منظورتون چـ—» هفت طلسمِ روحِ دیگر بافعال قدرتی وصفناپذیر جانورانِ الهی را از آسمانذخیره منفجر کردند و حرفِ فلوریا را بریدند.
مشتِ پوشیده از داوروس سرِبهموقع ریموی هنوز گیج را گرفت ودوام با صدای تَرَقِ خیسی خُرد کرد.
فیروالِ هیدرا که بسیار شبیه بهگفت دخترش بود، گفت: «به رازهای یه خانمبخشی سرک نکش، بچه. این کار بینهایت بیادبانهست.»
تفاوتهای اصلی این بود که قدش به ۲۵ متر میرسید و هیئتی انساننما راتمامِ انتخاب کرده بود. همینطور زرهِ قلعهٔ سلطنتی که بر تن داشت. فیروال یکی از چهارصفر ستونِ بنیانگذارِ پادشاهی بود و آرتیفکتِ اختصاصیِ خودش را داشت که دستسازِ یک نگهبان بود.
با وقارِ یک امپراطریس به فضای باز قدم گذاشت و گفت: «نامِطلسمهایی من فیروال اورئا ورنا نیکسدراست. مادرِ فالوئل. اژدهای رنگینکمان. مادرخواندهٔ نوادگانِ جوریابدهبستان و اوگروم. پیروِ پادشاه والرون، تنها مردی که تا به حال دوست نامیدمش.
«بچهها، اگه فکر میکنید میتونید باواکنش اسباببازیهای تازهپیداشدهتون من رو شکست بدید، بیایدفریاد جلو تا ثابت کنم چقدر در اشتباهید.»
ثرود آخرین نفری بود که رسید. دو جفت بالِ طلاییاش را به هم زد وطلسمهایی در حالی که نورِ خورشید روی زرهِ آرتان بازتاب مییافت و او را شبیهِ خدای خورشیداجازه میکرد، گفت: «حدس میزدم ممکنه بیای، فیروال. هر چی باشه، رازهای دخترت رازهای خودت هم هستن.
«اونا حتی بهت میگن اژدهای رنگینکمان، بانمیآورد اینکه تو فقط یه هیدرایی. این گواهیتمامِ بر قدرتِ تو و عظمتِ تواناییهای چیرگیِ توئه.»
با تکانِ دستِ او، جانورانِ الهیِ بیشتری ظاهر شدندتوانایی و هالهٔ سفیدِ کدرش به اطراف پخش شد و باتوانِ نیتِ کشتنِ خالصش فریا و کویلا را به زانو درآورد.
ثرود دستش را مشتکرده بالا نگه داشت و به ژنرالهایش اشاره کرد که سرِکمک جایشان بمانند: «من نمیخوام با شما بجنگم، بانو فیروال. شما به والرونِ یکم کمکبیعرضهست کردید تا پادشاهی رو بسازه. به من کمک کنید تا پادشاهیِ خودم رو بسازم.
«به شما قول میدم که پادشاهیِ گریفونِ جدید هیچ شباهتیفعال به این تودهٔ زبالهٔ فاسد نخواهد داشت. با کمک وجریانِ خردِ شما، میتونیم رؤیای پادشاهِ اول رو به واقعیت تبدیل کنیم.»
فیروال سر تکان داد: «خوب گفتی. من از انسانها متنفرم و ازسخمت نوادگانِ والرون که در طولِ قرنها شاهکارش رو تحریف کردن، بیزارم. پادشاهیبهمحضِ به چیزی چنان نفرتانگیز تبدیل شده که حتی خودِ اون هم دیگه نمیشناستش.
«اما حرفهاتناسزا به اندازهٔتواناییِ روحت توخالیه، بچه.
«از رؤیای والرون حرف میزنی، اما زرهِ دیوانهای رومیدانست پوشیدی که دوستم رو کشت. سرزمینهاش رو با آکادمیِ آرتانتمامِ آلوده میکنی. جرئت میکنی نوادهٔ همراهانم رو به بردگی بگیری.
«خشمِ من در کلمات نمیگنجه، اما با این حال بخشندهام. فلوریا ارناس-گرنوف رو آزادمانای کن، بذار دخترم و جوجههاش برن، و من راهم رو میکشم و میرم. برامرازِ مهم نیست کی روی تاجوتخت میشینه و هیچ عشقی هم به پادشاهی برام نمونده.
«اجازه داری هر کاریمیدانست دلت میخواد باهاش بکنی، بهکمک شرطی که مزاحمِ من نشی.»
ثرود شانه بالا انداخت: «نمیفهمم چرا باید قبول کنم. اینبخشی تو بودی که تو دعوای بینِ بچهها دخالت کردی. مافیزیکیِ پیرپاتالها باید بذاریم اونا بازی کنن و بهترین بیدارشده برنده بشه.»