چپتر 2153: خلأ (بخشِ ۱)
0خلأ با خودش فکر میکرد که شاید او را به جامبل آوردهاند،بعدیمون اما آن منظره شبیه هیچیک از شهرهای شمالی که میشناخت نبود. ازمیخواستی پنجرهها، تا جایی که چشم کار میکرد میتوانست درختان و چمنزار را ببیند.
خانه نزدیکِ دریاچهای بود که در آن سنجابها، گوزنهاواقعاً و بسیاری از جانورانِ کوچک آب مینوشیدند یا استراحتاستفاده میکردند، بیآنکه به غریبهٔ هفتچشم و بهتزده اهمیتی بدهند.
با صدای تقهٔ ناگهانیِجنونآمیز در برگشت و دوبارههیچ جادویش را پدید آورد.
کامیلا از پشتِ چوبِ جامدشود و افسونشده پرسید: «لیث، میتونمچشمهٔ بیام تو و باهات حرف بزنم؟»
چند ثانیه طول کشید تا خلأ بفهمد که واقعاً در برج است و دو ثانیهٔچون دیگر زمان برد تا از سیستمِ امنیتی استفاده کند. تنها پس از آنکه دیدهبانها گزارشباشی دادند او، کامیلا و سولوس تنها آدمهای تا شعاعِ چند کیلومتری هستند، در را باز کرد.
ترس و خشم هنوز هفت چشمشطول را به رنگِ سفید درآورده بود، امادیگر صدایش آرام بود: «ما کجاییم؟ اینجا کجاست؟»
حتی در آن حالتِ جنونآمیز، خلأ نمیخواست کامیلا رادشمنی بترساند. حالا که هیچ دشمنی برای جنگیدن وجود نداشت،بتواند فقط به چند جواب نیاز داشت تا بتواند آرام شود.
سولوس پاسخ داد: «روی نزدیکترین چشمهٔ مانا به استراحتگاهِ گریفونِ پرنده، تو رشتهکوهِ رکار. اینجا رورکار به عنوانِ جای تعطیلاتِ بعدیمون انتخاب کردیم، چون از اقامتت تو هتل با کامی لذت بردی، ولیاگه در عینِ حال میخواستی اگه اتفاقِ بدی افتاد آزاد باشی که وارپ کنی و بری، یادت میاد؟»
کامیلا گفت: «در موردِ سؤالِ دومت، این یه غافلگیریه که مدتیه داریم براشانتخاب آماده میشیم. همیشه میگفتی که از خونهٔ بارون ویالون خوشت میاد و اگهاتفاقِ یه روز خواستی برای خودمون خونه بسازی، میخوای ازش به عنوانِ الگو استفاده کنی.
«چون هیچوقت وقت نکردی و منم میدونم چقدر خسیسی، از سولوس خواستم کمکم کنه.زمان اون میتونه فضای داخلِ برج رو به دلخواه تغییر شکل بده و منم میتونمکیلومتری بدونِ خرج کردنِ حتی یه سکه، هر تغییری که دلم میخواد تو طرحِ اصلی بدم.»
حرفهایش بسیار آشنا بود. با به دنیا آمدنِ بچهشان در آیندهٔ نزدیک، لیث جایی راجواب میخواست که بتواند بدونِ مزاحمت در کنارِ کسانی باشد که بیش از همه دوستشان داشت.رکار خانهٔ لوتیا همیشه شلوغ بود و عمارتِ ورهن هم بیش از حد پرزرقوبرق به نظر میرسید.
علاوه بر آن، بهمحضِ استخدامِ خدمتکارانِ لازم، حریمِ خصوصیِ چندانی در آنجااستراحتگاهِ نداشت. به همین دلیل بود که او و سولوس جستوجو برای یافتنِاقامتت یک چشمهٔ مانای خلوت در نزدیکیِ کوهِ لوکرا را آغاز کرده بودند.
آنجا مکانی احاطهشده با زیباییهای طبیعی بود که قصد داشتجای خانهٔ رؤیاهایش را در آن بسازد. دور از وظیفه وبردی دشمنان، اما تنها به فاصلهٔ یک وارپِ برج تا خانه.
دِرِک برگشت و متوجه شد که اتاق واقعاً با چیزی کهاست به یاد داشت متفاوت است. آنجا ترکیبی بود از مهمانخانهٔ ویالون،دیدهبانها اتاقخوابِ خودش در لوتیا، آپارتمانِ بلیوس، و حتی اقامتگاهِ خصوصیاش در برج.
اتاق میزِ کار و کتابهای جادوییاش را برای کار کردنبرای داشت، پردههای رنگارنگِ کامیلا و نقاشیهای منظرهٔ موردعلاقهاش، و تمامِ خاطراتِداد خوبش که در قالبِ هولوگرامهایی در امتدادِ دیوارها قاب شده بودند.
کامیلا پرسید: «خوشت میاد؟»
خلأ در خانه گشتی زد و از اینکه کامیلا تمامِجای ایدههایش برای تغییرِ خانهٔ بارون را به این خوبی به یادولی داشت، غافلگیر شده بود. پاسخ داد: «خیلی. چرا منو آوردید اینجا؟»
حتی دو چکشِ اوریکالکومِ اولی که با سولوس ساختهواقعاً بود نیز آنجا بودند؛ بهصورتِ ضربدری بالای شومینه آویزاناستفاده شده و اولین سنگریزهٔ بُعدیشان میانِ آنها قرار داشت.
کامیلا گفت: «چون نیاز داشتی آروم بشی و ما همبرای باید با هم حرف بزنیم.» کامیلا پیش از این بهندرتپاسخ چنین حرفهایی زده بود و این کلمات هرگز نشانهٔ خوبی نبودند.
«هیچی برای حرف زدن وجود نداره. سلطنتیها هرروی مزخرفی که از من میخوان، میتونن بکننش همونجاییرکار که ازش دراومده. به من هیچ ربطی نداره.»
کامیلا پرسید: «چطور میتونی بگی شکستنِ دوبارهٔ سوگندترکار به تو ربطی نداره؟ پس توافق با خانوادهٔاقامتت سلطنتی چی میشه؟ مقامت بهعنوانِ مَگوسِ اعلی چی؟»
خلأ جواب داد: «هیچکدومش مهم نیست. تنها چیزی کهواقعاً برام مهمه در امان نگه داشتنِ تو و سولوسه. قرارکند نیست دوباره کسی رو که دوستش دارم از دست بدم.»
«میدونم چقدر به لارکجنونآمیز و میریم اهمیت میدادی.هیچ مانوهار دوستت بود و—»
کامیلا متوجه شد که با این حرفها سایههایروی روی صورتش با انزجار در هم پیچیدند و باعنوانِ شنیدنِ این نامها، نگاهش بهجای غمگین شدن، سردتر شد.
برای کمک رو به سولوس کرد، اما صورتِ او از نگرانیتعطیلاتِ در هم رفته بود و چشمانش کاملاً سیاه بود. این یعنی آنهاحال داشتند از راهِ پیوندِ ذهنی و پشتِ سرِ کامیلا، گفتوگوی موازی میکردند.
با رخنه کردنِ شک درثانیه ذهنش، پرسید: «دربارهٔ کی حرفبرج میزنی و چرا هنوز دگردیسی نکردی؟»
خلأ با آهی گفت: «باورنمیخواست کن نمیخوای بدونی.» و بعدبرای کنترل را به دستِ لیث سپرد.
هیئتِ انسانی و کاملاً برهنهاش روی زمین افتاد؛روی جابهجایی آنقدر سریع بود که نتوانست پیش ازرکار برخورد با زمین، کنترلِ بدنش را پس بگیرد.
سرش را تکان داد تا دیدش واضح شود و گفت: «شکرِتعطیلاتِ نیوتون که کسی رو نکشتم. خانوادهٔ سلطنتی هر چی از من میخوان،حال باید صبر کنن تا یاد بگیرم چطور نیمهٔ مسخشدهام رو مهار کنم.»
کامیلا در حالی که کمکش میکرد بایستد، زرهِ پرِ خلأ و بقیهٔثانیهٔ تجهیزاتش را به او پس داد، اما حاضر نبود بیخیالِ موضوع شود وسولوس پرسید: «نیوتون دیگه کیه و قبل از دگردیسی داشتی دربارهٔ چی حرف میزدی؟»
لیث به این امید که پریشانیِ باقیمانده در وجودش بتواند دروغهای شاخدارشوجود را بپوشاند، گفت: «هیچکس. فقط یه اصطلاحه که تو سفرام یاد گرفتم.چشمهٔ در موردِ بقیهٔ چیزها هم، آشوب داشت ذهنم رو به هم میریخت.»
صورتش را میانِ دستانشبتواند گرفت و مجبورش کردروی در چشمانش نگاه کند.
پرسید: «میدونی چرا بهجای ساحلِ کویرِ خون یا هرعنوانِ جای دیگهای که با هم لحظاتِ شادی داشتیم، توکامی رو آوردم اینجا؟» و یک «نه» در جواب گرفت.
«بهخاطرِ همون گفتوگویی که تو گریفونِ پرنده داشتیم؛بفهمد وقتی دربارهٔ بینشِ مرگ و تأثیرش روی روابطتسیستمِ باهام درددل کردی. یادت میاد بهت چی گفتم؟»
لیث در حالی که آن روز هنوز بهروشنی در خاطرش زنده بود، جواب داد: «اینکهجواب مشکلی نداری صبر کنی تا خودم با میلِ خودم رازهام رو باهات در میون بذارمرکار و اینکه نباید باهات مثلِ یه احمق رفتار کنم، چون این چیزیه که نمیتونی تحملش کنی.»
کامیلا منتظرِ جوابش نماند و به حرفش ادامه داد: «بعد از اینکهاستراحتگاهِ وجودِ سولوس رو برام فاش کردی، بهم گفتی این آخرین رازِ بزرگیاقامتت بود که ازم پنهان میکردی، اما این آخرین راز نیست، مگه نه؟
وقتی با آران و لریا تو اون ساحل بودیم، تو اردوی آموزشیِ جادوییشون، با جادوت تصویرِ یه پسرکامی رو کشیدی و حاضر نشدی بهم بگی کیه. بعد از مرگِ لارک، وقتی تصادفی بهم صدمه زدی، ادعا کردیموردِ که مثلِ پدرت شدی؛ کسی که دوستش داری رو آزار میدی فقط برای اینکه خودت احساسِ بهتری پیدا کنی.
وقتی فهمیدی باردارم، وحشت کردی. نه از پدر شدن، بلکه از این فکر کهزمان چیزی رو به بچهمون منتقل کنی. در آخر، من میدونم دگردیسیت چطور کار میکنه.کیلومتری تو ظاهرِ اژدهای پرِ خلأِت رو همونقدر خودت انتخاب کردی که ظاهرِ مسخشدهات رو.
زیرِ این شاخها و چشمها، مردی هست کههیچ تو نیستی و شبیهِ همون پسریه که روینیاز ماسهها کشیدی. هیچکدومِ اینا با عقل جور درنمیاد.»